Softestan Download Center | دانلود نرم افزارهای جدید Softestan Download Center | دانلود نرم افزارهای جدید
Home
منوی کاربری


این سایت را به صفحات مورد علاقه تان اضافه کنید!     با ما تماس بگیرید!    Print This Page    Save This Page    این سایت را صفحه خانگی خودتان کنید!

 پیغام مدیر : مرا کسی نساخت، خدا ساخت، نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم. کسم خدا بود، کس بی کسان. در باغ بی برگی زادم و در ثروت فقر غنی گشتم و از چشمه ایمان سیراب شدم و در هوای دوست داشتن دم زدم و در آرزوی آزادی سر برداشتم و در بالای غرور قد کشیدم و از دانش طعامم دادند و از شعر شرابم نوشاندند و از مهر نوازشم کردند تا : حقیقت دینم شد و راه رفتنم و خیر حیاتم شد و کار ماندنم و زیبایی عشقم شد و بهانه زیستنم!
خداوندا : برای همسایه كه نان مرا ربود، نان !! برای عزیزانی كه قلب مرا شكستند، مهربانی !! برای كسانی كه روح مرا آزردند بخشش !! و برای خویشتن خویش ، آگاهی و عشق می طلبم...


زبان های دیگر سایت
ترجمه به زبان انگلیسی ترجمه به زبان عربی ترجمه به زبان آلبانیایی ترجمه به زبان بلغاری ترجمه به زبان کاتالان ترجمه به زبان چینی
ترجمه به زبان چکی ترجمه به زبان دانمارکی ترجمه به زبان هلندی ترجمه به زبان استونیایی ترجمه به زبان فیلیپینی ترجمه به زبان فنلاندی
ترجمه به زبان آلمانی ترجمه به زبان یونانی ترجمه به زبان هندی ترجمه به زبان مجاری ترجمه به زبان اندونزیایی ترجمه به زبان ایتالیایی
ترجمه به زبان ژاپنی ترجمه به زبان کره‏ای ترجمه به زبان لاتویایی ترجمه به زبان لیتوانیایی ترجمه به زبان مالتی ترجمه به زبان لهستانی
ترجمه به زبان پرتغالی ترجمه به زبان رومانیایی ترجمه به زبان روسی ترجمه به زبان صربستانی ترجمه به زبان اسلواکیایی ترجمه به زبان اسلووِنیایی
ترجمه به زبان اسپانیایی ترجمه به زبان سوئدی ترجمه به زبان تایلندی ترجمه به زبان ترکی ترجمه به زبان اوکراینی ترجمه به زبان ویتنامی


  از این پس شما می‏توانید وب سایت سافتستان را علاوه بر زبان شیرین فارسی، با 36 زبان دیگر دنیا مشاهده کنید


طالع بینی سایت

نظرسنجی


شما که الان این جا هستی پسری یا دختر؟






آدرسهای ورود

یادم باشد با صدای یاسین


فیلم سینمایی



بازی آنلاین


عاشقانه


تبلیغات


کمک مالی به سایت
افزایش شمار بازدید کنندگان سایت و بالا رفتن حجم کار، هزینه های سنگینی را به ما تحمیل کرده که بدون همیاری شما هم میهنان مسئول، تامین آن برای ما میسر نیست. از این رو به پشتیبانی مالی شما نیازمندیم.

سایت دوستیابی لاوستان
بزرگترین سیستم دوستیابی كاملا فارسی و رایگان در ایران...امروز عضو شوید فردا دیر است

دكتر علی شریعتی
مجموعه ارزشمند و كم نظیر سخنرانی ها و كتاب های معلم شهید دكتر علی شریعتی با قیمتی باور نكردنی!!! این مجموعه فوق العاده را از دست ندهید

قابل توجه تمام دوستان
تبلیغ سایت یا وبلاگ شما در این محل با كمترین قیمت.
فقط با 3000 تومان در ماه.
این فرصت را از دست ندهید
softestan@gmail.com
«یاسین»

میلیونر شوید
با استفاده از اینترنت پولدار شوید
فقط كافیست طریقه اتصال به اینترنت را یاد داشته باشید و پس از آن میتوانید ماهیانه تا سقف 900 هزار تومان و بیشتر كسب درآمد كنید

هك و ضد هك
فروش 500 برنامه هك و ضد هك محصول 2010 با قیمتی باورنكردنی.دائمی كردن اكانت اینترنت.هك كردن تلفن و ضبط مكالمات.نفوذ به رایانه قربانی.هك آی دی بدون فرستادن فایل و...


نمایش مطالب در سایت شما

رادیو سافتستان



ساز شكسته


سینمای سایت


جستجو


Custom Search


تبلیغات


دست نوشته


خدایا کفر نمی‌گویم، پریشانم، چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟! مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی. خداوندا! اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای ‌تکه نانی ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌ و شب آهسته و خسته تهی‌ دست و زبان بسته به سوی ‌خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف‌تر عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌ و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟! خداوندا! اگر روزی‌ بشر گردی‌ ز حال بندگانت با خبر گردی‌ پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…


فیلم سینمایی



صفحات سایت


  1  2  3  4  5  6  7  ...  

لینک به ما / لوگوی دوستان

لینک به ما



لوگوی دوستان




برای تبادل لوگو ابتدا لوگوی سافتستان را در سایت خود قرار داده سپس به مدیر سایت ایمیل بزنید و یا در قسمت نظرات اعلام كنید


آمار سایت


امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل بازدید ها :
تاسیس سایت : 18/06/84
بیشترین آنلاین : 93
Subscribe Share/Save/Bookmark Add to Technorati Favorites Add to any service softestan technorati Page Ranking Tool







تبلیغات



پیام های بازرگانی

 کرگدن‌ها، اثر به یادماندنی اوژن یونسکو | داستان ,


تنم را که بیش از اندازه سفید بود و پاهای پر مویم را تماشا می‌کردم: ای کاش که آن پوست سفت و آن رنگ یشمی فاخر و آن برهنگی شایسته و بی‌موی آن‌ها...
اوژن یونسکو
تولد: 1912 - نمایش‌نامه‌نویس و داستان‌نویس و منتقد
در رومانی به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی و متوسطه و دانشگاهی را در همان‌جا به پایان رساند و در 1938 به فرانسه رفت.
اولین نمایشنامه‌اش آوازه‌خوان کچل در 1950 او را به شهرت جهانی رساند.
مهم‌ترین نمایش‌نامه‌های او: درس (1951)، صندلی‌ها (1952)، آمده یا چگونه می‌توان از شرش خلاص شد(1954)، مستأجر جدید (1957)، کرگدن‌ها (1960)، شاه می‌میرد (1962)، تشنگی و گرسنگی (1966)، مکب ( 1972).
یونسکو بعضی از نمایش‌نامه‌هایش را ابتدا به صورت داستان کوتاه نوشته و بعد به صورت نمایش‌نامه درآورده است. «کرگدن‌ها» یکی از این‌هاست که از مجموعه داستان‌های او عکس سرهنگ (1962 ) انتخاب و ترجمه شده است.
او در 1969 به عضویت فرهنگستان فرانسه درآمد.

کرگدن‌ها
من و دوستم ژان در ایوان کافه‌ای نشسته بودیم و آرام از هر دری سخن می‌گفتیم که ناگهان در پیاده‌رو مقابل، عظیم و جسیم و نفس‌زنان، کرگدنی را دیدیم که کوس بسته بود و می‌تاخت و تنه‌اش به بساط فروشندگان می‌سایید. رهگذران به سرعت خود را از مسیر او کنار می‌کشیدند تا راه برایش باز کنند. کدبانویی از وحشت نعره کشید و سبد از دستش افتاد و شراب بطری شکسته‌ای روی سنگفرش پخش شد. چند تن از رهگذران، از جمله پیرمردی، خود را به داخل دکان‌ها پرت کردند. این همه به سرعت برق گذشت. رهگذران از پناه‌گاه‌ها بیرون آمدند ، گروه‌هایی تشکیل دادند، به دنبال کرگدن که دیگر دور شده بود نگریستند ، دربارة ماجرا بحث کردند، سپس متفرق شدند.
واکنش‌های من نسبتاَ کند است. فقط تصویر یک حیوان درنده دونده در ذهنم نقش بست بی‌آن‌که اهمیت فوق‌العاده‌ای به آن بدهم. وانگهی آن روز صبح احساس خستگی می‌کردم و دهانم بر اثر می‌گساری‌های شب پیش تلخ بود؛ سالروز تولد یکی از دوستانم را جشن گرفته بودیم. ژان جزو جمع نبود و از این‌رو لحظه اول حیرت که گذشت شگفت‌زده گفت:
- کرگدن و آن هم رها شده در شهر! آیا تعجب نمی‌کنید؟ نباید چنین چیزی را اجازه بدهند.
گفتم: راستی هم! فکرش را نکرده بودم. خطرناک است.
- باید نزد مقامات شهرداری شکایت بکنیم.
گفتم: شاید از باغ‌وحش فرار کرده باشد.
جواب داد: خواب می‌بینید! از وقتی که طاعون، در قرن دوازدهم، حیوانات را قلع و قمع کرد دیگر باغ‌وحشی در شهر ما نمانده است.
- پس شاید از سیرک آمده باشد.
- چه سیرکی؟ شهرداری به چادر‌نشین‌ها اجازة اقامت در اراضی این بخش را نمی‌دهد. از زمان بچگی ما حتی یک نفرشان از این‌ طرف‌ها رد نشده است.
خمیازه‌ای کشیدم و گفتم: شاید از آن زمان یکی از این حیوانات خودش را در بیشه‌های باتلاقی این حوالی مخفی کرده باشد.
- بخارات غلیظ الکل وجود شما را گرفته است.
- از معده متصاعد می‌شود...
- بله، و مغز شما را احاطه می‌کند. بیشه‌های باتلاقی در این حوالی کجا بود؟ اسم ایالت ما را« کاستیل کوچک» گذاشته‌اند، یعنی بیابان برهوت.
- پس شاید خودش را زیر قلوه سنگی مخفی کرده باشد. شاید روی شاخة خشکیده‌ای لانه گذاشته باشد.
- شما با این حرف‌های ضد و نقیض حوصله‌ام را سر می‌برید. شما توانایی این‌که جدی حرف بزنید ندارید.
- به خصوص امروز.
- امروز هم مثل روزهای دیگر.
- ژان عزیزم، عصبانی نشوید. ما که نباید سر این حیوان با هم‌دیگر دعوا کنیم...

موضوع را عوض کردیم و درباره آفتاب و باران، که در نواحی ما بسیار کم می‌بارد، و درباره لزوم استفاده از ابرهای مصنوعی و درباره مسائل روزمره لاینحل دیگر حرف زدیم.
از یک‌دیگر جدا شدیم. یکشنبه بود. رفتم خوابیدم و تمام روز را خواب بودم. این یکشنبه هم مثل یکشنبه‌های دیگر به هدر رفت. صبح دوشنبه به اداره رفتم و جداَ تصمیم گرفتم که دیگر هرگز، به‌ خصوص روزهای شنبه، مستی نکنم تا روزهای یکشنبه‌ام به هدر نرود. آخر من فقط یک روز در هفته آزاد بودم و سه هفته تعطیل تابستانی داشتم. به جای مشروب خوردن و بیمار شدن آیا بهتر نبود که سرخوش و تردماغ باشم و لحظه‌های کوتاه آزادی‌ام را به طرز عاقلانه‌ای بگذرانم؟ مثلاَ به دیدن موزه‌ها بروم، مجله‌های ادبی بخوانم، سخنرانی بشنوم؟ و به جای این‌که موجودی‌ام را صرف مسکرات کنم آیا پسندیده‌تر نبود که بلیت تئاتر بخرم و به تماشای نمایش‌نامه‌های جالب توجه بروم؟ من از تئاتر پیشرو که این همه حرفش را می‌زنند غافل بودم و هیچ‌کدام از نمایش‌های اوژن یونسکو را ندیده بودم. یا باید همین امروز نوگرا بشوم یا دیگر هیچ‌وقت.

یکشنبه بعد باز در ایوان همان کافه به ژان برخوردم. در حالی که به او دست می‌دادم گفتم:
- من به قولم وفا کردم.
پرسید: چه قولی داده بودید؟
- قولی که به خودم داده بودم. من عهد کرده‌ام که دیگر مشروب نخورم. به جای می‌گساری تصمیم گرفته‌ام که ذوقم را پرورش بدهم و ذهنم را فرهیخته بکنم. امروز فکرم روشن است. بعدازظهر به موزه شهرداری می‌روم و شب به تئاتر. آیا با من می‌آیید؟
ژان پاسخ داد: خدا کند که نیت‌های نیک شما دوام بیاورد. من نمی‌توانم همراه شما بیایم. باید برای دیدن دوستانم به پیاله‌فروشی بروم.
- وای عزیز من، حال شما دارید سرمشق بد به دیگران می‌دهید. می‌خواهید بروید مستی کنید!
ژان با لحن خشمگینی جواب داد:
- یک‌بار استثناست در حالی که شما...
بحث ما داشت به جاهای باریک می‌کشید که ناگهان غرش رعد‌آسایی شنیدیم و صداهای شتابنده سم حیوانی وحشی همراه با فریادهای مردم و مئومئوهای گربه‌ای برخاست و همان دم، در پیاده‌رو مقابل، به سرعت برق، جثه کرگدنی که نفیر می‌کشید و به تاخت می‌رفت پیدا و ناپیدا شد.
لحظه‌ای بعد زنی که لاشه بی‌شکلی را در بغل گرفته بود هق‌هق‌کنان به خیابان دوید و شیون‌کنان گفت:
- گربه‌ام را زیر گرفت. گربه‌ام را له کرد.

مردم به دور زن بیچاره مو‌آشفته که گویی مجسمه ماتم بود جمع شدند و بر او دل سوختند و به صدای بلند گفتند:
- بدبختی را ببین، حیوان زبان بسته!
من و ژان برخاستیم و به یک جست به آن سمت خیابان رفتیم و به جمع دوره‌کنندگان زن بینوا پیوستیم. من که نمی‌دانستم چطور او را تسلی بدهم احمقانه گفتم:
- همه گربه‌ها فانی هستند.
عطار یاد‌آوری کرد:
- هفته پیش هم از جلو دکان من رد شد!
ژان با لحن قاطعی گفت:
- این همان نبود، همان نبود. کرگدن هفته پیش دو شاخ روی بینی داشت. کرگدن آسیایی بود، در حالی که کرگدن این هفته یک شاخ داشت، کرگدن افریقایی بود.
من کلافه شدم و گفتم:
- مزخرف می‌گویید. چطور می‌توانستید شاخ‌هایش را تشخیص بدهید؟ حیوان چنان به سرعت گذشت که ما به زور او را دیدیم. شما فرصت شمردن شاخ‌هایش را نداشتید.
ژان با خشونت جواب داد:
- مغز مرا که بخار الکل نگرفته است، ذهن من روشن است و زود حساب می‌کنم.
- آخر سرش پایین بود و می‌تاخت.
- به همین دلیل شاخ‌هایش بهتر دیده می‌شد.
- ژان، شما آدم پرمدعایی هستید، آدم فضل‌فروشی که معلوماتش مبنایی ندارد. زیرا اولاَ کرگدن آسیایی است که یک شاخ روی بینی‌اش دارد، کرگدن افریقایی دو شاخ دارد!
- اشتباه می‌کنید، برعکس است.
- می‌خواهید شرط ببندید؟
- من با شما شرط نمی‌بندم.
و در حالی که از فرط خشم سرخ شده بود فریاد کشید:
- آن دو شاخ روی سر خودتان است، ای بدبخت آسیایی!
- من شاخ ندارم و هیچ‌وقت هم شاخ نخواهم داشت. من آسیایی نیستم. وانگهی آسیایی‌ها هم آدم‌اند، مثل همه مردم.
ژان که از خود بی‌خود شده بود فریاد زد:
- آن‌ها زردند.
پشت به من کرد و با قدم‌های بلند ناسزاگویان دور شد.

خودم را آدم مضحکی حس کردم. حق بود ملایم‌تر باشم و با او مخالفت نکنم: من که می‌دانستم ژان تحمل ندارد و کوچک‌ترین ناملایمی کف به لبش می‌آورد. تنها عیب او همین بود، اما دل مهربانی داشت و کمک‌های بی‌شماری به من کرده بود. چند نفری که آن‌جا جمع بودند و به حرف‌های ما گوش می‌دادند گربة له‌شدة زن بینوا را از یاد بردند. دور من جمع شده بودند و بحث می‌کردند: بعضی می‌گفتند که کرگدن آسیایی تک شاخ است و حق را به من می‌دادند و بعضی به عکس بر این عقیده بودند که کرگدن تک شاخ مال افریقاست و حق را به جانب مخالف‌گوی من می‌دانستند.
آقایی (کلاه‌ حصیری ، سبیل کوچک، عینک بی‌دسته، کله مخصوص اهل منطق) که تا آن‌وقت در کناری ایستاده بود و حرف نمی‌زد وارد بحث شد:
- موضوع این نیست. بحث درباره مسئله‌ای بود که شما از آن دور افتادید. در شروع مطلب، این سؤال را مطرح کردید که آیا کرگدن امروز همان کرگدن یکشنبه پیش بود یا کرگدن دیگری بود. باید جواب این را داد. ممکن است شما دو بار یک کرگدن را دیده باشید که یک شاخ داشته است، چنان که ممکن است دو بار یک کرگدن را دیده باشید که دو شاخ داشته است. هم‌چنین ممکن است یک بار یک کرگدن را با یک شاخ و بار دیگر یک کرگدن دیگر را با یک شاخ دیگر دیده باشید. یا یک بار یک کرگدن را با دو شاخ و بار دیگر یک کرگدن دیگر را با دو شاخ دیگر دیده باشید. اگر بار اول کرگدنی را با دو شاخ و بار دوم کرگدنی را با یک شاخ دیده باشید باز هم قضیه منتج نخواهد بود. ممکن است که در عرض همین هفته یکی از شاخ‌های کرگدن افتاده باشد و کرگدن امروز همان کرگدن هفته پیش باشد. ممکن هم هست که دو کرگدن دو شاخ هر دو یکی از شاخ‌های خود را از دست داده باشند. اگر بتوانید ثابت کنید که بار اول یک کرگدن یک شاخ، چه آسیایی و چه آفریقایی، دیده‌اید و امروز یک کرگدن دوشاخ، خواه افریقایی یا آسیایی، در این صورت می‌توانیم نتیجه بگیریم که ما دو کرگدن مختلف دیده‌ایم، زیرا بعید می‌نماید که شاخ دومی در ظرف چند روز به نحو مشهودی روی بینی کرگدن بروید و موجب تبدیل کرگدن آسیایی یا آفریقایی به کرگدن افریقایی یا آسیایی بشود. این امر مطلقاَ ممکن نیست، زیرا موجود واحد نمی‌تواند در دو مکان مختلف متولد شود، خواه در لحظه واحد و خواه در دو لحظه مختلف.
گفتم:
- به نظر من واضح و روشن است، جز این‌که مسئله را حل نمی‌کند.
آن آقای محترم با قیافه کارشناسانه لبخندی زد و گفت:
- البته که حل نمی‌کند، منتها مسئله به نحو صحیح مطرح شده است.
عطار که طبعی سودایی داشت و در بند منطق نبود به میان پرید و گفت:
- موضوع این هم نیست. آیا می‌توانیم بپذیریم که در مقابل چشممان گربه‌هامان را کرگدن‌های دو شاخ یا یک شاخ، خواه آسیایی خواه آفریقایی، زنده زنده له کنند؟
مردم هیجان‌زده گفتند:
- حق دارد، صحیح است. ما نمی‌توانیم اجازه بدهیم که گربه‌هامان را کرگدنی یا چیز دیگری زیر بگیرد.
عطار با حرکتی نمایشی زن بینوای گریان را نشان داد که لاشه بی‌شکل و خون‌آلود حیوانی را که زمانی گربه‌اش بود هم‌چنان در بغل داشت.

فردا در روزنامه‌ها، در ستون مخصوص« گربه‌های له‌شده»، خبر مرگ آن حیوان بیچاره را که زیر پاهای یک ستبر‌پوست له شده بود در دو سطر نوشته ولی توضیح دیگری نداده بودند.
بعدازظهر یکشنبه موزه‌ها را ندیدم و شب به تئاتر نرفتم. تک و تنها، کسل و دلمرده و پشیمان از دعوایی که با ژان کرده بودم، در خانه ماندم.
با خود می‌گفتم: «آخر ژان خیلی زودرنج است و من می‌بایست هوایش را داشته باشم. چه دعوای احمقانه‌ای، آن هم سر چه چیزی... سر شاخ‌های کرگدنی که قبلاَ هرگز ندیده بودیم... حیوانی متعلق به افریقا یا آسیا، آن نواحی بسیار دور، این مسئله چه اهمیتی برای من داشت؟ و حال ‌آن‌که ژان دوست قدیمی من بود و من خیلی به او مدیون بودم و او...»
خلاصه، در ضمنی که تصمیم می‌گرفتم هر چه زودتر به دیدن ژان بروم و با او آشتی کنم، بی‌آن‌که ملتفت باشم یک بطری تمام کنیاک خوردم. فقط فردای آن روز بود که ملتفت شدم: سرم گیج می‌رفت، دهانم مزه گس داشت، وجدانم شرمنده بود و واقعاَ احساس ناخوشی می‌کردم. اما اول می‌بایست به کارم برسم: خودم را به موقع به اداره رساندم و دفتر حضور و غیاب را همان‌وقت که می‌خواستند بردارند امضا کردم.

رئیسم که با کمال تعجب دیدم آن موقع به اداره آمده است از من پرسید:
- پس شما هم کرگدن را دیدید؟
در حالی که کتم را درمی‌آوردم تا کت کهنه کارم را که آستین‌هایش ساییده بود بپوشم گفتم:
- البته که دیدم.
دیزی، خانم ماشین‌نویس، هیجان‌زده گفت:
- نگفتم! (دیزی با گونه‌های سرخ و موهای بورش چه خوشگل بود و چقدر هم من از او خوشم می‌آمد. اگر می‌توانستم عاشق بشوم حتماَ عاشق او می‌شدم...) آن هم کرگدن یک شاخ.
همکارم امیل دودار، فارغ‌التحصیل حقوق و حقوق‌دان عالی‌مقام، که آینده درخشانی در آن مؤسسه و شاید در دل دیزی داشت، حرف او را اصلاح کرد:
- دو شاخ!
بوتار، آموزگار سابق که حالا بایگان شده بود، اظهار داشت:
- من ندیدمش! و باور هم نمی‌کنم. هیچ‌ کس هم در این ناحیه از این جنس ندیده است مگر در تصویرهای کتاب‌های درسی. این کرگدن‌ها از ذهن خاله‌زنک‌ها گُل کرده‌اند. این هم مثل بشقاب‌های پرنده افسانه است.
می‌خواستم به بوتار تذکر بدهم که اصطلاح« گل کردن» در مورد یک یا چند کرگدن مناسب مقام نیست که ناگهان حقوقدان گفت:
- با این حال گربه‌ای له شده است و شهود هم آن را دیده‌اند!
بوتار که دارای ذهنی قوی بود جواب داد:
- همه‌اش اثر روان‌پریشی جمعی است!
دیزی گفت: من بشقاب‌های پرنده را باور می‌کنم.
رئیس این جدال لفظی را از وسط قطع کرد و گفت:
- بسیار خوب! پرگویی بس است! کرگدن بوده یا نبوده، بشقاب پرنده بوده یا نبوده، باید کار پیش برود!

خانم ماشین‌نویس شروع به ماشین‌نویسی کرد. من پشت میزم نشستم و در کاغذهایم غرق شدم. امیل دودار به کار تصحیح نمونه‌های چاپی تفسیر یک ماده قانون درباره تشدید مجازات می‌خوارگی پرداخت. رئیس در را به هم کوبید و به اتاق خود رفت.
بوتار خطاب به دودار پرخاش‌کنان گفت:
- این تحمیق توده‌هاست! تبلیغات شماست که این شایعات را رواج می‌دهد!
من مداخله کردم:
- تبلیغات نیست.
دیزی هم حرف مرا تأیید کرد:
- من خودم دیدم...
دودار به بوتار گفت:
- حرف‌های شما خنده‌دار است. تبلیغات؟ به چه منظوری؟
- خودتان بهتر می‌دانید. قیافة حق‌به‌جانب نگیرید!
- به‌هرحال بنده مزدور اجانب نیستم!
بوتار مشتش را روی میز کوبید و گفت:
- این توهین است!
ناگهان در اتاق رئیس پس رفت و سر او خارج شد:
- آقای بوف امروز نیامده است.
من گفتم: صحیح است، غیبت دارد.
- اتفاقاَ کارش داشتم. آیا خبر داده که مریض است؟ اگر این وضع ادامه پیدا کند مجبورم اخراجش کنم.
اول بار نبود که رئیس دربارة همکارمان چنین تهدیدهایی به زبان می‌آورد. رئیس به دنبال سخن خود گفت:
- آیا در میان شما کسی هست که کلید میز او را داشته باشد؟
درست در همین لحظه بانو بوف وارد شد. وحشت‌زده به نظر می‌رسید:
- خواهش می‌کنم شوهرم را معذور بدارید. برای تعطیل آخرهفته، پیش خانواده‌اش رفته و آن‌جا زکام شده است. بفرمایید، این هم تلگرافش. امیدوار است که چهارشنبه برگردد. یک لیوان آب به من بدهید... با یک صندلی!
این را گفت و روی نشیمن‌گاهی که برایش آورده بودیم درغلتید.
رئیس گفت: البته اسباب تأسف است! اما این دلیل نمی‌شود که شما این‌جور سراسیمه بشوید.
بانو بوف با لکنت زبان گفت:
- آخر یک کرگدن از خانه تا این‌جا مرا تعقیب می‌کرد.
من پرسیدم:
- کرگدن یک شاخ یا دو شاخ؟
بوتار به صدای بلند گفت:
- حرف‌های شما خنده‌دار است!
بانو بوف کوشش بسیار کرد تا توانست توضیح بدهد:
- حالا هم آن پایین توی راهرو ایستاده است. گویا می‌خواهد از پلکان بالا بیاید.

در همان لحظه صدای مهیبی برخاست. ظاهراَ پله‌ها زیر فشار سنگینی فرو می‌ریخت. شتابان به بیرون دویدیم و دیدیم که فی‌الواقع، میان تل آوار، کرگدنی با سری رو به پایین و غرش‌هایی وحشت‌زده و وحشت‌زا به دور خود می‌چرخید. من توانستم ببینم که دو شاخ دارد. گفتم:
- این کرگدن افریقایی است... نه، خدایا، آسیایی است.
آشفتگی ذهنی من به حدی بود که دیگر نمی‌دانستم آیا وجود دو شاخ نشانه کرگدن آسیایی یا افریقایی است و یا، برعکس، وجود یک شاخ نشانه کرگدن افریقایی یا آسیایی است و یا، برعکس، وجود دو شاخ... خلاصه دچار پریشانی ذهنی شده بودم و در همان حال بوتار نگاه غضب‌آلودی به دودار انداخت و گفت:
- این توطئة شرم‌آوری است!
و مثل این‌که پشت میز سخن‌رانی ایستاده باشد انگشت خود را به سوی حقوقدان دراز کرد و افزود:
- زیر سر شماست.
حقوقدان در جواب گفت:
- زیر سر خودتان است!
دیزی که بیهوده می‌کوشید تا آن‌ها را ساکت کند گفت:
- آرام باشید، حالا وقتش نیست!
رئیس گفت:
- خوب است چند بار از مدیر کل تقاضا کرده باشم که به جای این پلکان پوسیده کرم‌خورده یک پلکان سیمانی به ما بدهند! چنین اتفاقی جبراَ می‌بایست بیفتد. قابل پیش‌بینی بود. حق با من بود.
دیزی به طعنه گفت:
- طبق معمول. اما حالا چطور باید پایین برویم؟
رئیس در حالی که گونه خانم ماشین‌نویس را نوازش می‌کرد با لحن عاشقانه‌ای گفت:
- من شما را بغل می‌کنم و با هم می‌پریم پائین!
- دست زبرتان را به صورت من نمالید، ای مرد ستبرپوست!
رئیس فرصت نکرد تا خودی نشان بدهد. بانو بوف که بلند شده بود و پیش ما آمده بود و از چند لحظه پیش کرگدن را که پایین پای ما به دور خود می‌چرخید تماشا می‌کرد ناگهان فریاد وحشتناکی برآورد و گفت:
- این شوهر من است! بوف، بوف بیچاره من، چه بلایی سرت آمده است؟
کرگدن یا به عبارت دیگر، همان بوف با غرشی هم خشن و هم مهر‌آمیز جواب او را داد در حالی که بانو بوف بی‌هوش در آغوش من افتاد و بوتار دست‌ها را بالا برده بود و می‌خروشید:
- این دیوانگی محض است! چه جامعه‌ای!

چون لحظه‌های اول تعجب گذشت، ما به مأموران آتش‌نشانی تلفن کردیم و آن‌ها با نردبان‌هایشان آمدند و ما را پایین کشیدند. بانو بوف، گرچه از این کار منعش کرده‌ بودیم، بر پشت همسرش سوار شد و به سوی مقر خانوادگی خود رفت، این می‌توانست دلیلی برای گرفتن طلاق باشد (از چه کسی؟)، اما او ترجیح می‌داد که شوهرش را در آن وضع و حال تنها نگذارد.
ما همه (البته منهای آقا و خانم بوف) برای خوردن ناهار به پیاله‌فروشی کوچکی رفتیم و آن‌جا شنیدیم که چند کرگدن در چند گوشه شهر دیده شده‌اند: بعضی می‌گفتند هفت تا، بعضی هفده‌تا، و بعضی سی‌ودوتا. بوتار، در مقابل چنین شهادت‌هایی، دیگر نمی‌توانست بداهت وجود کرگدن را انکار کند. اما مدعی بود که می‌داند تکلیفش چیست و یک روز آن را به ما خواهد گفت. او از« چون وچرا»ی امور و از جزئیات «پشت پرده» و از« اسم ورسم» مسئولان این ماجرا و از مقصود و معنای این «تحریکات» خبر داشت. البته بعدازظهر نمی‌شد به اداره رفت (گور پدر کارهای اداری) و می‌بایست منتظر ماند تا پلکان را تعمیر کنند.
از این فرصت استفاده کردم تا سری به ژان بزنم، بلکه با او آشتی کنم. خوابیده بود. گفت:
- حالم خیلی خوش نیست!
- می‌دانید، ژان حق با هر دو ما بود. در شهر هم کرگدن‌های دو شاخ هست و هم کرگدن‌های یک شاخ. این‌که این‌ها از کجا آمده‌اند و آن‌ها از کجا خیلی مهم نیست. مهم به نظر من وجود خود کرگدن است.
ژان بی‌آن‌که به من گوش بدهد تکرار می‌کرد:
- حالم هیچ خوش نیست، حالم هیچ خوش نیست!
- چه‌تان شده است؟
- کمی تب دارم. سرم هم درد می‌کند.
در حقیقت پیشانی‌اش بود که درد می‌کرد. می‌گفت: «حتماَ به جایی خورده است.» اتفاقاَ هم نوک یک دمل از بالای بینی‌اش بیرون زده بود و رنگش تیره مایل به سبز و صدایش دورگه شده بود.
- آیا گلوتان درد می‌کند؟ شاید آنژین باشد.
نبضش را گرفتم. ضربان آن منظم بود.
- مسلماَ چیز مهمی نیست. چند روز استراحت می‌کنید و خوب می‌شوید. آیا به پزشک مراجعه کرده‌اید؟
پیش از رها کردن مچش، متوجه شدم که رگ‌هایش متورم و برجسته شده است. بیش‌تر دقت کردم و دیدم نه فقط رگ‌ها درشت شده است، بلکه پوست اطراف آن‌ها دارد به‌طور محسوس تغییر رنگ می‌دهد و سفت می‌شود.
در دل گفتم: «شاید وضع وخیم‌تر از آن باشد که من فکر می‌کردم.»
بلند گفتم:
- باید دکتر خبر کرد.
با صدای زمختی گفت:
- توی لباس‌هام احساس ناراحتی کردم. حالا تحمل پیژامه‌ام را هم ندارم.
- پوست شما مثل چرم شده است...
سپس خیره به او نگریستم و گفتم:
- خبر دارید چه به سر بوف آمده است؟ کرگدن شده است.
- خوب، که چی؟ چه عیبی دارد؟ خودمانیم، آخر کرگدن‌ها هم مخلوقاتی مثل ما هستند و مثل ما حق زندگی دارند...
- به شرطی که زندگی ما را تباه نکنند. آیا متوجه تفاوت طرز تفکر هستید؟
- خیال می‌کنید طرز تفکر ما بهتر است؟
- نه، اما ما اخلاقی خاص خودمان داریم که به نظرم با اخلاق این حیوانات ناسازگار باشد. ما فلسفه و نظام ارزش‌های والایی داریم...
- انسانیت قدیمی شده است! شما آدم امل احساساتی مضحکی هستید و مزخرف می‌گویید.
- ژان عزیزم، شنیدن چنین حرف‌هایی از شما بعید است. مگر عقل از سرتان پریده است؟
گویا واقعاَ هم عقل از سرش پریده بود. قیافه‌اش بر اثر خشمی کورانه از ریخت افتاده و صدایش چنان تغییر کرده بود که من کلماتی را که از دهانش خارج می‌شد به زحمت می‌فهمیدم.
خواستم ادامه بدهم که: چنین اظهاراتی از جانب شما...
اما به من مجال نداد. رواندازش را پس زد، پیژامه‌اش را پاره کرد و لخت و عور روی تخت ایستاد (آن هم او که معمولاَ آن همه عفیف و نجیب بود). سراپایش از شدت خشم سبز شده بود. دمل پیشانی‌اش درازتر و نگاهش خیره‌تر شده بود. گویی مرا نمی‌دید. نه، مرا خوب می‌دید، زیرا سرش را پایین گرفت و به طرف من تاخت آورد. فقط فرصت کردم جستی بزنم و کنار بکشم، وگرنه به دیوار میخ‌کوب شده بودم.
فریاد زدم:
- شما کرگدن هستید!
و در حالی که به سوی در می‌شتافتم توانستم این چند کلمه را هم تشخیص بدهم:
- تو را لگدکوب می‌کنم! تو را لگدکوب می‌کنم!
از پله‌های عمارت چهارتا چهارتا پایین دویدم در حالی که دیوارها از ضربه‌های شاخ به لرزه درآمده بود و غرش‌های وحشتناک و خشم‌آلود به گوشم می‌رسید.
به اجاره‌نشین‌ها که مات و مبهوت لای در خانه‌هایشان را رو به پلکان باز کرده بودند و دویدن مرا تماشا می‌کردند فریادزنان گفتم:
- پلیس را خبر کنید! پلیس را خبر کنید! یک کرگدن توی عمارت است!
وقتی که به طبقه همکف رسیدم با زحمت بسیار توانستم خودم را از حمله کرگدنی که از اتاق سرایدار خارج شده بود و به طرف من کوس می‌بست نجات بدهم، تا بالاخره از پا و از‌نفس افتاده، خیس عرق خود را به خیابان رساندم.

خوشبختانه گوشه پیاده‌رو نیمکتی بود و من روی آن نشستم. هنوز نفسم جا نیامده بود که ناگهان گله‌ای کرگدن دیدم که شتابان از خیابان پایین می‌آمدند و تازان به من نزدیک می‌شدند. کاش دست‌کم از وسط خیابان می‌رفتند. اما نه. عده آن‌ها به قدری بود که نمی‌توانستند در سواره‌رو بگنجند و به پیاده‌رو تجاوز می‌کردند. از نیمکت برجستم و خودم را به دیواری چسباندم. کرگدن‌ها نفیرزنان و غرش‌کنان در حالی که بوی فحل و چرم می‌دادند از کنار من گذشتند و مرا در ابری از غبار گرفتند. وقتی که دور شدند دیگر نتوانستم روی نیمکت بنشینم: ددان نیمکت را خرد کرده بودند، و لاشه آن پاره‌پاره بر سنگفرش افتاده بود.
از زیر این همه هیجان نتوانستم کمر راست کنم و ناچار چند روزی در خانه افتادم. دیزی به دیدنم می‌آمد و تحولاتی را که رخ می‌داد برایم نقل می‌کرد.
اول رئیس اداره کرگدن شده بود. بوتار از عمل او سخت برآشفته بود، اما خودش هم بیست‌وچهار ساعت بعد کرگدن شده بود. آخرین کلمات انسانی‌اش این بود:
- باید همرنگ جماعت شد.
از تغییر وضع بوتار، با وجود ظاهر محکمش، تعجب نکردم. آن‌چه باعث تعجبم شد تغییر حال رئیس بود. البته دگرگونی او غیرارادی بود، اما به نیروی مقاومت او امید بیش‌تری می‌رفت.

دیزی به یاد می‌آورد که در روز ظهور بوف به صورت کرگدن، به رئیس تذکر داده بود که دست‌هایش زبر شده است و این تذکر در رئیس تأثیر بسیار کرده بود. البته به روی خود نیاورده بود، اما معلوم بود که عمیقاَ متأثر شده است.
- اگر من خشونت کمتری نشان می‌دادم، اگر من این نکته را با مدارای بیش‌تری به او می‌گفتم شاید این اتفاق نمی‌افتاد.
ماجران ژان را برای او شرح دادم و گفتم:
- من هم متأسفم که چرا با ژان نرم‌تر تا نکردم. حق بود که دوستی و تفاهم بیش‌تری نشان بدهم.
دیزی به من خبر داد که دودار هم تغییر شکل داده است. و نیز یکی از پسرعموهای خودش را که من نمی‌شناختم. اشخاص دیگری هم، از دوستان مشترک یا از ناآشنایان، تغییر کرده بودند. دیزی گفت:
- عده‌شان زیاد است. شاید هم یک‌چهارم جمعیت شهر باشند.
- با این همه هنوز دراقلیت‌اند.
دیزی آهی کشید و گفت:
-با این ترتیب که پیش می‌رود زیاد طول نخواهد کشید!
- افسوس که همین‌طور است! و کارآیی بیشتری هم دارند.
وجود گله‌های کرگدن که در معابر شهر می‌تاختند امری عادی بود که دیگر باعث تعجب کسی نمی‌شد. رهگذران از سر راه آن‌ها کنار می‌کشیدند و سپس گردش خود را از سر می‌گرفتند یا دنبال کارهایشان می‌رفتند، گویی که هیچ خبری نشده است. من بیهوده فریاد می کشیدم:
- مگر می‌شود کرگدن بود؟ قابل تصور نیست!
از حیاط‌ها، از خانه‌ها، حتی از پنجره‌ها دسته دسته کرگدن بیرون می‌آمد و به جمع دیگر کرگدن‌ها می‌پیوست.
زمانی رسید که اولیای امور خواستند آن‌ها را در محوطه‌های وسیعی اسکان دهند. اما جمعیت حمایت حیوانات، بنا بر دلایل انسانی، با این کار مخالفت کرد. از طرف دیگر، هر کس در جمع کرگدن‌ها خویش نزدیکی، دوستی ، آشنایی داشت و همین امر، بنا بر دلایل آسان‌فهم، اجرای طرح را ناممکن می‌ساخت. ناچار آن را به دست فراموشی سپردند.
وضع وخیم‌تر شد و این قابل پیش‌بینی بود. مثلاَ روزی یک هنگ کرگدن، پس از این‌که دیوارهای پادگان را خراب کردند، از آن‌جا بیرون آمدند و با طبل و دهل به خیابان‌ها ریختند.
در وزارت آمار، آمارگران آمارگیری می‌کردند: سرشماری حیوانات، محاسبات تقریبی افزایش روزانه عدة آن‌ها، درصد تک شاخ‌ها و دو شاخ‌ها... چه فرصت مناسبی برای بحث‌های فاضلانه! چندی نگذشت که آمارگیران نیز یک‌یک به گروه کرگدن‌ها پیوستند. تک و توکی که مانده بودند حقوق سرسام‌آوری می‌گرفتند.

یک روز از بالکن خانه‌ام کرگدنی دیدم که غران و تازان لابد به استقبال رفقایش می‌رفت و یک کلاه حصیری بر تارک شاخ خود افراشته داشت. بی‌اختیار گفتم:
- این همان مرد منطقی است! یعنی او هم؟ آخر چطور ممکن است؟
درست در همین لحظه دیزی از در درآمد. به او گفتم:
- مرد منطقی هم کرگدن شده است!
خودش می‌دانست. لحظه‌ای پیش او را در خیابان دیده بود. دیزی سبدی آذوقه با خود داشت. به من پیشنهاد کرد:
- می‌خواهید با هم ناهار بخوریم؟ راستش خیلی زحمت کشیدم تا مقداری خوراکی گیر آوردم. دکان‌ها را غارت کرده‌اند: آن‌ها همه چیز را می‌بلعند. خیلی از دکان‌ها را بسته‌اند و روی در نوشته‌اند: «به علت تحول تعطیل است.»
- دیزی، من شما را دوست دارم، دیگر از پیش من نروید.
- عزیزم، پنجره را ببند. خیلی سروصدا می‌کنند. و گرد و خاکشان تا این‌جا می‌رسد.
- تا وقتی که ما با هم باشیم من از هیچ چیز نمی‌ترسم و هر اتفاقی بیفتد برایم بی‌اهمیت است.
سپس پنجره را بستم و گفتم:
- فکر نمی‌کردم که دیگر بتوانم عاشق زنی بشوم.
او را تنگ در آغوش فشردم. محبت مرا به گرمی پاسخ داد. گفتم:
- چقدر دلم می‌خواهد شما را خوشبخت کنم! آیا می‌توانید با من خوشبخت باشید؟
- چرا نتوانم؟ شما ادعا می‌کنید که از هیچ چیز نمی‌ترسید و حال آن‌که از همه چیز ترس دارید! چه بر سر ما خواهد آمد؟
پچ‌پچ‌کنان گفتم:
- عزیز دلم، شادی زندگی‌ام!
زنگ تلفن خلوت ما را برهم زد. دیزی از آغوش من بیرون آمد، پای تلفن رفت، گوشی را برداشت. فریادی کشید:
- بیا گوش کن...
گوشی را به گوش گذاشتم. صدای غرش‌های وحشتناک شنیده می‌شد.
- حالا دیگر سربه‌سر ما می‌گذارند!
دیزی هراسان پرسید:
- چه خبر شده است؟
رادیو را گرفتیم تا اخبار را بشنویم: باز هم صدای غرش‌های کرگدن بود که به گوش می‌رسید. دیزی می‌لرزید. گفتم:
- آرام باش، آرام باش!
وحشت‌زده فریاد زد:
- آن‌ها تأسیسات رادیو را تصرف کرده‌اند.
من که خودم هر دم آشفته‌تر می‌شدم تکرار می‌کردم:
- آرام باش! آرام باش!
فردا در خیابان‌ها کرگدن بود که از همه سو می‌دوید. می‌شد ساعت‌ها تماشا کرد و مطمئن بود که احتمال دیدن حتی یک موجود بشری در میان نیست. خانه ما زیر سم همسایه‌های ستبر‌پوست‌مان می‌لرزید. دیزی گفت:
- هر چه باداباد! چه می‌شود کرد؟
- همه دیوانه شده‌اند. دنیا مریض است.
- ما که نمی‌توانیم آن را معالجه کنیم.
- دیگر حرف هیچ‌کس را نمی‌شود فهمید. آیا تو می‌فهمی چه می‌گویند؟
- باید سعی کنیم ذهنیات‌شان را تعبیر کنیم و زبان‌شان را یاد بگیریم.
- آن‌ها زبان ندارند.
- تو چه می‌دانی؟
- گوش کن، دیزی، ما بچه‌دار می‌شویم و بچه‌های ما هم بچه‌دار می‌شوند. البته خیلی خیلی طول خواهد کشید، اما ما دونفره می‌توانیم جامعه بشری را از نو بسازیم. اگر کمی همت کنیم...
- من نمی‌خواهم بچه‌دار شوم.
- پس چطور می‌خواهی دنیا را نجات بدهی؟
- اصلاَ شاید خود ما را باید نجات داد. شاید غیر طبیعی خود ما باشیم. مگر از نوع ما دیگر کسی را می‌بینی؟
- دیزی، من حاضر نیستم چنین حرف‌هایی از تو بشنوم.
نومیدانه به او نگریستم.
- حق با ماست، دیزی. من مطمئنم.
- چه ادعایی! دلیل مطلق وجود ندارد. حق با دنیاست، نه با من و تو.
- چرا، دیزی. حق با من است. دلیلش هم این‌که تو حرف مرا می‌فهمی و من تو را آن‌قدر که مردی بتواند زنی را دوست داشته باشد دوست دارم.
- من کمی شرم دارم از آن‌چه تو اسمش را عشق می‌گذاری. عشق یک چیز مرضی است... و با این نیروی فوق‌العاده‌ که از این موجودات اطراف ما برمی‌خیزد قابل قیاس نیست.
من که چنتة استدلالم ته کشیده بود کشیده‌ای به او زدم و گفتم:
- نیرو می‌خواهی؟ این هم نیرو!
و بعد در حالی که او گریه می‌کرد گفتم:
- من از مبارزه دست نخواهم کشید. من میدان را خالی نخواهم کرد.
دیزی از جا برخاست و بازوهای خوش بویش را به گردن من انداخت:
- من هم تا آخرین نفس همراه تو مقاومت خواهم کرد.

نتوانست به قولش وفا کند. افسرده شده بود و روز به روز تحلیل می‌رفت. یک روز صبح که بیدار شدم جایش را در رخت‌خواب خالی دیدم. بی‌ آن‌که کلمه‌ای برایم بنویسد از پیش من رفته بود.
وضع برای من، به واقع کلمه، تحمل‌ناپذیر شد. تقصیر خودم بود که دیزی رفته بود. چه بلایی به سرش آمده بود؟ باز هم بار یک گناه دیگر بر دوشم. هیچ کس نبود تا برای بازیافتن او کمکم کند. بدترین مصیبت‌ها در نظرم مجسم می‌شد و خود را مسئول می‌دانستم.
و از همه سو، غرش آن‌ها، تاخت‌ و تاز آن‌ها، گرد وخاک آن‌ها بود. بیهوده می‌کوشیدم تا به اتاقم پناه ببرم و پنبه درگوشم بگذارم. شب‌ آن‌ها را در خواب می‌دیدم.
«هیچ چاره‌ای نیست جز این‌که آن‌ها را متقاعد کنم.» ولی به چه چیز؟ تحول که برگشت‌پذیر نیست. و برای متقاعد کردن آن‌ها باید با آن‌ها حرف زد. برای این‌که آن‌ها زبان مرا (که خودم هم داشتم فراموش می‌کردم) دوباره بیاموزند اول می‌بایست من زبان آن‌ها را بیاموزم. من غرشی را از غرش دیگر و کرگدنی را از کرگدن دیگر تمیز نمی‌دادم.
یک روز که در آیینه نگاه می‌کردم دیدم چهره‌ام دراز و زشت شده است: احتیاج به یک و بلکه دو شاخ داشتم تا بتوانم به قیافه وارفته‌ام سروصورتی بدهم.
و نکند که به قول دیزی اصلاَ حق با آن‌ها باشد؟ من از قافله عقب افتاده بودم و زیر پایم خالی شده بود.

پی بردم که غرش‌های آن‌ها گرچه اندکی خشن است خالی از لطف و جاذبه هم نیست. تا هنوز وقت نگذشته بود می‌بایست این نکته را در نظر بگیرم. سعی کردم که غرشی برآورم. اما صدایم چه ضعیف بود و فاقد صلابت! چون سعی بیش‌تری می‌کردم فقط به زوزه کشیدن می‌افتادم. زوزه کشیدن غیر از غریدن است.
بدیهی است که آدم نباید همیشه دنباله‌رو جریانات باشد و باید تازگی و اصالت خود را حفظ کند. با این حال، هر چیز برای خود جایی دارد. البته باید غیر از دیگران بود... اما با دیگران هم باید بود. من دیگر مشابهتی با هیچ‌کس و هیچ چیز نداشتم جز با عکس‌های کهنة قدیمی که دیگر با زنده‌ها مناسبتی نداشتند.
هر روز صبح دست‌هایم را نگاه می‌کردم به امید این‌که شاید پوست آن‌ها در خواب سفت شده باشد. اما پوست آن‌ها شل بود. تنم را که بیش از اندازه سفید بود و پاهای پر مویم را تماشا می‌کردم: ای کاش که آن پوست سفت و آن رنگ یشمی فاخر و آن برهنگی شایسته و بی‌موی آن‌ها را من هم می‌داشتم!
روز به روز وجدانم شرمنده‌تر و معذب‌تر می‌شد. خودم را عفریتی می‌دیدم! افسوس! من هرگز کرگدن نخواهم شد: من دیگر نمی‌توانستم عوض بشوم.
دیگر جرات نکردم به خودم نگاه کنم. از خودم شرم داشتم. و با این همه، نمی‌توانستم. نه، نمی‌توانستم.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در سه شنبه 20 بهمن 1388 و ساعت 11:13 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 داستان کامل خسرو و شیرین نظامی | داستان ,


شیرین را در حین عیش و نوش می‌بیند و دستور می‌دهد تا آن نقش را برای او بیاورند. شیرین آنچنان مجذوب این نقاشی می‌شود كه خدمتكارانش...
خسرو و شیرین معروفترین داستان عاشقانه ایرانی
خسرو و شیرین دومین منظومه نظامی‌ و معروفترین اثر و به عقیده گروهی از سخن‌سنجان شاهکار اوست. در حقیقت نیز، نظامی‌ با سرودن این دومین کتاب (پس از مخزن الاسرار) راه خود را باز می‌یابد و طریقی تازه در سخنوری و بزم آرایی پیش می‌گیرد.
این منظومه شش هزار و چند صد بیتی دارای بسیاری قطعات است که بی هیچ شبهه از آثار جاویدان زبان پارسی است و همان‌هاست که موجب شده است گروهی انبوه از شاعران به تقلیــد از آن روی آورند، گو این که هیچ یک از آنان، جز یکی دو تن، حتی به حریم نظامی ‌نیز نزدیک نشده اند و کار آن یکی دو تن نیز در برابر شهرت و عظمت اثر نظامی ‌رنگ باخته است.

داستان کامل خسرو و شیرین نظامی‌ به نثر
هرمز پادشاه ایران، صاحب پسری می‌‌شود و نام او را پرویز می‌نهد. پرویز در جوانی علی رغم دادگستری پدرمرتكب تجاوز به حقوق مردم می‌شود. او كه با یاران خود برای تفرج به خارج از شهر رفته، شب هنگام در خانه ی یك روستایی بساط عیش و نوش برپا می‌كند و بانگ ساز و آوازشان در فضای ده طنین انداز می‌گردد. حتی غلام و اسب او نیز از این تعدی بی نصیب نمی‌مانند.
هنگامی‌ كه هرمز از این ماجرا آگاه می‌شود، بدون در نظر گرفتن رابطه‌ی پدر – فرزندی عدالت را اجرا می‌كند: اسب خسرو را می‌كشد؛ غلام او را به صاحب باغی كه دارایی‌اش تجاوز شده بود، می‌بخشد و تخت خسرو نیز از آن صاحب خانه‌ی روستایی می‌شود. خسرو نیز با شفاعت پیران از سوی پدر، بخشیده می‌شود. پس از این ماجرا، خسرو، انوشیروان- نیای خود را- در خواب می‌بیند. انوشیروان به او مژده می‌دهد كه چون در ازای اجرای عدالت از سوی پدر، خشمگین نشده و به منزله‌ی عذرخواهی نزد هرمز رفته، به جای آنچه از دست داده، موهبت‌هایی به دست خواهد آوردكه بسیار ارزشمندتر می‌باشند: دلارامی ‌زیبا، اسبی شبدیز نام، تختی با شكوه و نوازنده ای به نام باربد.


مدتی از این جریان می‌گذرد تا اینكه ندیم خاص او – شاپور- به دنبال وصف شكوه و جمال ملكه‌ای كه بر سرزمین ارّان حكومت می‌كند، سخن را به برادرزاده‌ی او، شیرین، می‌كشاند. سپس شروع به توصیف زیبایی‌های بی حد او می‌نماید، آنچنان كه دل هر شنونده‌ای را اسیر این تصویر خیالی می‌كرد. حتی اسب این زیبارو نیز یگانه و بی همتاست. سخنان شاپور، پرنده‌ی عشق را در درون خسرو به تكاپو وامی‌دارد و خواهان این پری سیما می‌شود و شاپور را در طلب شیرین به ارّان می‌فرستد. هنگامی‌ كه شاپور به زادگاه شیرین می‌رسد، در دیری اقامت می‌كند و به واسطه‌ی ساكنان آن دیر از آمدن شیرین و یارانش به دامنه‌ی كوهی در همان نزدیكی آگاه می‌شود. پس تصویری از خسرو می‌كشد و آن را بر درختی در آن حوالی می‌زند. شیرین را در حین عیش و نوش می‌بیند و دستور می‌دهد تا آن نقش را برای او بیاورند. شیرین آنچنان مجذوب این نقاشی می‌شود كه خدمتكارانش از ترس گرفتار شدن او، آن تصویر را از بین می‌برند و نابودی آن را به دیوان نسبت می‌دهند و به بهانه ی اینكه آن بیشه، سرزمین پریان است، از آنجا رخت برمی‌بندند و به مكانی دیگر می‌روند اما در آنجا نیز شیرین دوباره تصویر خسرو را كه شاپور نقاشی كرده بود، می‌بیند و از خود بیخود می‌شود. وقتی دستور آوردن آن تصویر را می‌دهد، یارانش آن را پنهان كرده و باز هم پریان را در این كار دخیل می‌دانند و رخت سفر می‌بندند. در اقامتگاه جدید، باز هم تصویر خسرو، شیرین را مجذوب خود می‌كند و این بار شیرین شخصاً به سوی نقش رفته و آن را برمی‌دارد و چنان شیفته‌ی خسرو می‌شود كه برای به دست آوردن ردّ و نشانی از او، از هر رهگذری سراغ او را می‌گیرد؛ اما هیچ نمی‌یابد. در این هنگام شاپور كه در كسوت مغان رفته از آنجا می‌گذرد. شیرین او را می‌خواند تا مگر نشانی از نام و جایگاه آن تصویر به او بگوید. شاپور هم در خلوتی كه با شیرین داشت پرده از این راز برمی‌گشاید و نام و نشان خسرو و داستان دلدادگی او به شیرین را بیان می‌كند و همان گونه كه با سخن افسونگر خود، خسرو را در دام عشق شیرین گرفتار كرده، مرغ دل شیرین را هم به سوی خسرو به پرواز درمی‌آورد. شیرین كه در اندیشه ی رفتن به مدائن است، انگشتری را به عنوان نشان از شاپور می‌گیرد تا بدان وسیله به حرمسرای خسرو راه یابد. شیرین كه دیگر در عشق روی دلداده‌ی نادیده گرفتار شده بود، سحرگاهان بر شبدیز می‌نشیند و به سوی مدائن می‌تازد.

از سوی دیگر خسرو كه مورد خشم پدر قرار گرفته به نصیحت بزرگ امید، قصد ترك مدائن می‌كند. قبل از سفر به اهل حرمسرای خود سفارش می‌كند كه اگر شیرین به مدائن آمد، در حق او نهایت خدمت و مهمان نوازی را رعایت كنند و خود با جمعی از غلامانش راه ارّان را در پیش می‌گیرد.
در بین راه كه شیرین خسته از رنج سفر در چشمه‌ای تن خود را می‌شوید، متوجه حضور خسرو می‌شود. هر دو كه با یك نگاه به یكدیگر دل می‌بندند، به امید رسیدن به یاری زیباتر، از این عشق چشم می‌پوشند. خسرو به امید شاهزاده‌ای كه در ارّان در انتظار اوست و شیرین به یاد صاحب تصویری كه در كاخ خود روزگار را با عشق او می‌گذراند.

شیرین پس از طی مسافت طولانی به مدائن رسید؛ اما اثری از خسرو نبود. كنیزان، او را در كاخ جای داده و آنچنان كه خسرو سفارش كرده بود در پذیرایی از او می‌كوشیدند. شیرین كه از رفتن خسرو به اران آگاه شد، بسیار حسرت خورد. رقیبان به واسطه‌ی حسادتی كه نسبت به شیرین داشتند، او را در كوهستانی بد آب و هوا مسكن دادند و شیرین در این مدت تنها با غم عشق خسرو زندگی می‌كرد. از سوی دیگر تقدیر نیز خسرو را در كاخی مقیم كرده بود كه روزگاری شیرین در آن می‌خرامید و صدای دل انگیزش در فضای آن می‌پیچید. اما دیگر نه از صدای گام‌های شیرین خبری بود و نه از نوای سحرانگیزش. شاپور خسرو را از رفتن شیرین به مدائن آگاه می‌كند و از شاه دستور می‌گیرد كه به مدائن رفته و شیرین را با خود نزد خسرو بیاورد. شاپور این بار نیز به فرمان خسرو گردن می‌نهد و شیرین را در حالی كه در آن كوهستان بد آب و هوا به سر می‌برد، نزد خسرو به اران آورد. هنوز شیرین به درگاه نرسیده كه خبر مرگ هرمز كام او را تلخ می‌كند. به دنبال شنیدن این خبر، شاه جوان عزم مدائن می‌كند تا به جای پدر بر تخت سلطنت تكیه زند. دگر باره شیرین قدم در قصر می‌نهد به امید اینكه روی دلداده‌ی خود را ببیند؛ اما باز هم ناامید می‌شود.

در حالی كه خسرو در ایران به پادشاهی رسیده بود، بهرام چوبین علیه او قیام می‌كند و با تهمت پدركشی، بزرگان قوم را نیز بر ضد خسرو تحریك می‌نماید. خسرو نیز كه همه چیز را از دست رفته می‌یابد، جان خود را برداشته و به سوی موقان می‌گریزد. در میان همین گریزها و نابسامانی‌ها، روزی كه با یاران خود به شكار رفته بود، ناگهان چشمش بر شیرین افتاد كه او نیز به قصد شكار از كاخ بیرون آمده بود. دو دلداده پس از مدت‌ها دوری، سرانجام یكدیگر را دیدند در حالی كه خسرو تاج و تخت شاهی را از دست داده بود. خسرو به دعوت شیرین قدم در كاخ مهین بانو گزارد. مهین بانو كه از عشق این دو و سرگذشت شیرین با خوبرویان حرمسرایش آگاهی داشت، از شیرین خواست كه تنها در مقابل عهد و كابین خود را در اختیار خسرو نهد و هرگز با او در خلوت سخن نگوید. شیرین نیز بر انجام این خواسته سوگند خورد.

خسرو و شیرین بارها در بزم و شكار در كنار هم بودند؛ اما خسرو هیچ گاه نتوانست به كام خود برسد. سرانجام پس از اظهار نیازهای بسیار از سوی خسرو و ناز از سوی شیرین،‌خسرو دل از معشوقه‌ی خود برداشت و عزم روم كرد. در آنجا مریم، دختر پادشاه روم را به همسری برگزید و بعد از مدتی نیز با سپاهی از رومیان به ایران لشكر كشید و تاج و تخت سلطنت را بازپس گرفت. اما در عین داشتن همه‌ی نعمت‌های دنیایی، از دوری شیرین در غم و اندوه بود. شیرین نیز در فراق روی معشوق در تب و تاب و بیقراری بود.
مهین بانو در بستر مرگ، برادرزاده ی خود را به صبر و شكیبایی وصیت می‌كند. تجربه به او نشان داده كه غم و شادی در جهان ناپایدار است و به هیچ یك نباید دل بست؟؟؟


پس از مرگ مهین بانو، شیرین بر تخت سلطنت نشست و عدل و داد را در سراسر ملك خود پراكند. اما همچنان از دوری خسرو، ناآرام بود. پادشاهی را به یكی از بزرگان درگاهش سپرد و به سوی مدائن رهسپار شد.
در همان هنگام كه روزگار نیك بختی خسرو در اوج بود، خبر مرگ بهرام چوبین را شنید. سه روز به رسم سوگواری، دست از طرب و نشاط برداشت و در روز چهارم به مجلس بزم نشست و به امید اینكه نواهای باربد، درد دوری شیرین را در وجودش درمان كند، او را طلب كرد. باربد نیز سی لحن خوش آواز را از میان لحن‌های خود انتخاب كرد و نواخت. خسرو نیز در ازای هر نوا، بخششی شاهانه نسبت به باربد روا داشت.
آن شب پس از آن كه خسرو به شبستان رفت، عشق شیرین در دلش تازه شده بود. با خواهش و التماس از مریم خواست تا شیرین را به حرمسرای خود آورد؛ اما با پاسخی درشت از سوی مریم مواجه شد. خسرو كه دیگر نمی‌توانست عشق سركش خود را مهار كند، ‌شاپور را به طلب شیرین فرستاد. اما شیرین با تندی شاپور را از درگاه خود به سوی خسرو روانه كرد.
شیرین این بار نیز در همان كوهستان رخت اقامت افكند و غذایی جز شیر نمی‌خورد. از آنجا كه آوردن شیر از چراگاهی دور، كار بسیار مشكلی بود، شاپور برای رفع این مشكل، فرهاد را به شیرین معرفی كرد.


در روز ملاقات شیرین و فرهاد، فرهاد دل در گرو شیرین می‌بازد. این اولین دیدار آنچنان او را مدهوش می‌كند كه ادراك از او رخت بر می‌بندد و دستورات شیرین را نمی‌فهمد. هنگامی‌ كه از نزد او بیرون می‌آید، سخنان شیرین را از خدمتكارانش می‌پرسد و متوجه می‌شود باید جویی از سنگ، از چراگاه تا محل اقامت شیرین بنا كند. فرهاد آنچنان با عشق و علاقه تیشه بر كوه می‌زد كه در مدت یك ماه، جویی در دل سنگ خارا ایجاد كرد و در انتهای آن حوضی ساخت. شیرین به عنوان دستمزد، گوشواره ی خود را به فرهاد داد اما فرهاد با احترام فراوان گوشواره را نثار خود شیرین كرد و روی به صحرا نهاد این عشق روزگار فرهاد را آنچنان پر تب و تاب و بیقرار ساخت كه داستان آن بر سر زبان‌ها افتاد و خسرو نیز از این دلدادگی آگاه شد. فرهاد را به نزد خود خواند و در مناظره ای كه با او داشت، فهمید توان برابری با عشق او را نسبت به شیرین ندارد. پس تصمیم گرفت به گونه ای دیگر او را از سر راه خود بردارد. خسرو، فرهاد را به كندن كوهی از سنگ می‌فرستد و قول می‌دهد اگر این كار را انجام دهد، شیرین و عشق او را فراموش كند.


فرهاد نیز بی درنگ به پای آن كوه می‌رود. نخست بر آن نقش شیرین و شاه و شبدیز را حك كرد و سپس به كندن كوه با یاد دلارام خود پرداخت. آنچنان كه حدیث كوه كندن او در جهان آوازه یافت. روزی شیرین سوار بر اسب به دیدار فرهاد رفت و جامی ‌شیر برای او برد. در بازگشت اسبش در میان كوه فرو ماند و بیم سقوط بود. اما فرهاد اسب و سوار آن را بر گردن نهاد و به قصر برد. خبر رفتن شیرین نزد فرهاد و تأثیر این دیدار در قدرت او برای كندن سنگ خارا به گوش خسرو می‌رسد. او كه دیگر شیرین را، از دست رفته می‌بیند، به دنبال چاره است. به راهنمایی پیران خردمند قاصدی نزد فرهاد می‌فرستد تا خبر مرگ شیرین را به او بدهند مگر در كاری كه در پیش گرفته سست شود. هنگامی ‌كه پیك خسرو، خبر مرگ شیرین را به فرهاد می‌رساند، او تیشه را بر زمین می‌زند و خود نیز بر خاك می‌افتد. شیرین از مرگ او، داغدار می‌شود و دستور می‌دهد تا بر مزار او گنبدی بسازند. خسرو نامه‌ی تعزیتی طنزگونه برای شیرین می‌فرستد و او را به ترك غم و اندوه می‌خواند. پس از گذشت ایامی ‌از این واقعه، مریم نیز می‌میرد و شیرین در جواب نامه‌ی خسرو، نامه ای به او می‌نویسد و به یادش می‌آورد كه از دست دادن زیبارویی برای او اهمیتی ندارد زیرا هر گاه بخواهد، نازنینان بسیاری در خدمتگزاری او حاضرند. خسرو پس از خواندن نامه به فراست در می‌یابد كه جواب آنچنان سخنانی، این نامه است. بعد از آن برای به دست آوردن شیرین تلاش‌های بسیاری نمود اما همچنان بی‌نتیجه بود و شیرین مانند رؤیایی، دور از دسترس. خسرو كه از جانب شیرین، ناامید شده بود به دنبال زنی شكرنام كه توصیف زیبایی‌اش را شنیده بود به اصفهان رفت. اما حتی وصال شكر نیز نتوانست آتش عشق شیرین را در وجود او خاموش كند. خسرو كه می‌دانست شاپور تنها مونس شب‌های تنهایی شیرین بود، او را به درگاه احضار كرد تا مگر شیرین برای فرار از تنهایی به خسرو پناه آورد. شیرین نیز در این تنهایی‌ها روزگار را با گریه و زاری و گله و شكایت به سر برد. روزی خسرو به بهانه‌ی شكار به حوالی قصر شیرین رفت. شیرین كه از آمدن خسرو آگاه شده بود، كنیزی را به استقبال خسرو فرستاد و او را در بیرون قصر، منزل داد. سپس خود به نزد شاه رفت. شاه نیز كه از نحوه‌ی پذیرایی میزبان ناراضی بود، با وی به عتاب سخن گفت و شكایت‌ها نمود و اظهار نیازها كرد اما شیرین همچنان خود را از او دور نگه می‌دارد و تأكید می‌كند تنها مطابق رسم و آیین خسرو می‌تواند به عشق او دست یابد. پس از گفتگویی طولانی و بی‌نتیجه، خسرو مأیوس و سرخورده از قصر شیرین باز می‌گردد. با رفتن خسرو، تنهایی بار دیگر همنشین شیرین می‌شود و او را دلتنگ می‌كند. پس به سوی محل اقامت خسرو رهسپار می‌شود و به كمك شاپور، دور از چشم شاه، در جایگاهی پنهان می‌شود. سحرگاهان، خسرو مجلس بزمی ‌ترتیب می‌دهد. شیرین نیز در گوشه‌ای از مجلس پنهان می‌شود. در این بزم نیك از زبان شیرین غزل می‌گوید و باربد از زبان خسرو. پس از چندی غزل گفتن، شیرین صبر از كف می‌دهد و از خیمه‌ی خود بیرون می‌آید. خسرو كه معشوق را در كنار خود می‌یابد به خواست شیرین گردن می‌نهد و بزرگانی را به خواستگاری او می‌فرستد و او را با تجملاتی شاهانه به دربار خود می‌آورد. خسرو پس از كام یافتن از شیرین، حكومت ارمن را به شاپور می‌بخشد. خسرو نصیحت شیرین را مبنی بر برقراری عدالت و دانش آموزی با گوش جان می‌شنود و عمل می‌كند. در راه آموختن علم، مناظره ای طولانی میان او و بزرگ امید روی می‌دهد و در آن سؤالاتی درباره‌ی چگونگی افلاك و مبدأ و معاد و بسیاری مسائل دیگر می‌پرسد. پس از چندی، با وجود آنكه خسرو از بد ذاتی پسرش شیرویه آگاه است، به سفارش بزرگ امید، او را بر تخت می‌نشاند و خود رخت اقامت در آتشخانه می‌افكند. شیرویه با به دست گرفتن قدرت، پدر را محبوس كرد و تنها شیرین اجازه‌ی رفت و آمد نزد او را داشت اما وجود شیرین حتی در بند نیز برای خسرو دلپذیر و جان بخش بود. یك شب كه خسرو در كنار شیرین آرمیده بود، فرد ناشناسی به بالین او آمد و با دشنه‌ای جگرگاهش را درید. حتی در كشاكش مرگ نیز راضی نشد موجب آزار شیرین شود و بی صدا جان داد. شیرین به واسطه‌ی خون آلود بودن بستر از خواب ناز بیدار شد و معشوقش را بی‌جان یافت و ناله سر داد. در میانه‌ی ناله و زاری شیرین بر مرگ همسر، شیرویه برای او پیغام خواستگاری فرستاد. شیرین نیز دم فرو بست و سخن نگفت. صبحگاهان، كه خسرو را به دخمه بردند، شیرین نیز با عظمتی شاهانه قدم در دخمه نهاد و در تنهایی‌اش با او دشنه ای بر تن خود زد و در كنار خسرو جان داد. بزرگان كشور نیز كه این حال را دیدند، خسرو و شیرین را در آن دخمه دفن كردند.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در دوشنبه 19 بهمن 1388 و ساعت 11:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 مرد دزد چهره! | داستان ,


پیرمرد به تلخی گفت: "بله من یک دزدم. اما فقط یک بار در زندگی‌ام دزدی کردم. و آن عجیب ترین سرقتی بود که تا به حال روی داده. ماجرا مربوط می‌شود به یک کیف جیبی پر از پول...
داستان کوتاهی از اکیلّه کمپنیلی (achille campanile )
پیرمرد به تلخی گفت: "بله من یک دزدم. اما فقط یک بار در زندگی‌ام دزدی کردم. و آن عجیب ترین سرقتی بود که تا به حال روی داده. ماجرا مربوط می‌شود به یک کیف جیبی پر از پول..." ت‍‍اکید کردم: "به نظرم چیز خیلی عجیبی نیست"
اجازه بدهید تعریف کنم: "زمانی که ان را توی جیبم گذاشتم نه به پولی که قبل از سرقت در جیب داشتم اضافه شد و نه چیزی از پول کسی که جیبش را زده بودم کم شد"
در جواب گفتم:"این که گفتید خیلی عجیب است! چطور ممکن است کسی کیف پر از پولی را بدزدد و به جیب بزند ولی چیزی به پولی که از قبل در جیبش داشت اضافه نشود؟"

پیرمرد بی اختیار تکرار کرد: "حتی یک سنت" و به نقطه ای مبهم چشم دوخت. انگار متوجه جماعتی که پشت میزهای دیگر می‌خانه‌ی دود گرفته نشسته بودند و هراز گاهی عربده می‌کشیدند نبود."حتی یک سنت" بی آنکه فرصتی بدهد تا چیزی بپرسم لحظه ای به من خیره ماند: "خوب به من گوش کنید آقا! می‌خواهم این داستان را برایتان تعریف کنم. اما به شرط اینکه شما هم بعد از آن مثل دیگران تحقیرم نکنید" صندلی‌اش را به من نزدیک کرد. چون ته می‌خانه زد و خورد دیگری به راه افتاده بود و شنیدن صدایش از آن سوی میز برایم غیر ممکن بود. سپس بینی اش را با یک دستمال بزرگ رنگی پاک کرد و در حالی که با دقت آنرا تا می‌کرد داستانش را آغاز کرد. "تا آنروز هرگز چیزی ندزدیده بودم و بعد از آن هم دست به دزدی نزدم. سرقت در مسیر راه آهن میانبری پرت و کوچک که از ازمیر به شابین کارا هیسار می‌رود روی داد. مسیری کوهستانی و صعب العبور که هر آن احتمال هجوم راهزنان وجود دارد.

من جایی در یک کوپه درجه سه داشتم که در آن مسافر دیگری نبود جز مردی ژنده پوش که یک دستش را روی چشم‌هایش گذاشته و خوابیده بود. به نظر می‌رسید اصلاً متوجه حظور من نیست اما به محض اینکه قطار به راه افتاد چشمانش را باز کرد و به من نگاه کرد. زیر نور متمایل به قرمز چراغ نفتی خطوط زمخت چهره ای مشکوک، مرموز، و به شدت رنگ پریده آشکار شد که با ریش‌های نامرتب شش یا هفت روز نتراشیده، شریرتر می‌نمود و می‌شد در چهره اش به وضوح نشانه‌های گرسنگی و گستاخی را دید.
حین اینکه با نهایت دقت براندازش می‌کردم ملتفت شدم خراشی بزرگ گونه‌ی چپش را زشت تر کرده. پس از چند دقیقه زیر نور لرزان چراغ که به طرز اغراق امیزی سایه‌ها را به رقص وا می‌داشت باید با وحشت تمام می‌پذیرفتم که چهره‌ی همسفرم که در ابتدا فقط کمی‌مشکوک به نظر می‌رسید به راستی ترسناک است.


می‌خواستم کوپه ام را عوض کنم اما تا ایستگاه بعدی فکری بیهوده بود چون کوپه‌های واگن به هم راه نداشتند. یعنی باید سه ساعت تمام کنار آن مردک مخوف سر می‌کردم. زمانی مناسب برای عملی کردن بیرحمانه ترین جنایات. در مسیری که داد و فریاد آدم به بیابان ختم می‌شود. جایی که سر به نیست کردن و انداختن جسد در درّه همچون بازی کودکانه ای ساده است.

قطار در کمرکش کوهها بالا می‌رفت و سر و کله ی تونل‌ها یکی پس از دیگری پیدا می‌شد. بیرون همه چیز در تاریکی فرو رفته بود و بساط، برای مرگ بی سر و صدای من مهیا بود. به صندلی میخکوب شده بودم و احساس می‌کردم لحظه به لحظه وحشتم جانی تازه می‌گیرد. چشم از چهره‌ی مشکوکی که روبه رویم نشسته بود بر نمی‌داشتم و همزمان که کوچکترین حرکاتش را تحت نظر داشتم با گوشه ی چشم حواسم به زنگ خطر بود. آماده بودم تا به محض اینکه همسفرم برای عملی کردن حمله اش تکانی خوردـ م‌یشد آنرا از طرز نگاهش فهمید ـ با یک جهش دکمه را بفشارم. به خوبی از ساکم که روی زانو‌هایم گذاشته بودم و با پتوی پشمی‌پنهانش کرده بودم مراقبت می‌کردم. و به عنوان آخرین تدبیر هر از گاهی دست در جیب شلوارم می‌کردم و وانمود می‌کردم که می‌خواهم مطمئن شوم ششلولم سر جایش است اما در واقع نه ششلول داشتم نه هیچ سلاح دیگری. یک بی احتیاطی خطرناک در چنین جاده ای..

یک آن، مرد ناشناس جستی زد و مرا سر جایم نشاند. فریاد زنان از جا پریده بودم تا زنگ خطر را بفشارم اما او در حالی که متوجه ترس و وحشتم شده بود با چشمانی ملتمس نگاهم کرد و به من تسلی داد: "آقا شما فکر می‌کنید که من دزدم؟ آرام باشید. همه با دیدن من همینطور فکر می‌کنند اما من دزد نیستم."
خوشحال از این اغراق صادقانه که مرا از کابوس نجات داده بود فریاد زدم: "من ابداً فکر نمی‌کنم که شما دزد باشید"
و دعوتش کردم کنارم بنشیند. مردک منفور تکرار کرد "من دزد نیستم"و اضافه کرد: "مت‍ا‍سفانه"

گیج شده بودم اما یارو ادامه داد: "باید دزد می‌شدم و دوست داشتم که باشم. چرا که نه؟ طبیعتم، تربیتم و محیطی که در آن به دنیا آمدم و روزگار گذراندم دست به دست هم داده بودند تا از من چیزی را بسازند که حقیقتاً تمایل و علاقه ی من است: یک دزد. اما متاسفانه یک چیز مرا باز می‌دارد و مانع دزدی کردنم می‌شود"
پرسیدم: "شاید ...دزدی کردن بلد نیستید؟"
شخص مرموز گفت: "در واقع کاری غیر از آن بلد نیستم. نه اینکه بلد نباشم دزدی کنم. بلکه نمی‌توانم برایتان توضیح می‌دهم"
گفتم: "چه چیز مانع شما می‌شود؟" هم کوپه ای ام طوری صورتش را به سمت چراغ گرفت که چهره‌اش به خوبی نمایان شد. و گفت:"به من نگاه کنید. متوجه چه چیزی می‌شوید؟ دلم می‌خواست در جواب بگویم: "چهره‌ی یک رذل تمام عیار" اما برای جلوگیری از ایجاد دردسر، خودداری کردم و به سادگی پاسخ دادم: "نمی‌دانم. هیچ چیز غیر طبیعی ای نمی‌بینم"
چهره در هم کشید: "آه! چیزی نمی‌بینید؟ خوب خودم برایتان می‌گویم "به چشم‌هایم خیره شد و با صدایی گرفته اضافه کرد: "آقا! من قیافه ام شبیه دزدهاست" مثل صاعقه زده‌ها خشکم زد. نمی‌توانستم دروغ بگویم اما از بیان حقیقت هم واهمه داشتم. مردک کریه منظر با صدایی که نافذ و طعنه آمیز شده بود اضافه کرد: "چه کسی می‌تواند با این قیافه دزدی کند" اگر وارد جمعی شوم همه‌ی اطرافیانم بی اراده دست روی کیف پول‌ها و ساعت‌هایشان می‌گذارند. به محض اینکه زن‌ها مرا میبینند از گردنبندها و سنجاق سینه‌ها ی گرانبهایشان مراقبت می‌کنند. همسفرانم چشم از وسایلشان بر نمی‌دارند و دست روی جیب‌هایشان می‌کشند تا مطمئن شوند چیزی کم نشده. پاسبان‌ها وقتی با من روبه رو می‌شوند به دقت تحت نظرم می‌گیرند و اگر سرقتی در جمعی اتفاق بیافتد به اولین کسی که مضنون می‌شوند منم."

پیرمرد دوباره با چنان سرو صدایی بینی اش را فین کرد که برای لحظه ای بر صدای می‌خانه‌ی پرجمعیت غلبه کرد و داستان را از سر گرفت. گفت: "حالا باید در مقابلت تن به اعترافی دردناک بدهم. در همان حین که مردک مشکوک حرف می‌زد فکری شیطانی به ذهنم خطور کرد. کاری بیرحمانه اما وسوسه برانگیز بود. همین کافی بود! با زرنگی و چابکی ای که در خود رسیدن به مقصود مشکل نبود. چند لحظه بعد کیف غلنبه‌ی مرد توی جیب راستم بود. وقتی که قطار متوقف شد دیگر لازم نبود که نگران عوض کردن کوپه ام باشم زیرا مردک بلند شد و گفت: "مقصد من همین جاست آقا. به خدا می‌سپارمتان" و پیاده شد. منتظر بودم که قطار حرکت کند و مرد از نظر ناپدید شود. او را دیدم که بقچه و عصا در دست از روی نرده‌های ایستگاه پرید.دیدم که مردک بیچاره به سمت روستا پیش می‌رفت و بعد دیگر ندیدمش. دزد بیچاره‌ی ناکام، بیچاره ژنده پوش، که من جیبش را زده بودم. به محض اینکه قطار حرکتی به خودش داد تصمیم گرفتم ببینم چقدر به جیب زده ام.ک یف سرقت شده را بیرون آوردم. عجب شاهکاری! کیف،کیف خودم بود. "شگفت زده از این نتیجه‌ی غیر منتظره پرسیدم:"کیف خودتان؟" "کیف خودم! در حین اینکه از بدبختی اش برایم می‌گفت و متقاعدم می‌کرد که نمی‌تواند دزدی کند چون چهره اش شبیه دزدهاست، مردک، جیبم را زده بود. "به محض اینکه داستان عجیب پیرمرد تمام شد حساب میزم را پرداخت کردم، بلند شدم، خداحافظی کردم و به سرعت از می‌خانه که حالا دیگر تقریبا ً خالی شده بود زدم بیرون. عجله ام بی دلیل نبود. در اثنای اینکه او ماجرای سرقتش را تعریف می‌کرد من در حالی که با دست‌هایم ور می‌رفتم، موفق شدم او را از شر سنگینی کیفش خلاص کنم و بی صبرانه مشتاق دیدن محتویات آن بودم. در هر حال هیچ ریسکی وجود نداشت که برای من اتفاقی شبیه ماجرای پیرمرد پیش بیاید و کیف خودم را بدزدم به خاطر حقیقتی دردناک اما ساده. چرا که من اصلا ً کیف پولی نداشتم. به محض اینکه به گوشه‌ی خیابان رسیدم زیر نور چراغی ایستادم، دست کردم توی جیب راستم، جایی که کیف را پنهان کرده بودم اما جیب خالی بود و جیب‌های دیگر هم همین طور.


خانم‌ها! آقایان! عجب مصیبتی! کیف پولی در کار نبود. انگار بال در آورده و پریده بود. خلاصه خیلی طول نکشید که حساب کار دستم آمد. وقتی ماجرایش را برایم تعریف می‌کرد، پیرمرد شیطان صفت، به هوای اینکه دارد جیب مرا خالی می‌کند برای دومین بار در زندگی کیف خودش رادزدیده بود.
برای بار دوم، تا آنجا که من می‌دانم.خدا می‌داند که تا به حال چند بار دیگر کیف خودش را زده!


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در یکشنبه 18 بهمن 1388 و ساعت 11:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 داستان کوتاه «یک شاخه»، برگزیده داوران جایزه هوشنگ گلشیری | داستان ,


چشم‌هاش انگار تو دوتا چاله نشسته بود. موهاش مثل برف، از زیر چارقدش بیرون زده بود. یک شاخه بزرگ سر درخت را نشان داد: اون یه شاخه رو نریز. بزار واسم بمونه. به حاج عباس بگو...
حسن اصغری
متولد سال 1326 در شهرک خمام گیلان.
انتشار مقاله‌های نقد ادبی و تاریخی و داستانهای کوتاه درنشریات فرهنگی از سال 1355. دبیر شورای تحریریه مجله کلک
آثار منتشر شده وی به شرح زیر است:
1- خسته‌ها (مجموعه هفت داستان کوتاه)1355
2- میراث خانزاده (سه داستان کوتاه)1356
3- گرگ ومیش (داستان بلند) 1358
4- تلاش (داستان برای نوجوانان) 1361
5- برکه‌ی مانداب (مجموعه چهارده داستان) 1379
6- کوهان سیاه و شکوفه‌های بهار نارنج (دوازده داستان کوتاه) 1380
7- عریان تر از جنگ ( 25 داستان برگزیده) 1380
8- ول کنید اسب مرا (رمان)1380
9- عاشقی درمقبره (15 داستان کوتاه) 1381
10- زایش تاریخ (مجموعه هفت مقاله درتحلیل وقایع انقلاب مشروطیت)1381


داستان کوتاه «یک شاخه» برگرفته از مجموعه کوهان سیاه و شکوفه بهار نارنج و برگزیده داوران دوره دوم جایزه هوشنگ گلشیری درسال 1380 است.


یک شاخه
وقتی حاج عباس مارا به حاط ننه زلیخا آورد، تعجب کردیم.
پدر، کرده خاله به دوش، زیر سایه درخت گردو، خشکش زده بود. حاج عباس گفت: تادونه ی آخرشو بریز.
پدر به ایوان ننه زلیخا نگاه کرد. پیرزن قوز کرده تو ایوان نشسته بود.
پدرگفت: چه وقت اینو فروخت؟
جاج عباس گفت: هفته پیش.
تو حیاط پیرزن، فقط همین درخت بود. شاخ و برگش پهن و بزرگ بود. روزهای آفتابی یک تپه، سایه خنک رو زمین می‌انداخت. گه گاه ننه زلیخا تو سایه اش می‌نشست و دوخت و دوز می‌کرد و برنج پاک می‌کرد.
حاج عباس گفت: من می‌رم به درختای دیگه سر بزنم. زود می‌یام.
پدر سیگاری آتش زد. اخم کرده بود. داشت فکر می‌کرد. گفت: این درخت گردو عین خود زلیخا پیره. شاید هم سن خودش باشه.
کونه سیگارش را پرت کرد و گفت: انگار خیلی دستش تنگ بود.


ننه زلیخا هیچ سال گردوهاش را نفروخته بود. هرسال روز به روز با کرده خاله آنها را از شاخه‌ها می‌ریخت و تو حیاط پهن می‌کرد تا پوست‌شان خشک شود. زمستان‌ها زن‌های همسایه که به دیدنش می‌رفتند، همیشه بشقابی پر از مغز گردو جلوشان می‌گذاشت. من هروقت با مادرم به خانه‌اش می‌رفتیم مغز گردوی سیری می‌خوردم.
پدر به شاخه‌های خم شده نگاه کرد و گفت: ماشاالله! چه باری!
حاج عباس ده تا زنبیل بزرگ زیر درخت گذاشته بود. پیرزن از تو ایوان انگار داشت ما را می‌پایید. پدر از نگاهش ناراحت بود. گفت: تقصیر ما چیه؟
کفش‌هاش را درآورد. آستین‌هاش را بالازد. پا رو درخت گذاشتکه ننه زلیخا داد زد: اسکندر!
پدرگفت: لعنت برشیطون!
ننه زلیخا با زحمت از ایوان پایین آمد. قوز داشت وتند نفس می‌زد.
چشم‌هاش انگار تو دوتا چاله نشسته بود. موهاش مثل برف، از زیر چارقدش بیرون زده بود. یک شاخه بزرگ سر درخت را نشان داد: اون یه شاخه رو نریز. بزار واسم بمونه.
به حاج عباس بگو ننه. من واسش کار می‌کنم.
می‌دونم. تو بهش بگو.
پدر شاخه رو خوب ورانداز کرد: باشه، تو برو.

پدر دوباره سیگاری آتش زد. پیرزن چند قدم که رفت، ایستاد و گفت: کمی ‌احتیاط کن. برگهاشو نریز پسرم.
پدرگفت: باشه.

پدر به درخت چنگ زد و بالا رفت. قلاب کرده خاله را به شاخه‌ها می‌انداخت و تکان شان می‌داد. گردوها مثل تگرگ روی زمین می‌افتادند. من جمع شان می‌کردم و می‌ریختم توی زنبیل. گه گاه چشمم به ایوان می‌افتاد. پیرزن نگاهمان می‌کرد. از جایش تکان نمی‌خورد. به ستون چوبی ایوانش تکیه داده بود. شوهرش چند سال پیش مرده بود. تنها پسرش هم یک ماه قبل به شهر رفته بود دنبال کار.
گردوهای سر درخت، تو نور آفتاب برق می‌زدند. نوک شاخه، از زور بار، خم شده بود. تو رنگ نیلی آسمان، سبز روشن بودند.
پدر، گردوی شاخه‌های پایین را ریخته بود و حالا داشت شاخه‌های بالاتر را می‌ریخت. از بالا غر زد: اگه می‌دونستم، قبول نمی‌کردم.
چرا؟
چیزی نگفت. پنج تا زنبیل پر شده بود. پدر گفت: هرچه می‌ریزم، تموم نمی‌شه!
شاخه‌ها را آرام تکان می‌داد. سعی می‌کرد که برگ‌ها را نریزد. گاهی از لای شاخه‌ها به ننه زلیخا نگاه می‌کرد.

ظهر رفتم و ناهار از خانه آوردم. پدر پایین آمده بود. صورتش خیس عرق بود. پیراهنش به عرق تنش چسبیده بود. ننه زلیخا هنوز از جایش تکان نخورده بود. پدر نگاهش کرد. تند تند به سیگارش پک زد وپرتش کرد روی زمین و گفت: تقصیر ما چیه؟
چی؟
اخم کرد و گفت: مگه پول گردوها تو جیب من میره؟
بعد تو سایه نشست و گفت: دستمالو باز کن.
بازش کردم. مشغول خوردن کته با ماهی شور شدیم. ننه زلیخا نگاه‌مان می‌کرد.
پدر گفت: پلو کوفت‌مون می‌شه. پاشو برو، بهش بگو بابام گفته خیالت راحت باشه. اون یه شاخه رو نمی‌ریزم تو برو تو اتاقت.


رفتم و بهش گفتم. حرفی نزد. پای چشم‌هاش خیس بود. به درخت خیره نگاه می‌کرد، جوری که انگار ماتش برده بود. بافت‌های حصیر زیر پاش وا رفته بود. ستون پرچینش شکسته بود. انگار داشت رو ایوان چپه می‌شد. گالی پوش رو خانه، پوسیده بود. چند جاش علف سبز شده بود.
حرفی نزد. برگشتم زیر درخت. پدر گفت: چی گفت؟
چیزی نگفت.
پسرش که رفت تنها شده. تقصیر ما چیه؟

پدر برگشت و به ننه زلیخا پشت کرد. به من هم گفت که پشت کنم. بدون این که نگاهش کنیم ناهارخوردیم. پدر باز سیگاری آتش زد: از گلوم پایین نرفت.
حاج عباس آمده بود وداشت شاخه‌ها را نگاه می‌کرد. پدر بهش گفت: این زنه چیزی طلب داره؟
حاج عباس گفت: یه هفته پیش تموم پولشو دادم.
بعد کنار زنبیلها نشست تا کار تمام شد.گفت: خیلی طولش دادی. درخت‌های دیگه همه بارشونو ریختن.
پدر گفت:خیلی بار داره خسته شدم.
تو فس فس کردی. اصلا برگ نریختی.
پدر به سر درخت اشاره کرد: اون یه شاخه رو واسش بزاریم بمونه.
حاج عبا س پاشد. به شاخه نگاه کرد: تا دونه ی آخرشو بریز.
یه شاخه. بزار دلش خوش باشه.
اصل بار رو همونه.

پدر کونه سیگارش را زیر پا له کرد. به پیرزن نگاه کرد. پیرزن انگار به ستون ترک خورده‌ی ایوانش میخ شده بود. از جاش تکان نخورده بود.
پدر داد زد: پس برو ردش کن بره اتاقش.
حاج عباس گفت: چه کارش داری؟........... برو بالا به کار خودت برس.
پدر بالا رفت. غز زد: اگه می‌دونستم قبول نمی‌کردم.

گردوهای گردن درخت را هم ریخت. هشت تا زنبیل شده بود. پدر پایین آمد. حاج عباس گفت: اون یه شاخه رو هم بریز.
بذار دلش خوش باشه.
برو بریزش.
پدر گفت: اون یکی رو من نمی‌ریزم.
حاج عباس کرده خاله را که پدر انداخته بود برداشت: خودم می‌ریزم.
پدر داد زد: همه ش یه زنبیل کوچیک نمی‌شه.
پدر حاج عباس را هل داد. حاج عباس کرده خاله را بلند کرد که پدر را بزند.

پدر فحش داد. حاج عباس جواب نداد. پدر سیگاری آتش زد. حاج عباس از درخت بالا رفته بود. با کرده خاله داشت شاخه‌ی بزرگ را تکان می‌داد. برگ‌های سبز روشن با گردوها به زمین می‌ریخت.
ننه زلیخا از ایوان پایین آمده بود. حالا تو حیاط نشسته بود.
پدر پاشد و زنبیل ظرف ناهار را برداشت. باهم از خانه بیرون آمدیم. گفتم: پول مون چی؟
پدر گفت: از حلقومش می‌کشم بیرون.
به پیرزن نگاه کرد. کونه سیگارش را زمین انداخت.


حاج عباس بار شاخه بزرگ را ریخته بود. بیشتر برگ شاخه را ریخته بود. شاخه لخت، تو آسمان نیلی مثل چند تا خط سیاه تکان می‌خورد.
ننه زلیخا آمده بود و جلوی در نشسته بود.


کرده خاله –واژه گیلکی: چوبی که از آن برای کشیدن دلو آب از چاه استفاده می‌کنند.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در شنبه 17 بهمن 1388 و ساعت 11:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 "داستان زنان" آنتوان چخوف | داستان ,


خانم مانند گنجشک جیک جیک می‌کرد؛ حال آن‌که مدیر با چشم‌های تار و کدر مردی که نزدیک است دچار اغما شود به حکم نزاکت و آداب‌دانی‌اش...
"فیودور پترویچ" مدیر مدارس ملی ایالت N که خویشتن را مردی منصف و بزرگوار می‌شمرد، روزی در دفتر کارش معلمی به اسم "ورمنسکی" را به حضور پذیرفت و گفت:
- نه آقای ورمنسکی، استعفا گریزناپذیر است. با صدایی که شما به هم زده‌اید؛ نمی‌توانید به کار تعلیم و تربیت ادامه بدهید. اصلا چطور شد که صداتان را از دست دادید؟
معلم با صدایی که شبیه به فش فش بود جواب داد:
- عرق کرده بودم،...
- واقعا که حیف شد، متاسفم! آدمی چهارده سال خدمت می‌کند و یکهو این بدبیاری! مرده شوی این زندگی را ببرد که آدمیزاد را مجبور می‌کند به خاطر مشتی مسائل پیش پا افتاده روی سابقه‌ی خدمتش خط بطلان بکشد، حالا برنامه‌تان چیست؟ چه می‌خواهید بکنید؟
معلم خاموش ماند. مدیر پرسید:
- ببینم شما متاهلید؟
معلم فش فش کنان جواب داد:
- زن و دو فرزند،‌ عالیجناب...


دقیقه‌ای سکوت حکم‌فرما شد. آقای مدیر از پشت میز کارش بلند شد و در حالی که توی اتاق راه می‌رفت و نشانه‌های تشویش در چهره‌اش نقش می‌خورد گفت:
- اصلا عقلم قد نمی‌دهد با شما چه کنم! شغل معلمی را ناچار کنار بگذارید، تا سن بازنشتگی هم هنوز خیلی فاصله دارید. رها کردن‌تان هم به امان خدا کار درستی نیست. از لحاظ ما، شما آدم خوبی هستید، چهارده سال تمام خدمت کرده‌اید؛ بنابراین بر ماست که کمک‌تان کنیم. ولی چطور؟ مگر از دست من چه ساخته است؟ آخر در وضعی که دارم چه می‌توانم بکنم؟

لحظه‌ی سکوت برقرار شد. مدیر مدام راه می‌رفت و فکر می‌کرد اما ورمنسکی افسرده از اندوه خود بر لبه‌ی صندلی نشسته بود و به آینده‌ی خود می‌آندیشید. ناگهان در چهره‌ی مدیر برقی نمایان شد، حتی بشکنی زد و عجولانه گفت:
- عجیب است که چرا تا حالا به مغزم خطور نکرده بود! گوش کنید می‌توانم به شما پیشنهاد کنم... در هفته‌ی آینده نامه‌رسان پروشگاه‌مان بازنشسته می‌شود. اگر مایل باشید می‌توان این پست را در اختیارتان گذاشت. بفرمایید، این هم کار!
چهره‌ی ورمنسکی نیز که منتظر چنین لطفی نبود درخشید. مدیر گفت:
- خیلی هم عالی شد. همین امروز درخواست‌تان را بفرستید پیش من.


او همین که ورمنسکی را مرخص کرد؛ احساس آسودگی خیال کرد و حتی لذت سراسر وجودش را فراگرفت. حالا دیگر در برابر نگاهش اندام پشت خم کرده‌ی فش فش کننده‌ی معلم، نه ایستاده بود. و از درک این حقیقت که به عنوان مردی مهربان و کاملا درست و حسابی پیشنهاد یک پست خالی به ورمنسکی عملی عادلانه و از روی وجدان بود؛ احساس رضایت می‌کرد. اما این خلق خوش دوام چندانی پیدا نکرد. همین که به خانه باز آمد و مشغول صرف شام شد. همسرش "ناستاسیا ایوانونا" انگار که ناگهان به یاد موضوعی افتاده باشد گفت:
- آه نزدیک بود یادم برود! دیروز "نینا سرگی‌یونا" آمد سراغم و سفارش مرد جوانی را کرد. می‌گویند در پرورشگاهمان قرار است یک پست شغلی خالی شود...
مدیر اخم کرد و جواب داد:
- بله همین‌طور است که می‌گویی؛ ولی این محل به کس دیگری قول داده شده است. تو هم اخلاق مرا خوب می‌دانی: من هیچ کسی را با سفارش استخدام نمی‌کنم.
- این را می‌دانم ولی فکر می‌کنم در مورد نینا سرگی‌یونا بشود استثنا قائل شد. او ما را به اندازه‌ی عزیزانش دوست می‌دارد؛ حال آنکه ما تاکنون هیچ کار خیری برایش انجام نداده‌ایم. فدیا سعی هم نکن جواب رد بدهی! تو با بدخلقی‌ات هم او را می‌رنجانی، هم مرا.
- ولی نگفتی کی را توصیه می‌کند.
- پولزوخین را.
- کدام پولزوخین؟ همانی که در شب سال نو در انجمن‌ نقش چاتسکی را اجرا کرده بود. منظورت همان جنتلمن است؟ به هیچ قیمتی!

در اینجا از خوردن باز ایستاد و لحظه‌ای بعد تکرار کرد:
- به هیچ قیمتی! خداوند از ارتکاب چنین کاری در امانم بدارد!
- آخر چرا؟
- عزیزم چرا نمی‌خواهی بفهمی که وقتی مرد جوانی نه مستقیماً بلکه از طریق زن‌ها عمل می‌کند، حتما آشغال و مهمل است! چرا خودش نمی‌آید سراغ من؟

آقای مدیر بعد از شام در اتاق کارش روی کاناپه‌ی کوتاهی دراز کشیده و گرم مطالعه کردن روزنامه‌ها و نامه‌های رسیده شد.
همسر آقای شهردار طی نامه‌ای نوشته بود: "فیودور پترویچ عزیز! یادم می‌آید یک روزی به من گفته بودید که من موجودی هستم قلب‌شناس و خبره‌ی شناخت مردم. اکنون وقت آن رسیده است که این سخن را عملاً به محک بزنید. در ظرف چند روز آینده شخصی به اسم "ک.ن پولزوخین" که جوان فوق‌العاده‌ خوبی می‌دانمش به حضورتان شرفیاب خواهد شد تا محل خالی نامه‌رسان پرورشگاهمان را به ایشان تفویض کنید. او جوانی است خوشایند. شما با استخدام او متقاعد خواهید شد که..." غیره و غیره.
مدیر زیر لب گفت:
- به هیچ وجه! خدا نصیب نکند!


از آن زمان روزی نمی‌گذشت که آقای مدیر توصیه‌نامه‌هایی در مورد پولزوخین دریافت نکند. سرانجام در یک صبح خوش آفتابی خود پولزوخین هم که مردی بود جوان و چاق با چهره‌ای از ته تراشیده و شبیه به چابک سواران، کت و شلوار نو مشکی به تن داشت؛ به دیدن مدیر آمد.
فیودور پترویچ بعد از شنیدن درخواست او با لحن خشکی گفت:
- من در زمینه‌ مسائل اداری عادت دارم ارباب رجوع را در محل کارم بپذیرم، نه در خانه‌ام.
- ببخشید عالیجناب، ولی آشناهای مشترک‌مان توصیه کرده‌اند درست به همین گونه عمل کنم.

مدیر که نگاه نفرت‌بارش را به کفش‌های پنجه باریک او دوخته بود گفت:
- هوم!... تا آنجایی که من اطلاع دارم پدرجان‌تان صاحب ملک و املاک است و شما آدم محتاجی محسوب نمی‌شوید. با این وصف‌ چه لزومی دارد چنین پستی را اشغال کنید؟ آخر حقوقش هم ناچیز است!
- من که به خاطر حقوق نیست بلکه... در هر صورت یک کار دولتی است...
- که این‌طور... گمان می‌کنم در مدتی کمتر از یک ماه از چنین شغلی به جان بیایید و از خیر آن بگذرید؛ حال آنکه در حال حاضر نامزد‌هایی هستند که این شغل برایشان در حکم پیشه‌ی تمام عمر است. آدم‌های بینوایی وجود دارند که...
پولزوخین سخن مدیر را قطع کرد و گفت:
- خسته نمی‌شوم عالیجناب! به شرفم قسم می‌خورم که زحمت بکشم. باور کنید تمام سعی‌ام را به کار خواهم برد...


مدیر از کوره در رفت، لبخندی که نشان از اشمئزاز داشت بر لب آورد و گفت:
- گوش کنید چرا یکباره به خود من مراجعه نکردید بلکه لازم دانستید اسباب زحمت خانم‌ها را فراهم کنید؟
پولزوخین سرخ شد و جواب داد:
- خیال نمی‌کردم از چنین موضوعی خوشتان نیاید. ولی عالیجناب، چنانچه برای توصیه‌نامه اهمیتی قایل نباشید می‌توانم گواهینامه هم خدمتتان ارائه بدهم...

این را گفت و از جیبش کاغذی درآورد و آن نامه را به طرف مدیر دراز کرد. در آخرین سطر گواهینامه‌ که با زبان و خط اداری نوشته شده بود؛ امضای فرماندار خودنمایی می‌کرد. از همه چیز پیدا بود که فرماندار نامه را ناخوانده امضا کرده بود تا مگر شر بانوی سمجی را از سر باز کند.
فیودور پترویچ گواهینامه را خواند و آه کشان گفت:
- چاره‌ای ندارم... تمکین می‌کنم... تسلیم می‌شوم... درخواست‌تان را فردا بفرستید پیشم. چاره‌ی دیگری نیست...

و همین که پولزوخین از در بیرون رفت مدیر تمام وجودش را به دست احساس نفرت سپرد. در حالی که از گوشه‌ای تا گوشه‌ی دیگر اتاق قدم می‌زد مارآسا فش فش می‌کرد که:
- آشغال! مردکه‌ی کله پوک، این بادمجان دورقاب‌چین‌ زن‌ها بالاخره کار خودش را کرد! حیوان! کثافت!

بعد به طرف دری که پولزوخین از آن بیرون رفته بود با سر و صدایی زیاد تف انداخت. اما ناگهان احساس شرمندگی کرد؛ زیرا در همان لحظه همسر مدیر اداره‌ی بودجه داشت وارد اتاق کار او می‌شد...
- من فقط یک دقیقه‌ی کوچک... فقط یک دقیقه مزاحم می‌شوم و می‌روم. بنشینید، پدر تعمیدی، و با دقت به حرف‌هایم گوش بدهید... شایع است که در دستگاه‌تان یک محل خالی پیدا شده... فردا یا همین امروز جوانی به نام پولزوخین می‌آید خدمتتان...

خانم مانند گنجشک جیک جیک می‌کرد؛ حال آن‌که مدیر با چشم‌های تار و کدر مردی که نزدیک است دچار اغما شود به حکم نزاکت و آداب‌دانی‌اش نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد.


فردای آن روز وقتی ورمنسکی را به حضور می‌پذیرفت؛ تا مدتی دراز قادر نمی‌شد تصمیم بگیرد حقیقت مطلب را به او بگوید؛ دو دل بود، قاطی می‌کرد، نمی‌دانست مطلب را از کجا شروع کند و به کجا برساند. دلش نمی‌خواست از آقای معلم پوزش بخواهد، حقیقت را برایش تعریف کند. اما زبانش مانند زبان مست‌ها نمی‌چرخید، گوش‌هایش می‌سوخت و ناگهان از این که ناچار می‌شد در محل کار و در برابر کارمندان خود چنین نقش زشتی را ایفا کند احساس رنجش کرد. در اینجا بود که مشتش را به میز کوبید و غضب آلود بانگ زد:
- برایتان جای خالی ندارم! ندارم، ندارم! راحتم بگذارید! عذابم ندهید! لطفاً دست از سرم بردارید!
این را گفت و از دفتر بیرون رفت.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در جمعه 16 بهمن 1388 و ساعت 11:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 داستان عاشقانه‌ی گل سرخی برای امیلی | داستان ,


پس از رفتن معشوقش دیگر مردم چشمشان به او نیفتاد چند تا از زنها جرات کرده بودند و او را صدازده بودند اما..
گل سرخی برای امیلی، اثر ویلیام فاکنر

وقتی که میس امیلی گریرسن مرد، مردم شهر ما همه به تشییع جنازه اش رفتند، مردها از روی نوعی تاثر احترام آمیز نسبت به او که چون مجسمه یادبودی فروافتاده بود و زنها بیشتر از سر کنجکاوی برای تماشای خانه‌اش که دست کم ده سالی می‌شد جز نوکری پیر، که هم آشپز و هم باغبان خانه بود، کسی درون آن را ندیده بود.


این خانه چوبی، که روزی رنگ سفیدی داشت، بزرگ و مربع شکل بود و به سبک ظریف سالهای هفتاد با گنبد نماها، منارهای مخروطی و بالکنهای گچ بری شده تزیین شده بود و در خیابانی قرار داشت که زمانی خیابان مشهور شهر بود. اما گاراژها و ماشینهای پنبه پاک کنی به سرتاسر خیابان دست انداخته بودند و حتی اسمهای پرطمطراق آن را زدوده بودند، فقط خانه میس امیلی بود که هنوز پابرجابود و زوال لجوجانه و عشوه گرانه اش از میان واگنهای پنبه و پمپهای بنزین سربرکشیده بود- قراضه ای درمیان قراضه‌های دیگر. و حالا میس امیلی رفته بود به صاحبان آن اسمهای پر طمطراق بپیوندد که آنجا، در آن گورستان آکنده از بوی کاج، در میان ردیفهای منظم گورهای بی‌نام سربازان ایالتهای جنوبی، که درجنگ جفرسون به خاک افتادند آرمیده بودند.

میس امیلی وقتی زنده بود برای مردم شهر حکم یک رسم، یک وظیفه، یک دلولپسی را داشت، حکم نوعی تعهد موروثی، تعهدی که از آن روزی درسال 1894 شروع شد که سرهنگ سارتوریس، شهردار شهر، کسی که این قانون را از خود درآورده بود که هیچ زن سیاهپوستی بدون پیش بند حق ندارد پا به خیابانهای شهر بگذارد، میس امیلی را از روز مرگ پدرش تا آخر عمر از پرداخت مالیات معاف کرده بود. موضوع این نبود که میس امیلی به دنبال صدقه بود بلکه سرهنگ سارتوریس قصه شاخ و برگ داری سرهم کرده بود و تعریف کرده بود که پدر میس امیلی پولی به شهر وام داده و شهر، بنا به مصلحت کسب وکارانه، ترجیح می‌داد که وام را این گونه پس بدهد. چنین قصه ای را فقط مردی از نسل و طرز فکر سرهنگ سارتوریس می‌توانست سرهم کند و فقط زنها باور می‌کردند.


وقتی که آدمهای نسل بعد، با افکار جدیدتر، شهردار و عضو انجمن شهر شدند، قرار سرهنگ سارتوریس نارضایتی اندکی درست کرد. در سال اول یک برگه مالیاتی برایش پست کردند. ماه فوریه که رسید و از جواب خبری نشد، نامه ای رسمی ‌برایش فرستادند و از او درخواست کردند که سر فرصت به دفتر کلانتر برود. یک هفته بعد شهردار خودش به او نامه نوشت و پیشنهاد کرد سری به او بزند یا اجازه دهد اتومبیلش را به دنبال او بفرستد و در جواب یادداشتی دریافت کرد که روی کاغذ قدیمی ‌با خطی خوش، روان و ظریف و با جوهری رنگ باخته نوشته شده بود، به این مضمون که او دیگر پا از خانه بیرون نمیگذارد. برگه مالیات هم بدون شرح ضمیمه بود.

از انجمن شهر خواسته شد جلسه خصوصی تشکیل دهد و هیئتی را پیش او بفرستد. آنها رفتند و در خانه را به صدا درآوردند، درخانه ای که ده سالی بود، از وقتی که میس امیلی دیگر تعلیم نقاشی چینی را زمین گذاشته بود کسی از آستانه اش نگذشته بود سیاهپوست پیر در را به رویشان گشود و آنها را به سرسرای تاریکی راهنمایی کرد. از آنجا یک پلکان به تاریکیهای بیشتر بالا می‌رفت. بوی گردوخاک و کهنگی، بوی ماندگی و نم می‌آمد. سیاهپوست آنها را به اتاق پذیرایی راهنمایی کرد. اتاق با مبلهای چرمی ‌و زینی آراسته بود. وقتی سیاهپوست پرده پنجره ای را کنار زد غبار رقیقی کاهلانه از اطراف پای شان بلند شد و همراه با ذره‌های ریز تنها شعاع آفتاب به چرخش درآمد. جلو بخاری، روی سه پایه زراندود رنگ رو رفته ای، تصویر مدادی پدر میس امیلی دیده می‌شد.


وقتی پا به اتاق گذاشت آنها از جا بلند شدند. زن کوچک اندام و چاقی بود که لباس سیاه به تن داشت. زنجیر طلای نازکی تا کمرش آویخته بود که لابه لای کمربندش پنهان می‌شد و به یک عصای آبنوس که رنگ طلایی دسته اش رفته بود تکیه داده بود. استخوان بندی ریز و نحیفی داشت، شاید برای همین بود که آنچه در دیگری ممکن بود صرفا فربهی باشد او را چاق و چله نشان می‌داد. بدنش مثل آدمی ‌که مدتها در آب راکدی غوطه ورباشد ورم کرده بود و رنگ برچهره نداشت. چشمانش میان چینهای متورم صورتش گم شده بود و مثل دوتکه زغال کوچک که در تکه خمیری فرو کرده باشند به تک تک مهمانها که پیغام شان را می‌گفتند زل می‌زد.
به آنها تعارف نکرد بنشینند. آنجا توی درگاه ایستاد و به آرامی ‌گشو داد تا اینکه سخنگو به لکنت افتاد و ساکت شد. آن وقت تیک تیک ساعت ناپیدایی را شنیدند که به زنجیر طلا بسته بود.
صدای امیلی خشک و بی حال بود، «من توی جفرسن از پرداخت مالیات معافم. سرهنگ سارتوریس برایم توضیح داده. یکی از شما برود سری به مدارک شهر بزند تا همه قانع شوید»
«مدارک پیش خود ماست. ما مقامات شهریم، میس امیلی. مگر ابلاغیه ای به امضای کلانتر به دست شما ندادند؟»
میس امیلی گفت: «کاغذی دریافت کردم، بله. اما من از پرداخت مالیات معافم»
«آخر، ببینید، مطلبی در دفاتر نیست که چنین چیزی را نشان دهد. ما باید یک چیزی........»
«از سرهنگ سارتوریس بپرسید. من در جفرسن از پرداخت مالیات معافم»
«اما، میس امیلی...........»
«از سرهنگ سارتوریس بپرسید» (سرهنگ سارتوریس ده سالی می‌شد مرده بود) «من از پرداخت مالیات معافم. توب!» سیاهپوست پیدایش شد. «این آقایان را به بیرون راهنمایی کن.»

2
و به این ترتیب، حساب آنها را رسید همان طور که سی سال پیش حساب پدران شان را سر موضوع آن بو رسیده بود. این جریان مربوط به دو سال بعداز مرگ پدرش بود و مدت کوتاهی بعد از آن که معشوقش او را ترک گفت، معشوقی که خیال می‌کردیم شوهرش می‌شود. بعد از مرگ پدرش خیلی کم از خانه بیرون می‌آمد، پس از رفتن معشوقش دیگر مردم چشمشان به او نیفتاد چند تا از زنها جرات کرده بودند و او را صدازده بودند اما در را به روی شان باز نکرده بود. تنها نشانه حیات در آن خانه مرد سیاهپوست بود –که آن وقتها جوان بود- و زنبیل به دست از آن خانه بیرون می‌آمد و برمی‌گشت.


زنها گفتند: «وقتی یک مرد-هر مردی می‌خواهد باشد- آشپزخانه را تمیز کند این چیزها پیش می‌آید» بنابراین وقتی بو همه جا را گرفت آنها تعجب نکردند. درگیری دیگری میان خانواده آگاه و مقتدر گریرسن و مردم نادان و بی دست وپا پیش آمده بود. یکی از همسایه‌ها، یک زن، پیش قاضی استیونز شهردار هشتاد ساله شکایت کرد. شهردار گفت: «می‌فرمایید چه کار کنم خانم؟» زن گفت: «معلوم است یکی را بفرستید تا بو را از میان ببرد. مگر این کار قانون ندارد؟» قاضی استیونز گفت: «یقین دارم این کار لزومی‌ ندارد. احتمالا آن کاکاسیاه ماری، موشی، چیزی را توی حیاط کشته است. من دراین باره با او صحبت می‌کنم» روز بعد دو شکایت دیگر به دست او رسید، یکی از مردی که از در دیگری وارد شد: «قاضی راستش ما باید به کاری دست بزنیم. من یک نفر اصلا دلم نمی‌خواست کاری به کار میس امیلی داشته باشم. اما نمی‌شود دست روی دست گذاشت.» همان شب انجمن شهر تشکیل جلسه داد سه آدم مسن و یک مرد جوان- عضوی از نسل جدید.

جوان گفت: «کار خیلی ساده است. برایش اخطار بفرستید خانه اش را تمیز کند. وقت معینی به او بدهید، و اگر کاری نکرد...» قاضی استیونز گفت: «یعنی چه آقا؟ توی صورت یک خانم میگویید بوی بد می‌دهید؟» این شد که شب بعد پس از نیمه‌های شب، چهارمرد از چمن خانه امیلی گذشتند و مثل دزدها خانه را دور زدند و پای دیوارها و منفذهای زیرزمین را بو کشیدند و یکی ازآنها از درون گونی آویخته از شانه، چیزی بیرون می‌آورد و دستش را مثل اینکه بذر بپاشد حرکت می‌داد. بعد در زیرزمین را شکستند و آنجا و در و دیوار ساختمان را آهک پاشیدند. وقتی از روی چمن برمی‌گشتند پنجره تاریکی روشن شد میس امیلی انجا نشسته بود. نور از پشتش می‌تابید و نیم تنه اش مثل بتی بی حرکت بود. مردها آهسته از روی چمن گذشتند وخود را به سایه درختان اقاقیا رساندند که در امتداد خیابان صف کشیده بود. پس از گذشت یکی دو هفته، دیگر از بو خبری نبود.


از همان وقت بود که مردم کم کم دلشان به حال او سوخت. مردم شهر ما که یادشان بود چطور خانم یات، عمه بزرگ امیلی، آخر عمر پاک دیوانه شد، می‌گفتند که خانواده گریرسن خودشان را خیلی زیاد می‌گیرند. می‌گفتند هیچ کدام از جوانها برازنده میس امیلی نیستند و از این حرفها. ما همیشه پیش خودمان عکسی را تصور می‌کردیم که میس امیلی، زنی باریک اندام، با لباس سفید در انتهای آن ایستاده و نیمرخ پت و پهن پدرش در میانه عکس دیده می‌شد که پشت به او داشت و شلاق اسبی را در دست گرفته بود و در پشت سر هر دو چارچوب دری که رو به عقب باز بود آنها را چون قاب درمیان گرفته بود. بنابراین وقتی امیلی به سی سالگی رسید و هنوز شوهر نکرده بود حس کردیم انتقام ما گرفته شده اما خیلی خوشحال نشدیم چون با همه آن دیوانگی که در خانواده موروثی بود اگر مرد دلخواهش را پیدا می‌کرد بعید بود که او را دست به سر کند.
وقتی که پدرش مرد معلوم شد که آن خانه تنها چیزی بود که برایش مانده، و مردم تا اندازه ای خوشحال شدند. بالاخره روزی رسید که مردم برایش دل بسوزانند. تنهایی و فقر احساسات انسانی را در او بیدارکرده بود. حالا او هم، دلهره ون ومیدی نداری را، که همیشه بوده، درک می‌کرد.

روز دوم مرگ پدرش زنها جمع شدند به خانه اش بروند و به رسم شهر، سرسلامتی بدهند و کمکی بکنند. میس امیلی، که لباس همیشگی خودش را پوشیده بود و در صورتش ذره ای غم و غصه دیده نمی‌شد، دم در آنها را دید. به آنها گفت که پدرش نمرده. سه روز تمام همین کار را کرد و به کشیشها که برای سر زدن به خانه اش آمدند و به دکترها که سعی کردند او را راضی کنند جنازه را به دست آنها بسپارد همین حرف را زد. فقط وقتی نزدیک بود به قانون و زور متوسل شوند تسلیم شد و آنها بیدرنگ پدرش را خاک کردند.

ما آن وقت نمی‌گفتیم که میس امیلی دیوانه است. فکر می‌کردیم مجبور شده این کار را بکند. به یاد آن همه جوانی افتادیم که پدرش تارانده بود و می‌دانستیم حالاکه دیگر چیزی از آنها نمانده باید به همان یکی که همه را از او گرفته بچسبد، یعنی هرکس دیگری هم بود می‌چسبید.

3

میس امیلی مدت زیادی بیمار بود. وقتی دوباره او را دیدیم، مویش را کوتاه کرده و خودش را به شکل دخترها درآورده بود. کمابیش شبیه آن فرشته‌هایی شده بود که توی پنجره‌های رنگی کلیسا کشیده‌اند، یک چنین شکل غمگین و آرامی ‌پیدا کرده بود.

شهر تازه قرارداد فرش کردن پیاده روها را بسته بود. تابستان سال بعد از مرگ پدر امیلی، کار شروع شد. شرکت ساختمانی با کاکاسیاهها، قاطرها و ماشین آلات از راه رسید. سر کارگری هم میان آنها بود به اسم همربارن، اهل شمال، که تنومند، سبزه و کاری بود، صدای نکره ای داشت و رنگ چشمهایش از رنگ صورتش روشن تر بود، بچه‌های کوچک دسته دسته جمع می‌شدند و او را تماشا می‌کردند که به کاکاسیاه‌ها بد و بیراه می‌گفت و کاکاسیاهها را تماشا می‌کردند که هماهنگ با بالا و پایین رفتن بیلهای شان آواز می‌خواندند. چیزی نگذشت که با همه اهل شهر آشنا شد. آدم هر وقت جایی کنار میدان صدای قهقهه مردم را می‌شنید، سرو کله همر بارن را میان آنها می‌دید. در همین وقتها بود که بعداز ظهرهای یکشنبه او و میس امیلی را سوار یک درشکه کرایه ای می‌دیدیم. درشکه چرخهای زرد رنگ و یک جفت اسب که یک شکل داشت. اوایل خوشحال شدیم که امیلی بالاخره سرو سامانی به خودش داد به خصوص که زنها می‌گفتند: «معلوم است که هیچ فردی از خانواده گریرسن کاه تو آخوریک شمالی؛ یک کارگر روزمزد، نمی‌کند.» اما به جز اینها دیگران هم بودند، آدمهای مسن‌تر، که می‌گفتند حتی غم و غصه هم نمی‌تواند یک خانم تمام و کمال را وادارد پاروی نجابت خانوادگی بگذارد و البته منظورشان نجابت خانوادگی نبود. می‌گفتند: «بیچاره امیلی، اقوامش باید سری به او بزنند.» خویشاوندانی در آلاباما داشت اما پدرش سالها پیش برسر آب و ملک خانم یات پیره، آن زن دیوانه، با آنها حرفش شد و دو خانواده پای شان از خانه همدیگر برید. آنها حتی به تشییع جنازه هم نیامده بودند.

و همین که آدمهای مسن تر می‌گفتند: «بیچاره امیلی» پچپچها شروع می‌شد. به یکدیگر می‌گفتند: «معلوم است، پس چه خیال می‌کنید؟» و نسهایشان به پشت دستهایشان می‌خورد همچنان که خش خش ابریشم و ساتن پردها شنیده می‌شد، پرده‌های آویخهته در پشت کرکره‌های چوبی که جلوی آفتاب بعداز ظهر یکشنبه را گرفته بودند و صدای گروپ گروپ تند و تیز آن دو اسب یک شکل می‌آمد: «بیچاره امیلی»
سرش را خیلی بالا می‌گرفت، حتی وقتی که یقین داشتیم زمین خورده. انگار بیش از همیشه انتظار داشت شان و مقامش را به عنوان آخرین فرد خانواده گریرسن به جا بیاوریم. انگار با این کار می‌خواست نفوذ ناپذیری خودش را ثابت کند. درست مثل وقتی که مرگ موش، یعنی آرسنیک خرید. این موضوع بیش از یک سال پس از وقتی بود که مردم بنا کرده بودند بگویند: «بیچاره امیلی» همان زمانی که دوتا دختر عمویش مهمانش بودند.

میس‌امیلی به دارو فروش گفت: «مقداری سم به من بدهید.» در آن زمان سی سال بیشتر بود زن لاغر اندامی ‌بود و حتی از حد معمول هم لاغرتر بود. با چشمانی سیاه، بیحالت و خود پسند و گوشت صورتی که در دو طرف شقیقه‌هایش و دور حلقه چشمهایش آمده بود. آدم تصور می‌کرد که تنها نگهبان چراغ دریایی چنین شکلی دارد. گفت: «مقداری سم به من بدهید؟» «چشم میس امیلی، چه نوع سمی؟ سم موش وا ین جور چیزها؟ نظر مرا بخوا....»
« بهترین سمی ‌که دارید به نوعش کاری ندارم.»
دارو فروش چند نوع سم را اسم برد. «اینها هر چیزی حتی فیل را می‌کشند. اما چیزی که شما لازم دارید...»
میس امیلی گفت: «آرسنیک سم خوبی است؟»
« می‌گویید........آرسنیک؟ بله خانم اما چیزی که شما لازم دارید....»
« به من آرسنیک بدهید»

دارو فروش او را از بالا نگاه کرد. امیلی هم به او نگاه کرد. شق و رق بود و صورتش به پرچم کشیده ای می‌مانست. دارو فروش گفت: «بله، چشم. آرسنیک به تان می‌دهم. اما قانون حکم می‌کند که بگویید برای چه مصرفی می‌خواهید»
میس امیلی به او خیره شد. سرش به عقب برده بودتا یکراست در چشم او نگاه کند تا این که دارو فروش سرش را برگرداند و رفت. آرسنیک را ریخت و پیچید. پادوی سیاهپوست مغازه بسته را به دست امیلی داد، دارو فروش خودش نیامد. میس امیلی وقتی بسته را در خانه باز کرد، روی جعبه، زیر نقش جمجمه و دو استخوان، نوشته شده بود: «مخصوص موش»

4
روز بعد بود که ما همه گفتیم: «خودش را می‌کشد» و گفتیم که بهترین کار را می‌کند. وقتی که برای اولین بار بنا کرد با همر بارن آفتابی بشود گفته بودیم: «باهاش عروسی می‌کند» بعد گفتیم: «امیلی او را سر به راه می‌کند».
بعد چندتا از زنها صدای شان را بلند کردند و گفتند که هم باعث آبروریزی شهر است و هم سرمشق بدی برای جوانهاست. مردها خیال نداشتند پا پیش بگذارند اما زنها هر طور بود کشیش تعمید دهنده را مجبور کردند –خانواده امیلی همه پیرو کلیسای اسقفی بودند- که سری به او بزند. کشیش هیچ وقت بروز نداد که در گفتگوی شان چه گذشت اما دیگر حاضر نشد پا به خانه امیلی بگذارد. یکشنبه بعد باز آنها دور خیابانها راه افتادند و روز بعد زن کشیش به خویشان او در آلاباما نامه نوشت.

این شد که میس امیلی و خویشانش باز زیر یک سقف جمع شدند و مابه تماشای پیشامدها گرفتیم نشستیم. اوایل هیچ اتفاقی نیفتاد. بعد مطمئن شدیم که خیالدارند عروسی کنند. فهمیدیم که میس امیلی به جواهر فروشی رفته و ادکلن مردانه با جای نقره سفارش داده که روی هر کدام جداجدا حروف ه.ب. نقش شده بود. دو روز بعد هم فهمیدیم یک دست کامل لباس مردانه و یک لباس خواب خریده و گفتیم: «عروسی کردند.» و راستی راستی خوشحال شدیم. خوشحال شدیم چون آن دو دختر عمو بیش از میس امیلی به خلف و خوی گریرسن‌ها اشنا بودند.

بنابراین وقتی همر بارن رفت –مدتها بود سنگفرش پیاده روها تمام شده بود- ما تعجب نکردیم. فقط کمی‌ دلخور شدیم که چرا صدا از مردم درنیامد. آن وقت فکر کردیم که همر بارن رفته است کارها را برای بردن میس امیلی تدارک ببیند یا اینکه به او فرصت بدهد دختر عموهایش را دست به سر کند (در آن وقت ما یک دسته بودیم و همه از میس امیلی طرفداری می‌کردیم تا دست دختر عموهایش را پس بزند) همین طور هم شد، آنها بعداز یک هفته راه شان را کشیدند و رفتند. و همان طور که انتظار داشتیم سه روزی طول نکشید که سرو کله همر درشهر پیداشد. یکی از همسایه‌ها تنگ غروب کاکا سیاه را دیده بود که او را از درآشپزخانه تو برده.

و این دفعه آخری بود که همر بارن را دیدیم. میس امیلی را هم تا مدتها بعد ندیدیم. کاکا سیاه، زنبیل خرید به دست می‌آمد و می‌رفت، اما در جلو همچنان بسته بود. گاهی میس امیلی را برای یک لحظه در پشت پنجره ای می‌دیدیم مثل آن شب که موقع پاشیدن آهک او را دیدند، اما شش ماهی توی خیابانها آفتابی نشد. بعد فهمیدیم که این کارهم قابل پیش بینی بود، چون آن خلق و خوی پدرش که بارها زندگی امیلی رابه دست نیستی سپرده بود کینه توزتر و وحشیانه تر از آن بود که از دست برود.
وقتی که دوباره امیلی را دیدیم چاق شده بود و مویش داشت خاکستری می‌شد. دو سه سال بعد مویش آن قدر خاکستری شد که اینک رنگ فلفل نمکی-خاکستری تیره یکدستی- پیدا کرد و ثابت ماند و تا روز مرگش در هفتادو چهار سالگی، مثل مردهای فعال، همان رنگ تند خاکستری تیره را داشت.

از همان وقت بود که دیگر در جلو خانه اش باز نشد، به جز شش هفت سالی، درحدود چهل سالگی، که نقاشی چینی یاد می‌داد. در یکی از اتاقهای طبقه پایین کارگاه نقاشی راه انداخت و دخترها و نوه‌های مردم در دوره سرهنگ سارتوریس درست به همان نظم و همان روحیه ای به کارگاهش می‌آمدند که یکشنبه‌ها با یک سکه بیست و پنج سنتی اعانه، راهی کلیسا می‌شدند. همان دوره ای که از پرداخت مالیات معاف بود.

بعد نسل جدیدتر استخوان بندی و روح شهر را دراختیار گرفت. و شاگردان کارگاه نقاشی بزرگ شدند و پی کارشان رفتند و بچه‌هایشان را باجعبه‌های آبرنگ و قلم موهای کثیف و عکسهایی که از توی مجله‌های بانوان می‌چیدند پیش میس امیلی فرستادند. در جلو خانه پشت سر شاگردان آخر بسته شد و برای همیشه بسته ماند. وقتی هم که شهر توزیع مجانی پست پیدا کرد فقط میس امیلی بود که اجازه نداد سر در خانه اش شماره‌های فلزی نصب کنند و جعبه پستی بیاویزند. به آنها گوش نداد. هرروز،هرماه، هرسال ما شاهد سفید شدن مو و خم شدن پشت کاکا سیاه بودیم که زنبیل خرید به دست می‌آمد و می‌رفت. هرسال دسامبر یک برگه مالیاتی برای میس امیلی می‌فرستادیم که یک هفته بعد پرداخت نشده با پست بر می‌گشت. گهگاه او را در یکی از پنجره‌های طبقه پایین می‌دیدیم- ظاهرا به طبقه بالای خانه رفت وآمد نمی‌کرد- که مثل نیمتنه سنگی بتی در مجسمه دان به ما نگاه می‌کرد و یا نگاه نمی‌کرد، نمی‌توانستیم تشخیص بدهیم و به این ترتیب او گرامی، گریز ناپزیر، غیر قابل نفوذ، آرام و خودسر، نسل به نسل دست به دست شد.

و مرگ او پیش آمد. توی خانه ای که همه جایش را گرد و غبار و سایه گرفته بود، در بستر بیماری افتاد و فقط کاکا سیاهی فرتوت پرستارش بود. حتی نفهمیدیم کی بیمار شد، خیلی وقت بود که کاکا سیاه با هیچ کس حرف نمی‌ زد شاید با میس امیلی هم حرف نمی‌زد، چون صدایش از حرف نزدن خشن شده و زنگ زده بود.
توی یکی از اتاقهای طبقه پایین، روی تختخواب چوب گرد و سنگین و پرده داری مرد، سرش با آن گیسوان خاکستری روی بالشی تکیه داشت که از گذشت زمان و ندیدن آفتاب زرد شده و فرو رفته بود.


5

کاکا سیاه در جلو خانه را به روی اولین زنها باز کرد و آنها را با آن پچ‌پچها و هیس هیس کردنها، و نگاههای عجولانه و کنجکاو راه داد و آن وقت ناپدید شد. یکراست از وسط خانه گذشت، از درعقب بیرون رفت و دیگر کسی او را ندید.

دو دختر عمو بی درنگ آمدند. روز دوم، تشییع جنازه گرفتند و مردم شهر برای دیدن میس امیلی زیر انبوهی گلهای سرخ خریداری شده، می‌امدند با آن تصویر مدادی پدر امیلی که عمیقا در فکر فرو رفته بود. در بالای سر تابوت، و آن زنها که زیر لب حرف می‌زدند و هراسناک بودند، و آن پیرمردها که بعضی با اونیفرم ماهوت پاک کن کشیده جنگ داخلی آمده بودند و روی ایوان یا چمنها درباره امیلی چنان گرم اختلاط بودند که انگار با او هم دوره بوده اند،ب ا او رقصیده اند و شاید اظهار عشق کرده اند. و مثل آدمهای سالخورده اتفاقهای گذشته را پس و پیش می‌گفتند. گذشته ای که برای آنها حکم جاده ای را نداشت که انتهایش در دوردستها گم شده باشد بلکه چمن وسیعی بود که هیچ زمستانی به خود ندیده بود و فقط تنگه باریک آخرین ده سال، آنها را از آن چمن جدا کرده بود.
از پیش می‌دانستیم که درآن سرزمین بالای پلکان اتاقی است که هیچ کس در چهل سال گذشته تویش را ندیده و باید در آن را شکست. پیش از آنکه در را باز کنند صبر کردند تا میس امیلی آبرومندانه به خاک سپرده شود.

انگار شدت شکسته شدن در، اتاق را از گردو خاک انباشته بود. انگار پارچه نازک و زننده ای از خاک، مثل پارچه روی گور، بر همه جای این اتاق،که برای شب عروسی آراسته و چیده شده بود، کشیده بودند. روی پرده‌های گلگون شرابه دار رنگ رفته، روی حبابهای گلگون چراغها، روی میز اسباب آرایش، روی اسبابهای ظریف بلور و اسباب آرایش مردانه با جای نقره ای، که نقره اش آن قدر تیره شده بود که حروف روی آن دیده نمی‌شد و در میان آنها یک یقه کراوات که انگار تازه از گردن باز کرده باشند جاداشت. یقه کراوات را که برداشتند هلال پریده رنگی از خود درمیان گرد و خاک جا گذاشت. یک دست لباس مردانه با دقت از یک صندلی آویخته بود، زیر آن یک جفت کفش خاموش و یک جفت جوراب مردانه دورانداخته دیده می‌شد.
و مرد روی تختخواب دراز کشیده بود.


مدت زیادی ایستادیم و به آن لبخند عمیق و بی گوشت نگاه کردیم. بدن نشان می‌داد که زمانی کسی را در آغوش داشته اما حالا این خواب طولانی که بیش از عشق طول کشیده بود و حتی شکلک عشق را از پا درآورده بود مرد را شرمسار کرده بود. بقایای او که، درون بقایای پیراهن خواب، پوسیده بود از تختی که رویش قرار داشت جدا شدنی نبود و روی او و روی بالش کنارش همان پوشش گردو خاک صبور و منتظر کشیده شده بود.
آن وقت پی بردیم که روی بالش دوم جای سری بوده است. یکی از ما چیزی را از رویش برداشت و ما که به جلو خم شده بودیم و بوی زننده و خشک آن گرد نازک و نامریی بینی مان را آکنده بود، یک تار موی خاکستری دیدیم.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در جمعه 16 بهمن 1388 و ساعت 11:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 داستان "گیله مرد" اثر بزرگ علوی (1) | داستان ,


او با تفنگ به دنیا آمده، با تفنگ بزرگ شده بود و با تفنگ هم خواهد مرد،‌ آدمكشی ‏برای او مثل آب خوردن بود، تنها دفعه‌ای كه شاید از آدمكشی متاثر شد، موقعی بود كه...
باران هنگامه كرده بود. باد چنگ می‌انداخت و می‌خواست زمین را از جا بكند. درختان كهن به جان ‏یكدیگر افتاده بودند. از جنگل صدای شیون زنی كه زجرمی‌كشید،‌ می‌آمد. غرش باد آوازهای ‏خاموشی را افسار گسیخته كرده بود. رشته‌های باران آسمان تیره را به زمین گل‌آلود می‌دوخت. نهرها ‏طغیان كرده و آبها از هر طرف جاری بود.‏ دو مامور تفنگ به دست، گیله مرد را به فومن می‌بردند. او پتوی خاكستری رنگی به گردنش پیچیده و ‏بسته‌ای كه از پشتش آویزان بود، در دست داشت. بی‌اعتنا به باد و بوران و مامور و جنگل و درختان ‏تهدید كننده و تفنگ و مرگ، پاهای لختش را به آب می‌زد و قدمهای آهسته و كوتاه برمی‌داشت. ‏بازوی چپش آویزان بود، گویی سنگینی می‌كرد زیر چشمی به ماموری كه كنار او راه می‌رفت و ‏سرنیزه‌ای كه به اندازه‌ی یك كف دست از آرنج بازوی راست او فاصله داشت و از آن چكه چكه ‏آب می‌آمد، تماشا می‌كرد. آستین نیم تنه‌اش كوتاه بود و آبی كه از پتو جاری می‌شد به آسانی در آن ‏فرو می‌رفت. گیله‌مرد هر چند وقت یكبار پتو را رها می‌كرد و دستمال بسته را به دست دیگرش می‌داد ‏و آب آستین را خالی می‌كرد و دستی به صورتش می‌كشید، مثل اینكه وضو گرفته و آخرین قطرات ‏آب را از صورتش جمع می‌كند. فقط وقتی سوی كمرنگ چراغ عابری، صورت پهن استخوانی و ‏چشمهای سفید و درشت و بینی شكسته‌ی او را روشن می‌كرد،‌ وحشتی كه در چهره‌ی او نقش بسته بود ‏نمودار می‌شد.‏


مامور اولی به اسم محمد ولی وكیل باشی از زندانی دل پری داشت. راحتش نمی‌گذاشت. حرفهای ‏نیش‌دار به او می‌زد. فحشش می‌داد و تمام صدماتی را كه راه دراز و باران و تاریكی و سرمای پاییز به ‏او می‌رساند، از چشم گیله‌مرد می‌دید.‏‏ «ماجراجو،‌ بیگانه پرست. تو دیگه می‌خواستی چی كار كنی؟ شلوغ می‌خواستی بكنی! خیال می‌كنی ‏مملكت صاحب نداره...»‏

‏«بیگانه پرست» و «ماجراجو» را محمد ولی از فرمانده یاد گرفته بود و فرمانده هم از رادیو و مطبوعات ‏ملی آموخته بود.‏‏ «شش ماهه دولت هی داد می‌زنه، می‌گه بیایید حق اربابو بدید، مگه كسی حرف گوش می‌ده، به ‏مفت‌خوری عادت كردند. گذشت، دوره هرج و مرج تمام شد. پس مالك از كجا ‏زندگی كنه؟ مالیات را از كجا بده؟ دولت پول نداشته باشه، پس تكلیف ما چیه؟ همین طوری كردید ‏كه پارسال چهارماه حقوق ما را عقب انداختند. اما دیگه حالا دولت قوی شده.ب لشویك بازی تموم ‏شد. یك ماهه كه هی می‌رم تو قهوه خونه. از این آبادی به آن آبادی می‌رم: می‌گم بابا بیایید حق ‏اربابو بدید. اعلان دولتو آوردم، چسبوندم، براشون خوندم كه اگه رعایا نخوان سهم مالكو بدند «به ‏سركار... فرمانده پادگان... مراجعه نموده تا بوسیله امنیه، كلیه بهره‌ی مالكانه‌ی آنها وصول و ایصال ‏شود.» بهشون گفتم كه سركار فرمانده‌ی پادگان كیه، تو گوششون فرو كردم كه من همه كاره‌اش ‏هستم. بهشون حالی كردم كه وصول و ایصال یعنی چه. مگر حرف شنفتند؟ آخه می‌گید: مالك زمین ‏بده،‌ مخارج آبیاری رو تحمل كنه و آخرش هم ندونه كه بهره مالكونه شو میگیره یا نه! ندادند، حالا ‏دولت قدرت داره، دو برابرشو می‌گیره. ما كه هستیم. گردن كلفت‌تر هم شدیم. لباس امریكایی، پالتوی ‏امریكایی، كامیون امریكایی، همه چی داریم. مگر كسی گوش می‌داد. سهم مالك چیه؟ دریغ از یك ‏پیاله چای كه به من بدند. حالا... حالا...»‏ بعد قهقهه می‌زد و می‌گفت: «حالا، ‌خدمتتون می‌رسند. بگو ببینم تو چه كاره بودی؟ لاور(1) بودی؟ ‏سواد داری...»‏


گیله مرد گوشش به این حرفها بدهكار نبود و اصلا جواب نمی‌داد. از تولم تا اینجا بیش از چهار ساعت ‏در راه بودند و در تمام مدت، محمد ولی وكیل باشی دست بردار نبود. تهدید می‌كرد، زخم زبان ‏می‌زد، حساب كهنه پاك می‌كرد. گیله‌مرد فقط در این فكربود كه چگونه بگریزد.‏ اگر از این سلاحی كه دست وكیل‌باشی است، یكی دست او بود، گیرش نمی‌آوردند. اگر سلاح ‏داشت، اصلا كسی او را سر زراعت نمی‌‌دید كه به این مفتی مامور بیاید و او را ببرد. چه تفنگهای ‏خوبی دارند! اگر صد تا از اینها دست آدمهای آگل بود،‌ هیچ‌كس نمی‌توانست پا تو جنگل بگذارد. ‏اگر ازاین تفنگها داشت،‌ اصلا خیلی چیزها، اینطوری كه امروز هست، نبود. اگر آن روز تفنگ ‏داشت، امروز صغرا زنده بود و او محض خاطر بچه شیرخواره‌اش مجبور نبود سر زراعت برگردد و ‏زخم زبان آگل لولمانی را تحمل كند كه به او می‌گفت: «تو مرد نیستی، تو ننه‌ی بچه‌ات هستی.» اگر ‏صد تا از این تفنگها در دست او و آگل لولمانی بود، دیگر كسی اسم بهره‌ی مالكانه نمی‌برد. تفنگ ‏چیه؟ اگر یك چوب كلفت دستی گیرش می‌آمد، كار این وكیل‌باشی شیره‌ای را می‌ساخت. كاش ‏باران بند می‌آمد و او می‌توانست تكه چوبی پیدا كند. آن وقت خودش را به زمین می‌انداخت، با یك ‏جست برمی‌خاست و در یك چشم بهم زدن، با چوب چنان ضربتی بر سرنیزه وارد می‌كرد كه تفنگ از ‏دست محمدولی بپرد... كار او را می‌ساخت... اما مامور دومی سه قدم پیشاپیش او حركت می‌كرد! ‏گویی وجود او اشكالی در اجرای نقشه بود. او را نمی‌شناخت. هنوز قیافه‌اش را ندیده بود، با او یك ‏كلمه هم حرف نزده بود.‏كشتن كسی كه آدم او را ندیده و نشناخته كار آسانی نبود. اوه، اگر قاتل صغرا گیرش می‌آمد، ‏می‌دانست كه باش چه كند. با دندانهایش حنجره‌ی او را می‌درید. با ناخنهایش چشمهایش را ‏درمی‌آورد... گیله‌مرد لرزید، نگاه كرد. دید محمدولی كنار او راه می‌رود و از سرنیزه‌اش آب ‏می‌چكد. از جنگل صدای زنی كه غش كرده و جیغ می‌زند، می‌آید.‏ محض خاطر بچه‌اش امروز گیر افتاده بود. حرف سر این است كه تا چه اندازه اینها از وضع او با خبر ‏هستند. تا كجایش را می‌دانند؟ محمدولی به او گفته بود: «خان‌نایب گفته یك سر بیا تا فومن و برو. ‏می‌خواهند بدانند كه از آگل خبری داری یا نه.» به حرف اینها نمی‌شود اعتماد كرد و آگل تا آن دقیقه ‏آخر به او می‌گفت: «نرو،‌ بر‌ نگرد،‌ نرو سر زراعت!» پس بچه‌اش را چه بكند؟ او را به كه بسپرد؟ اگر ‏بچه نبود، دیگر كسی نمی‌توانست او را پیدا كند. آن‌وقت چه آسان بود گرفتن انتقام صغرا. از عهده‌ی ‏صدها از اینها بر می‌آمد. اما آگل لولمانی آدم دیگری بود. چشمش را هم می‌گذاشت و تیر در ‏می‌كرد. مخصوصا از وقتی كه دخترش مرد، خیلی قسی شده بود. او بی‌خودی همین طوری می‌توانست ‏كسی را بكشد. آگل می‌توانست با یك تیر از پشت سر كلك مامور دومی را كه سه قدم پیشاپیش او ‏پوتینهایش را به آب و گل می‌زند بكند،‌ اما این كار از دست او برنمی‌آمد. از او ساخته نیست. ‏محمدولی را دیده بود. او را می‌شناخت، ‌شنیده بود روزی به كومه‌ی او آمده و گفته بوده است: «اگه ‏فوری پیش نایب به فومن نره،‌ گلوی بچه را می‌زنم سرنیزه و می‌برم تا بیاید عقب بچه‌اش.» این را به ‏مارجان گفته بود.‏

مامور دومی پیشاپیش آنها حركت می‌كرد. از آنها بیش از سه قدم فاصله داشت. او هم در فكر بدبختی ‏و بیچارگی خودش بود. او را از خاش آورده بودند. بی خبر از هیچ جا،‌ آمده بود گیلان. برنج این ‏ولایت بهش نمی‌ساخت. باران و رطوبت بی‌حالش كرده بود. با ‏دو پتو شب‌ها یخ می‌كرد. روزهای اول هر چه كم داشت از كومه‌های گیله‌مردان جمع كرد. به آسانی ‏می‌شد اسمی روی آن گذاشت. «اینها اثاثیه‌ایست كه گیله‌مردان قبل از ورود قوای دولتی از خانه‌های ‏ملاكین چپاول كرده‌اند.» اما بدبختی این بود كه در كومه‌ها هیچ‌چیز نبود. در تمام این صفحات یك ‏تكه شیشه پیدا نشد كه با آن بتواند ریش خود را اصلاح كند، چه برسد به آینه. مامور بلوچ مزه‌ی این ‏زندگی را چشیده بود. مكرر زندگی خود آنها را غارت كرده بودند. آنجا در ولایت آنها آدمهای خان ‏یك مرتبه مثل مور و ملخ می‌ریختند توی دهات، از گاو و گوسفند گرفته تا جوجه و تخم مرغ،‌ هرچه ‏داشتند می‌بردند. به بچه و پیرزن رحم نمی‌كردند. داغ می‌كردند،‌ یكی دو مرتبه كه مردم ده بیچاره ‏می‌شدند، ‌كدخدا را پیش خان همسایه می‌فرستادند و از او كمك می‌گرفتند و بدین طریق دهكده‌ای به ‏تصرف خانی در می‌آمد. این داستانی بود كه بلوچ از پدرش شنیده بود. خود او هرگز رعیتی نكرده ‏بود. او همیشه از وقتی كه بخاطرش هست،‌ تفنگدار بوده و همیشه مزدور خان بوده است. اما در بچگی ‏مزه‌ی غارت و بی‌خانمانی را چشیده بود. مامور بلوچ وقتی فكر می‌كرد كه حالا خود او مامور دولت ‏شده است وحشت می‌كرد. برای اینكه او بهتر از هركس می‌دانست كه در زمان تفنگداریش چند نفر ‏امنیه و سرباز كشته است. خودش می‌گفت: «به اندازه‌ی موهای سرم.» برای او زندگی جدا از تفنگ ‏وجود نداشت. او با تفنگ به دنیا آمده، با تفنگ بزرگ شده بود و با تفنگ هم خواهد مرد،‌ آدمكشی ‏برای او مثل آب خوردن بود، تنها دفعه‌ای كه شاید از آدمكشی متاثر شد، موقعی بود كه با اسب، سرباز ‏جوانی را كه شتر ورش داشته بود،‌ در بیابان داغ دنبال كرد. شتر طاقت نیاورد،‌ خوابید،‌ سرباز تفنگش را ‏انداخت زمین و پشت پالان شتر پنهان شد. بلوچ چند تیرانداخت و نزدیكش رفت. تفنگ او را ‏برداشت و می‌خواست سرش را كه از پشت كوهان شتردیده می‌شد،‌ هدف قرار دهد كه سربازداد زد: ‏‏«امان برادر، مرا نكش.» او گفت: «پس چكارت كنم؟ نكشمت كه از بی‌آبی می‌میری!» بعد فكر كرد ‏پیش خودش و گفت:« یك گلوله هم یك گلوله است» افسار شتر را گرفت و برگشت: «یه میدان ‏آن‌طرفتر، چشمه است. برو خودت را به آنجا برسون.» صد قدمی شتر را یدك كشیده و بعد خواست او ‏را رها كند،‌ چون‌كه بدرد نمی‌خورد. دید، نمی‌شود سرباز و شتر را همین طور به حال خودشان ‏گذاشت،‌ برگشت و با یك تیر كار سرباز را ساخت. این تنها قتلی است كه گاهی او را ناراحت ‏می‌كند. خودش هم می‌دانست كه بالاخره سرنوشت او نیز یك چنین مرگی را دربر دارد. پدرش، دو ‏برادرش، اغلب كسانش نیز با ضرب تیر دشمن جان سپرده بودند. وقتی خان‌ها به تهران آمدند و وكیل ‏شدند، او نیز چاره نداشت جز اینكه امنیه شود. اما هیچ انتظار نداشت كه او را از دیار خود آواره كنند و ‏به گیلانی كه آنقدر مرطوب و سرد است بفرستند. مامور بلوچ ابدا توجهی به گیله‌مرد نداشت و برای او ‏هیچ فرقی نمی‌كرد كه گیله‌مرد فرار كند یا نكند. به او گفته بودند كه هر وقت خواست بگریزد با تیر‏كارش را بسازد و او به تفنگ خود اطمینان داشت. مامور بلوچ در این فكر بود كه هرطوری شده پول و ‏پله‌ای پیدا كند و دومرتبه بگریزد به همان بیابانهای داغ، بالاخره بیابان آنقدر وسیع است كه امنیه‌ها ‏نمی‌توانند او را پیدا كنند. هر كدام از این مامورین وقتی خانه كسی را تفتیش می‌كردند، چیزی ‏گیرشان می‌آمد. در صورتی كه امروز صبح در كومه‌ی گیله‌مرد، وكیل باشی چهارچشمی مواظب بود ‏كه او چیزی به جیب نزند. خودش هرچه خواست كرد، پنجاه تومان پولی كه از جیب گیله‌مرد ‏درآورد،‌ صورت جلسه كردند و به خودش پس دادند. فقط چیزی كه او توانست به دست آورد، یك ‏تپانچه بود. آن را در كروج، لای دسته‌های برنج پیدا كرد. یك مرتبه فكر تازه‌ای به كله‌ی مامور بلوچ ‏زد. تپانچه اقلا پنجاه تومان می‌ارزد. بیشتر هم می‌ارزد، پایش بیفتد،‌ كسانی هستند كه صد تومان هم ‏می‌دهند،‌ ساخت ایتالیاست. فشنگش كم است... حالا كسی هم اسلحه نمی‌خرد. این دهاتی ها مال ‏خودشان را هم می‌اندازند توی دریا. پنجاه تومان می‌ارزد. به شرط آنكه پول را با خود آورده و به كسی ‏نداده باشد.‏

باد دست بردار نبود. مشت مشت باران را توی گوش و چشم مامورین و زندانی می‌زد. می‌خواست پتو ‏را از گردن گیله‌مرد باز كند و بارانی‌های مامورین را به یغما ببرد. غرش آب‌های غلیظ،‌ جیغ ‏مرغابی‌های وحشی را خفه می‌كرد. از جنگل گویی زنی كه درد می‌كشید، شیون می‌زند. گاهی در هم ‏شكستن ریشه‌ی یك درخت كهن،‌ زمین را به لرزه درمی‌آورد.‏ یك موج باد از دور با خشاخش شروع و با زوزه‌ی وحشیانه‌ای ختم می‌شد. تا قهوه‌خانه‌ای كه رو به آن ‏در حركت بودند، چند صد ذرع بیشتر فاصله نبود،‌ اما درتاریكی وبارش و باد،‌ سوی كمرنگ چراغ ‏نفتی آن،‌ دوربه نظر می‌آمد. ‏وقتی به قهوه‌خانه رسیدند، محمدولی از قهوه‌چی پرسید: « كته داری؟»‏- داریمی. (2)‏ ‏- چای چطور؟‏‏- چای هم داریمی. (3)‏‏- چراغ هم داری؟‏‏- ها ای دانه. (4)‏ - اتاق بالا را زود خالی كن!‏‏- بوجورو اتاق، توتون خوشكا كودیم. (5)‏ ‏- زمینش كه خالی است.‏‏- خالیه.‏‏- اینجا پست امنیه نداره؟‏- چره، داره. (6)‏‏- كجا؟‏‏- ایذره اوطرف‌تر. شب ایسابید،‌ بوشوئیدی. (7)‏‏- بیا ما را ببر به اتاق بالا.‏

‏«اتاق بالا» رو به ایوان باز می‌شد. از ایوان كه طارمی چوبی داشت، افق روشن پدیدار بود. اما باران هنوز‏می‌بارید و در اتاق كاهگلی كه به سقف آن برگهای توتون و هندوانه و پیاز و سیر آویزان كرده بودند، ‏بوی نم می‌آمد. محمدولی گفت: «یاالله،‌ می‌ری گوشه اتاق،‌ جنب بخوری می‌زنم.» بعد رو كرد به قهوه ‏چی و پرسید: «آن طرف كه راه به خارج نداره؟» ‏قهوه‌چی وقتی گیله‌مرد جوان را در نور كمرنگ چراغ بادی دید، ‌فهمید كه كار از چه قرار است و در ‏جواب گفت: «راه ناره. سركار، انم از هوشانه كی ماشینا لوختا كوده؟» (8)‏ ‏- برو مردیكه عقب كارت. بی‌شرف، نگاه به بالا بكنی همه بساطتو بهم می‌زنم. خود تو از این بدتری. ‏بعد رو كرد به مامور بلوچ و گفت: «خان،‌ اینجا باش، من پایین كشیك می‌دم. بعد من می‌آم بالا، تو برو ‏پایین كشیك بكش و چایی هم بخور.»‏


گیله‌مرد در اتاق تاریك نیمتنه آستین كوتاه را از تن كند و آب آن را فشار داد، دستی به پاهایش ‏كشید. آب صورتش را جمع كرد و به زمین ریخت. شلوارش را بالا زد، كمی ساق پا و سر زانو و ‏ران‌هایش را مالش داد، از سرما چندشش شد. خود را تكانی داد و زیر چشمی نگاهی به مامور دومی ‏انداخت. مامور بلوچ تفنگش را با هر دو دست محكم گرفته و در ایوان باریكی كه مابین طارمی و ‏دیوار وجود داشت، ایستاده بود و افق را تماشا می‌كرد.‏ در تاریكی جز نفیر باد و شرشر باران و گاهی جیغ مرغابی‌های وحشی، صدایی شنیده نمی‌شد. گویی ‏در عمق جنگل زنی شیون می‌كشید، مثل اینكه می‌خواست دنیا را پر از ناله و فغان كند.‏ برعكس محمدولی، مامور بلوچ هیچ حرف نمیزد. فقط سایه‌ی او در زمینه‌ی ابرهای خاكستری كه در ‏افق دایما در حركت بود، علامت و نشان این بود كه راه آزادی و زندگی به روی گیله‌مرد بسته است. ‏باد كومه را تكان می‌داد و فغانی كه شبیه به شیون زن دردكش بود، خواب را از چشم گیله‌مرد ‏می‌ربود، بخصوص كه گاه‌گاه، باد ابرهای حایل قرص ماه را پراكنده می‌كرد و برق سرنیزه و فلز تفنگ ‏چشم او را خسته می‌ساخت.‏ صدایی كه از جنگل می‌آمد، شبیه ناله‌ی صغرا بود، درست همان موقعی كه گلوله‌ای از بالا خانه‌ی ‏كومه‌ی كدخدا، در تولم به پهلویش خورد.‏

صغرا بچه را گذاشت زمین و شیون كشید...‏‏ «نمی‌خواهی فرار كنی؟» ‏‏«نه!»‏ بی اختیار جواب داد: «نه»، ولی دست و پای خود را جمع كرد. او تصمیم داشت با این‌ها حرف نزند. ‏چون این را شنیده بود كه با مامور نباید زیاد حرف زد. اینها از هر كلمه ای كه از دهان آدم خارج ‏شود، به نفع خودشان نتیجه می‌گیرند. در استنطاق باید ساكت بود. چرا بی‌خودی جواب بدهد. امنیه ‏می‌خواست بفهمد كه او خواب است یا بیدار و از جواب او فهمید، دیگر جواب نمی‌دهد.‏‏ «ببین چه می‌گم!» صدای گرفته و سرماخورده‌ی بلوچ در نفیر باد گم شد. طوفان غوغا می‌كرد، ولی در ‏اتاق سكوت وحشتزایی حكمفرما بود. گیله‌مرد نفسش را گرفته بود.‏‏«نترس!»‏


گیله مرد می‌ترسید. برای اینكه صدای زیر بلوچ كه ازلای لب و ریش بیرون می‌آمد، او را به وحشت ‏می‌افكند.‏‏ «من خودم مثل توراهزن بودم.»‏ بلوچ خاموش شد. دل گیله‌مرد هری ریخت پائین، مثل اینكه اینها بویی برده‌اند. «مثل تو راهزن بودم» ‏نامسلمان دروغ می‌گوید، می‌خواهد از او حرف دربیاورد.‏ هیبت خاموشی امنیه بلوچ را متوحش كرد. آهسته‌تر سخن گفت: «امروز صبح كه تو كروج تفتیش ‏می‌كردم...» ‏در تاریكی صدای خش و خش آمد، مثل اینكه دستی به دسته‌های برگ توتون كه از سقف آویزان ‏بود، خورد.‏‏ «تكان نخور می‌زنم!» صدای بلوچ قاطع و تهدید كننده بود. گیله‌مرد در تاریكی دید كه امنیه بطرف او ‏قراول رفته است. ‏

‏«بنشین!»‏دهاتی نشست و گوشش را تیز كرد كه با وجود هیاهوی سیل و باران و باد، دقیقا كلماتی را كه از دهان ‏امنیه خارج می‌شود، بشنود. بلوچ پچ‌پچ می‌كرد.‏‏«تو كروج -می‌شنوی؟- وسط یك‌دسته برنج یه تپونچه پیدا كردم. تپونچه رو كه می‌دونی مال كیه. ‏گزارش ندادم. برای آنكه ممكن بود كه حیف و میل بشه. همراهم آورده‌ام كه خودم به فرمانده تحویل ‏بدم، می‌دونی كه اعدام روی شاخته.»‏


سكوت. مثل اینكه دیگر طوفان نیست و درختان كهن نعره نمی‌كشند و صدای زیر بلوچ، تمام این ‏نعره‌ها و هیاهو و غرش و ریزش‌ها را می‌شكافت. ‏‏«گوش میدی؟ نترس، من خودم رعیت بودم، می‌دونم تو چه می‌كشی، ما از دست خان‌های خودمان ‏خیلی صدمه دیده‌ایم، اما باز رحمت به خان‌ها، از آنها بدتر امنیه‌ها هستند. من خودم یاغی بودم، به ‏اندازه‌ی موهای سرت آدم كشته‌ام، برای این است كه امنیه شدم، تا از شر امنیه راحت باشم، از من ‏نترس! خدا را خوش نمی‌آد كه جوونی مثل تو فدا بشه، فدای هیچ و پوچ بشه، یك ماهه كه از زن و ‏بچه‌ام خبری ندارم، برایشان خرجی نفرستادم. اگر محض خاطر آنها نبود،‌ حالا اینجا نبودم. می‌خواهی ‏این تپونچه را بهت پس بدهم؟»‏

گیله‌مرد خرخر نفس می‌كشید، چیزی گلویش را گرفته بود، دلش می‌تپید، عرق روی پیشانیش نشسته ‏بود. صورت مخوفی از امنیه‌ی بلوچ در ذهن خود تصویر كرده و از آن در هراس بود، نمی‌دانست ‏چكار كند. دلش می‌خواست بلند شود و آرامتر نفس بكشد.‏‏ «تكون نخور! تپونچه دست منه. هفت تیره، هر هفت فشنگ در شونه است، برای تیراندازی حاضر ‏نیست، بخواهی تیراندازی كنی،‌ باید گلنگدن را بكشی، من این تپونچه را بهت میدم.»‏ دیگر گیله‌مرد طاقت نیاورد. «نمی‌دی، دروغ میگی! چرا نمی‌ذاری بخوابم؟ زجرم می‌دی! مسلمانان به ‏دادم برسید! چی می‌خواهی از جونم؟» اما فریادهای او نمی‌توانست بجایی برسد، برای اینكه طوفان ‏هرگونه صدای ضعیفی را در امواج باد و باران خفه می‌كرد.‏‏ «داد نزن! نترس! بهت میدم، بهت بگم،‌ اگر پات به اداره امنیه‌ی فومن برسه، كارت ساخته است. مگه ‏نشنیدی كه چند روز پیش یك اتوبوسو توی جاده لخت كردند؟ از آن روز تا حالا هرچی آدم بوده، ‏گرفته‌اند. من مسلمون هستم. به خدا و پیغمبر عقیده دارم، خدا را خوش نمی‌آد كه ...»‏گیله‌مرد آرام شد. راحت شد،‌ خیلی از آنها را گرفته‌اند. از او می‌خواهند تحقیق كنند.‏


‏«چرا داد می‌زنی؟ بهت میدم! اصلا بهت می‌فروشم. هفت تیر مال توست. اگر من گزارش بدم كه تو ‏خونه‌ی تو پیدا كردم، خودت می‌دونی كه اعدام رو شاخته، به خودت می‌فروشم، پنجاه تومن كه ‏می‌ارزه،‌ تو، تو خودت می‌دونی با محمدولی، هان؟ نمی‌ارزه؟ پولت پیش خودته. یا دادی به كسی؟»‏ گیله‌مرد آرام شده بود و دیگر نمی‌لرزید، دست كرد از زیر پتو دستمال بسته‌ای كه همراه داشت باز ‏كرد و پنجاه اسكناس یك تومانی را كه خیس و نیمه خمیر شده بود حاضر در دست نگه داشت.‏‏«بیا بگیر!»‏
حالا نوبت بلوچ بود كه بترسد.‏‏«نه، اینطور نمی‌شه، بلند می‌شی وامیسی، پشتت را می‌كنی به من. پول را می‌ندازی توی جیبت، من پول ‏را از جیبت در می‌آورم، اونوقت هفت تیر را می‌ندازم توی جیبت، دستت را باید بالا نگهداری. تكون ‏بخوری با قنداق تفنگ می‌زنم تو سرت. ببین من همه‌ی حقه‌هایی را كه تو بخواهی بزنی، بلدم. تمام ‏مدتی كه من كشیك میدم باید رو به دیوار پشت به من وایسی،‌ تكان بخوری گلوله توی كمرت است. ‏وقتی من رفتم، خودت می‌دونی با وكیل ‌باشی.»‏

ادامه دارد...

پی‌نویس:‏
‏‌1- لاور= دلاور، رهبر
‏2- داریم.‏
‏3- چای هم هست.‏
‏4- همین یكی را داریم.‏
‏5- اتاق بالا توتون خشك كرده‌ایم.‏
‏6- چرا دارد.‏
‏7- كمی آن طرف تر. سرشب این جا بودند، رفند.‏
‏8- راه ندارد. سركار، این هم از آن‌هاست كه اتوموبیل را لخت كردند.‏


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در پنجشنبه 15 بهمن 1388 و ساعت 11:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 داستان "گیله مرد" اثر بزرگ علوی (2) | داستان ,


التماس و عجز و لابه‌ی مامور، مانند آبی كه روی آتش بریزند،‌ التهاب گیله مرد را ‏خاموش كرد. یادش آمد كه پنج بچه دارد. اگر راست بگوید!...
شرشر آب یكنواخت تكرار می‌شد. این آهنگ كشنده، جان گیله‌مرد را به لب آورده بود. آب از ‏ناودان سرازیر بود. این زمزمه نغمه‌ی كوچكی در میان این غلیان و خروش بود. ولی بیش از هر چیز دل ‏و جگر گیله‌مرد را می‌خورد. دستهایش را به دیوار تكیه داده بود. گاه باد یكی از بسته های سیر را به ‏حركت درمی‌آورد و سر انگشتان او را قلقلك می‌داد. پیراهن كرباس تر، به پشت او می‌چسبید. تپانچه ‏در جیبش سنگینی می‌كرد. گاهی تا یك دقیقه نفسش را نگاه می‌داشت تا بهتر بتواند صدایی را كه ‏می‌خواهد بشنود. او منتظر صدای پای محمد ولی بود كه به پله‌های چوبی بخورد. گاهی زوزه‌ی باد ‏خفیف‌تر می‌شد، زمانی در ریزش یك نواخت باران وقفه‌ای حاصل می‌گردید و بالنتیجه در آهنگ ‏شرشر ناودان نیز تاثیر داشت،‌ ولی صدای پا نمی‌آمد. وقتی امنیه بلوچ داد زد: «آهای محمد ولی؟ آهای ‏محمدولی!» نفس راحتی كشید. این یك تغییری بود.«آهای محمد ولی..». گیله‌مردگوشش را تیز كرده ‏بود. به محض اینكه صدای پا روی پله های چوبی به گوش برسد،‌ باید خوب مراقب باشد و در آن ‏لحظه‌ای كه امنیه‌ی بلوچ جای خود را به محمدولی می‌دهد، برگردد و از چند ثانیه‌ای كه آنها با هم ‏حرف می‌زنند و خش خش حركات او را نمی‌شنوند، استفاده كند، هفت تیر را از جیبش در آورد و ‏آماده باشد. مثل اینكه از پایین صدایی به آواز بلوچ جواب گفت.‏ای‌كاش باران برای چند دقیقه هم شده،‌ بند می‌آمد، كاش نفیر باد خاموش می‌شد. كاش غرش سیل ‏آسا برای یك دقیقه هم شده است، ‌قطع می‌شد. زندگی او، همه چیز او بسته به این چند ثانیه است، چند ‏ثانیه یا كمتر. اگر در این چند ثانیه شرشر یك نواخت آب ناودان بند می‌آمد، با گوش تیزی كه دارد، ‏خواهد توانست كوچكترین حركت را درك كند. آنوقت به تمام این زجرها خاتمه داده می‌شد. ‏می‌رود پیش بچه‌اش، بچه را از مارجان می‌گیرد، با همین تفنگ وكیل باشی میزند به جنگل و آنجا ‏می‌داند چه كند.‏از پایین صدایی جز هوهوی باد و شرشر آب و خشاخش شاخه‌های درختان نمی‌شنید. گویی زنی در ‏جنگل جیغ می‌كشید، ولی بلوچ داشت صحبت می‌كرد. تمام اعصاب و عضلات، تمام حواس، تمام ‏قوای بدنی او متوجه صدایی بود كه از پایین می‌رسید، ولی نفیر باد و ریزش باران از نفوذ صدای ‏دیگری جلوگیری می‌كرد.‏


‏«تكون نخور،‌ دستت را بذار به دیوار!»‏ گیله مرد تكان خورده بود، بی اختیار حركت كرده بود كه بهتر بشنود. ‏گیله مرد آهسته گفت: «گوش بدن بیدین چی گم.» ‏بلوچ نشنید. خیال می‌كرد،‌ اگر به زبان گیلك بگوید، محرمانه تر خواهد بود. «آهای برار،‌ من ته را كی ‏كار نارم. وهل و گردم كی وقتی آیه اونا بیدینم.»‏باز هم بلوچ نشنید. صدای پوتین‌هایی كه روی پله‌های چوبی می‌خورد، او را ترسانده و در عین حال به ‏او امید داد.‏‏«عجب بارونی، دست بردار نیست!»‏

این صدای محمدولی بود، این صدا را می‌شناخت. در یك چشم بهم زدن، گیله مرد تصمیم گرفت. ‏برگشت. دست در جیبش برد. دسته‌ی هفت تیر را در دست گرفت. فقط لازم بود كه گلنگدن كشیده ‏شود و تپانچه آماده برای تیراندازی شود، اما حالا موقع تیراندازی نبود، برای آنكه در این صورت ‏مامور بلوچ برای حفظ جان خودش هم شده، مجبور بود تیراندازی كند و از عهده‌ی هر دو آنها ‏نمی‌توانست برآید. ای كاش می‌توانست گلنگدن را بكشد تا دیگردرهر زمانی كه بخواهد آماده برای ‏حمله باشد. هفت تیر را كه خوب می‌شناخت از جیب درآورد. آن را وزن كرد، مثل اینكه بدین وسیله ‏اطمینان بیشتری پیدا می‌كرد. در همین لحظه صدای كبریت نقشه‌ی او را برهم زد. خوشبختانه كبریت ‏اول نگرفت.‏‏«مگر باران می‌ذاره؟ كبریت ته جیب آدم هم خیس شده.»‏كبریت دوم هم نگرفت، ولی در همین چند ثانیه گیله مرد راه دفاع را پیدا كرده بود، هفت تیر را به ‏جیب گذاشت. پتو را مثل شنلش روی دوشش انداخت و در گوشه‌ی اتاق كز كرد.‏‏«آهای، چراغو بیار ببینم، كبریت خیس شده.»‏بلوچ پرسید: «چراغ می‌خواهی چیكار كنی؟»‏


‏- هست؟ نرفته باشد؟‏‏- كجا می‌تونه بره؟ بیداره،‌ صداش بكن، جواب می‌ده.‏محمدولی پرسید: « آی گیله مرد؟... خوابی یا بیدار...»‏در همین لحظه كبریت آتش گرفت و نور زردرنگ آن قیافه‌ی دهاتی را روشن كرد. از تمام صورت او ‏پیشانی بلند و كلاه قیفی بلندش دیده می‌شد،‌ با همان كبریت سیگاری آتش زد: «مثل اینكه سفر قندهار ‏می‌خواد بره. پتو هم همراه خودش آورده. كته‌ات را هم كه خوردی؟ ای برار كله ماهی‌خور. حالا باید ‏چند وقتی تهران بری تا آش گل گیوه خوب حالت بیاره. چرا خوابت نمی‌بره.»‏محمدولی تریاكش را كشیده، شنگول بود. «چطوری؟ احوال لاور چطوره؟ تو هم لاور بودی یا ‏نبودی؟ حتما تو لاور دهقانان تولم بودی؟ ها؟ جواب نمیدی؟ ها- ها- ها- ها.»‏گیله مرد دلش می‌خواست این قهقهه كمی‌بلندتر می‌شد تا به او فرصت می‌داد كه گلنگدن را بكشد و ‏همان آتش سیگار را هدف قرار دهد و تیراندازی كند.‏‏«بگو ببینم، آن روزی كه با سرگرد آمدیم تولم كه پاسگاه درست كنیم،‌ همین تو نبودی كه علمدار هم ‏شده بودی و گفتی: ما اینجا خودمان داروغه داریم و كسی را نمی‌خواهیم؟ بی شرف‌ها، ‌ما چند نفر را ‏كردند توی خانه و داشتند خانه را آتش می‌زدند. حیف كه سرگرد آنجا بود و نگذاشت، والا با همان ‏مسلسل همتون را درو می‌كردم. آن لاور كلفتتون را خودم به درك فرستادم، بگو ببینم، تو هم آنجا ‏بودی؟ راستی آن لاورها كه یك زبون داشتند به اندازه‌ی كف دست، حالا كجاند؟ چرا به دادت ‏نمی‌رسند؟ بعد چندین فحش آبدار داد. «تهرون نسلشونو برداشتند. دیگه كسی جرات نداره جیك بزنه، ‏بلشویك می‌خواستید بكنید؟ آنوقت زناشون! چه زنهایی ؟ واه،‌ واه، محض خاطر همون‌ها بود ‏كه سرگرد نمی‌ذاشت تیراندازی كنیم. چطور شد كه حالا موش شدند و تو سوراخ رفته‌اند. آخ، اگر ‏دست من بود. نمی‌دونم چكارت می‌كردم؟ چرا گفتند كه تو را صحیح و سالم تحویل بدم؟ حتما تو ‏یكی از آن كلفتاشون هستی. والا همین امروز صبح وقتی دیدمت، كلكت را می‌كندم. جلو چشمت ‏زنتو... اوهوه،‌ چیكار داری می‌كنی؟ تكون بخوری می‌زنمت.»‏

صدای گلنگدن تفنگ، گیله مرد را كه داشت بی‌احتیاطی می‌كرد، سرجای خود نشاند.‏گیله مرد بی اختیار دستش به دسته هفت تیر رفت. همان زنی كه چند ماه پیش در واقعه تولم تیر خورد ‏و بعد مرد،‌ زن او بود، صغرا بود، بچه‌ی شش ماهه داشت و حالا این بچه هم در كومه‌ی او بود و معلوم ‏نیست كه چه بر سرش خواهد آمد. مارجان، آدمی نیست كه بچه نگهدارد. اصلا از مارجان این كار ‏ساخته نیست. دیگر كی به فكر بچه‌ی اوست. گیله مرد گاهی به حرفهای وكیل باشی گوش نمی‌داد. او ‏در فكر دیگری بود. نكند كه تپانچه اصلا خالی باشد. نكند كه بلوچ و وكیل باشی با او شوخی كرده و ‏هفت تیر خالی به او داده باشند. اما فایده‌ی این شوخی چیست؟ چنین چیزی غیرممكن است. محض ‏خاطر این بچه اش مجبور است گاهی به تولم برگردد. هفت تیر را وزن كرد. دستش را در جیبش ‏نگاهداشت، مثل اینكه از وزن آن می‌توانست تشخیص بدهد كه شانه با فشنگ در مخزن هست یا نه. ‏همین حركت بود كه محمدولی را متوجه كرد و لوله تفنگ را بطرف او آورد.‏نوك سرنیزه بیش از یك ذرع از او فاصله داشت، والا با یك فشار لوله را به زمین می‌كوفت و تفنگ ‏را از دستش در می‌آورد: «آهای، برار، خوابی یا بیدار؟ بگو ببینم. شاید ترا به فومن می‌برند كه با آگل ‏لولمانی رابطه داری؟» چند فحش نثارش كرد. «یك هفته خواب ما را گرفت. روز روشن وسط جاده ‏یك اتومبیل را لخت كرد. سبیل اونو هم دود می‌دند. نوبت اون هم می‌رسه. بگو بینم، درسته اون زنی ‏كه آن روز در تولم تیر خورد، دختر اونه؟...»‏


گاهی طوفان به اندازه‌ای شدید می‌شد كه شنیدن صدای برنده و با طنین و بی‌گره محمدولی نیز برای ‏گیله‌مرد با تمام توجهی كه به او معطوف می‌كردغیر ممكن بود، در صورتی كه درست همین مطالب ‏بود كه او می‌خواست بداند واز گفته های وكیل‌باشی می‌شد حدس زد كه چرا او را به فومن می‌برند. ‏مامورین (و یا اقلا كسی كه دستور توقیف اورا داده بود) می‌دانستند كه او داماد آگل بوده وهنوز هم ‏مابین آنها رابطه‌ای هست. گیله مرد این را می‌دانست كه داروغه او را لو داده است. اغلب به پدر زنش ‏گفته بود كه نباید به اواعتماد كرد و شاید اگر محض خاطر او نبود،‌ ‏امروز آن حادثه‌ی تولم كه محمدولی خوب از آن باخبر است، اتفاق نمی‌افتاد و شاید صغرا زنده بود و ‏دیگر آگل هم نمی‌زد به جنگل و تمام این حوادث بعدی اتفاق نمی‌افتاد و امروز جان او در خطر نبود.‏یك تكان شدید باد، كومه را لرزاند. شاید هم درخت كهنی به زمین افتاد و از نهیب آن كومه تكان ‏خورد. اما محمدولی یكریزحرف می‌زد، هاهاها می‌خندید و تهدید می‌كرد واززخم زبان لذت ‏می‌برد.‏ چه خوب منظره‌ی داروغه‌ در نظراو هست. سال‌ها مردم را غارت كرد و دم پیری باج ‏می‌گرفت. برای اینكه از شرش راحت شوند، او را داروغه كردند. چون كه در آن سال‌های قبل از ‏جنگ، ارباب در تهران همه كاره بود و پای امنیه‌ها را از ملك خود بریده بود و آن‌ها جرات نمی‌كردند ‏در آن صفحات كیابیایی كنند. همین آگل پدرزن او واسطه شد كه ویشكاسوقه‌ای را داروغه كردند و ‏واقعا هم دیگر جز اموال رقیب های خود، مال كس دیگری را نمی‌چاپید.‏محمدولی بار دیگر سیگاری آتش زد. این دفعه كبریت را لحظه‌ای جلو آورد و صورت گیله مرد را ‏روشن كرد. دود بنفش رنگ بینی گیله مرد را سوزاند.‏‏«... ببین چی می‌گم. چرا جواب نمیدی؟‌ تو همان آدمی هستی كه وقتی ما آمدیم در تولم پست دایر ‏كنیم،‌ به سرگرد گفتی كه ما بهره‌ی خودمونو دادیم و نطق می‌كردی. چرا حالا دیگر لال شدی؟...»‏

خوب به خاطر داشت. راست می‌گفت: وقتی دهاتی ها گفتند كه ما داروغه داریم، گفت: بروید ‏نمایندگانتان را معین كنید. با آنها صحبت دارم. او هم یكی از نمایندگان بود. سرگرد از آن‌ها پرسید ‏كه بهره‌ی امسال‌تان را دادید یا نه؟ همه گفتند دادیم. بعد پرسید قبل اینكه لاور داشتید دادید، یا بعد هم ‏دادید. دهاتی ها گفتند: «هم آن وقت داده بودیم و هم حالا داده‌ایم.» بعد سرگرد رو كرد به گیله مرد و ‏پرسید: «مثلا تو چه دادی؟» گفت: « من ابریشم دادم، برنج دادم، تخم مرغ دادم، سیر،‌ غوره، انارترش، ‏پیاز، جاروب، چوكول (1)، كلوش(2)، آرد برنج، همه چی دادم.» بعد پرسید مال امسالت را هم ‏دادی؟ گیله مرد گفت: «امسال ابریشم دادم، برنج هم می‌دهم.» بعد یك مرتبه گفت:‌« برو قبوضت را ‏بردار و بیاور.» بیچاره لطفعلی پیرمرد گفت: «شما كه نماینده‌ی مالك نیستید!» تا آمد حرف بزند، ‏سرگرد خواباند بیخ گوش لطفعلی. آن وقت دهاتی‌ها از اتاق آمدند بیرون و معلوم نشد كی شیپور ‏كشید كه قریب چندین هزارنفر دهقان آمدند دور خانه. بعد تیراندازی شد و یك تیر به پهلوی صغرا ‏خورد و لطفعلی هم جابه‌جا مرد.‏دهاتی‌ها شب جمع شدند و همین داروغه‌ پیشنهاد كرد كه خانه را آتش بزنند و اگر ‏شب یك جوخه‌ی دیگرسربازنرسیده بود، اثری از آن‌ها باقی نمی‌ماند...‏ محمدولی سیگار می‌كشید. گیله مرد فكر كرد، همین الان بهترین فرصت است كه او را خلع سلاح ‏كنم. تمام بدنش می‌لرزید. تصور مرگ دلخراش صغرا اختیار را از كف او ربوده بود. خودش هم ‏نمیدانست كه از سرما می‌لرزد یا از پریشانی... اما محمدولی دست بردار نبود: «تو خیلی اوستایی. از آن ‏كهنه‌كارها هستی. یك كلمه حرف نمی‌زنی، می‌ترسی كه خودت را لو بدهی. بگو ببینم، كدام یك از ‏آنهایی كه توی اتاق با سرگرد صحبت می‌كردند، آگل بود؟ من از هیچ كس باكی ندارم. آگل ‏لامذهبه، خودم می‌خواهم كلكش را بكنم. دلم می‌خواهد گیر خود من بیفته، كدام یكیشون بودند. حتما آنكه بالا دست ‏تو وایساده بود، ها، چرا جواب نمی‌دی، خوابی یا بیدار؟...»‏نفیر باد نعره‌های عجیبی از قعر جنگل بسوی كومه همراه داشت: جیغ زن، غرش گاو، ناله و فریاد ‏اعتراض. هرچه گیله مرد دقیق‌تر گوش می‌داد، بیشتر می‌شنید، مثل اینكه ناله های دلخراش صغرا ‏موقعی كه تیر به پهلوی او اصابت كرد، نیز در این هیاهو بود. اما شرشر كشنده‌ی آب ناودان بیش از هر ‏چیزی دل گیله مرد را می‌خراشاند، گویی كسی با نوك ناخن زخمی را ریش ریش می‌كند. ‏دندان‌هایش به ضرب آهنگ یك نواخت ریزش آب به هم می‌خورد وداشت بی‌تاب می‌شد.‏آرامشی كه در اتاق حكمفرما بود، ظاهرا محمدولی وكیل باشی را مشكوك كرده بود. او می‌خواست ‏بداند كه آیا گیله‌مرد خوابیده است یا نه.‏


‏- چرا جواب نمیدی؟ شما دشمن خدا و پیغمبرید. قتل همه‌تون واجبه. شنیدم آگل گفته كه اگر قاتل ‏دخترش را بكشند، حاضره تسلیم بشه. آره، جون تو، من اصلا اهمیت نمیدم به اینكه آن زنی كه آن ‏روز با تیر من به زمین افتاد، دخترش بوده یا نبوده. به من چه؟ من تكلیف مذهبی ام را انجام دادم. ‏می‌گم كه آگل دشمن خداست و قتلش واجبه، شنیدی؟ من از هیچ كس باكی ندارم. من كشتم، هر ‏كاری از دستش برمی‌آید بكند...‏‏- تفنگ را بذار زمین. تكون بخوری مردی...‏

این را گیله‌مرد گفت. صدای خفه و گرفته‌ای بود،‌ وكیل‌باشی كبریتی آتش زد و همین برای گیله‌مرد ‏به منزله‌ی آژیر بود. در یك چشم بهم زدن تپانچه را از جیبش در آورد و در همان آنی كه نور زرد و ‏دود بنفش كمرنگ گوگرد اتاق را روشن كرد، گیله مرد توانست گلنگدن را بكشد و او را هدف قرار ‏دهد. محمدولی برای روشن كردن كبریت پاشنه تفنگ را روی زمین تكیه داده، لوله را وسط دو بازو ‏نگهداشته بود. هنگامی كه دستش را با كبریت دراز كرد، سرنیزه زیر بازوی چپ او قرار داشت.‏


در نور شعله‌ی كبریت،‌ لوله‌ی هفت تیر و یك چشم باز و سفید گیله‌مرد دیده میشد. وكیل باشی گیج ‏شد. آتش كبریت دستش را سوزاند و بازویش مثل اینكه بی‌جان شده باشد افتاد و خورد به رانش.‏‏- تفنگ را بذار رو زمین! تكون بخوری مردی!‏لوله‌ی هفت تیر شقیقه‌ی وكیل باشی را لمس كرد. گیله‌مرد دست انداخت بیخ خرش را گرفت و او را ‏كشید توی اتاق.‏‏- صبر كن، الان مزدت را می‌ذارم كف دستت. رجز بخوان. منو میشناسی؟ چرا نگاه نمی‌كنی؟...‏باران می‌بارید، اما افق داشت روشن می‌شد. ابرهای تیره كم كم باز می‌شدند.‏

‏- می‌گفتی از هیچكس باكی نداری! نترس، هنوز نمی‌كشمت، با دست خفه‌ات می‌كنم. صغرا زن من ‏بود. نامرد، زنمو كشتی. تو قاتل صغرا هستی، تو بچه‌ی منو بی‌مادر كردی. نسلتو ور می‌دارم. بیچارتون ‏می‌كنم. آگل منم. ازش نترس. هان، چرا تكون نمی‌خوری؟...‏


تفنگ را از دستش گرفت. وكیل باشی مثل جرز خیس خورده وارفت. گیله مرد تفنگ را به دیوار تكیه ‏داد. «تو كه گفتی از آگل نمی‌ترسی. آگل منم. بیچاره، آگل لولمانی از غصه‌ی دخترش دق مرگ ‏شد. من گفتم كه اگر قاتل صغرا را به من بدهند،‌ تسلیم می‌شه. آره آگل نیست كه تسلیم بشه. اتوبوس ‏توی جاده را من زدم. تمام آنهایی كه با من هستند،‌ همشون از آنهاییند كه دیگر بی‌خانمان شده‌اند، ‏همشون ازآنهایی هستند كه از سرآب و ملك بیرونشون كرده‌اند. اینها را بهت می‌گم كه وقتی ‏می‌میری، دونسته مرده باشی. هفت تیرم را گذاشتم تو جیبم. می‌خواهم با دست بكشمت، می‌خواهم ‏گلویت را گاز بگیرم. آگل منم. دلم داره خنك می‌شه...»‏از فرط درندگی له‌له می‌زد. نمی‌دانست چطور دشمن را از بین ببرد، دستپاچه شده بود. در نور سحر، ‏هیكل كوفته‌ی وكیل‌باشی تدریجا دیده می‌شد.‏

‏- آره، من خودم لاور بودم. سواد هم دارم. این پنج ساله یاد گرفتم. خیلی چیزها یاد گرفته‌ام. می‌گی ‏مملكت هرج و مرج نیست؟ هرج و مرج مگه چیه؟ ما را می‌چاپید،‌ از خونه و زندگی آواره‌مون ‏كردید. دیگر از ما چیزی نمونده، رعیتی دیگه نمونده. چقدر همین خودتو، منو تلكه كردی؟ عمرت ‏دراز بود، اگر می‌دونستم كه قاتل صغرا تویی،‌ حالا هفت تا كفن هم پوسونده بودی؟ كی لامذهبه؟ ‏شماها كه هزار مرتبه قرآن را مهر كردید و زیر قولتان زدید؟ نیامدید قسم نخوردید كه دیگر همه امان ‏دارند؟ چرا مردمو بیخودی می‌گیرید؟ چرا بیخودی می‌كشید؟ كی دزدی می‌كنه؟ جد اندر جد من در ‏این ملك زندگی كرده‌اند، كدام یك از ارباب‌ها پنجاه سال پیش در گیلون بوده‌اند؟زبانش تتق می‌زد، به‌حدی تند می‌گفت كه بعضی كلمات مفهوم نمی‌شد. وكیل باشی دو زانو پیشانیش ‏را به كف چوبی اتاق چسبانده و با دو دست پشت گردنش را حفظ می‌كرد. كلاهش از سرش افتاده ‏بود روی كف اتاق: «نترس، این جوری نمی‌كشمت. بلند شو، می‌خواهم خونتو بخورم. حیف یك ‏گلوله. آخر بدبخت، تو چه قابل هستی كه من یك فشنگ خودمو محض خاطر تو دور بیندازم. بلند ‏شو!»‏ اما وكیل‌باشی تكان نمی‌خورد. حتی با لگدی هم كه گیله‌مرد به پای راست او زد، فقط صورتش به ‏زمین چسبید، عضلات و استخوان‌های اودیگر قدرت فرمانبری نداشتند. گیله‌مرد دست انداخت و یقه‌ی ‏پالتوی بارانی او را گرفت و نگاهی به صورتش انداخت. در روشنایی خفه‌ی صبح باران خورده، قیافه‌ی ‏وحشتزده‌ی محمدولی آشكار شد. عرق از صورتش می‌ریخت. چشمهایش سفیدی می‌زد. بی‌حالت ‏شده بود. از دهنش كف زرد می‌آمد، خرخر می‌كرد.‏همین كه چشمش به چشم براق و برافروخته‌ی گیله‌مرد افتاد به تته پته افتاد. زبانش باز شد: «نكش،‌ امان ‏بده! پنج تا بچه دارم. به بچه‌های من رحم كن. هر كاری بگی می‌كنم. منو به جوونی خودت ببخش. ‏دروغ گفتم. من نكشتم. صغرا را من نكشتم. خودش تیراندازی می‌كرد. مسلسل دست من نبود...»‏ گریه می‌كرد. التماس و عجز و لابه‌ی مامور، مانند آبی كه روی آتش بریزند،‌ التهاب گیله مرد را ‏خاموش كرد. یادش آمد كه پنج بچه دارد. اگر راست بگوید! به یاد بچه‌ی خودش كه در گوشه‌ی ‏كومه بازی می‌كرد، افتاد. باران بند آمد و در سكوت و صفای صبح ضعف و بی‌غیرتی محمدولی تنفر ‏او را برانگیخت. روشنایی روز او را به تعجیل واداشت.‏ گیله‌مرد تف كرد و در عرض چند دقیقه پالتو بارانی را از تن وكیل باشی كند و قطار فشنگ را از ‏كمرش باز كرد و پتوی خود را به سر و گردن او بست. كلاه او را بر سر و بارانیش را بر تن كرد و از ‏اتاق بیرون آمد.‏در جنگل هنوز شیون زنی كه زجرش می‌دادند به گوش می‌رسید. در همین آن، صدای تیری شنیده شد ‏و گلوله ای به بازوی راست گیله‌مرد اصابت كرد. هنوز برنگشته، گلوله‌ی دیگری به سینه‌ی او خورد و ‏او را از بالای ایوان سرنگون ساخت.‏
مامور بلوچ كار خود را كرد.‏


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در پنجشنبه 15 بهمن 1388 و ساعت 11:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 داستان کوتاه "قلم دزفولی" | داستان ,


...ننوشت ادب آداب دارد. ننوشت ادب آموز گر آدمی جویی. نوشت: "مژگان تو تا تیغ جهانگیر برآورد؛ صدکشته‌ی دل‌زنده...
داستانی از مرجان فولادوند

اولین جلسه‌ی کلاس بود. با لیقه و دوات‌نو و کاغذ‌های نازک گلاسه نشسته بودم منتظر که سرمشق بگیرم. پانزده ساله بودم یا کمی کمتر و می‌ترسیدم اگر نستعلیق بلد نباشم تا دم مرگ آدم نشوم.
نشسته بودم روی صندلی کهنه‌ی لهستانی که دور تا دور کلاس چیده بودند و بیشتر به کار کافه می‌آمد. بعدها فهمیدم ساختمان ازاصل کافه بوده با باغی پر از نارنجهای پیرتابستان‌ها صندلی می‌چیده‌اند دورمیزهای گردزیردرخت‌های بزرگ که نارنج‌ هایش تا زمستان روی شاخه می‌مانده و شیرین می‌شده و لابد بالای سر مشتری‌ها مثل چراغ می‌درخشیده است.

غروب‌ها دختر پسرهای تازه عقد کرده یا پیرمردها و بچه دبیرستانی‌ها با کیف و کتاب فنون و صنایع‌شان می‌نشسته‌اند آنجا و فالوده می‌خورده‌اند و نمی‌دانم چه‌طور آن ساختمان با نارنج‌ها و صندلی‌هایش می‌شود انجمن خوش‌نویسان.


نوبتم شد. نشستم کنارش. پرسید اسمت چیه؟ گفتم مژگان.
دفترم را گرفت. تخته‌ی کتابت روی میز بود؛ اما دفترم را گذاشت روی زانویش و مسطر را طراز کرد و به کاغذ فشار داد: "با مداد خط کرسی نکش. هر کاری کنی گرده‌ی ذغال پخش می‌شه روی کاغذت."
قلم توی دستش بود؛ اما بازتوی شیشه‌ی گرد دهانه‌گشاد روی میزکه انگار تنگ ماهی بود، دنبال قلم گشت. یکی دیگر برداشت. قشنگ نگاهش کرد و بعد آرام فشار داد توی دوات مسی کنده‌کاری ‌شده‌اش. چند بار. بعد نوک قلم را زد روی بند اول شست دست چپش که جوری سیاه بود که انگار جوهر به خوردش رفته باشد: "اگه می‌ترسی دستت سیا بشه، کرباس آب‌ندیده بذار بغل دستت. اما به نظر من فقط پوست خود آدم جوهر رو اندازه می‌کنه."
سر سطر یک نقطه گذاشت: "تا پهنای قلم بیاد دستت."

ننوشت ادب آداب دارد. ننوشت ادب آموز گر آدمی جویی. نوشت: "مژگان تو تا تیغ جهانگیر برآورد؛ صدکشته‌ی دل‌زنده که بر یکدگر افتاد"
گفت: "نترس، غین از الف سخت‌تر نیست یا از صاد و ها هوز، نمی‌خواد حفظ کنی الف سه نقطه، ب پنج نقطه، به قلمت نگاه کن. چیزی بنویس که دوستش داری. کم کم دستت بلد می‌شه کجا بکشه کجا خم شه. برو. تمرین کن. خط هم زیاد ببین."

دستم _ کناره‌ی انگشت سبابه و بند اول شست _ همیشه جوهری بود. اما تا آخر یاد نگرفتم که دنباله‌ی میم چهار نقطه‌ و نیم است و دهانه‌ی نون سه نقطه‌ی سه ربع قلم. دستم بلد نشد. خیال می‌کردم میم غم خمیده و کوتاه است؛ مچاله شده، نمی‌شد که صاف و کشیده باشد. انگار نوشته باشی هم. قاف فراق و قاف عشق هرچه می‌کردم اندازه نمی‌شد. وقتی می‌نوشتم "رقص مرا بنگر چنین؛ هذا جنون العاشقین" کلمه‌ها روی خط کرسی نمی‌ماندند.
اول‌ها غلط می‌گرفت و دوباره می‌نوشت و توضیح می‌داد. بعدترها قلمش را می‌زد توی جوهر قرمز و روی تمرین‌هام خط می‌کشید. خط زیاد می‌دیدم. می‌گفتم: نستعلیق حس نداره. ابزاره، وسیله‌اس، به کار کتابت می‌آد، من که نساخ نیستم.
می‌گفت: "نستعلیق صبوری می‌خواد. آدم طاغی خطاط نمی‌شه. وقتتت رو هدر نده." و من هم‌چنان وقتم را هدر می‌دادم.


بهار، صندلی‌ها را می‌بردند توی حیاط. تخته پوستش را می‌انداخت لبه‌ی سنگی حوض که گرد بود و آبش همیشه تمیز بود و رنگ کادکبود داشت. تنگ ماهی پراز قلمش دم دست بود. دفترهایمان را می‌گذاشت روی زانویش و تمرین‌ها را تصحیح می‌کرد و سرمشق می‌داد. کلیات سعدی همیشه همان جا بود؛ اما ندیدم که بازش کند. شعر بسیار می‌دانست.
مرکب چینی نداشتیم. یک شیشه‌ی کوچک مرکب قهوه‌ای رنگ برایم آورد و یادم داد چطور جوهر را با شکر بجوشانم و مرکب بسازم. یادم داد قطع قلم چه‌طور بزنم که بیضی صاد با یک حرکت نوشته شود. شکسته‌های "مشعشعی" را اول بار او نشانم داد. نتوانستم روی صندلی بند شوم؛ بی‌هوا بلند شدم و کاغذ‌هام ریخت روی زمین. گفت: "تو دنبال این هستی."

راست می‌گفت. شکسته‌های مشعشعی عالمی داشت. کلمه‌ها توی کاغذ جان داشتند، ذات معنی بودند. خیال می‌کردم خواندن هم که ندانی می‌فهمی چه نوشته. هیجانم را دید و به رو نیاورد. اشتیاقم را محل نمی‌گذاشت. حاضر نشد شکسته یادم بدهد. تعصبی داشت: "قلمت که رام شد؛ هرچی خواستی بنویس."


قلمم رام نشد. نشد که هر چه می‌خواستم بنویسم. نشد، بلد نبودم که یک بار بگویمش چقدر شبیه خط‌هایش بود؛ صبور، آرام و امن. این اواخر لرزش دست داشت. خط نمی‌نوشت، اما شنیده بودم که تاریخ خوشنویسی می‌نویسد. نمی‌دانم چاپ شد یا با مرگش نیمه‌تمام ماند. یکی از قلم‌هایش را دیروز وقتی وسایلم را جا به جا می‌کردم دیدم.

"با حواس جمع نگا کن. این دزفولی اصله، رنگ سوخته‌اش مال خودشه نه که با پوست پیاز جوشونده باشنش. محکم، بی‌گره. ده سال قلمه. برو با حوصله بتراش بعدم بیار ببینم. هوشت رو بده به کارت. خرابش نکنی‌ها!"


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در چهارشنبه 14 بهمن 1388 و ساعت 11:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 «یک دست و دو هندوانه» داستانی جالب از آنتوان چخوف | داستان ,


دیروز صدای زن جوان خود، کارولینا کارلونا را با جفت گوش‌هایش شنیده بود که با لحنی به مراتب مهربان‌تر و خودمانی‌تر از معمول، با پسر عموی تازه‌واردش گرم گفت‌وگو بود. او شوهر خود را...

ساعت دیواری، ظهر را اعلام کرد. سرگرد شچلکولوبف1، مالک هزار جریب زمین زراعتی و یک همسر جوان، کله نیمه طاس خود را از زیر شمد چیتی درآورد و بلند‌بلند ناسزا گفت. دیروز، هنگامی ‌که از کنار آلاچیق رد می‌شد، صدای زن جوان خود، کارولینا کارلونا را با جفت گوش‌هایش شنیده بود که با لحنی به مراتب مهربان‌تر و خودمانی‌تر از معمول، با پسر عموی تازه‌واردش گرم گفت‌وگو بود. او شوهر خود را «گوساله» می‌نامید و می‌کوشید ثابت کند که سرگرد را به علت کند‌ذهنی و رفتار دهاتی‌وار و حالات جنون‌آسا و میخوارگی مزمنش، نه دوست می‌داشت، نه دوستش دارد، نه دوستش خواهد داشت. سرگرد، از شنیدن این حرف‌ها دست‌خوش بهت و خشم و جنون شده و مشت‌ها را دیوانه‌وار گره کرده بود؛ صورتش گر گرفته و سرخ‌تر از خرچنگ آب‌پز شده بود؛ در سراسر وجودش چنان همهمه و ترق وتروقی راه افتاد که نظیر آن حتی در جریان نبردهای حومة قارص2 هم راه نیفتاده بود.


بعد از آن‌که از زیر شمد به آسمان خدا نگریست و چند فحش آبدار بر زبان آورد، شتابان از تخت به زیر آمد، مشت‌ها را در هوا تکان داد، چند دقیقه‌ای در اتاق قدم زد، سپس فریاد کشید:
- آهای کله‌پوک‌ها!

در اتاق، با سر و صدای زیاد باز شد و پانته‌لی پیشخدمت مخصوص و در عین حال آرایشگر و نظافت‌چی سرگرد، از در درآمد. یکی از لباس‌های کوتاه و نیمدار اربابش را به تن داشت و توله سگی را هم زیر بغل گرفته بود. همان جا، به چارچوب در تکیه داد و با حالتی آمیخته به احترام، چندین بار پلک زد.
سرگرد گفت:
- گوش کن پانته‌لی! دلم می‌خواهد امروز با تو مثل آدم حسابی حرف بزنم – رک وپوست کنده. این چه طرز ایستادن است؟ درست به ایست! آن مگس را هم از توی مشتت ول بده! حال درست شد! خوب، حاضری با من روراست باشی یا نه؟
- اختیار دارید جناب سرگرد.
- با آن چشم‌های ورقلمبیده از تعجب هم، نگاهم نکن. به آدم‌های متشخص نباید با چشم‌های حیرت‌زده نگاه کرد، زشت است! باز که نیشت را باز کرده‌ای! حقا که گاومیشی برادر! بعد از این همه سال هنوز یاد نگرفته‌ای که رفتارت در حضور من چطور باید باشد...بگذریم. حالا رک‌وپوست کنده و بدون تته‌پته به سؤالم جواب بده! تو زنت را کتک می‌زنی یا نه؟

پانته‌لی کف دست را به طرف دهان برد و پوزخندی ابلهانه زد. سپس خنده نخودی سر داد و من‌من‌کنان گفت:
- هر سه‌شنبه خدا، جناب سرگرد!
- این که خنده نداشت! این چیزها خنده برنمی‌دارد! دهانت را هم ببند! در حضور من این‌قدر تنت را نخاران- اصلاَ خوشم نمی‌آید.
لحظه‌ای به فکر فرو رفت، سپس ادامه داد:
- فکر می‌کنم فقط موژیک 3جماعت نیست که کتک می‌زند. تو چه فکر می‌کنی؟
- حق با شماست قربان!
- یک مثال بیاور!
- در همین شهر خودمان قاضی‌ای داریم به اسم پیوتر ایوانیچ... باید بشناسیدش... حدود ده سال پیش، سرایدارشان بودم. به از شما نباشد، مرد خوبی بود اما امان از وقتی که مست می‌کرد... خدا نصیب هیچ تنابنده‌ای نکند!... گاهی وقت‌ها، مست و پاتیل می‌آمد خانه و با مشت و لگد به جان دنده‌های خانم می‌افتاد. خدا همین‌جا ذلیلم کند اگر دروغ گفته باشم! گاه در آن هیروویر، یکی دو تا مشت هم نصیب من می‌شد. به جان زنش می‌افتاد و هوار می‌کشید: «زنکه بی‌شعور، تو دیگر دوستم نداری! به همین علت، می‌خواهم بکشمت، می‌خواهم چراغ عمرت را خاموش کنم...»
- خوب، زنش چه می‌گفت؟
- همه‌اش می‌گفت: «ببخشید... مرا ببخشید!»
- نه؟ راست می‌گویی؟ این‌که عالی است!»

سرگرد به قدری خوشحال شد که دست‌هایش را به هم مالید.
- البته که راست می‌گویم، جناب سرگرد! آخر چطور ممکن است آدم زن خودش را کتک نزند؟ مثلاَ یکیش خودم... مگر می‌شود زنم را کتک نزنم؟ خوب، زنی که سازدهنی مردم را زیر پایش له کند و بعدش هم به شیرینی‌های شما ناخنک بزند حقش است کتک بخورد... آخر مگر می‌شود مرتکب این همه خلاف شد؟
- لازم نیست برایم صغراکبرا بچینی، کله‌پوک! حالا دیگر استدلال هم می‌کند! تو را چه به استدلال؟ در کاری که به تو مربوط نمی‌شود، هیچ‌وقت دخالت نکن! راستی خانم چه‌کار می‌کنند؟
- خواب تشریف دارند قربان.
- هرچه باداباد! برو به ماریا بگو خانم را بیدار کند و ایشان را بفرستد پیش من... نه صبر کن، نرو! تو چه فکر می‌کنی؟ به نظر تو من شبیه موژیک جماعت هستم؟
- چرا باید شبیه موژیک باشید؟ کی دیده شده که ارباب شبیه موژیک باشد؟ البته هیچه وقت دیده نشده!

این را گفت و شانه‌هایش را بالا انداخت و در را با صدای خشکی باز کرد و بیرون رفت. سرگرد هم که آثار اضطراب بر چهره‌اش نقش خورده بود، آبی به سروروی خود زد و مشغول پوشیدن لباس شد.
سرگرد، همین ک همسر بیست ساله تودل‌برواش از در وارد شد با نیش‌دارترین لحنی که میسرش بود گفت:
- عزیز دلم، می‌توانی ساعتی از وقت گران‌بهایت را که این همه برای همه‌مان مفید است، در اختیار من بگذاری؟
زن، پیشانی‌اش را برای بوسه، به سرگرد عرضه کرد و جواب داد:
- با کمال میل، دوست من!
- عزیز دلم، هوس کرده‌ام روی دریاچه گشتی بزنیم... کمی ‌تفریح کنیم... حاضری همراهی‌ام کنی؟
- فکر نمی‌کنی هوا گرم باشد؟ با وجود این، بابا جانم، پیشنهادت را با کمال میل قبول می‌کنم. اما به یک شرط: تو پارو می‌زنی، من سکان می‌گیرم. باید کمی ‌هم خوراکی برداریم- من که از صبح چیزی نخورده‌ام...

سرگرد، تازیانه‌ای را که در جیب گذاشته بود، با دست لمس کرد و گفت:
- خوراکی برداشته‌ام.

حدود نیم ساعت بعد از این گفت‌وگو، زن و شوهر سوار قایق بودند و به سمت وسط دریاچه، پیش می‌رفتند. سرگرد، عرق‌ریزان پارو می‌زد و همسرش، قایق را هدایت می‌کرد. مرد، نگاه آکنده از خشمش را به کارولینا کارلونای نگران دوخته بود ودر حالی که در آتش بی‌صبری می‌سوخت، زیر لب با خود غرولند می‌کرد: «نگاهش کنید! شما را به خدا نگاهش کنید!». همین که قایق به وسط دریاچه رسید، سرگرد با صدای بم خود فرمان داد: «ایست!» قایق، از حرکت بازماند. چهره سرگرد، ارغوانی شد و زانوانش لرزیدند. زن، نگاه شگفت‌زده خود را به شوهر دوخت و پرسید:
- چه‌ات شده آپولوشا؟
سرگرد غرش‌کنان گفت:
- پس می‌فرمایید که بنده گوساله‌ام،‌ ها؟ پس من...من... کی‌ام؟ یک کله‌پوک کند ذهن؟ پس تو دوستم نداشتی و دوستم نخواهی داشت،‌ ها؟ پس تو... من...

بار دیگر غرید و مشتش را بلند کرد و تازیانه را در هوا چرخاند و توی قایق... o temporo o mores!...1 کشمکشی وحشتناک درگرفت. درگیری‌شان چنان بود که در وصف نگنجد! این حادثه را حتی خوش ‌قریحه‌ترین نقاش ایتالیا دیده نیز محال است بتواند ترسیم کند... پیش از آن‌که سرگرد بتواند به از دست رفتن مشتی از موی سر خود پی ببرد و پیش از آن‌که زن جوان، بتواند تازیانه را که از دست شوهر درربوده بود به کار گیرد، قایق واژگون شد و...

در همین هنگام ایوان پاولویچ، کلیددار سابق سرگرد که اکنون در بخشداری به عنوان دفترنویس خدمت می‌کرد، در ساحل دریاچه، سوت‌زنان مشغول قدم زدن بود. او با بی‌صبری منتظر آن بود که دختران روستایی از راه برسند و بنا به عادت هرروزه‌شان، در دریاچه آب‌تنی کنند؛ سیگار پشت سیگار دود می‌کرد و به چشم‌چرانی سیری که بنا بود نصیبش شود می‌اندیشید. ناگهان فریادهای جانکاهی به گوشش رسید. صدای اربابان سابق خود را شناخت. سرگرد و همسرش داد می‌زدند: «کمک! کمک!» ایوان پاولویچ، کت و شلوار و چکمه‌هایش را بی‌تأمل درآورد، سه بار صلیب بر سینه رسم کرد و به قصد نجات آن دو، خود را به آب زد. از آن‌جایی که قابلیت او در فن شناگری بیش از قابلیتش در دفترنویسی بود، در مدتی کمتر از سه دقیقه، خویشتن را در کنار مغروقین یافت. شناکنان به آن دو نزدیک شد و در دم در بن‌بست قرار گرفت- با خودش فکر کرد: «لعنت بر شیطان! به داد کدام یکی برسم؟ » توان آن را نداشت که هر دو را نجات دهد- فقط یکی از آن دو را می‌توانست از مهلکه برهاند. عضلات صورتش، از شدت تردید و تحیر، کج و معوج شدند؛ گاه به این و گاه به آن دگر، چنگ می‌انداخت. سرانجام رو کرد به آن‌ها و گفت:
- فقط یکی‌تان! هر دوتان، زورم نمی‌رسد! به خیال‌تان رسیده که من نهنگم؟

کارولینا کارلونا که به دامان کت سرگرد، چنگ انداخته بود زوزه‌کشان گفت:
- ایوان عزیزم، مرا... مرا نجات بده! باهات عروسی می‌کنم! به همه مقدسات قسم می‌خورم زنت شوم! وای، خدا جان، دارم غرق می‌شوم!

سرگرد نیز در حالی که آب قورت می‌داد، با صدای بمش هوار می‌کشید:
- ایوان! ایوان پاولویچ! مرد باش! مرا نجات بده، برادر! یک روبل پول ودکات با من! نگذار جوانمرگ شوم!... سر تا پایت را طلا می‌گیرم... بجنب، نجاتم بده! واقعاً که... قول می‌دهم با خواهرت ماریا، عروسی کنم... به خدا می‌گیرمش! خواهرت خیلی تودل‌بروست! به حرف‌های زنم گوش نده، مرده‌شوی قیافه‌اش را ببرد! اگر نجاتم ندهی، می‌کشمت! از چنگم زنده درنمی‌روی!

دریاچه به دور سر دفترنویس بخشداری طوری چرخید که نزدیک بود غرق شود. وعده‌های هر دو را به یکسان، مقرون به صرفه یافت- یکی با صرفه‌تر از دیگری. کدام یک را انتخاب کند؟ فرصت، داشت از دست می‌رفت. سرانجام، تصمیم خود را گرفت: «هر دو را نجات می‌دهم! از هردوشان بماسد، بهتر از آن است که فقط از یکی‌شان بماسد... توکل به خدا!» آن‌گاه صلیبی بر سینه رسم کرد، با دست راستش کارولینا کارلونا را زیر بغل گرفت، انگشت سبابه همان دست را به کراوات سرگرد حلقه زد و هن‌هن‌کنان به سمت ساحل شنا کرد. با دست چپ شنا می‌کرد و در همان حال، دستور می‌داد: «پا بزنید! پا بزنید!» به آیندة درخشانی که در انتظارش بود می‌اندیشید: «خانم، زن خودم می‌شود، سرگرد هم می‌شود دامادم... به‌به! حالا دیگر تا می‌توانی کیف کن!... بعد از این، نانت توی روغن است، پسر... نان شیرینی تازه بلنبان و سیگار برگ اعلا بکش!... خدایا، شکرت!» شنای یک دستی، آن هم با دو بار گران و جهت مخالف باد، کار ساده‌ای نبود اما فکر آینده درخشان، نیروی ایوان پاولویچ را دو چندان کرده بود. سرانجام در حالی که لبخند می‌زد و از فرط خوشبختی، خنده‌های نخودی می‌کرد، موفق شد زن و شوهر را به ساحل برساند. خوشحالی ایوان پاولویچ بی حدومرز بود. اما همین که نگاهش به زن و شوهر افتاد که دوستانه دست در دست هم داده و ایستاده بودند، رنگ از صورتش پرید؛ مشتی به پیشانی خود کوبید و بی آن‌که به دختران روستایی که از آب‌تنی دست کشیده و دسته‌جمعی به دور زن و شوهر حلقه زده و نگاه‌های آمیخته به بهت و تحسین‌شان را به دفترنویس شجاع دوخته بودند اعتنا کنند، با صدای بلند، زار زد.

فردای آن روز، ایوان پاولویچ به توصیه سرگرد از بخشداری اخراج شد. کارولینا کارلونا نیز به خدمت ماریا خاتمه داد و به او گفت: «حالا برو سراغ ارباب مهربان خودت!»
ایوان پاولویچ در کرانه دریاچه منحوس راه می‌رفت و بلندبلند با خودش حرف می‌زد:
- ای آدم‌ها، فغان از دست شما! آخر این همه نمک‌نشناسی؟!


1 – Chtchelkolobov، معنی تحت‌اللفظی این اسم می‌تواند «پیشانی تلنگری» باشد.
2 – Ghars، اشاره به جنگ روسیه با عثمانی‌هاست.
3 – Moujik، دهقان- دهاتی.
1 – چه روزگاری، چه اخلاقیاتی!...( لاتین).


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در چهارشنبه 14 بهمن 1388 و ساعت 11:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 درختها های‌های گریه می‌کردند!(داستان کوتاه) | داستان ,


آقا میرآقا كه‌ آمد دختر رعیتی‌ را با خودش‌ آورده‌ بود و می‌گفت‌ باید به‌ نكاحش‌ دربیاید و دختر شیون‌ و زاری‌ می‌كرد. آقا میرآقا مست‌ و لایعقل‌ به‌ دورش‌ می‌چرخید و...
نویسنده: مهدی‌ زارع‌
رتبه اول (مشترک) از اولین دوره جشنواره داستان‌های ایرانی1386

- شیخ‌ عبدالعلی‌ نجّار كه‌ این‌ را نقل‌ می‌كرده‌، آقا میرآقا خودش‌ پای‌ منبر نشسته‌ بوده‌ و های‌ های‌ گریه‌ می‌كرده‌. این‌ را خودم‌ دیده‌ام‌. من‌ به‌ پلّه‌ی‌ دوم‌ منبر تكیه‌ داده‌ بودم‌ و روبه‌ روی‌ جمع‌ حیران‌ و سرگردان،‌ احوالاتشان‌ را به‌تاریك‌ خانه‌ی‌ ذهنم‌ عبور می‌دادم‌ و بی‌خبر از سوز دردی‌ كه‌ در روایت‌ موج‌ می‌زد، اشك‌ از چشم‌هایم‌ شبیه‌دانه‌های‌ باران‌ به‌ سوسن‌های‌ دلفریب‌ و بُته‌ جقّه‌های‌ شاداب‌ِ فرش‌ِ امامزاده‌، كه‌ خان‌ اواخر عمرش‌ سفارش‌ داده‌بوده‌ از تبریز برایش‌ بیاورند، حیات‌ می‌بخشید.


شیخ‌ نجّار كه‌ لنگ‌لنگان‌ درگاه‌ تا منبر را طی‌ می‌كرده‌، همه‌ سرهاشان‌ پایین‌ بوده‌ و گمانم‌ به‌ انگشت‌ شصت‌پاشان‌ نگاه‌ می‌كردند. گویا آن‌ اوایل‌ به‌ پایش‌ عارضه‌ای‌ وارد نبوده‌. سالم‌ بوده‌. از نجّاران‌ بنام‌ آن‌ وادی‌ هر كه ‌می‌پرسیده‌ سرور و آقای‌ نجّاران‌ كه‌ است‌؟ بی‌لحظه‌ای‌ مكث‌ می‌گفته‌ آقا عبدالعلی‌ نجّار. همان‌ وقت‌ها هم‌ برای ‌خودش‌ آدمی‌ بوده‌ و البتّه‌ خلق‌ و خوی‌ مرحوم‌ پوریا، كه‌ ان‌شاءالله باری‌ تعالی‌ از او رضایت‌ كامل‌ دارد و جایگاهش ‌بهشت‌ برین‌ است‌، را كرده‌ بوده‌ سرلوحه‌ی‌ زندگی‌.

خان‌ به‌ آقا میرآقا، كه‌ آن‌ زمان‌ گویا هشت‌ یا نُه‌ ساله‌ بوده‌ گفته‌:
«به‌ آقا جانت‌ بگو خان‌ به‌ لطف‌ و مرحمت‌ خدا پسری‌ را صاحب‌ شده‌ كه‌ شب‌ها بی‌قراری‌ می‌كند. اصحاب‌ حرم‌كلافه‌اند از فغان‌ و شیون‌ این‌ دردانه‌. بیا و آن‌ صنعت‌ بی‌بدیل‌ را به‌ كار انداز و گهواره‌ای‌ برایمان‌ بساز.»


و گویا معروف‌ بوده‌ كه‌ آقا عبدالعلی‌ عالم‌ به‌ زبان‌ اشجار بوده‌ و با چوب‌ درددل‌ می‌كرده‌ و نصیحتشان‌ می‌كرده‌كه‌ من‌ باب‌ آگاهی‌ عرض‌ می‌كنم‌:
«من‌ شما را تراشیده‌ام‌ و صاف‌ كرده‌ام‌ و اینگونه‌ دوتادوتا و چندتا چندتا و گاه‌ تك‌ به‌ تك‌ جفتتان‌ نموده‌ام‌ كه‌گهواره‌ی‌ یكدانه‌ی‌ خان‌ شوید. حواستان‌ باشد! با گوش‌ دردانه‌ آوازهای‌ هزار دریا بخوانید تا آرام‌ بخوابد.»

البته‌ اینها را نگفته‌ ولی‌ گویا خان‌ انتظار داشته‌ بگوید. آقا عبدالعلی‌ هم‌ گفته‌:
«نه‌، خان‌ به‌ زور از آن‌ پیرمرد دخترش‌ را گرفته‌ و حالا برای‌ من‌ كه‌ سالار نجّارانم‌ و آگاه‌ به‌ نطق‌ اشجار، شرم‌آور است‌ گهواره‌ بسازم‌ برای‌ ولد ظلمی‌ كه‌ آوازه‌ی‌ بی‌دادگری‌هایش‌ هنوز نیامده‌ در اطراف‌ و اكناف‌ عالم‌ پخش‌ گردیده‌ و من‌ خودم‌ شنیدم‌ كه‌ اشجار از عاقبت‌ فرزند خان‌ چه‌ها كه‌ نمی‌گفته‌اند.»

و آقا میرآقا آمده‌ و همه‌ را به‌ خان‌ گفته‌. شیخ‌ كه‌ از پلّه‌ها بالا می‌رفت‌، آقا میرآقا ایستاد و كمكش‌ كرد. این‌ را خودم‌ دیدم‌. شیخ‌ عبدالعلی‌ نجّار یك‌ پلّه‌ مانده‌ به‌ آخر از ناراحتی‌ و یا از احترام‌ به‌ سادات‌ جمع‌، نشسته‌ و به‌ تكان‌سر و دست‌ همه‌ را به‌ نشستن‌ فرا خوانده‌. همه‌ نشسته‌اند الاّ من‌ كه‌ به‌ پلّه‌ی‌ دوم‌ منبر تكیه‌ داده‌ بودم‌ و رو به‌ روی‌جمع‌ ایستاده‌ بودم‌. شیخ‌ منبرش‌ را با نام‌ آفریدگار سر گرفت‌ و در ادامه‌، سلام‌ و صلوات‌ بر خاتم‌ انبیا فرستاد و شروع‌ كرد به‌ قرائت‌ لغات‌ اسامی‌ كه‌ از آن‌ هیچ‌ در خاطرم‌ نیست‌. واقعیت‌ از تمام‌ ماجرا فقط‌ همان‌ ماجرا به‌ ذهنم‌مانده‌ كه‌ آن‌ هم‌ به‌ احتمال‌ بالا از دیدن‌ اشك‌ آقا میرآقا در ذهنم‌ جاگیر شده‌. آخر او قدر قدرت‌ آن‌ حوالی‌ بود و گریه‌كردن‌ برای‌ امثال‌ او دون‌ شأن‌ و پایه‌ محسوب‌ می‌شد. شیخ‌ عبدالعلی‌ می‌گفته‌ كه‌ آقا میرآقا رفته‌ و هر چه‌ او گفته ‌گذاشته‌ كف‌ دست‌ خان‌. خان‌ هم‌ كمی‌ نان‌ سفید داده‌ او بخورد و گفته‌ یك‌ نفر برود این‌ عبدالعلی‌ نجّار را بیارد پابوس‌. او داشته‌ با سقف‌ خانه‌ی‌ یكی‌ از رعایا اختلاط‌ می‌كرده‌ و نصیحتش‌ می‌كرده‌ كه‌ در نجوای‌ شبانه‌، ملاحظه‌ی ‌حال‌ زن‌ و فرزند ملّت‌ را بكند و گویا چوب‌های‌ سقف‌ به‌ تأیید جیرجیر می‌كرده‌اند. پیك‌ پیام‌ را گفته‌ و مانده‌ تا آقاعبدالعلی‌ فارغ‌البال‌ لباس‌ها را مرتّب‌ كرده‌ و آبی‌ به‌ سر و صورت‌ زده‌ و همراه‌ پیك‌ آمده‌. آقا میرآقا نان‌ را خورده‌ بود و خان‌ پیاله‌ای‌ عرق‌ به‌ او تعارف‌ كرده‌ بوده‌ و او هم‌ خورده‌ بوده‌ و مست‌ و لایعقل‌ میانه‌ی‌ مجلس‌ می‌رقصیده‌ و ادای‌ دلقك‌ها را برای‌ خان‌ درمی‌آورده‌ و خان‌ قاه‌قاه‌ می‌خندیده‌. آقا عبدالعلی‌ كه‌ به‌ مجلس‌ آمده‌ چنان‌ سیلی‌ محكمی ‌به‌ گوش‌های‌ آقا میرآقا زده‌ كه‌ سكر از كله‌اش‌ پریده‌. گفته‌:
«چرا من‌ را می‌زنی‌ آقاجان‌. خان‌ نان‌ و عرق‌ داد و من‌ خوردم‌. باقی‌ اگر عملی‌ دون‌ شأن‌ اولاد نجّار از من‌ سرزده‌ بی‌اختیار بوده‌. سكر عرق‌ خان‌ هم‌ كه‌ جرمش‌ نه‌ به‌ پای‌ من‌ است‌ و نه‌ به‌ پای‌ خان‌.»

و هق‌هق‌ گریه‌اش‌ در تالار بزرگ‌ غوغا كرده‌. خان‌ گفته‌ فلك‌ بیاورند و گفته‌:
«از امروز میرآقا پسر خوانده‌ی‌ ماست‌. به‌ او احترام‌ آقا زاده‌ها را بگذارید و احدالنّاسی‌ اجازه‌ نداد كمتر از گل‌ به‌او بگوید.»
بعد پرسیده‌: «آیا گهواره‌ برای‌ دردانه‌ی‌ ما می‌سازی‌ یا نه‌؟»


و آقا عبدالعلی‌ نساخته‌. خان‌ خودش‌ او را به‌ فلك‌ بسته‌ و دست‌ برده‌ به‌ تركه‌ كه‌ تنبیهش‌ كند كه‌ تركه‌ مخالفت‌ كرده‌. بیم‌ داشته‌ از آقا عبدالعلی‌ و كژدار و مریز از پاهاش‌ می‌گریخته‌. خان‌ مستأصل‌ شده‌. گفته‌: «در جماعت‌ كسی ‌هست‌ كه‌ بیاید این‌ نجّار را بزند؟» كسی‌ لب‌ از لب‌ وانكرده‌ الاّ آقا میرآقا كه‌ آن‌ وقت‌ هشت‌ یا نه‌ ساله‌ بوده‌. خان‌ دوباره‌ پرسیده‌ و باز آقا میرآقا جلو رفته‌. خان‌ تركه‌ را به‌ دستش‌ داده‌ و گفته‌ آن‌طور بزند كه‌ از آقازاده‌ای‌ چون‌ او انتظار می‌رود. آن‌طور كه‌ در تاریخ‌ بنویسند و آقا میرآقا زده‌. تركه‌ هر چه‌ سرچرخانده‌ بی‌اثر بوده‌ و یا اصلاً سرنچرخانده‌. هر چه‌ باشد آن‌ روز میرغضب‌ از پشت‌ آقا عبدالعلی‌ بوده‌ و احترام‌ اولاد او واجب‌ بوده‌ بر تمام‌ اشجار و تابعاتشان‌. از قرار معلوم‌ آقا میرآقا توان‌ غریبی‌ داشته‌ و یا از غیظ‌ آن‌ سیلی‌ جانانه‌ بوده‌ كه‌ آن‌ گونه‌ تركه‌ را بی‌محابا به‌ پاهای‌ آقا عبدالعلی‌ می‌زده‌. خان‌ به‌ پنجاه‌ ضربه‌ كه‌ می‌رسد، می‌گوید كه‌ بس‌ كند و میرغضب‌ می‌گوید كه‌:
«نه‌، بگذار این‌ بی‌پدر را به‌ سزای‌ اعمالش‌ برسانم‌»

و دوباره‌ زده‌. آن‌ قدر كه‌ بعد از آن‌ آقا عبدالعلی‌ دیگر نتوانسته‌ درست‌ راه‌ برود و از شرم‌ و حیا كه‌ دلبندش‌ تا از اراده‌اش‌ خارج‌ شده‌ جلاّدش‌ شده‌ ترك‌ دیار گفته‌ و گویا به‌ حوزه‌ی‌ قم‌ رفته‌.

وقتی‌ كه‌ برگشته‌، آقا میرآقا شده‌ بوده‌ خان‌. دردانه‌ی‌ خان‌ از هق‌هق‌ گریه‌ جان‌ داده‌ بوده‌. جا به‌ جا نقل‌ است‌ كه‌ تیرهای‌ سقف‌ گاه‌ و بی‌گاه‌ فریادمی‌كشیده‌اند و زاری‌ می‌كرده‌اند برای‌ آقا عبدالعلی‌ و دردانه‌ می‌ترسیده‌ و او هم‌ زاری‌ و شیون‌ می‌كرده‌ و یا شایداز آنجا كه‌ از پشت‌ آقا عبدالعلی‌ كه‌ سردار معرفت‌ بوده‌ آنچنان‌ میرغضب‌ جنبیده‌، بعید نیست‌ از خون‌ خان‌ و آن‌دختر رعیت‌ هم‌ میر احساسی‌ تكان‌ خورده‌ باشد كه‌ از بس‌ برای‌ آقا عبدالعلی‌ گریه‌ كرده‌، جان‌ داده‌ و یا هر چیزدیگر ولی‌ در كل‌ دردانه‌ جان‌ داده‌ و آقا میرآقا شده‌ خان‌. شیخ‌ عبدالعلی‌ ریش‌هایش‌ را به‌ منبر كه‌ بوده‌ می‌خارانده‌ وگاه‌ به‌ گاه‌ در میان‌ خطبه‌هایش‌ چیزهایی‌ می‌گفته‌ كه‌ گویا جز تیرهای‌ سقف‌ و تخته‌های‌ منبر كسی‌ نمی‌فهمیده‌ وآن‌ها هم‌ به‌ جیرجیر جواب‌ می‌داده‌اند. اوّل‌ روز كه‌ آمد زیر سایه‌ی‌ بید پیر نشست‌ و دستی‌ به‌ ریش‌هایش‌ كشید. ازبچّه‌ها فقط‌ من‌ دویدم‌ جلو و سلام‌ كردم‌. به‌ چشم‌هایم‌ خیره‌ بود. گفتم‌:
«سلام‌ حاج‌ آقا. گویا مسیر درازی‌ تا به‌ اینجا آمده‌اید. اینجا اهالی‌ غریب‌ نوازند، از چه‌ سبب‌ زیر این‌ درخت‌ پیرمسكن‌ گرفته‌اید؟ یا الله، بلند شوید و با من‌ بیایید. در خانه‌ی‌ ما رونق‌ اگر نیست‌…»


و باقی‌ ضرب‌المثل‌ از خاطرم‌ رفت‌ و سرخ‌ شدم‌. شیخ‌ عبدالعلی‌ به‌ قاه‌قاه‌ خندید و گویا بید پیر هم‌ خندید. دست ‌دراز كرد و من‌ دستش‌ را گرفتم‌ و ایستاد. به‌ خانه‌ كه‌ آوردمش‌، آقا میرآقا نبود. رفته‌ بود به‌ رعایا سر بزند. اسباب‌فلك‌ گوشه‌ی‌ حیاط‌ بود. شیخ‌ تركه‌ را گرفت‌ و بو كرد و به‌ نجوا چیزی‌ گفت‌، بعد به‌ خانه‌ آمد. نان‌ آوردم‌ و به‌دستش‌ دادم‌ و خورد و خوابید. آقا میرآقا كه‌ آمد دختر رعیتی‌ را با خودش‌ آورده‌ بود و می‌گفت‌ باید به‌ نكاحش‌ دربیاید و دختر شیون‌ و زاری‌ می‌كرد. آقا میرآقا مست‌ و لایعقل‌ به‌ دورش‌ می‌چرخید و دست‌ می‌انداخت‌ به‌گیس‌هاش‌ و به‌ دامنش‌ و گاه‌ با یقه‌ی‌ پیرهنش‌ ور می‌رفت‌. كسی‌ جرأت‌ نداشت‌ چیزی‌ بگوید. ضرب‌ چشمش‌ از همان‌بچّگی‌ زبان‌زد خاص‌ و عام‌ بود. كسی‌ حواسش‌ نبود آقا عبدالعلی‌ لنگ‌ لنگان‌ رسید جلوی‌ آقا میرآقا و چنان‌ سیلی‌ محكمی‌ به‌ گوش‌هاش‌ زد كه‌ سكر از سرش‌ پرید. دست‌ بلند كرد كه‌ شیخ‌ را بزند كه‌ سیلی‌ دوم‌ را هم‌ خورد. آنقدر كتك‌ خورد كه‌ ترسید. كنیز و كلفت‌ و تفنگدار و چماق‌ بدست‌ هم‌ ترسیدند. بعد شیخ‌ عبدالعلی‌ همانجا موعظه‌ كرد. همانقدر یادم‌ است‌ كه‌ به‌ آقا میرآقا تف‌ كرد و گفت‌:
«اگر نان‌ و عرق‌ ظلم‌ را خوردی‌ یادت‌ كه‌ نرفته‌ از پشت‌ من‌ ای»
و باقی‌ گرد و خاك‌ الفاظ‌ بود و لغات‌ سامی‌ كه‌ من‌ به‌ خاطر نمی‌آورم‌.

شیخ‌ عبدالعلی‌ كه‌ مرد، تمام‌ درخت‌ها های‌های‌ گریه‌ می‌كردند و من‌ برای‌ دومین‌ بار گریه‌ی‌ آقا میرآقا را دیدم‌.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در سه شنبه 13 بهمن 1388 و ساعت 11:04 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()

 "پالاس هتل تاناتوس" داستانی در ژانر وحشت | داستان ,


اهل محل ادعا می‌کنند ارواح آن مرده‌ها مدخل کوه را بسته‌اند و نمی‌گذارند که کسی وارد این فلات شود. به همین دلیل بود که ما توانستیم این زمین را...
معرفی آندره مورا
تولد: 1885
داستان نویس و مورخ و محقق و منتقد فرانسوی
از رمانهای او سکوتهای سرهنگ برامیل (1918)، برنار کنه (1926)، کلیما (1928)، گلهای سپتامبر (1957) و از مجموعه داستان‌های کوتاه او برای پیانو تنها (1960) و از آثار دیگرش، در شرح زندگانی و آثار نویسندگان مشهور، آریل یا زندگانی شلی (1923) بایرون (1930) در جستجوی مارسل پروست (1949) پرومته یا زندگانی بالزاک (1965) نویسندگان بزرگ نیمه اول این قرن (1958) قابل ذکراست.
وفات: 1967


پالاس هتل تاناتوس (داستانی در ژانر وحشت)
ژان مونیه پرسید: سهام فولاد؟
یکی از دوازده خان ماشین نویس جواب داد: یک چهارم 59 دلار.
تق تق ماشین‌های تحریر گویی موسیقی جاز اجرا می‌کرد. از پنجره، ساختمانهای غول آسای مانهاتان پیدا بود. تلفن‌ها همه به کار بود و نوارهای باریک کاغذ، پوشیده از حروف و ارقام؛ با مارپیچ‌های شوم خود فضای دفتر را می‌انباشت.
ژان مونیه باز پرسید: سهام فولاد؟
خانم جرترود آون جواب داد: 59 دلار.

جرترود لحظه ای دست نگه داشت و به ژان مونیه نگریست: فرانسوی جوان در مبل فرو رفته بود و سر را میان دو دست گرفته و گویی خرد شده شود. جرترود در دل گفت: این هم یکی دیگر که زندگی‌اش به باد رفت. بدا به حال او!... و بدا به حال فانی!...
زیرا ژان مونیه وابسته دفتر بانک هولمان درنیویورک، دو سال پیش با فانی، منشی امریکایی خود، ازدواج کرده بود.
ژان مونیه باز پرسید: و سهام شرکت کنکوت؟
جرترود آون جواب داد: 28 دلار.
صدای کسی از پشت در شنیده شد. هاری کوپر به درون آمد. ژآن مونیه از جا برخاست. ‌هاری گفت:
چه اوضاعی! سهام همه شرکتها بیست درصد افت کرده و باز هم احمق‌هایی هستند که می‌گویند وضع بحرانی نیست!
ژان مونیه گفت: پس معنی بحران چیست؟
این را گفت و از دفتر بیرون رفت. هاری کوپر گفت: این هم از پا درآمد.
جرترود آون گفت: بله. دارو ندارش به باد رفت. فانی این را به من گفت. امشب فانی ولش می‌کند و می‌رود.
هاری کوپر گفت: چه می‌شود کرد؟ بحران است.

**********
درهای زیبای برنزی آسانسور باز شد: ژان مونیه به درون رفت. گفت: همکف.
آسانسورچی جوان گفت: سهام فولاد چند است؟
ژان مونیه گفت: 59 دلار.

خودش به 112 دلار خریده بود. و اکنون درهر سهم 53 دلار ضرر می‌داد. خریدهای دیگرش وضع بهتری نداشت. ثروت مختصری را که سالها پیش با مشقت در آریزونا به دست آورده بود تماما در این معاملات ریخته بود و اکنون همه باد هوا شده بود. هنگامی ‌که به خیابان رسید همچنان که به طرف مترو می‌رفت کوشید تا آینده را درنظر آورد. دوباره از صفر شروع کند؟ اگر فانی جرئت به خرج می‌داد این کار شدنی بود. نخستین تلاش‌ها و مبارزه‌هایی که کرده بود، گله‌هایی که در بیابان می‌چراند، پیشرفت سریعش همه را به یاد آورد. وانگهی سال عمرش تازه به سی سال رسیده بود. ولی می‌دانست که فانی رحم نخواهد کرد.
فانی رحم نکرد.

فردا صبح که ژان مونیه بیدارشد و خود را در بستر تنها دید، حس کرد که دیگر نیرویی به تن ندارد. فانی را با همه خشکی و سردی‌اش دوست داشت. زن خدمتکار سیاه پوست صبحانه را برایش آورد و تقاضای پول کرد. بعد پرسید: خانم کجاند، آقا؟
رفت سفر.

پانزده دلار به خدمتکار داد و بعد چمدانش را بست .فقط ششصد دلار برایش مانده بود. با این پول می‌توانست دو ماه گذران کند، شاید هم سه ماه....و بعد؟ از پنجره به بیرون نگریست. تقریبا هر روز، از یک هفته پیش، در روزنامه شرح خودکشی‌ها فراوان بود. بانکداران، سوداگران، سفته بازان مرگ را به مبارزه ای که شکست در آن از پیش مسلم بود ترجیح می‌دادند. از این طبقه بیستم خود را به پایین پرتاب کند؟ چند ثانیه طول خواهد کشید؟ سه؟ چهار؟ و بعد له شده بر روی زمین.... ولی اگر سقوط به مرگ نینجامد؟ رنجهای جان گداز، دست وپای شکسته، گوشت‌های تباه شده. آهی کشید. روزنامه را برداشت و رفت تا در رستوران غذا بخورد و تعجب کرد که هنوز غذا به دهنش مزه می‌کند.
**********

«پالاس هتل تاناتوس، نیو مکزیکو...» کی با این نشانی عجیب به من نامه نوشته است؟
از‌هاری کوپر نیز نامه ای برایش رسیده بود که اول آن را خواند. رئیس از او می‌پرسید که چرا دیگر به دفتر کارش نمی‌آید. حساب بانکی اش 893 دلار بدهکار است... در این مورد چه می‌خواهد بکند؟....سوال بی رحمانه، یا ساده لوحانه. ولی ساده لوحی از عیوب ‌هانری کوپر نبود.
نامه دیگر را باز کرد. در زیر نقش سه درخت سرو، این مطلب خوانده می‌شد:
«پالاس هتل تاناتوس
مدیر: هنری بوئرس تیچر

آقای مونیه عزیز،

اگر امروز این نامه را برای شما می‌نویسیم از روی تصادف نیست، بلکه براساس اطلاعاتی است که درباره شما به دست آورده ایم و امیدواریم که خدمات ما برای شما مفید واقع شود.
شما بی شک ملاحظه کرده اید که در زندگانی شجاع ترین مردم گاهی وقایعی چندان ناگوار رخ می‌نماید که دیگر مبارزه و تلاش ناممکن می‌شود و اندیشه مرگ به مثابه امید رهایی به ذهن راه می‌یابد. چشم‌ها را بستن، به خواب رفتن، دیگر بیدار نشدن، پرسش‌ها و سرزنش‌ها را نشنیدن.....بسیاری از ما این رویا را دیده و این آرزو را در دل آورده اند. با این همه؛ جز در موارد بسیار نادر، انسان توانایی ندارد که خود را از رنج‌هایش برهاند و دلیل این ناتوانی را با مشاهده کسانی که دست به این کار زده‌اند می‌توان درک کرد زیرا بیشتر خودکشی‌ها به ناکامی‌ موحش منجر شده است. آن که می‌خواست با خالی کردن گلوله ای درمغزش بازندگی وداع گوید فقط عصب بینایی خود را قطع کرده و محکوم به ادامه زندگی در نابینایی شده است. آن دیگری که با خوردن چند قرص خواب آور می‌پنداشت که به خواب ابدی فرو می‌رود چون نمی‌دانست که باید چه اندازه مصرف کند سه روز بعد چشم باز کرده درحالی که مغزش از کار افتاده و حافظه اش از میان رفته و دست و پایش فلج شده است. خودکشی هنری است که ناشیگری و تفنن را بر نمی‌تابد و بدبختانه،به حکم ماهیتش درخور تجربه کردن و مجاب شدن نیست.

آقای مونیه عزیز، ما آماده ایم که اگر مایل باشید این تجربه را در اختیار شما بگذاریم. ما هتلی داریم که در مرز ایالات متحد امریکا و کشور مکزیک قرار دارد و به سبب بیابانی بودن منطقه، از هرگونه نظارت مزاحمان در امان است. ما وظیفه خود می‌دانیم که برای آن دسته از برادران همنوعمان که بنابر دلایل جدی و قاطع آرزوی ترک این زندگی را دارند امکانی فراهم کنیم که بی تحمل رنج و حتی با جرئت می‌گوییم بی تحمل خطر از عهده این کار برآیند.

در پالاس هتل تاناتوس، مرگ به هنگام خواب شما به آرام ترین و شیرین ترین شکل روی خواهد داد. مهارت فنی ما که حاصل پانزده تجربه و توفیق مداوم است (ما در سال گذشته بیش از دو هزار نفر مراجعه کننده داشتیم)، اندازه دقیق و نتایج فوری را به ما امکان می‌دهد. این نکته را هم بگوییم که برای آن دسته از مهمانانمان که شرعا دچار دغدغه مذهبی اند ما با روشی مدبرانه –که اگر ما را به دیدار خود مفتخر کنید برایتان شرح خواهیم داد- هرگونه مسئولیت اخلاقی را از ذمه ایشان برمی‌داریم.
این را خوب می‌دانیم که مهمانان ما توان مالی چندانی ندارند و میزان خود کشی‌ها با حساب بستانکار بانکی نسبت معکوس دارد. لذا بی آنکه در تامین آسایش و رفاه مشتریانمان ذره ای کوتاهی کنیم سعی کرده‌ایم تا قیمت‌های تاناتوس را به نازل ترین حد ممکن کاهش دهیم. کافی است که هنگام ورود به هتل دیگر در طی اقامتتان در نزد ما (که مدت آن باید برای شما نامعلوم بماند) معاف خواهد کرد و کلیه مخارج عمل وحمل و دفن و نگهداری مدفن نیز از همین محل تامین خواهدشد. بنابر دلایل واضح، خدمات جزو همین مبلغ است و شما ملزم به پرداخت انعام نخواهید بود.

این را نیز بگوییم که تاناتوس در یک منطقه طبیعی بسیار زیبا واقع است و چهار میدان تنیس و یک میدان گلف با هجده چاله و یک استخر صد متری دارد. چون مشتریان هتل، اعم از مرد یا زن، تقریبا همگی به محیط اجتماعی فرهیخته تعلق دارند لذت معاشرت با ایشان، همراه با زیبایی و شکوه مناظر، بر جذابیت بی‌مانند هتل ما می‌افزاید.

از مسافران درخواست می‌شود که در ایستگاه دیمینگ، واقع در نیومکزیکو، از قطار پایین بیایند و در اتوبوس هتل که منتظر آنهاست شوار شوند. خواهشمند است ورود خود را به وسیله نامه یا تلگراف، لااقل دو روز زودتر به اطلاع برسانید. نشانی: تاناتوس، کورونادو، نیومکزیکو.»
ژان مونیه یک دست ورق خواست. ورق‌ها را روزی میز گسترد تا فال بگیرد. فال ورق را فانی به او یاد داده بود.
**********

سفر بسیار طولانی بود. ساعتها قطار از میان مزارع پنبه با غوزه‌های سفید که سیاه پوستان درآن جا به کار مشغول بودند عبور کرد. سپس دو روز و دو شب تمام، مدتی به کتاب خواندن و مدتی به خوابیدن سپری شد. سرانجام به بیابانی سنگلاخی با صخره‌های عظیم و وهم آسا، رسیدند. قطار درته دره از میان کوه‌های سر به فلک کشیده می‌گذشت. رشته‌های پهناور بنفش و زرد و سرخ بر سینه کوه‌ها خط می‌انداخت و در کمرکش کوه‌ها توده‌های ابر خیمه زده بود. در ایستگاه‌های کوچک، مکزیکی‌ها با کلاه‌های لبه پهن وکت‌های چرمی ‌سجاف دار دیده می‌شدند.
خدمتکار سیاه پوست واگن به ژان مونیه گفت: ایستگاه بعدی دیمینگ است. کفش‌هاتان را واکس بزنم آقا؟
مونیه کتاب‌هایش را مرتب کرد و چمدانش را بست. از این که آخرین سفرش به این سادگی گذشته بود تعجب می‌کرد. ترمزها به صدا درآمد. قطار ایستاد.
باربر سرخ پوست که با شتاب از کنار واگن‌ها پیش می‌آمد از او پرسید: تاناتوس می‌روید آقا؟
قبلا چمدان‌های دو دختر جوان موبور را که همراهش بودند در چرخ دستی خود گذاشته بود. ژان مونیه با خود گفت: آیا ممکن است که این دخترهای خوشگل برای مردن به این جا آمده باشند؟
آن دو دختر نیز با حالتی جدی و موقر به او می‌نگریستند و چیزهایی با هم زمزمه می‌کردند که او نمی‌شنید.

می‌نی بوس تاناتوس، به خلاف آنچه تصور می‌کرد شباهت به نعش کش نداشت. با رنگ آبی تند و با صندلی‌های مخملی آبی و نارنجی اش، درمیان آن همه اتومبیل‌های لکنته که محوطه را به صورت بازار قراضه فروشی درآوده بودند و اسپانیایی‌ها و سرخ پوستان درآن جا قیل و قال می‌کردند و با هم کلنجار می‌رفتند، زیر آفتاب برق میزد. صخره‌های دو طرف جاده پوشیده از گلسنگ‌هایی بود سراسر به رنگ آبی خاکستری، بالاتر، رنگ‌های تند کوه‌ها مانند فلز براق می‌درخشید. راننده می‌نی بوس، که لباس خاکستری راننده‌ها را به تن داشت مرد فربهی با چشم‌های برجسته بود.

ژان مونیه از روی ادب، و برای این که مزاحم دو دختر جوان نباشد در کنار راننده نشست. سپس همچنان که می‌نی بوس در جاده پر پیچ وخم از سینه کش کوه بالا می‌رفت، سعی کرد تا با راننده سر صحبت را باز کند:
خیلی وقت است که شما راننده هتل تاناتوس هستید؟
راننده زیر لب جواب داد: سه سال می‌شود.
شغل عجیبی دارید.
راننده گفت: عجیب؟ چرا عجیب؟ من راننده می‌نی بوس هستم. چه چیزش عجیب است؟
مسافرهایی که به هتل می‌برید آیا شده که از آن جا برگردند؟
راننده که کمی ‌ناراحت شده بود جواب داد: نه همیشه، نه همیشه. ولی می‌شود هم که برگردند. خود من یک نمونه اش.
شما ؟ راستی؟ شما هم این جا به عنوان مهمان آمده بودید؟
راننده گفت: آقا من این شغل را قبول کرده ام که از خودم حرف نزنم. گذشتن از این پیچ وخم‌ها هم دشوار است. شما که نمی‌خواهید جان شما و این دو دختر خانم را به خطر بیندازم؟
ژان مونیه گفت: البته که نمی‌خواهم.
سپس اندیشید که جوابش خنده دار بوده است و لبخند زد.
دو ساعت بعد، راننده بی آنکه لب از لب بردارد، با اشاره انگشت، بر دامن دشت هموار، ساختمان هتل تاناتوس را به او نشان داد.

**********
هتلی کم ارتفاع به سبک معماری اسپانیایی و سرخ پوستی با بام‌های ایوان وار بود و دیوارهای سرخ با روکش سیمانی –تقلید ناشیانه ای از خاک رست – داشت. اتاق‌ها رو به جنوب بود و درها به رواق‌هایی آفتاب گیر باز می‌شد. نگهبانی ایتالیایی به پیشباز مسافران آمد. صورت تراشیده‌اش، دردم، کشوری دیگر و کوچه‌های شهری بزرگ با خیابان‌های پرگل را به یاد ژان مونیه آورد.

خدمتکاری پیش آمد و چمدان او را برداشت. ژان مونیه از نگهبان پرسید: شما را کجا دیده ام؟
-درهتل ریتز بارسلونا....اسم من سارکونی است....در گیرودار جنگ داخلی، اسپانیا را ترک کردم.
- ازبارسلونا تا مکزیک! چه سفر دور ودرازی!
- آقا، نگهبان همه جا نگهبان است و کار من همیشه همین بوده است... فقط کاغذهایی که این بار به شما می‌دهم که پر کنید کمی ‌مفصل تر و پیچیده تر از کاغذهای هتل‌های دیگر است.... البته مرا خواهید بخشید.
کاغذهای چاپی که به سه مسافر تازه وارد داده شد تا پرکنند پر از مربع‌ها ی کوچک و پرسش‌ها و یادداشت‌های توضیحی بود و توصیه شده بود که تاریخ و محل تولد خود را و نیز نام کسانی را که درصورت وقوع حادثه باید خبردارشان کرد با دقت کامل بنویسند.
«خواهشمند است دو نشانی از خویشان و دوستانتان بدهید و بالاخص با دست خط خود و به زبان معمول خود ف عبارت زیر را باز نویسی کنید:
«این جانب امضا کننده زیر، درعین سلامت تن و روان، تایید و تصدیق می‌کنم که با اراده شخص خود از زندگی کناره می‌گیرم و در صورت وقوع حادثه مدیریت و کارکنان پالاس هتل تاناتوس را از هر گونه مسئولیتی معاف می‌دارم.»
دو دختر خوشگل همسفر ژان مونیه که رو به روی یکدیگر پشت میز مجاور نشسته بودند همین عبارت را با دقت تمام به زبان خود رونویس می‌کردند و ژان مونیه متوجه شد که زبان آنها آلمانی است.
**********
هنری بوئرس تچر، مدیر هتل، مردی آرام با عینک دسته طلایی بود که به موسسه خود بسیار می‌نازید. ژان مونیه پرسید:
-هتل مال خودتان است؟
- نه آقا. هتل متعلق به یک شرکت سهامی ‌است ولی فکر تاسیس آن از من است و من رئیس مادام العمر آن هستم.
- و چه طور تاحالا با مقامات محلی درگیری پیدا نکرده اید؟

آقای بوئرس تیچر که متعجب و رنجیده خاطر می‌نمود گفت: درگیر؟ ولی آقای عزیز ما هیچ کاری نمی‌کنیم که خلاف وظایف هتل داری باشد. ما به مشتری‌هایمان آنچه می‌خواهند تمامی‌ آنچه می‌خواهند می‌دهیم و نه چیزی دیگر.... وانگهی، آقای عزیز، این جا مقامات محلی نداریم. محدوده این سرزمین به قدری نامشخص است که هیچ کس دقیقا نمی‌داند آیا این جا جزو خاک مکزیک است یا خاک امریکا. این فلات مدتها خارج از دسترس بود. برطبق افسانه ای که برسر زبان‌هاست، چند صد سال پیش عده ای سرخ پوست به این جا آمدند تا برای نجات از مظالم اروپایی‌ها دسته جمعی خودکشی کنند و اهل محل ادعا می‌کنند ارواح آن مرده‌ها مدخل کوه را بسته‌اند و نمی‌گذارند که کسی وارد این فلات شود. به همین دلیل بود که ما توانستیم این زمین را به قیمت بسیار مناسب خریداری کنیم و برای خودمان زندگی مستقلی داشته باشیم.
-و هیچ شده است که خانواده مشتری‌هاتان از شما عارض بشوند؟
آقای بوئرس تچر رنجید و با صدای بلند گفت: عارض بشوند؟ خداوندا، برای چه عارض بشوند؟ و به کدام محکمه و دادگاه؟
خانواده مشتری‌های ما خیلی هم خوشحال‌اند که بی جارو جنجال از یک رشته سوال و جواب و کارهای بسیار پیچیده و حتی غالبا پرمشقت خلاص شده اند. نه، نه، آقا همه چیز در این جا به خوبی و خوشی و به نحو صحیح طی می‌شود و مشتری‌هامان دوستانمان هستند.... آیا میل دارید اتاقتان را ببینید؟ اتاقتان، اگر ایرادی ندارد، شماره 113 است. شما که خرافاتی نیستید؟
ژان مونیه گفت: ابدا. من با تربیت مذهبی بار آمده ام و باید اعتراف کنم که فکر خودکشی برایم سخت ناخوشایند است....
آقای بوئرس تچر گفت: ولی این جا صحبت از خودکشی نیست و نخواهد بود.
این جمله ر ابا لحنی چنان قاطع گفت که ژان مونیه دیگر اصرارنکرد. سپس خطاب به نگهبان گفت: سارکونی، آقای مونیه را به اتاق 113 راهنمایی کنید. ضمنا آقای مونیه، راجع به مبلغ سیصد دلار، لطف کنید و این را سر راه به صندوقدار هتل که دفترش بغل دفتر من است بپردازید.
دراتاق 113،که پرتو درخشان غروب آفتاب آن را روشن کرده بود آقای مونیه هرچه گشت اثری از ابزارهای کشنده نیافت.
**********
-چه ساعتی شام حاضر می‌شود؟
خدمتکار گفت: ساعت هشت ونیم آقا.
-آیا باید لباس مرتب بپوشم؟
-اغلب آقایان این کار را می‌کنند، آقا.
-بسیار خوب. من هم می‌کنم. بی زحمت یک کراوات سیاه ویک پیراهن سفید برایم آماده کنید.
هنگامی‌که از پله‌ها پایین رفت آقای بوئرس تچر با رفتاری مودبانه ومحترمانه به پیشبازش آمد: آقای مونیه،دنبالتان می‌گشتم...چون شما تنهایید فکر می‌کردم که شاید بی میل نباشید با یکی از مهمان‌های ما، خانم کربی شا، بر سر یک میز شام بنشینید.
مونیه از روی بی حوصلگی حرکتی کرد و گفت: من این جا نیامده ام که زندگی مجلسی و تشریفاتی داشته باشم... با این حال اگر ممکن است، این خانم را به من نشان دهید ولی معرفی ام نکنید.
-به چشم آقای مونیه. آن خانم جوان با پیراهن کرپ ساتن سفید که نزدیک پیانو نشسته است و مجله ای ورق می‌زند همان خانم کربی شاست... گمان نمی‌کنم صورت ظاهرش ناخوشایند باشد... بله مسلما چنین نیست. خانمی‌است خوش برخورد با رفتاری دلپسند باهوش و هنرمند...
مسلما خانم کربی شا زن بسیر زیبایی بود با موهای سیاه تابدار که به شکل دم اسبی تا پایین گردنش فرو می‌افتاد و پیشانی بلند و محکمی ‌را آشکار می‌کرد. چشم‌هایش خوشحالت و بشاش بود. خداوندا، زنی چنین زیبا و دل آرا برای چه می‌خواست بمیرد؟
-آیا خانم کربی شا هم...؟ یعنی این خانم هم با همان خصوصیت من، همان دلایل من، مهمان شماست؟
آقای بوئرس تچر گفت: بله و با لحنی که معنای سنگینی به این کلمه می‌بخشید تکرار کرد: البته.
-پس مرا معرفی کنید.
هنگامی ‌که شام را که ساده ولی عالی بود و به خوبی بر سر میز آنها آورده می‌شد خوردند، ژان مونیه از زندگی گذشته کلارا کربی شا،دست کم از وقایع عمده زندگی او، آگاه شده بود. کلارا به مردی ثروتمند و خوش قلبی ازدواج کرده بود ولی چون او را دوست نمی‌داشت شش ماه پیش او را ترک کرد تا به دنبال یک نویسنده جوان فتان و لاابالی که در نیویورک با او آشنا شده بود به دیگر کشورهای اروپا برود. کلارا گمان می‌کرد پس از طلاق گرفتن از شوهرش با این پسر ازدواج خواهد کرد، اما به مجرد بازگشت به انگلیس، آن مرد لاابالی بر آن شد تا هرچه زودتر کلارا را از سرخود باز کند. کلارا که از خشونت او متعجب و دل شکسته شده بود سعی کرد تا به او بفهماند که چه چیزهایی برای خاطر او از دست داده و در چه موقعیت رنجباری قرار گرفته است. اما آن پسر خنده بسیار کرد و گفته بود: «کلارا شما زنی هستید متعلق به گذشته. اگر می‌دانستم که این همه وابسته به تربیت و آداب دوران ویکتوریا هستید شما را پیش همان شوهر و بچه‌هاتان می‌گذاشتم.... عزیزم، حالا هم باید پیش همان‌ها برگردید. شما برای این ساخته شده اید که زندگی عاقلانه ای درپیش بگیرید و بچه‌های فراوان بار بیاورید» آن گاه کلارا به آخرین امید خود دل بسته بود امید اینکه شوهرش نورمان کربی شا را بازبیابد و او را برسر مهر آورد. مطمئن بود که اگر او را درجایی تنها می‌یافت، می‌توانست با او آشتی کند. اما خانواده و شرکای نرومان او را در حلقه خود گرفته بودند و به او فشار می‌آوردند و با کلارا خصومت می‌ورزیدند. نرومان سرسختی کرد و او را از خود راند. کلارا پس از چند بار کوشش خفت بار و بی نتیجه سرانجام یک روز صبح نامه پالاس هتل تاناتوس به دستش رسید و فهمید که این تنها راه چاره فوری و آسان مشکل دردناکش است.ژ ان مونیه پرسید: شما از مرگ نمی‌ترسید؟
-چرا، البته می‌ترسم، ولی نه به اندازه زندگی.
-جواب قشنگی دادی.
کلارا گفت: من نخواستم کلام قشنگ بگویم. حالا شما به من بگویید که چرا این جا هستید.
کلارا همین که از ماجرای زندگی مونیه آگاه شد شروع به سرزنش او کرد: باورکردنی نیست! چطور ممکن است؟ شما می‌خواهید بمیرید چون قیمت سهامتان پایین آمده است؟ نمی‌بینید که اگر جرئت زندگی کردن داشته باشید یک سال دیگر، دوسال دیگر، منتها چهار سال دیگر، همه این‌ها را فراموش خواهید کرد و چه بسا ضررهاتان هم جبران خواهد شد؟....
-ضررهای من فقط بهانه است اگر دلیل برای زنده ماندن داشتم اینها اصلا مهم نبود ولی به شما گفتم که زنم هم مرا ترک کرده است...من درفرانسه هیچ خویشاوند نزدیک ندارم و با هیچ زنی دوست نیستم... وانگهی راستش را بگویم، من وطنم را بعد از یک شکست عشقی ترک کردم. حالا برای کی مبارزه کنم؟
-برای خودتان، برای کسانی که شما را دوست خواهند داشت و شما حتما با آنها آشنا خواهید شد. چون شما در شرایطی دشوار بی لیاقتی بعضی زن‌ها را دیده اید درباره همه زنها قضاوت نادرست نکنید.
-آیا حقیقتا خیال می‌کنید زن‌هایی باشند... مقصودم زن‌هایی که من بتوانم دوست شان بدارم... و شهامت این را داشته باشند که لااقل مدت چند سال، زندگی پرمذلت مرا، زندگی پرتلاطم مرا تحمل کنند؟
کلارا گفت: من مطمئنم. بله، زنهایی هستند که مبارزه را دوست دارند و زندگی توام با فقر برایشان جاذبه شورانگیزی دارد....مثلا خود من....
-شما؟
- نه همین طور مثل زدم.
سخن خود را قطع کرد، لحظه ای مردد ماند، سپس گفت: گمانم باید بروم به سرسرا... ما تنها کسانی هستیم که هنوز سرمیز شام نشسته ایم و سر خدمتکار با نومیدی دوروبرمان می‌گردد.
مونیه درحالی که شنل پوست قاقم کلارا را بر روی دوش او می‌انداخت گفت: شما فکر نمی‌کنید که... همین امشب..؟
کلارا گفت: نه مسلما. شما تازه رسیده اید.
- و شما؟
- من دو روز است که این جا هستم.
هنگامی‌که از یکدیگر جدا می‌شدند قرار گذاشتند که فردا صبح با هم در کوهستان گردشی کنند.
*****************
آفتاب صبحگاهی ایوان واتاق را در نور و گرمای ملایم خود غرق می‌کرد. ژان مونیه که تازه از زیر دوش آب سرد درآمده بود شگفت زده دریافت که با خود می‌اندیشد: «زندگی چه شیرین است!»سپس اندیشید که فقط چند دلار و چند روز دیگر برایش باقی مانده است. آهی کشید و گفت: ساعت ده است. کلارا منتظرم است.
به سرعت لباس پوشید و در کت وشلوار کتانی سفید خود احساس سبکی کرد. هنگامی‌که نزدیک میدان بازی تنیس به کنار کلارا رسید دید که کلارا نیز لباس سفید به تن دارد و با آن دو دختر اتریشی مشغول قدم زدن است. دو دختر جوان با دیدن مونیه به سرعت از آن جا دور شدند. مونیه پرسید: ترساندمشان؟
-از شما خجالت می‌کشند... زندگیشان را برایم شرح می‌دادند.
-اگر جالب است برای من هم بگویید..دیشب توانستید کمی ‌بخوابید؟
-بله، خیلی هم خوب خوابیدم. گمانم این آقای بوئرس تچر هیبت آور در نوشابه ما داروی خواب آور می‌ریزد.
مونیه گفت: گمان نمی‌کنم. من هم به خواب عمیقی فرو رفتم، ولی خوابم طبیعی بود و امروز صبح حس می‌کنم که کاملا سرحالم.
وپس از لحظه ای به سخن خود افزود: و کاملا سرخوش.
کلارا لبخند زنان به او نگریست و چیزی نگفت. مونیه گفت: از این جاده برویم و ماجرای آن دو دختر را برایم نقل کنید. شما شهرزاد من هستید.
-ولی شب‌های ما هزار و یک شب طول نخواهد کشید.
-افسوس!.....گفتید شب‌های ما...؟

کلارا سخن او را قطع کرد: این دخترها دو خواهر دو قلو هستند و با هم بزرگ شده اند، ولی در وین و بعد در بوداپست، و هیچ دوست صمیمی ‌غیر از خودشان نداشته اند. در هجده سالگی با یک مرد مجار از خانواده اشراف قدیم که موسیقیدان و نوازنده و بسیار زیباست آشنا می‌شوند و هر دو، در همان روز، دیوانه وار به او دل می‌بندند. بعد از چند ماه، آن جوان یکی از دو خواهر را می‌پسندد و از او خواستگاری می‌کند. خواهر دیگر از فرط نومیدی خود را در رودخانه می‌اندازد تا خودکشی کند ولی موفق نمی‌شود. آن وقت خواهر دیگر تصمیم می‌گیرد که از ازدواج با کنت چشم بپوشد ونقشه می‌کشند که با هم بمیرند....دراین وقت است که مثل من مثل شما، نامه هتل تاناتوس به دستشان می‌رسد.
ژان مونیه گفت: دیوانگی است! آنها جوان و دلربا هستند چرا در امریکا نمی‌مانند تا مردهای دیگری آن‌ها را دوست بدارند؟ فقط چند هفته صبر و حوصله می‌خواهد.
کلارا با لحن افسرده ای گفت: به علت همین نداشتن صبر و حوصله است که ما همه این جا هستیم. ولی هرکدام از ما برای دیگران عاقلانه فکر می‌کند. کیست آن حکیمی‌ که میگوید: همه آن قدر دل و جرئت دارند که دردهای دیگران را تحمل کنند؟

درسراسر آن روز ساکنان هتل تاناتوس یک زن و مرد سفید پوش را می‌دیدند که در خیابان‌های پارک و بر دامن تپه‌ها و در کنار دره قدم می‌زنند. هر دو با شور وهیجان مشغول گفت وگو بودند. هنگام غروب آفتاب، آنها به سوی هتل باز گشتند و باغبان مکزیکی که آنها را دست دردست هم دید سربرگرداند.
**********
پس از صرف شام، تا نزدیک نیمه شب درآن سالن کوچک خلوت، ژان مونیه درکنار کلارا کربی شا نشسته بود و سخن‌هایی می‌گفت که ظاهرا در دل زن جوان موثر می‌افتاد. سپس قبل از رفتن به اتاق خود سراغ آقای بوئرس تچر را گرفت و رئیس هتل را در اتاق کارش، در برابر دفتر بزرگ گشوده‌ای نشسته دید. آقای بوئرس تچر حاصل جمع ارقام را بررسی می‌کرد و گاه گاه با قلم قرمز روی یکی از سطرها خط می‌کشید.
- سلام آقای مونیه! چه فرمایشی داشتید؟ آیا از دست من خدمتی برمی‌آید؟
- - بله، آقای بوئرس تچر.... لااقل امیدوارم. آنچه می‌خواهم بگویم باعث تعجب شما خواهد شد. یک تصمیم ناگهانی... خوب، رسم زندگی همین است، خلاصه، آمده ام به شما بگویم که تصمیم من عوض شده است دیگر نمی‌خواهم بمیرم.
آقای بوئرس تچر حیرت زده سرش را بلند کرد: جدی می‌گویید،آ قای مونیه؟
مرد فرانسوی گفت: می‌دانم که درنظر شما آدم غیر منطقی جلوه خواهم کرد ولی اگر اوضاع و احوال تازه ای پیش بیاید آیا طبیعی نیست که تصمیم‌های ما هم تغییر بکند؟ یک هفته پیش که نامه شما به من رسید، خودم را ناامید و تک و تنها دردنیا حس می‌کردم. و باور نداشتم که مبارزه در این جهان دیگر فایده ای داشته باشد. امروز همه چیز تغییر کرده است... واین همه مرهون شماست، آقای بوئرس تچر.
-مرهون من، آقای مونیه؟
-بله، چون خانمی ‌که مرا به سرمیز او بردید این معجزه را کرده است. خانم کربی شا زن جذابی است، آقای بوئرس تچر.
-من که به شما گفته بودم، آقای مونیه.
-جذاب و شجاع. وقتی که از زندگی فقیرانه من باخبر شد قبول کرد که شریک این زندگی شود. لابد تعجب می‌کنید؟
-ابدا. ما این جا به دیدن این اتفاقات ناگهانی عادت داریم. من از شنیدن این خبر خوشحالم و به شما تبریک می‌گویم. آقای مونیه، شما جوانید، خیلی جوان.
-پس اگر ایرادی ندارید، فردا من و خانم کربی شا از این جا می‌رویم.
-بنابراین خانم کربی شا هم مثل شما صرف نظر می‌کند از..؟
- بله البته. به علاوه خودش هم تا چند دقیقه دیگر این را به شما خواهد گفت. فقط یک موضوع کوچک باقی می‌ماند که نمی‌دانم چطور مطرح کنم... آن سیصد دلاری است که به شما پرداختم و تقریبا کل دارایی من بود آیا برای همیشه به حساب هتل تاناتوس منظور می‌شود یا لااقل قسمتی از آن قابل برگشت است تا من بتوانم بلیت سفرمان را تهیه کنم؟
-ما آدم‌های درستکاری هستیم آقای مونیه. ما هرگز بابت خدماتی که عملا انجام نداده ایم پولی نمی‌گیریم. فردا صبح اول وقت صندوق هتل به حساب شما از قرار روزی بیست دلار بابت پانسیون و خدمات رسیدگی می‌کند و مابقی را به شما برمی‌گرداند.
-شما بسیار شریف و بزرگوارهستید! آقای بوئرس تچر، نمی‌دانید چقدر نسبت به شما احساس قدردانی می‌کنم! خوشبختی دوباره... زندگی تازه.....
آقای بوئرس تچر گفت: درخدمتم آقای مونیه.
به دنبال ژان مونیه که از اتاق بیرون می‌رفت و دور می‌شد نگریست. سپس با انگشت دگمه زنگ را فشار داد و به خدمتکار گفت: آقای سارکونی را بفرستید پیش من.
چند دقیقه بعد نگهبان وارد شد: مرا خواسته بودید آقای رئیس؟
- بله. سارکونی همین امشب گاز را وارد اتاق 113 بکنید.... حدود ساعت دو بعد از نیمه شب.
- آیا قبلا باید گاز خواب آور را هم وارد کنم؟
- گمان نمی‌کنم که لازم باشد... او خواب بسیار خوشی می‌کند... برای امشب همین کافی است، سارکونی. همان طور که قرار بود فردا شب نوبت دو دختر اتاق 17 است.
وقتی که نگهبان بیرون می‌رفت، خانم کربی شا در آستانه اتاق پدیدار شد. آقای بوئرس تچر گفت: بیا تو. داشتم دنبالت می‌فرستادم. مهمانت آمد و خبر رفتنش را به من داد.
زن گفت: گمانم لایق مشتلق باشم. کار خوب و کاملی انجام دادم.
-و خیلی هم سریع.... این را به حساب می‌آورم.
- پس برای همین امشب است؟
-برای همین امشب است.
زن گفت: طفلک! خیلی مهربان بود و خیلی هم احساساتی...
آقای بوئرس تچر گفت: همه شان احساساتی اند.
زن گفت: ولی توهم خیلی بی رحمی. درست درلحظه ای که دوباره به زندگی دل می‌بندند سر به نیستشان می‌کنی.
-گفتی بی رحم؟ اتفاقا رحم و مروت ما در انتخاب همین لحظه است که آشکار می‌شود. این مرد دغدغه مذهبی داشت که من آن را رفع کردم.
نگاهی به دفتر خود کرد و گفت: فردا نوبت استراحت است. ولی پس فردا تازه واردی برای تو هست. او هم بانکدار است منتها این بار سوئدی است. این یکی خیلی هم جوان نیست.
زن که در رویای خود سیر می‌کرد: از این پسر فرانسوی خوشم آمده بود.
مدیر با لحن تندی گفت: شغل که به میل و اختیار نیست. بیا بگیر، این هم ده دلار دستمزد، به اضافه ده دلار پاداش.
کلارا کربی شا گفت: متشکرم.
و چون اسکناس‌ها را درکیف دستی خود می‌گذاشت آهی کشید.
همین که او رفت، آقای بوئرس تچر قلم خود را برداشت و با دقت به کمک یک خط کش فلزی، بر روی یکی از نام‌های دفترش خط قرمز کشید.


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در دوشنبه 12 بهمن 1388 و ساعت 11:04 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت | نظرات ()


-=-=- برای حمایت از سافتستان روی بنر های زیر تنها یك كلیك بكنید -=-=-


    حقوق این سایت محفوظ است و کپی از آن تنها با ذکر نام مجاز می باشد
All Rights Reserved 2005-2010 © http://www.softestan.ir

 Resolution: 1024 * 768


    آدرس:زاهدان - صندوق پستی: 9815648619


منوی اصلی

مدیر سایت

موضوعات


اخبار اینترنت(876)
زنگ تفریح(179)
داستان(41)
دعوتنامه جی میل(1)
اینترنت رایگان(4)
سینما(30)
ترفند یاهو(7)
ترفند(182)
کانال تلویزیون(8)
اینترنت مجانی(1)
اخبار ورزشی(233)
کد جاوا و قالب(25)
بازی(544)
فیلم(547)
موزیک ویدئو(242)
آموزش(46)
کتاب آموزشی(116)
هک اکانت اینترنت(7)
مزاحم تلفنی(7)
هاست رایگان(3)
اینترنت نامحدود(2)
نرم افزار هک(88)
نرم افزار کاربردی(1308)
نرم افزار پرتابل(530)
نرم افزار آنتی ویروس(353)
نرم افزار طراحی لوگو(8)
نرم افزار فشرده ساز(44)
کلیپ و ملودی موبایل(328)
نرم افزار دوربین زنده(13)
آموزش ساخت وبلاگ(3)
نرم افزار رایت و کپی(93)
سیستم عامل ویندوز(87)
سیستم عامل لینوکس(12)
سیستم عامل ویستا(21)
نرم افزار جستجو(5)
نرم افزار تلویزیون و رادیو(37)
نرم افزار دسکتاپ(317)
نرم افزار صدا(132)
نرم افزار تصویر(295)
نرم افزار تلفن(5)
نرم افزار برنامه نویسی(7)
نرم افزار آفیس(28)
نرم افزار سرگرمی(37)
نرم افزار طراحی سایت(15)
نرم افزار مدریت دانلود(116)
نرم افزار گرافیک(367)
نرم افزار مسنجر(61)
نرم افزار مرورگر(45)
نرم افزار فتوشاپ(168)
نرم افزار اینترنت(99)
فروشگاه سایت(11)
تماشای تلویزیون(6)
نرم افزار اتوکد(9)
نرم افزار ایمیل(20)
نرم افزار انیمیشن(50)
آموزش نرم افزار(24)
قرعه کشی(7)
تبلیغات(3)
دامین رایگان(2)
نام و کد شهرهای ایران(1)
اخبار سایت سافتستان(43)
بازی پلی استیشن در رایانه(10)
ویژوال بیسیك(3)
هاست و دامین (3)
آشپزخانه سافتستان(51)
مشکل گشا(11)
نام های اصیل ایرانی(1)
دنیای اتومبیل(140)
آموزش رانندگی(21)
بیوگرافی (35)
سیر و سیاحت(5)
ابزار دی وی دی(44)
زیرنویس فیلم(2)
ابزار وب مستر(75)
پرسش و پاسخ(15)
کار و تجارت(22)
راهنمای خودرو(31)
ارسال اس ام اس(3)
جواب سوالات تبیان(307)
سیدی مجانی(2)
گیاه شناسی(31)
گالری عكس(175)
متن قرآن کریم(114)
حمایت از سایت(1)
مقالات سایت (44)
سافتستان در رسانه ها(16)
فناوری اطلاعات و ارتباطات(18)
آموزش زبان انگلیسی(24)
آموزش اچ تی ام ال(41)
پزشکی(138)
طالع بینی مصری(12)
طالع بینی و فال(17)
زاهدان(18)
روانشناسی(42)
جن و روح(22)
گفته بزرگان(77)
اس ام اس و عاشقانه(67)
مدیر سایت(15)



آرشیو


بهمن 1388 (24)
دی 1388 (85)
آذر 1388 (31)
آبان 1388 (39)
مهر 1388 (31)
شهریور 1388 (98)
مرداد 1388 (93)
تیر 1388 (344)
خرداد 1388 (394)
اردیبهشت 1388 (283)
فروردین 1388 (544)
اسفند 1387 (654)
بهمن 1387 (339)
دی 1387 (421)
آذر 1387 (362)
آبان 1387 (356)
مهر 1387 (258)
شهریور 1387 (414)
مرداد 1387 (248)
تیر 1387 (265)
خرداد 1387 (46)
اردیبهشت 1387 (126)
فروردین 1387 (250)
اسفند 1386 (62)
بهمن 1386 (60)
دی 1386 (72)
آذر 1386 (93)
آبان 1386 (101)
مهر 1386 (90)
شهریور 1386 (92)
مرداد 1386 (387)
تیر 1386 (168)
خرداد 1386 (428)
اردیبهشت 1386 (178)
فروردین 1386 (83)
اسفند 1385 (97)
بهمن 1385 (65)
دی 1385 (76)
آذر 1385 (72)
آبان 1385 (58)
مهر 1385 (63)
شهریور 1385 (83)
مرداد 1385 (93)
تیر 1385 (105)
خرداد 1385 (84)
اردیبهشت 1385 (182)
فروردین 1385 (176)
اسفند 1384 (149)
بهمن 1384 (298)
دی 1384 (222)
آذر 1384 (57)
آبان 1384 (44)
مهر 1384 (46)
شهریور 1384 (12)



لینکستان

لینکدونی


مجموعه كارتونی اگی و سوسكها _ پت و مت _ پلنگ صورتی _ ارزان تر از همه جا
مقاله جن شناسی و ارتباط با جنیان
یادم باشد با صدای یاسین قاسمی داغ داغ داغ
بغض
سایت دوستیابی و همسریابی دلبر
خداحافظی یاسین قاسمی + مناجات + داستان زیبا
بیماران قلبی حتما بخونند...خیلی مهم
جدیدترین برنامه های كاربردی در این سایت
هاست مطمئن و ارزان قیمت میخوای؟ كلیك كن خب
فروش مجموعه كتاب های الكترونیكی كامپیوتر فوق العاده كم نظیر
منو شكستن... تكست زیبا از یاسین
سافتستان سه ساله شد...بدو بیا تو جشن و شادی
تماشای بیش از ۲۰۰ دوربین مخفی و زنده در کشورهای مختلف از جمله ایران و اسرائیل
نرم افزار دعاهای ماه مبارک رمضان هدیه سافتستان به تمام مسلمانان
بهترین فرصت شغلی برای بانوهای ایرانی...خیلی جالبه
خدمتی دیگر برای کاربران سایت...تشکر از خانوم هما روستا بازیگر معروف سینما
اینجا عضو بشین و پول پارو کنید...باور نمیکنی؟ خب ثبت نام کن
ابزار پخش زنده رادیو و تلویزیون های اینترنتی ایران 15 كیلوبایت!!!
ترفند جدید: پخش بوق اشغال برای مخاطبین سونی اریكسون
آموزش زبان انگلیسی...اگه میخوای انگلیسی یاد بگیری بیا اینجا رایگان رایگان
معرفی نرم افزار سافتستان توسط سایت آمریكایی...افتخاری دیگر برای سافتستان
پولدار شدن واقعی...صد در صد تضمینی و مطمئن کلیک کن دیگه...میلیونر شوید
انتقاد از كانال هامون سیستان و بلوچستان...بسیار مهم
ده میلیون ایمیل تبلیغاتی مخصوص وب مستر ها و فروشندگان و...
Softestan Farsi Game یه بازی ماشینی تقدیم به ایرانی های عزیز از طرف سافتستان
Softestan Portable Collection هدیه سافتستان به تمام کاربران اینترنت
بزرگ ترین مرکز فروش وی پی ان در سرتاسر ایران
یه سایت توپ پر از مطالب خوب و قشنگ و جذاب و دیدنی
علوم غریبه-متافیزیک-ارواح-ماوراطبیعه-جن
آتش سوزی بزرگ در زیباشهر زاهدان داغ داغ داغ
ترسناک ترین مستند جهان احضار روح و جن
مستند تکان دهنده فقر و فحشا
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم...حامی سایت شوید
طالع بینی مصری...طالع بینی و تحلیل شخصیت بر اساس ماه تولد و دهه
سال ۱۳۸۷ بر تمام شما خوبان مبارک باد
فرصتی استثنائی برای شما عضو شوید و پول دریافت کنید
میخوای آرایشگری یاد بگیری!!!
آموزش سریع زبان انگلیسی 90 روزه
سافتستان در پیام نمای شبکه سوم سیمای جمهوری اسلامی ایران!!!
اسکریپت های زیبا
برای شفای همه بیماران دعا كنیم
سافتستان دو ساله شد!!!
یاسین قاسمی مدیریت سافتستان دانشجو میشود!!! رشته مهندسی کشاورزی
طعم واقعی تجارت الکترونیکی با عضویت رایگان در این سایت
جواب سوالات سایت بزرگ تبیان فقط در این قسمت
آموزش فتوشاپ از مقدماتی تا پیشرفته
دیدن شماره تلفن اشخاص هنگام چت کردن...جدید
اسکریپت تماس بگیرید
عضویت در لاوستان مساوی است با برنده شدن یک جایزه نفیس
مطالب سایت سافتستان در روزنامه ابرار اقتصادی
Links Archive


فیلم سینمایی


دیكشنری آنلاین



فیلم سینمایی


مطالب گذشته سایت

کرگدن‌ها، اثر به یادماندنی اوژن یونسکو
داستان کامل خسرو و شیرین نظامی
مرد دزد چهره!
داستان کوتاه «یک شاخه»، برگزیده داوران جایزه هوشنگ گلشیری
"داستان زنان" آنتوان چخوف
داستان عاشقانه‌ی گل سرخی برای امیلی
داستان "گیله مرد" اثر بزرگ علوی (1)
داستان "گیله مرد" اثر بزرگ علوی (2)
داستان کوتاه "قلم دزفولی"
«یک دست و دو هندوانه» داستانی جالب از آنتوان چخوف
درختها های‌های گریه می‌کردند!(داستان کوتاه)
"پالاس هتل تاناتوس" داستانی در ژانر وحشت
داستان کوتاه "فنجان‌های نشسته"
داستان کوتاه "بابوشکا صدایم کن"
داستانِ كوتاهِ كوتاهِ «خاطره»
"پرده رومن"؛ داستان برگزیده جشنواره
داستان "شانس" از مارک تواین
"شمعدانی‌ها" از میترا الیاتی
نامزد و مرگ؛ داستانی از ژیل پرو
چند روایت معتبر درباره‌ی برزخ (مصطفی مستور)
داستان "کالسکه" از نیكلای گوگول
داستان پیرمرد بر سر پل (ارنست همینگوی)
باغ سنگی سیمین دانشور
غریبه ای در اتاق من (داستان)
«انتقام زن» از آنتوان چخوف
کلاس درس؛ داستانی از غلام‌حسین ساعدی
در شهرکی غریب (شروود آندرسن)
داستان کوتاه «دیوار»
داستان «کابوس»
داستان کوتاه «پروانه‌ها»


Copyright © 2005-2010 by Yasin Ghasemi. All rights reserved