| لینک به ما / لوگوی دوستان |
|
|
لینک به ما
لوگوی دوستان
برای تبادل لوگو ابتدا لوگوی سافتستان را در سایت خود قرار داده سپس به مدیر سایت ایمیل بزنید و یا در قسمت نظرات اعلام كنید
|
| |
|
|
طنز چخوف و طنز هدایت مکتوب شد | داستان ,
|
|
 محمدعلی شهرستانی از نگارش کتابی با مضمون بررسی طنز در آثار چخوف و هدایت خبر داد و گفت: در آثار این دو نویسنده مولفه مشترکی وجود دارد و آن توجه هر دو به طبقه فرودست اجتماع و تبیین مصائب آنان در لفافه طنز است. محمدعلی شهرستانی - مولف و منتقد ادبی - که به تازگی کتابی درباره وجوه تشابه و افتراق طنز آنتوان چخوف و صادق هدایت نوشته است، درباره این اثر به خبرنگار مهر گفت: درباره آثار چخوف می توان گفت که وی در اغلب آثار خود در قالبی طنزآلود به بیان یک معضل روانی می پردازد و بی آنکه پاسخ روشنی برای این مسائل ارائه کند می کوشد مخاطب را تا انتهای داستان، پرسشگر و جستجوگر نگه دارد. وی افزود: البته چخوف در این میان چندان هم با مخاطب خود نامهربان نیست. او زمینه را برای دریافتهای ذهنی مخاطب فراهم می سازد و در هدایت خواننده به سمت روشنگری و نتیجه گیری صحیح می کوشد. داستانهایی از قبیل "شوخی" و "محبوب همه" گواه این ادعا هستند. چخوف در این دو اثر با مهارت و چیره دستی، روابط و مناسبات اجتماعی میان آدمها را ترسیم می کند و با نگاهی موشکافانه و دقیق به تحلیل آنها می پردازد. شهرستانی ادامه داد: در داستان "خودکشی" ما باز هم با شخصیتی طنز مواجه هستیم. چخوف ضمن اینکه سعی دارد تصویری از مناسبات درست و نادرست اجتماعی تحویل مخاطب دهد، به مسائل زناشویی و حتی کیفیت زندگی آدمها نیز نظر دارد. در یک جمله می توان گفت در تمام آثار طنزآلود او سایه یک اندوه بزرگ مشاهده می شود؛ درست مثل داستان "یوهان درشکه چی" که چخوف ضمن ارائه برشی از زندگی طبقه فرودست جامعه روسیه، یک طنز اجتماعی را هم مطرح می کند؛ طنزی به دور از شعارهای ---------- و برخاسته از متن جامعه روسیه به آن شکلی که هست. به خصوص دو مقوله فقر و بی عدالتی به شدت محور آثار او هستند. به هر حال اگر چخوف در چهل و چند سالگی بر اثر بیماری سل از دنیا نمی رفت می توانست آثاری بس ارزنده تر ارائه دهد. نویسنده کتاب "دیواری در سرای کوران" ادامه داد: حتی نمایشنامه هایی چون "باغ آلبالو" یا "دایی وانیا" که به زبانهای مختلف ترجمه و اجرا شده اند، علاوه بر دارا بودن طنزی اجتماعی نکوهش نویسنده را درباره اندیشه های ناصواب و زشت همراه دارد. او بدون طبقه بندی جنسیتی و بی آنکه زن و مرد در نظرش تفاوتی داشته باشند، معضلات آدمها را از هر جنس و قماش بیان می کند. شهرستانی درباره طنز آثار صادق هدایت نیز تصریح کرد: در کتاب خود سعی کرده ام رویکردی را که هدایت در هنگام نگارش داستانهایی از قبیل "قضیه مرغ روح"، "قضیه چهل دخترون" و... داشته بررسی کنم. ضمن اینکه "وغ وغ ساهاب"، "علویه خانوم" و "ولنگاری" او هم به برخی آثار چخوف در توجه به قشر فرودست جامعه پهلو می زند. وی افزود: یحیی آرین پور در جلد دوم "از صبا تا نیما" به نقل از بزرگی می نویسد: قلم طنزنویس کارد جراحی است نه چاقوی آدم کشی که با همه تیزی و برندگی اش، جانکاه و موذی نیست بلکه آرام بخش و سلامت آور است. با این تفاسیر فراموش نکنیم که طنزنویس ماهر بر روی عیوب اجتماعی انگشت می گذارد تا ضمن بزرگنمایی آنها به مخاطب یادآوری کند که از کنار این مصائب عادی نمی توان عبور کرد. محمدعلی شهرستانی با اشاره به داستانهای "جایزه نوبل"، "حکایت با نتیجه" یا حتی "خارکن" گفت: در این آثار ردپای نگاه طنزآلود هدایت در ترسیم معضلات اجتماعی مشهود است. اهمیت کار هدایت در "خارکن" بیشتر به آن دلیل است که وی به ادبیات کهن و فولکلوریک، خاصه ادبیات "پوچی" که در آن زمان رایج بوده است نظر دارد و ضمن احترام به ادبیات فولکلوریک، ادبیات پوچی را که ملمو از توضیح واضحات است به سخره می گیرد و به قافیه پردازیهای شاعرانه طعنه می زند. وی یادآور شد: در داستان "قضیه طوفان عشق خون آلود" ما با سخره گرفتن ادبیاتی غیر رئالیستی که در زمان هدایت رواج زیادی داشت مواجه می شویم و یا در داستان "قضیه اسم و فامیل"، مخاطب ضمن روبرو شدن با نثری سهل و ممتنع و شسته رفته با انبوهی از پیامهای ملموس اجتماعی برخورد می کند که در لفافه طنز پیچیده شده اند. "طنز چخوف و طنز هدایت" در حال حاضر مراحل پایانی نگارش را طی می کند.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در شنبه 22 اسفند 1388 و ساعت 07:28 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
داستان طناب (The rope)!!! | داستان ,
|
|
 داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت. طناب ) Rope The داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت. داستان درباره یك كوهنورد است كه می خواست از بلندترین كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی از آنجا كه افتخار این كار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود. او سفرش را زمانی آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاریكی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنكه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این كه هوا كاملاٌ تاریك شد. به جز تاریكی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند .پ كوهنورد همانطور كه داشت بالا میرفت، در حالی كه چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد.. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فكر میكرد چقدر به مرگ نزدیك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است. حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سكوت، چارهای نداشت جز اینكه فریاد بزند: “خدایا كمكم كن”. ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ - نجاتم بده. - واقعاٌ فكر میكنی میتوانم نجاتت دهم. - البته تو تنها كسی هستی كه میتوانی مرا نجات دهی. - پس آن طناب دور كمرت را ببر برای یك لحظه سكوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند. روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یك كوهنورد را پیدا كردند كه طنابی به دور كمرش حلقه شده بود در حالیكه تنها یك متر با زمین فاصله داشت!! و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشید؟ هیچگاه به پیامهایی كه از جانب خدا برایتان فرستاده میشود شك نكنید. هیچگاه نگویید كه خداوند فراموشتان كرده یا رهایتان كرده است. هیچگاه تصور نكنید كه او از شما مراقبت نمیكند و به یاد داشته باشید
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در شنبه 22 اسفند 1388 و ساعت 07:28 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
داستان کوتاهی از آنتوان چخوف | داستان ,
|
|
 ....«یولیا واسیلیاونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میكرد ولی صدایش درنمیآمد .
همین چند روز پیش، «یولیا واسیلیاِونا » پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسویه حساب كنم . به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلیاِونا » میدانم كه دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق كردیم كه ماهی سیروبل به شما بدهم این طور نیست؟ - چهل روبل -نه , من یادداشت كردهام. من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه كنید. شما دو ماه برای من كار كردید . - دو ماه و پنج روز - دقیقاً دو ماه . من یادداشت كردهام. كه میشود شصت روبل. البته باید نُه تا یكشنبه از آن كسر كرد همان طور كه میدانید یكشنبهها مواظب «كولیا»نبودید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. و سه تعطیلی… «یولیا واسیلیاونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میكرد ولی صدایش درنمیآمد . - سه تعطیلی ، پس ما دوازده روبل را میگذاریم كنار. «كولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نكردید و فقط مواظب «وانیا»بودید فقط «وانیا » و دیگر این كه سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید . دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق كنید… آن مرخصیها… آهان… چهل ویكروبل، درسته؟ چشم چپ«یولیا واسیلیاِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانهاش میلرزید. شروع كرد به سرفه كردنهای عصبی. دماغش را پاك كرد و چیزی نگفت . - و بعد، نزدیك سال نو شما یك فنجان و نعلبكی شكستید. دو روبل كسر كنید . فنجان قدیمیتر از این حرفها بود، ارثیه بود، امّا كاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی كنیم. موارد دیگر: بخاطر بیمبالاتی شما «كولیا » از یك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنید. همچنین بیتوجهیتان باعث شد كه كلفت خانه با كفشهای «وانیا » فرار كند شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میكردید. برای این كار مواجب خوبی میگیرید . پس پنج تا دیگر كم میكنیم . در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید. « یولیا واسیلیاِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم - امّا من یادداشت كردهام . - خیلی خوب شما، شاید … - از چهل ویك بیست و هفتا برداریم، چهارده تا باقی میماند. چشمهایش پر از اشك شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق میدرخشید. طفلك بیچاره ! - من فقط مقدار كمی گرفتم . در حالی كه صدایش میلرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بیشتر . - دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، میكنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سهتا، سهتا، سهتا … یكی و یكی . یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت . به آهستگی گفت: متشكّرم جا خوردم، در حالی كه سخت عصبانی شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق. پرسیدم: چرا گفتی متشكرم؟ - به خاطر پول. - یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت كلاه میگذارم؟ دارم پولت را میخورم؟ تنها چیزی میتوانی بگویی این است كه متشكّرم؟ - در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند . - آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد.. من داشتم به شما حقه میزدم، یك حقهی كثیف حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همشان این جا توی پاكت برای شما مرتب چیده شده . ممكن است كسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكردید؟ چرا صدایتان درنیامد؟ ممكن است كسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟ لبخند تلخی به من زد كه یعنی بله، ممكن است. بخاطر بازی بیرحمانهای كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را كه برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم . برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشكرم پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنین دنیایی چقدر راحت میشود زورگو بود.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در جمعه 21 اسفند 1388 و ساعت 07:26 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
در "خواب و بیداری " با صمد بهرنگی«1» | داستان ,
|
|
 قصه ی « خواب و بیداری» را به خاطر این ننوشته ام كه برای تو سرمشقی باشد. قصدم این است كه بچه های هموطن خود را بهتر بشناسی و فكر كنی كه چاره ی درد آنها چیست؟ خواننده ی عزیز، قصه ی « خواب و بیداری» را به خاطر این ننوشته ام كه برای تو سرمشقی باشد. قصدم این است كه بچه های هموطن خود را بهتر بشناسی و فكر كنی كه چاره ی درد آنها چیست؟ اگر بخواهم همه ی آنچه را كه در تهران بر سرم آمد بنویسم چند كتاب می شود و شاید هم همه را خسته كند. از این رو فقط بیست و چهار ساعت آخر را شرح می دهم كه فكر می كنم خسته كننده هم نباشد. البته ناچارم این را هم بگویم كه چطور شد من و پدرم به تهران آمدیم: چند ماهی بود كه پدرم بیكار بود. عاقبت مادرم و خواهرم و برادرهایم را در شهر خودمان گذاشت و دست من را گرفت و آمدیم به تهران. چند نفر از آشنایان و همشهری ها قبلا به تهرانآمده بودند و توانسته بودند كار پیدا كنند. ما هم به هوای آنها آمدیم. مثلا یكی از آشنایان دكه ی یخفروشی داشت. یكی دیگر رخت و لباس كهنه خرید و فروش می كرد. یكی دیگر پرتقال فروش بود. پدر من هم یك چرخ دستی گیر آورد و دستفروش شد. پیاز و سیب زمینی و خیار و این جور چیزها دوره می گرداند. یك لقمه نان خودمان می خوردیم و یك لقمه هم می فرستادیم پیش مادرم. من هم گاهی همراه پدرم دوره می گشتم و گاهی تنها توی خیابان ها پرسه می زدم و فقط شب ها پیش پدرم بر می گشتم. گاهی هم آدامس بسته یك قران یا فال حافظ و این ها می فروختم. حالا بیاییم بر سر اصل مطلب: آن شب من بودم، قاسم بود، پسر زیور بلیت فروش بود، احمد حسین بود و دو تای دیگر بودند كه یك ساعت پیش روی سكوی بانك با ما دوست شده بودند. ما چهار تا نشسته بودیم روی سكوی بانك و می گفتیم كه كجا برویم تاس بازی كنیم كه آن ها آمدند نشستند پهلوی ما. هر دو بزرگتر از ما بودند. یكی یك چشمش كور بود. آن دیگری كفش نو سیاهی به پایش بود اما استخوان چرك یكی از زانوهایش از سوراخ شلوارش بیرون زده بود و سر و وضعش بدتر از ما بود. ما چهار تا بنا كردیم به نگاه های دزدكی به كفش ها كردن. بعد نگاه كردیم به صورت هم. با نگاه به همدیگر گفتیم كه آهای بچه ها مواظب باشید كه با یك دزد كفش طرفیم. یارو كه ملتفت نگاه های ما شد گفت: چیه؟ مگر كفش ندیده اید؟ رفیقش گفت: ولشان كن محمود. مگر نمی بینی ناف و كون همه شان بیرون افتاده؟ این بیچاره ها كفش كجا دیده بودند. محمود گفت: مرا باش كه پاهای برهنه شان را می بینم باز دارم ازشان می پرسم كه مگر كفش به پایشان ندیده اند. رفیقش كه یك چشمش كور بود گفت: همه كه مثل تو بابای اعیان ندارند كه مثل ریگ پول بریزند برای بچه شان كفش نو بخرند. بعد هر دوشان غش غش زدند زیر خنده. ما چهار تا پاك درمانده بودیم. احمد حسین نگاه كرد به پسر زیور. بعد دوتایی نگاه كردند به قاسم. بعد سه تایی نگاه كردند به من: چكار بكنیم؟ شر راه بیندازیم یا بگذاریم هرهر بخندند و دستمان بیندازند؟ من بلند بلند به محمود گفتم: تو دزدی!.. تو كفش ها را دزدیده یی!.. كه هر دو پقی زدند زیر خنده. چشم كوره با آرنج می زد به پهلوی آن یكی و هی می گفت: نگفتم محمود؟.. ها ها!.. نگفتم؟.. هه...هه...هه!.. ماشین های سواری رنگارنگی كنار خیابان توقف كرده بودند و چنان كیپ هم قرار گرفته بودند كه انگار دیواری از آهن جلو روی ما كشیده بودند. ماشین سواری قرمزی كه درست جلو روی من بود حركت كرد و سوراخی پیدا شد كه وسط خیابان را ببینم. ماشین های جوراجوری از تاكسی و سواری و اتوبوس وسط خیابان را پر كرده بودند و به كندی و كیپ هم حركت می كردند و سر و صدا راه می انداختند. انگار یكدیگر را هل می دادند جلو می رفتند و به سر یكدیگر داد می زدند. به نظر من تهران شلوغ ترین نقطه ی دنیاست و این خیابان شلوغ ترین نقطه ی تهران. چشم كوره و رفیقش محمود كم مانده بود از خنده غش بكنند. من خدا خدا می كردم كه دعوامان بشود. فحش تازه ای یاد گرفته بودم و می خواستم هر جور شده، بیجا هم كه شده، به یكی بدهم. به خودم می گفتم كاش محمود بیخ گوش من بزند آنوقت من عصبانی می شوم و بهش می گویم: « دست روی من بلند می كنی؟ حالا می آیم خایه هایت را با چاقو می برم، همین من!» با این نیت یقه ی محمود را كه پهلویم نشسته بود چسبیدم و گفتم: اگر دزد نیستی پس بگو كفش ها را كی برایت خریده؟ این دفعه خنده قطع شد. محمود دست من را به تندی دور كرد و گفت: بنشین سر جایت، بچه. هیچ معنی حرفت را می فهمی؟ چشم كوره خودش را به وسط انداخت و نگذاشت دعوا دربگیرد. گفت: ولش كن محمود. این وقت شب دیگر نمی خواهد دعوا راه بیندازی. بگذار مزه ی خنده را توی دهنمان داشته باشیم. ما چهار تا خیال دعوا و كتك كاری داشتیم اما محمود و چشم كوره راستی راستی دلشان می خواست تفریح كنند و بخندند. محمود به من گفت: داداش، ما امشب خیال دعوا نداریم. اگر شما دلتان دعوا می خواهد بگذاریم برای فردا شب. چشم كوره گفت: امشب، ما می خواهیم همچین یك كمی بگو بخند كنیم. خوب؟ من گفتم: باشد. ماشین سواری براقی آمد روبروی ما كنار خیابان ایستاد و جای خالی را پر كرد. آقا و خانمی جوان و یك توله سگ سفید و براق از آن پیاده شدند. پسر بچه درست همقد احمد حسین بود و شلوار كوتاه و جوراب سفید و كفش روباز دو رنگ داشت و موهای شانه خورده و روغن زده داشت. در یك دست عینك سفیدی داشت و با دست دیگر دست پدرش را گرفته بود. زنجیر توله سگ در دست خانم بود كه بازوها و پاهای لخت و كفش پاشنه بلند داشت و از كنار ما گذشت عطر خوشایندی به بینی هایمان خورد. قاسم پوسته یی از زیر پایش برداشت و محكم زد پس گردن پسرك. پسرك برگشت نگاهی به ما كرد و گفت: ولگردها!.. احمد حسین با خشم گفت: برو گم شو، بچه ننه!.. من فرصت یافتم و گفتم: حالا می آیم خایه هایت را با چاقو می برم. بچه ها همه یك دفعه زدند زیر خنده. پدر دست پسرك را كشید و داخل هتلی شدند كه چند متر آن طرفتر بود. باز همه ی چشم ها برگشت به طرف كفش های نو محمود. محمود دوستانه گفت: كفش برای من زیاد هم مهم نیست. اگر می خواهید مال شما باشد. بعد رو كرد به احمد حسین و گفت: بیا كوچولو. بیا كفش ها را درآر به پایت كن. احمد حسین با شك نگاهی به پاهای محمود انداخت و جنب نخورد. محمود گفت: چرا وایستادی نگاه می كنی؟ كفش نو نمی خواهی؟ د بیا بگیر. این دفعه احمد حسین از جا بلند شد و رفت روبروی محمود خم شد كه كفش هایش را در بیاورد. ما سه تا نگاه می كردیم و چیزی نمی گفتیم. احمد حسین پای محمود را محكم گرفت و كشید اما دست هایش لیز خوردند و به پشت بر پیاده رو افتاد. محمود و چشم كوره زدند زیر خنده طوری كه من به خودم گفتم همین حالا شكمشان درد می گیرد. دست های احمد حسین سیاه شده بود. چشم كوره هی می زد به پهلوی محمود و می گفت: نگفتم محمود؟.. هاها...ها!.. نگفتم؟.. هه...هه...هه!.. جای انگشتان لیز خورده ی احمد حسین روی پای محمود دیده می شد. ما سه تا تازه ملتفت شدیم كه حقه را خورده ایم. خنده ی آن دو رفیق حقه باز به ما هم سرایت كرد. ما هم زدیم زیر خنده. احمد حسین هم كه ناراحت از زیر پای مردم بلند شده بود، مدتی ما را نگاه كرد بعد او هم زد زیر خنده. حالا نخند كی بخند! جماعت پیاده رو ما را نگاه می كردند و می گذشتند. من خم شدم و پای محمود را از نزدیك نگاه كردم. كفش كجا بود! محمود فقط پاهایش را رنگ كرده بود به طوری كه آدم خیال می كرد كفش نو سیاهی پوشیده. عجب حقه یی بود! *** محمود گفت كه شش نفره تاس بازی كنیم. من چهار هزار داشتم. قاسم نگفت چقدر پول دارد. آن دو تا رفیق پنج هزار داشتند. پسر زیور بلیت فروش یك تومان داشت. احمد حسین اصلا پول نداشت. كمی پایین تر مغازه یی بسته بود. رفتیم آنجا و جلو مغازه بنا كردیم به تاس ریختن. برای شروع بازی پشك انداختیم. پشك اول به پسر زیور افتاد. تاس ریخت. پنج آورد. بعد نوبت قاسم بود. تاس ریخت، شش آورد. یك قران از پسر زیور گرفت. بعد دوباره تاس ریخت، دو آورد. تاس را داد به محمود. محمود چهار آورد. دو قران از قاسم گرفت و با شادی دست هایش را بهم زد و گفت: بركت بابا! بختمان گفت. این جوری دو به دو تاس می ریختیم و بازی می كردیم. دو تا جوان شیك پوش از دست راست می آمدند. احمد حسین جلو دوید و التماس كرد: یك قران... آقا یك قران بده... ترا خدا!.. یكی از مردها احمد حسین را با دست زد و دور كرد. احمد حسین دوید و جلوشان را گرفت و التماس كرد: آقا یك قران بده... یك قران كه چیزی نیست... ترا خدا... از جلو ما كه رد می شدند، مرد جوان پس گردن احمد حسین را گرفت و بلندش كرد و روی شكمش گذاشت روی نرده ی كنار خیابان. سر احمد حسین به طرف وسط خیابان آویزان بود و پاهایش به طرف پیاده رو. احمد حسین دست و پا زد تا پاهاش به زمین رسید و همانجا لب جو ایستاد. دو تا دختر جوان با یك پسر جوان خنده كنان از دست چپ می آمدند. دخترها پیراهن كوتاه خوشرنگی پوشیده بودند و در دو طرف پسر راه می رفتند. احمد حسین جلو دوید و به یكی از دخترها التماس كرد: خانم ترا خدا یك قران بده... گرسنه ام... یك قران كه چیزی نیست... ترا خدا!.. خانم یك قران!.. دختر اعتنایی نكرد. احمد حسین باز التماس كرد. دختر پولی از كیفش درآورد گذاشت به كف دست احمد حسین. احمد حسین با شادی برگشت پیش ما و گفت: من هم می ریزم. پسر زیور گفت: پولت كو؟ احمد حسین مشتش را باز كرد نشان داد. یك سكه ی دو هزاری كف دستش بود. قاسم گفت: باز هم گدایی كردی؟ و خواست احمد حسین را بزند كه محمود دستش را گرفت و نگذاشت. احمد حسین چیزی نگفت. برای خودش جا باز كرد و نشست. من بلند شدم و گفتم: من با گداها تاس نمی ریزم. حالا من یك قران بیشتر پول نداشتم. سه هزار از چهار هزارم را باخته بودم. محمود هم كه خیلی بد آورده بود گفت: تاس بازی دیگر بس است. بیخ دیواری بازی می كنیم. قاسم به من گفت: لطیف، باز با این حرف هایت بازی را به هم نزن. بعد به همه گفت: كی می ریزد؟ چشم كوره گفت: خودت تنهایی بریز. ما بیخ دیواری بازی می كنیم. پسر زیور به قاسم اشاره كرد و گفت: تاس بازی با این فایده ای ندارد. همه ش پنج و شش می آورد. شیر یا خط بازی می كنیم. احمد حسین گفت: باشد. محمود گفت: نه. بیخ دیواری. خیابان داشت خلوت می شد. چند تا از مغازه های روبرویی بسته شده بود. برای شروع بازی هر كدام یك سكه ی یك قرانی را از لب جو تا بیخ دیوار انداختیم. هنوز سكه ها بیخ دیوار بود كه احمد حسین داد زد: آژان!.. آژان باتون به دست در دو سه قدمی ما بود. من و احمد حسین و چشم كوره در رفتیم. محمود و پسر زیور هم پشت سر ما در رفتند. قاسم خواست پول ها را از بیخ دیوار جمع كند كه آژان سر رسید. قاسم از ضربت باتون فریادی كشید و پا به دو گذاشت. آژان پشت سرش داد زد: ولگردهای قمارباز!.. مگر شما خانه و زندگی ندارید؟ مگر پدر و مادر ندارید؟ بعد خم شد یك قرانی ها را جمع كرد و راه افتاد. از چهار راه كه رد شدم دیدم تنها مانده ام. چلوكبابی آن بر خیابان بسته بود. دیر كرده بودم. هر وقت شاگرد چلوكبابی در آهنی را تا نصف پایین می كشید، وقتش بود كه پیش پدرم برگردم. از خیابان ها و چهارراه ها به تندی می گذشتم و به خودم می گفتم: «حالا دیگر پدرم گرفته خوابیده. كاشكی منتظر من بنشیند... حالا دیگر حتماً گرفته خوابیده.» بعد باز به خودم گفتم: «مغازه ی اسباب بازی فروشی چی؟ آن هم بسته است دیگر. این وقت شب كی حوصله ی اسباب بازی خریدن دارد؟.. لابد حالا شتر من را هم چپانده اند توی مغازه و در مغازه را هم بسته اند و رفته اند... كاشكی می توانستم با شترم حرف بزنم. می ترسم یادش برود كه دیشب چه قراری گذاشتیم. اگر پیشم نیاید؟.. نه. حتماً می آید. خودش گفت كه فردا شب می آیم سوارم می شوی می رویم تهران را می گردیم. شتر سواری هم كیف دارد آ!..» ناگهان صدای ترمزی بلند شد و من به هوا پرت شدم به طوری كه فكر كردم دیگر تشریف ها را برده ام. به زمین كه افتادم فهمیدم وسط خیابان با یك سواری تصادف كرده ام اما چیزیم نشده. داشتم مچ دستم را مالش می دادم كه یكی سرش را از ماشین درآورد و داد زد: د گم شو از جلو ماشین!.. مجسمه كه نیستی. من ناگهان به خود آمدم. پیرزن بزك كرده یی پشت فرمان نشسته بود سگ گنده یی هم پهلویش چمباتمه زده بود بیرون را می پایید. قلاده ی گردن سگ برق برق می زد. یك دفعه حالم طوری شد كه خیال كردم اگر همین حالا كاری نكنم، مثلا اگر شیشه ی ماشین را نشكنم، از زور عصبانی بودن خواهم تركید و هیچ وقت نخواهم توانست از سر جام تكان بخورم. پیرزن یكی دو دفعه بوق زد و دوباره گفت: مگر كری بچه؟ گم شو از جلو ماشین!.. یكی دو تا ماشین دیگر آمدند و از بغل ما رد شدند. پیرزن سرش را درآورد و خواست چیزی بگوید كه من تف گنده یی به صورتش انداختم و چند تا فحش بارش كردم و تند از آنجا دور شدم. كمی كه راه رفتم، نشستم روی سكوی مغازه ی بسته یی. دلم تاپ تاپ می زد. مغازه در آهنی سوراخ سوراخی داشت. داخل مغازه روشن بود. كفش های جوراجوری پشت شیشه گذاشته بودند. روزی پدرم می گفت كه ما حتی با پول ده روزمان هم نمی توانیم یك جفت از این كفش ها بخریم. سرم را به در وا دادم و پاهایم را دراز كردم. مچ دستم هنوز درد می كرد، دلم مالش می رفت، یادم آمد كه هنوز نان نخورده ام. به خودم گفتم: «امشب هم باید گرسنه بخوابم. كاشكی پدرم چیزی برایم گذاشته باشد...» ناگهان یادم آمد كه امشب شترم خواهد آمد من را سوار كند ببرد به گردش. از جا پریدم و تند راه افتادم. مغازه ی اسباب بازی فروشی بسته بود اما سر و صدای اسباب بازی ها از پشت در آهنی به گوش می رسید. قطار باری تلق تلوق می كرد و سوت می كشید. خرس گنده ی سیاه انگار نشسته بود پشت مسلسل و هی گلوله در می كرد و عروسك های خوشگل و ملوس را می ترساند. میمون ها از گوشه یی به گوشه ی دیگر جست می زدند و گاهی هم از دم شتر آویزان می شدند كه شتر دادش درمی آمد و بد و بیراه می گفت. خر درازگوش دندان هایش را به هم می سایید و عرعر می كرد و بچه خرس ها و عروسك ها را به پشتش سوار می كرد و شلنگ انداز دور بر می داشت. شتر گوش به تیك تیك ساعت دیواری خوابانیده بود. انگار وعده یی به كسی داده باشد. هواپیماها و هلیكوپترها توی هوا گشت می زدند. لاك پشت ها توی لاكشان چرت می زدند. ماده سگ ها بچه هایشان را شیر می دادند. گربه از زیر سبد دزدكی تخم مرغ در می آورد. خرگوش ها با تعجب شكارچی قفسه ی روبرو را نگاه می كردند. میمون سیاه ساز دهنی من را كه همیشه پشت شیشه بود، روی لب های كلفتش می مالید و صداهای قشنگ جوراجوری از آن درمی آورد. اتوبوس ها و سواری ها عروسك ها را سوار كرده بودند و می گشتند. تانك ها و تفنگ ها و تپانچه ها و مسلسل ها تند تند گلوله در می كردند. بچه خرگوش های سفید زردك های گنده یی را با دست گرفته می جویدند در حالی كه نیششان تا بناگوش باز شده بود. مهمتر از همه شتر خود من بود كه اگر می خواست حركتی بكند همه چیز را در هم می ریخت. آنقدر گنده بود كه دیگر پشت شیشه جا نمی گرفت و تمام روز لب پیاده رو می ایستاد و مردم را تماشا می كرد. حالا هم ایستاده بود وسط مغازه و زنگ گردنش را جرینگ جرینگ به صدا در می آورد، سقز می جوید و گوش به تیك تیك ساعت خوابانیده بود. یك ردیف بچه شتر سفید مو از توی قفسه هی داد می زدند: ننه، اگر به خیابان بروی ما هم با تو می آییم، خوب؟ خواستم با شتر دو كلمه حرف زده باشم اما هر چه فریاد زدم صدایم را نشنید. ناچار چند لگد به در زدم بلكه دیگران ساكت شوند اما در همین موقع كسی گوشم را گرفت و گفت مگر دیوانه شده یی بچه؟ بیا برو بخواب. دیگر جای ایستادن نبود. خودم را از دست آژان خلاص كردم و پا به دو گذاشتم كه بیشتر از این دیر نكنم. وقتی پیش پدرم رسیدم، خیابان ها همه ساكت و خلوت بود. تك و توكی تاكسی می آمد رد می شد. پدرم روی چرخ دستیش خوابیده بود به طوری كه اگر می خواستم من هم روی چرخ بخوابم، مجبور بودم او را بیدار كنم كه پاهایش را كنار بكشد و جا بدهد. غیر از چرخ دستی ما چرخ های دیگری هم لب جو یا كنار دیوار بودند كه كسانی رویشان خوابیده بودند. چند نفری هم كنار دیوار همینجوری روی زمین به خواب رفته بودند. اینجا چهار راهی بود و یكی از همشهری های ما در همین جا دكه ی یخفروشی داشت. سر پا خوابم می گرفت. پای چرخ دستیمان افتادم خوابیدم. *** جرینگ!.. جرینگ!.. جرینگ!.. - آهای لطیف كجایی؟ لطیف چرا جواب نمی دهی؟ چرا نمی آیی برویم بگردیم. جرینگ!.. جرینگ!.. جرینگ!.. - لطیف جان، صدایم را می شنوی؟ من شترم. آمدم برویم بگردیم د بیا سوار شو برویم. شتر كه زیر ایوان رسید من از رختخوابم درآمدم و از آن بالا پریدم و افتادم به پشت او و خنده كنان گفتم: من كه نشسته ام پشت تو دیگر چرا داد می زنی؟ شتر از دیدن من خوشحال شد و كمی سقز به دهانش گذاشت وكمی هم به من داد و راه افتادیم. كمی راه رفته بودیم كه شتر گفت: ساز دهنیت را هم آورده ام. بگیر بزن گوش كنیم. من ساز دهنی قشنگم را از شتر گرفتم و بنا كردم محكم در آن دمیدن. شتر هم با جرینگ جرینگ زنگ های بزرگ و كوچكش با ساز من همراهی می كرد. شتر سرش را به طرف من برگرداند و گفت: لطیف، شام خورده یی؟ من گفتم: نه. پول نداشتم. شتر گفت: پس اول برویم شام بخوریم. در همین موقع خرگوش سفید از بالای درختی پایین پرید و گفت: شتر جان، امشب شام را در ویلا می خوریم. من می روم دیگران را خبر كنم. شما خودتان بروید. خرگوش ته زردكی را كه تا حالا می جوید، توی جوی آب انداخت و جست زنان از ما دور شد. شتر گفت: می دانی ویلا یعنی چه؟ من گفتم: به نظرم یعنی ییلاق. شتر گفت: ییلاق كه نه. آدم های میلیونر در جاهای خوش آب و هوا برای خودشان كاخ ها و خانه های مجللی درست می كنند كه هر وقت عشقشان كشید بروند آنجا استراحت و تفریح كنند. این خانه ها را می گویند ویلا. البته ویلاها استخر و فواره و باغ و باغچه های بزرگ و پرگلی هم دارند. یك دسته باغبان و آشپز و نوكر و كلفت هم دارند. بعضی از میلیونرها چند تا ویلا هم در كشورهای خارج دارند. مثلا در سویس و فرانسه. حالا ما می رویم به یكی از ویلاهای شمال تهران كه گرمای تابستان را از تنمان درآوریم. شتر این را گفت و انگار پر در آورده باشد، مثل پرنده ها به هوا بلند شد. زیر پایمان خانه های زیبا و تمیزی قرار داشت. بوی دود و كثافت هم در هوا نبود. خانه ها و كوچه ها طوری بودند كه من خیال كردم دارم فیلم تماشا می كنم. عاقبت به شتر گفتم: شتر، نكند از تهران خارج شده باشیم! شتر گفت: چطور شد به این فكر افتادی؟ من گفتم: آخر این طرف ها اصلا بوی دود و كثافت نیست. خانه ها همه اش بزرگ، مثل دسته گل هستند. شتر خندید و گفت: حق داری لطیف جان. تهران دو قسمت دارد و هر قسمتش برای خودش چیز دیگری است. جنوب و شمال: جنوب پر از دود و كثافت و گرد و غبار است اما شمال تمیز است. زیرا همه ی اتوبوس های قراضه در آن طرف ها كار می كنند. همه ی كوره های آجرپزی در آن طرف هاست. همه ی دیزل ها و باری ها از آن برها رفت و آمد می كنند. خیلی از كوچه و خیابانهای جنوب خاكی است، همه ی آب های كثیف و گندیده ی جوهای شمال به جنوب سرازیر می شود. خلاصه. جنوب محله ی آدم های بی چیز و گرسنه است و شمال محله ی اعیان و پولدارها. تو هیچ در «حصیرآباد» و «نازی آباد» و «خیابان حاج عبدالمحمود» ساختمان های ده طبقه ی مرمری دیده یی؟ این ساختمان های بلند هستند كه پایینشان مغازه های اعیانی قراردارند و مشتری هایشان سواری های لوكس و سگهای چند هزار تومانی دارند. من گفتم: در طرف های جنوب همچنین چیزهایی دیده نمی شود. در آنجا كسی سواری ندارد اما خیلی ها چرخ دستی دارند و توی زاغه می خوابند. چنان گرسنه بودم كه حس می كردم ته دلم دارد سوراخ می شود. زیر پایمان باغ بزرگی بود پر از چراغهای رنگارنگ، خنك و پر طراوت و پر گل و درخت. عمارت بزرگی مثل یك دسته گل در وسط قرار داشت و چند متر آن طرفتر استخر بزرگی با آب زلال و ماهی های قرمز و دور و برش میز و صندلی و گل و شكوفه. روی میزها یك عالمه غذاهای رنگارنگ چیده شده بود كه بویشان آدم را مست می كرد. شتر گفت: برویم پایین. شام حاضر است. من گفتم: پس صاحب باغ كجاست؟ شتر گفت: فكر او را نكن. در زیرزمین دست بسته افتاده و خوابیده. شتر روی كاشی های رنگین لب استخر نشست و من جست زدم و پایین آمدم. خرگوش حاضر بود. دست من را گرفت و برد نشاند سر یكی از میزها. كمی بعد سر مهمان ها باز شد. عروسك ها با ماشین های سواری، عده یی با هواپیما و هلیكوپتر، الاغ شلنگ انداز، لاك پشت ها آویزان از دم بچه شترها، میمون ها جست زنان و معلق زنان و خرگوش ها دوان دوان سر رسیدند. مهمانی عجیب و پر سر و صدایی بود با غذاهایی كه تنها بوی آن ها دهان آدم را آب می انداخت. بوقلمون های سرخ شده، جوجه كباب، بره كباب، پلوها و خورش ها ی جوراجور و خیلی خیلی غذاهای دیگر كه من نمی توانستم بفهمم چه غذاهایی هستند. میوه هم از هر چه دلت بخواهد، فراوان بود. زیر دست و پا ریخته بود. شتر در آن سر استخر ایستاد و با اشاره ی سر و گردن همه را ساكت كرد و گفت: همه از كوچك و بزرگ خوش آمده اید، صفا آورده اید. اما می خواستم از شما بپرسم آیا می دانید به خاطر كی و چرا همچنین مهمانی پرخرجی راه انداخته ایم؟ الاغ گفت: به خاطر لطیف. می خواستیم او هم یك شكم غذای حسابی بخورد. حسرت به دلش نماند. خرس پشت مسلسل گفت: آخر لطیف اینقدر می آید ما را تماشا می كند كه ما همه مان او را دوست داریم. پلنگ گفت: آری دیگر. همانطور كه لطیف دلش می خواهد ما مال او باشیم، ما هم دلمان می خواهد مال او باشیم. شیر گفت: آری. بچه های میلیونر خیلی زود از ما سیر می شوند. پدرهایشان هر روز اسباب بازی های تازه یی برایشان می خرند آنوقت این ها یكی دو دفعه كه با ما بازی كردند، دلشان زده می شود و دیگر ما را به بازی نمی گیرند و ولمان می كنند كه بمانیم بپوسیم و از بین برویم. من به حرف آمدم گفتم: اگر شما هر كدامتان مال من باشید، قول می دهم كه هیچوقت ازتان سیر نشوم. همیشه با شما بازی می كنم و تنهایتان نمی گذارم. اسباب بازی ها یكصدا گفتند: می دانیم. ما تو را خوب می شناسیم. اما ما نمی توانیم مال تو باشیم. ما را خیلی گران می فروشند. بعد یكیشان گفت: من فكر نمی كنم حتی درآمد یك ماه پدر تو برای خریدن یكی از ماها كفایت بكند. شتر باز همه را ساكت كرد و گفت: برگردیم بر سر مطلب. حرف های همه ی شما درست است ولی ما مهمانی امشب را به خاطر چیز بسیار مهمی راه انداختیم كه شما به آن اشاره نكردید. من باز به حرف آمدم گفتم: من خودم می دانم چرا من را به اینجا آوردید. شما خواستید به من بگویید كه ببین همه ی مردم مثل تو و پدرت گرسنه كنار خیابان نمی خوابند. چند زن و مرد دور میزی نشسته بودند و تند تند غذا می خوردند. معلوم بود كه نوكر و كلفت های خانه بودند. من هم بنا كردم به خوردن اما انگار ته دلم سوراخ بود كه هر چه می خوردم سیر نمی شدم و شكمم مرتب قار و قور می كرد. مثل آن وقت هایی كه خیلی گرسنه باشم. فكر كردم كه نكند دارم خواب می بینم كه سیر نمی شوم؟ دستی به چشم هایم كشیدم. هر دو قشنگ باز بودند. به خودم گفتم: «من خوابم؟ نه كه نیستم. آدم كه به خواب می رود دیگر چشم هایش باز نیست و جایی را نمی بیند. پس چرا سیر نمی شوم؟ چرا دارم خیال می كنم دلم مالش می رود؟» حالا داشتم دور عمارت می گشتم و به دیوارهای آن و به سنگ های قیمتی دیوارها دست می كشیدم. نمی دانم از كجا گرد و خاك می آمد و یك راست می خورد به صورت من. حالا توی زیرزمین بودم كه خیال می كردم گرد و خاك از آنجاست. در اولین پله گرد و خاك چنان توی بینی و دهنم تپید كه عطسه ام گرفت: هاپ ش!..
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در پنجشنبه 20 اسفند 1388 و ساعت 07:25 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
در "خواب وبیداری" با صمد بهرنگی«2» | داستان ,
|
|
 پدرم گفت: خواب نیستی چرا دیگر داد می زنی؟ بیا بالا پهلوی خودم.پدرم گفت: پسر تو چه ات است؟ هر صبح كه از خواب بلند می شوی حرف شتر را می زنی.... ....به خودم گفتم: چی شده؟ من كجام؟ جاروی سپور درست از جلو صورتم رد شد و گرد و خاك پیاده رو را به صورتم زد. به خودم گفتم: چی شده؟ من كجام؟ نكند خواب می بینم؟ اما خواب نبودم. چرخ دستی پدرم را دیدم بعد هم سر و صدای تاكسی ها را شنیدم بعد هم در تاریك روشن صبح چشمم به ساختمانهای اطراف چهار راه افتاد. پس خواب نبودم. سپور حالا از جلوی من رد شده بود اما همچنان گرد و غبار راه می انداخت و پیاده رو را خط خطی می كرد و جلو می رفت. به خودم گفتم: پس همه ی آن ها را خواب دیدم؟ نه!.. آری دیگر خواب دیدم. نه!.. نه!.. نه.. سپور برگشت و من را نگاه كرد. پدرم از روی چرخ خم شد و گفت: لطیف، خوابی؟ من گفتم: نه!.. نه!.. پدرم گفت: خواب نیستی چرا دیگر داد می زنی؟ بیا بالا پهلوی خودم. رفتم بالا. پدرم بازویش را زیر سرم گذاشت اما من خوابم نمی برد. دلم مالش می رفت. شكمم درست به تخته ی پشتم چسبیده بود. پدرم دید كه خوابم نمی برد گفت: شب دیر كردی. من هم خسته بودم زود خوابیدم. گفتم: دو تا سواری تصادف كرده بودند وایستادم تماشا كنم دیر كردم. بعد گفتم: پدر. شتر می تواند حرف بزند و بپرد... پدرم گفت: نه كه نمی تواند. من گفتم: آری. شتر كه پر ندارد... پدرم گفت: پسر تو چه ات است؟ هر صبح كه از خواب بلند می شوی حرف شتر را می زنی. من كه فكر چیز دیگری را می كردم گفتم: پولدار بودن هم چیز خوبی است، پدر. مگر نه؟ آدم می تواند هر چه دلش خواست بخورد، هر چه دلش خواست داشته باشد. مگر نه، پدر؟ پدرم گفت: ناشكری نكن پسر. خدا خودش خوب می داند كه كی را پولدار كند، كی را بی پول. پدرم همیشه همین حرف را می زد. هوا كه روشن شد پدرم چستك هایش را از زیر سرش برداشت به پایش كرد. بعد، از چرخ دستی پایین آمدیم. پدرم گفت: دیروز نتوانستم سیب زمینی ها را آب كنم. نصف بیشترش روی دستم مانده. من گفتم: می خواستی جنس دیگری بیاوری. پدرم حرفی نزد. قفل چرخ را باز كرد و دو تا كیسه ی پر درآورد خالی كرد روی چرخ دستی. من هم ترازو و كیلوها را درآوردم چیدم. بعد، راه افتادیم. پدرم گفت: می رویم آش بخوریم. هر وقت صبح پدرم می گفت «می رویم آش بخوریم» من می فهمیدم كه شب شام نخورده است. سپور پیاده رو را تا ته خیابان خط خطی كرده بود. ما می رفتیم به طرف پارك شهر. پیرمرد آش فروش مثل همیشه لب جو، پشت به وسط خیابان، نشسته بود و دیگ آش جلوش، روی اجاق فتیله یی، قل قل می كرد. سه تا مشتری زن و مرد دوره نشسته بودند و از كاسه های آلومینیومی آششان را می خوردند. زن بلیت فروش بود. مثل زیور بلیت فروش چادر به سر داشت. چمباتمه زده بود و دسته بلیت ها را گذاشته بود وسط شكم و زانوهایش و چادر چركش را كشیده بود روی زانوهایش. پدرم با پیرمرد احوال پرسی كرد و نشستیم. دو تا آش كوچك با نصفی نان خوردیم و پا شدیم. پدرم دو قران پول به من داد و گفت: من می روم دوره بگردم. ظهر می آیی همینجا ناهار را با هم می خوریم. *** اول كسی كه دیدم پسر زیور بلیت فروش بود. جلو مردی را گرفته و مرتب می گفت: آقا یك دانه بلیت بخر. انشاالله برنده می شوی. آقا ترا خدا بخر. مرد زوركی از دست پسر زیور خلاص شد و در رفت. پسر زیور چند تا فحش زیر لبی داد و می خواست راه بیفتد كه من صدایش زدم و گفتم: نتوانستی كه قالب كنی! پسر زیور گفت: اوقاتش تلخ بود، انگار با زنش دعواش شده بود. دو تایی راه افتادیم. پسر زیور دسته ی ده بیست تایی بلیت هایش را جلو مردم می گرفت و مرتب می گفت: آقا بلیت؟.. خانم بلیت؟.. پسر زیور برای هر بلیتی كه می فروخت یك قران از مادرش می گرفت. خرجی خودش را كه در می آورد دیگر بلیت نمی فروخت، می رفت دنبال بازی و گردش و دعوا و سینما. پولدارتر از همه ی ما بود. ظهرها عادتش بود كه توی جوی آبی، زیر پلی، دراز بكشد و یكی دو ساعتی بخوابد. صبح آفتاب نزده بیدار می شد و از مادرش ده بیست تایی بلیت می گرفت و راه می افتاد كه مشتری های صبح را از دست ندهد تا كارش را ظهر نشده تمام كند. دلش نمی آمد بعد از ظهرش را هم با بلیت فروشی حرام كند. تا خیابان نادری پسر زیور سه تا بلیت فروخت. آنجا كه رسیدیم گفت: من دیگر باید همینجاها بمانم. مغازه ها تك وتوك باز بودند. مغازه ی اسباب بازی فروشی بسته بود. شترم هنوز كنار پیاده رو نیامده بود. دلم نیامد در را بزنم كه نكند خواب صبحش را حرام كرده باشم. گذاشتم رفتم بالاتر و بالاتر. خیابان ها پر شاگرد مدرسه یی ها بود. توی هر ماشین سواری یكی دو بچه مدرسه یی كنار پدر و مادرهایشان نشسته بودند و به مدرسه می رفتند. در این وقت روز فقط می توانستم احمد حسین را پیدا كنم تا از دست تنهایی خلاص بشوم. باز از چند خیابان گذشتم تا رسیدم به خیابان هایی كه ذره یی دود و بوی كثافت درشان نبود. بچه ها و بزرگترها همه شان لباس های تر و تمیز داشتند. صورت ها همه شان برق برق می زدند. دخترها و زن ها مثل گل های رنگارنگ می درخشیدند. مغازه ها و خانه ها زیر آفتاب مثل آینه به نظر می آمدند. من هر وقت از این محله ها می گذشتم خیال می كردم توی سینما نشسته ام فیلم تماشا می كنم. هیچوقت نمی توانستم بفهمم كه توی خانه های به این بلندی و تمیزی چه جوری غذا می خورند، چه جوری می خوابند، چه جوری حرف می زنند، چه جوری لباس می پوشند. تو می توانی پیش خود بفهمی كه توی شكم مادرت چه جوری زندگی می كردی؟ مثلا می توانی جلو چشم هات خودت را توی شكم مادرت ببینی كه چه جوری غذا می خوردی؟ نه كه نمی توانی. من هم مثل تو بودم. اصلا نمی توانستم فكرش را بكنم. جلو مغازه یی سه تا بچه كیف به دست ایستاده بودند چیزهای پشت شیشه را تماشا می كردند. من هم ایستادم پشت سرشان. عطر خوشایندی از موهای شانه زده شان می آمد. بی اختیار پشت گردن یكیشان را بو كردم. بچه ها به عقب نگاه كردند و من را برانداز كردند و با اخم و نفرت ازم فاصله گرفتند و رفتند. از دور شنیدم كه یكیشان می گفت: چه بوی بدی ازش می آمد! فقط فرصت كردم كه عكس خودم را توی شیشه ی مغازه ببینم. موهای سرم چنان بلند و پریشان بودند كه گوش هایم را زیرگرفته بودند. انگار كلاه پر مویی به سرم گذاشته ام. پیراهن كرباسی ام رنگ چرك و تیره یی گرفته بود و از یقه ی دریده اش بدن سوخته ام دیده می شد. پاهام برهنه و چرك و پاشنه هام ترك خورده بودند. دلم می خواست مغز هر سه اعیان زاده را داغون كنم. آیا تقصیر آن ها بود كه من زندگی این جوری داشتم؟ مردی از توی مغازه بیرون آمد و با اشاره ی دست، من را راند و گفت: برو بچه. صبح اول صبح هنوز دشت نكرده ایم چیزی به تو بدهیم. من جنب نخوردم و چیزی هم نگفتم. مرد باز من را با اشاره ی دست راند و گفت: د گم شو برو. عجب رویی دارد! من جنب نخوردم و گفتم: من گدا نیستم. مرد گفت: ببخشید آقا پسر، پس چكاره اید؟ من گفتم: كاره یی نیستم. دارم تماشا می كنم. و راه افتادم. مرد داخل مغازه شد. تكه كاشی سفیدی ته آب جو برق می زد. دیگر معطل نكردم. تكه كاشی را برداشتم و با تمام قوت بازویم پراندم به طرف شیشه ی بزرگ مغازه. شیشه صدایی كرد و خرد شد. صدای شیشه انگار بار سنگینی را از روی دلم برداشت و آنوقت دو پا داشتم دو پای دیگر هم قرض كردم و حالا در نرو كی در برو! نمی دانم از چند خیابان رد شده بودم كه به احمد حسین برخوردم و فهمیدم كه دیگر از مغازه خیلی دور شده ام. احمد حسین مثل همیشه جلو دبستان دخترانه این بر آن بر می رفت و از ماشین های سواری كه دختر بچه ها را پیاده می كردند، گدایی می كرد. هر صبح زود كار احمد حسین همین بود. من عاقبت هم نفهمیدم كه احمد حسین پیش چه كسی زندگی می كند اما قاسم می گفت كه احمد حسین فقط یك مادر بزرگ دارد كه او هم گداست. احمد حسین خودش چیزی نمی گفت. وقتی زنگ مدرسه زده شد و بچه ها به كلاس رفتند ما راه افتادیم. احمد حسین گفت: امروز دخل خوبی نكردم. همه می گویند پول خرد نداریم. من گفتم: كجا می خواهیم برویم؟ احمد حسین گفت: همین جوری راه می رویم دیگر. من گفتم: همین جوری نمی شود. برویم قاسم را پیدا كنیم یكی یك لیوان دوغ بزنیم. قاسم ته خیابان سی متری دوغ لیوانی یك قران می فروخت و ما هر وقت به دیدن او می رفتیم نفری یك لیوان دوغ مجانی می زدیم. پدر قاسم در خیابان حاج عبدالمحمود لباس كهنه خرید و فروش می كرد. پیراهن یكی پانزده هزار، زیر شلواری دو تا بیست و پنج هزار، كت و شلوار هفت هشت تومن. خیابان حاج عبدالمحمود با یك پیچ به محل كار قاسم می خورد. در و دیوار و زمین خیابان پر از چیزهای كهنه و قراضه بود كه صاحبانشان بالا سرشان ایستاده بودند و مشتری صدا می زدند. پدر قاسم دكان بسیار كوچكی داشت كه شب ها هم با قاسم و زن خود سه نفری در همانجا می خوابیدند. خانه ی دیگری نداشتند. مادر قاسم صبح تا شام لباس های پاره و چركی را كه پدر قاسم از این و آن می خرید، توی دكان یا توی جوی خیابان سی متری می شست و بعد وصله می كرد. خیابان حاج عبدالمحمود خاكی بود و جوی آب نداشت و هیچ ماشینی از آنجا نمی گذشت. من و احمد حسین پس از یكی دو ساعت پیاده روی رسیدیم به محل كار قاسم. قاسم در آنجا نبود. رفتیم به خیابان حاج عبدالمحمود. پدر قاسم گفت كه قاسم مادرش را به مریضخانه برده. مادر قاسم همیشه یا پا درد داشت یا درد معده. *** نزدیك های ظهر من و احمد حسین و پسر زیور در خیابان نادری، لب جو، كنار شتر نشسته بودیم و تخمه می شكستیم و درباره ی قیمت شتر حرف می زدیم. عاقبت قرار گذاشتیم كه برویم توی مغازه و از فروشنده بپرسیم. فروشنده به خیال این كه ما گداییم، از در وارد نشده گفت: بروید بیرون. پول خرد نداریم. من گفتم: پول نمی خواستیم آقا. شتر را چند می دهید؟ و با دست به بیرون اشاره كردم. صاحب مغازه با تعجب گفت: شتر؟! احمد حسین و قاسم از پشت سر من گفتند: آری دیگر. چند می دهید؟ صاحب مغازه گفت: بروید بیرون بابا. شتر فروشی نیست. دماغ سوخته از مغازه بیرون آمدیم انگار اگر فروشی بود، آنقدر پول نقد داشتیم كه بدهیم و جلو شتر را بگیریم و ببریم. شتر محكم سر جایش ایستاده بود. ما خیال می كردیم می تواند هر سه ما را یكجا سوار كند و ذره یی به زحمت نیفتد. دست احمد حسین به سختی تا شكم شتر می رسید. پسر زیور هم می خواست دستش را امتحان كند كه فروشنده بیرون آمد و گوش قاسم را گرفت و گفت: الاغ مگر نمی بینی نوشته اند دست نزنید؟ و با دست تكه كاغذی را نشان داد كه بر سینه ی شتر سنجاق شده بود و چیزی رویش نوشته بودند ولی ما هیچكدام سر در نمی آوردیم. از آنجا دور شدیم و بنا كردیم به تخمه شكستن و قدم زدن. كمی بعد پسر زیور گفت كه خوابش می آید و جای خلوتی پیدا كرد و رفت توی جوی آب، زیر پلی، گرفت خوابید. من و احمد حسین گفتیم كه برویم به پارك شهر. هوا گرم و خفه بود. چنان عرقی كرده بودیم كه نگو. هیچ یكیمان حرفی نمی زدیم. من دلم می خواست الان پیش مادرم بودم. بدجوری غریبیم می آمد. دم در پارك شهر احمد حسین دو هزار داد و ساندویچ تخم مرغ خرید و گذاشت كه یك گاز هم من بزنم. بعد رفتیم در جای همیشگی توی جو، آب تنی بكنیم. چند بچه ی دیگر هم بالاتر از ما آب تنی می كردند و به سر و روی هم آب می پاشیدند. من و احمد حسین ساكت توی آب دراز كشیدیم و سر و بدنمان را شستیم و كاری به كار آنها نداشتیم. نگهبان پارك به سر و صدا به طرف ما آمد و همه مان پا به فرار گذاشتیم و رفتیم جلو آفتاب نشستیم روی شن ها. من و احمد حسین با شن شكل شتر درست می كردیم كه صدای پدرم را بالای سرمان شنیدم. احمد حسین گذاشت رفت. من و پدرم رفتیم به دكان جگركی و ناهار خوردیم. پدرم دید كه من حرفی نمی زنم و تو فكرم گفت: لطیف، چی شده؟ حالت خوب نیست؟ من گفتم: چیزی نیست. آمدیم زیر درخت های پارك شهر دراز كشیدیم كه بخوابیم. پدرم دید كه من هی از این پهلو به آن پهلو می شوم و نمی توانم بخوابم. گفت: لطیف، دعوا كردی؟ كسی چیزی بهت گفته؟ آخر به من بگو چی شده. من اصلا حال حرف زدن نداشتم. خوشم می آمد كه بدون حرف زدن غصه بخورم. دلم می خواست الان صدا و بوی مادرم را بشنوم و بغلش كنم و ببوسم. یك دفعه زدم زیر گریه و سرم را توی سینه ی پدرم پنهان كردم. پدرم پا شد نشست من را بغل كرد و گذاشت كه تا دلم می خواهد گریه كنم. اما باز چیزی به پدرم نگفتم. فقط گفتم كه دلم می خواست پیش مادرم بودم. بعد خواب من را گرفت و چشم كه باز كردم دیدم پدرم بالای سر من نشسته و زانوهایش را بغل كرده و توی جماعت نگاه می كند. من پایش را گرفتم و تكان دادم و گفتم: پدر! پدرم من را نگاه كرد، دستش را به موهایم كشید و گفت: بیدار شدی جانم؟ من سرم را تكان دادم كه آری. پدرم گفت: فردا برمی گردیم به شهر خودمان. می رویم پیش مادرت. اگر كاری شد همانجا می كنیم یك لقمه نان می خوریم. نشد هم كه نشد. هر چه باشد بهتر از این است كه ما در اینجا بی سر و یتیم بمانیم آن ها هم در آنجا. توی راه، از پارك تا گاراژ، نمی دانستم كه خوشحال باشم یا نه. دلم نمی آمد از شتر دور بیفتم. اگر می توانستم شتر را هم با خودم ببرم، دیگر غصه یی نداشتم. رفتیم بلیت مسافرت خریدیم باز توی خیابان ها راه افتادیم. پدرم می خواست چرخ دستیش را هر طوری شده تا عصر بفروشد. من دلم می خواست هر طوری شده یك دفعه ی دیگر شتر را سیر ببینم. قرار گذاشتیم شب را بیاییم طرف های گاراژ بخوابیم. پدرم نمی خواست من را تنها بگذارد اما من گفتم كه می خواهم بروم یك كمی بگردم دلم باز شود. *** طرف های غروب بود. نمی دانم چند ساعتی به تماشای شتر ایستاده بودم كه دیدم ماشین سواری رو بازی از راه رسید و نزدیك های من و شتر ایستاد. یك مرد و یك دختر بچه ی تر و تمیز توی ماشین نشسته بودند. چشم دختر به شتر دوخته شده بود و ذوق زده می خندید. به دلم برات شد كه می خواهند شتر را بخرند ببرند به خانه شان. دختر دست پدرش را گرفته از ماشین بیرون می كشید و می گفت: زودتر پاپا. حالا یكی دیگر می آید می خرد. پدر و دختر می خواستند داخل مغازه شوند كه دیدند من جلوشان ایستاده ام و راه را بسته ام. نمی دانم چه حالی داشتم. می ترسیدم؟ گریه ام می گرفت؟ غصه ی چیزی را می خوردم؟ نمی دانم چه حالی داشتم. همین قدر می دانم كه جلو پدر و دختر را گرفته بودم و مرتب می گفتم: آقا، شتره فروشی نیست. صبح خودش به من گفت. باور كن فروشی نیست. مرد من را محكم كنار زد و گفت: راه را چرا بسته یی بچه؟ برو كنار. و دو تایی داخل مغازه شدند. مرد شروع كرد با صاحب مغازه صحبت كردن. دختر مرتب برمی گشت و شتر را نگاه می كرد. چنان حال خوشی داشت كه آدم خیال می كرد توی زندگیش حتی یك ذره غصه نخورده. من انگار زبانم لال شده بود و پاهایم بی حركت، دم در ایستاده بودم و توی مغازه را می پاییدم. میمون ها، بچه شترها، خرس ها، خرگوش ها و دیگران من را نگاه می كردند و من خیال می كردم دلشان به حال من می سوزد. پدر و دختر خواستند از مغازه بیرون بیایند. پدر یك سكه ی دو هزاری به طرف من دراز كرد. من دستهایم را به پشتم گذاشتم و توی صورتش نگاه كردم. نمی دانم چه جوری نگاهش كرده بودم كه دو هزاری را زود توی جیبش گذاشت و رد شد. آنوقت صاحب مغازه من را از دم در دور كرد. دو نفر از كارگران مغازه بیرون آمدند و رفتند به طرف شتر. دختر بچه رفته بود نشسته بود توی سواری و شتر را نگاه می كرد و با چشم و ابرو قربان صدقه اش می رفت. كارگرها كه شتر را از زمین بلند كردند، من بی اختیار جلو دویدم و پای شتر را گرفتم و داد زدم شتر مال من است. كجا می برید. من نمی گذارم. یكی از كارگرها گفت: بچه برو كنار. مگر دیوانه شده یی! پدر دختر از صاحب مغازه پرسید: گداست؟ مردم به تماشا جمع شده بودند. من پای شتر را ول نمی كردم عاقبت كارگرها مجبور شدند شتر را به زمین بگذارند و من را به زور دور كنند. صدای دختر را از توی ماشین شنیدم كه به پدرش می گفت: پاپا، دیگر نگذار دست بهش بزند. پدر رفت نشست پشت فرمان. شتر را گذاشتند پشت سر پدر و دختر. ماشین خواست حركت كند كه من خودم را خلاص كردم و دویدم به طرف ماشین. دو دستی ماشین را چسبیدم و فریاد زدم: شتر من را كجا می برید. من شترم را می خواهم. فكر می كنم كسی صدایم را نشنید. انگار لال شده بودم و صدایی از گلویم در نمی آمد و فقط خیال می كردم كه فریاد می زنم. ماشین حركت كرد و كسی من را از پشت گرفت. دست هایم از ماشین كنده شده و به رو افتادم روی اسفالت خیابان. سرم را بلند كردم و آخرین دفعه شترم را دیدم كه گریه می كرد و زنگ گردنش را با عصبانیت به صدا در می آورد. صورتم افتاد روی خونی كه از بینی ام بر زمین ریخته بود. پاهایم را بر زمین زدم و هق هق گریه كردم. دلم می خواست مسلسل پشت شیشه مال من باشد. تابستان 1347
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در پنجشنبه 20 اسفند 1388 و ساعت 07:24 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
غلامحسین ساعدی و داستان گدا 1 | داستان ,
|
|
 ...پای ماشینها كه رسیدیم به یكی از شوفرا گفت: «پدر، این پیرزنو سوار كن و شوش پیادهش بكن، ثواب داره.»برگشت و رفت، خداحافظیم نكرد ، دیگه صداش نزدم، نمی خواست بفهمند كه من مادرشم... غلامحسین ساعدی در 14 دی 1314 در تبریز متولد شد. نخستین آثارش را از 1334 در مجلات ادبی به چاپ رساند. او كه در ابتدا به عنوان نمایشنامه نویسی چیره دست (با نام مستعار گوهر مراد) شهرت یافته بود، با نگارش داستانهای زیبایی چون «گدا»، «دو برادر» و «آرامش در حضور دیگران»، جایگاه خود را به عنوان یكی از خلاقترین داستاننویسان ایران نیز تثبیت كرد. آثار او دستمایهی برخی از بهترین فیلمهای بلند سینمای ایران قرار گرفته است، كه از جملهی آنها میتوان فیلمهای "گاو" (ساختهی داریوش مهرجویی، 1348)، "آرامش در حضور دیگران" (ساختهی ناصر تقوایی، 1349) و "دایرهی مینا" (ساختهی داریوش مهرجویی، 1353) را نام برد. ساعدی در دوم آذر 1364 به علت خونریزی دستگاه گوارش در فرانسه درگذشت و در گورستان پرلاشز در كنار صادق هدایت یه خاك سپرده شد.
گدا غلامحسین ساعدی 1 یه ماه نشده سه دفعه رفتم قم و برگشتم، دفعه ی آخر انگار به دلم برات شده بود كه كارها خراب میشود اما بازم نصفههای شب با یه ماشین قراضه راه افتادم و صبح آفتاب نزده، دم در خونه ی سید اسدالله بودم. در كه زدم عزیز خانوم اومد، منو كه دید، جا خورد و قیافه گرفت. از جلو در كه كنار میرفت هاج و واج نگاه كرد و گفت: «خانوم بزرگ مگه نرفته بودی؟» روی خودم نیاوردم، سلام علیك كردم و رفتم تو، از هشتی گذشتم، توی حیاط، بچه ها كه تازه از خواب بیدار شده بودند و داشتند لب حوض دست و رو میشستند، پاشدند و نگام كردند. من نشستم كنار دیوار و بقچهمو پهلوی خودم گذاشتم و همونجا موندم . عزیز خانوم دوباره پرسید: «راس راسی خانوم بزرگ، مگه نرفته بودی؟» گفتم: «چرا ننه جون، رفته بودم، اما دوباره برگشتم.» عزیز خانوم گفت: «حالا كه می خواستی بری و برگردی، چرا اصلاً رفتی؟ میموندی این جا و خیال مارم راحت می كردی.» خندیدم و گفتم: «حالا برگشتم كه خیالتون راحت بشه، اما ننه، این دفعه بیخودی نیومدم، واسه كار واجبی اومدم.» بچه ها اومدند و دورهام كردند و عزیز خانوم كه رفته رفته سگرمه هاش توهم می رفت، كنار باغچه نشست و پرسید: «كار دیگهات چیه؟» گفتم: «اومدم واسه خودم یه وجب خاك بخرم، خوابشو دیدم كه رفتنیام.» عزیز خانوم جابجا شد و گفت: «تو كه آه در بساط نداشتی، حالا چه جوری میخوای جا بخری؟» گفتم: «یه جوری ترتیبشو دادهم.» و به بقچهام اشاره كردم. عزیز خانوم عصبانی شد و گفت: «حالا كه پول داری پس چرا هی میای ابنجا و سید بیچاره رو تیغ می زنی؟ بدبخت از صبح تا شام دوندگی می كنه، جون میكنه و وسعش نمیرسه كه شكم بچههاشو سیر بكنه، تو هم كه ولكنش نیستی، هی میری و هی میای و هر دفعه یه چیزی ازش میگیری.» بربر زل زد تو چشام كه جوابشو بدم و منم كه بهم برخورده بود، جوابشو ندادم. عزیزه غرولندكنان از پلهها رفت بالا و بچههام با عجله پشت سرش، انگار میترسیدند كه من بلایی سرشون بیارم. اما من همونجا كنار دیوار بودم كه نفهمیدم چطور شد خواب رفتم. تو خواب دیدم كه سید از دكان برگشته و با عزیزه زیر درخت ایستاده حرف منو می زنه، عزیزه غرغرش دراومده و هی خط و نشان می كشه كه اگر سید جوابم نكنه خودش میدونه چه بلایی سرم بیاره. از خواب پریدم و دیدم راسی راسی سید اومده و تو هشتی، بلند بلند با زنش حرف میزنه. سید میگفت: «آخه چه كارش كنم، در مسجده، نه كندنیه، نه سوزوندنی، تو یه راه نشونم بده، ببینم چه كارش میتونم بكنم.» عزیز خانوم گفت: «من نمیدونم كه چه كارش بكنی، با بوق و كرنا به همهی عالم و آدم گفته كه یه پاپاسی تو بساطش نیس، حالا اومده واسه خودش جا بخره، لابد وادیالسلام و اینا رو پسند نمیكنه، می خواد تو خاك فرج باشه. حالا كه اینهمه پول داره، چرا ولكن تو نیس؟ چرا نمیره پیش اونای دیگه؟ این همه پسر و دختر داره، چون تو از همه پخمهتر و بیچارهتری اومده وبال گردنت شده؟ سید عبدالله، سید مرتضی، جواد آقا، سید علی، اون یكیا، صفیه، حوریه، امینه آغا و اون همه داماد پولدار، چرا فقط ریش تو را چسبیده؟» سید كمی صبر كرد و گفت: «من كه عاجز شدم، خودت هر كاری دلت می خواد بكن، اما یه كاری نكن كه خدا رو خوش نیاد، هر چی باشه مادرمه.» از هشتی اومدند بیرون و من چشمامو بستم و خودمو به خواب زدم. سید از پله ها رفت بالا و بعد همانطور بی سر و صدا اومد پایین و از خانه رفت بیرون. من یه تیكه نون از بقچهم درآوردم و خوردم و همونجا دراز كشیدم و خوابیدم. شبش تو ماشین آنقدر تكون خورده بودم كه نمی تونستم سرپا وایسم. چشممو كه باز كردم، هوا تاریك شده بود و تو اتاق چراغ روشن بود. چند دفعه سرفه كردم و بعد رفتم كنار حوض، آبو بهم زدم، هیشكی بیرون نیومد، پلهها رو رفتم بالا و دیدم عزیز خانوم و بچه ها دور سفره نشستهاند و شام می خورند، سید هنوز نیومده بود، توی دهلیز منتظر شدم، شام كه تمام شد، سرمو بردم تو وگفتم: «عزیز خانوم، عزیز خانوم جون.» ماهرخ دختر بزرگ اسدالله از جا پرید و جیغ كشید، همه بلند شدند، عزیز خانوم فتیلهی چراغو كشید بالا و گفت: «چه كار میكنی عفریته؟ میخوای بچه هام زهره ترك بشن؟» پس پس رفتم و گفتم: «میخواستم ببینم سید نیومده؟» عزیز خانوم گفت: «مگه كوری، چشم نداری و نمیبینی كه نیومده؟ امشب اصلاً خونه نمیاد.» گفتم: «كجا رفته؟» دست و پاشو تكان داد و گفت: «من چه می دونم كدوم جهنمی رفته.» گفتم: «پس من كجا بخوابم؟» گفت: «روسر من، من چه میدونم كجا بخوابی، بچههامو هوایی نكن و هر جا كه می خوای بگیر بخواب.» همونجا تو دهلیز دراز كشیدم و خواب رفتم. صبح پا شدم، میدونستم كه عزیزه چشم دیدن منو نداره این بود كه تا نماز خوندم پا شدم از خونه اومدم بیرون و رفتم حرم. اول حضرت معصومه را زیارت كردم و بعد بیرون در بزرگ حرم، چارزانو نشستم و صورتمو پوشوندم و دستمو دراز كردم طرف اونایی كه برای زیارت خانوم میاومدند. آفتاب پهن شده بود كه پاشدم و پولامو جمع كردم و گوشهی بقچه گره زدم و راه افتادم. نزدیكیای ظهر، دوباره اومدم خونهی سید اسدالله. واسه بچه ها خروس قندی و سوهان گرفته بودم، در كه زدم ماهرخ اومد، درو نیمه باز كرد و تا منو دید فوری درو بست و رفت. من باز در زدم، زن غریبه ای اومد و گفت: «سید اسدالله سه ماه آزگاره كه از این خونه رفته.» گفتم: «كجا رفته؟ دیشب كه این جا بود.» زن گفت: «نمی دونم كجا رفته، من چه میدونم كجا رفته.» درو بهم زد و رفت، می دونستم دروغ میگه، تا عصر كنار در نشستم كه بلكه سید اسدالله پیدایش بشه، وقتی دیدم خبری نشد، پا شدم راه افتادم، یه هو به كلهم زد كه برم دكان سیدو پیدا بكنم. اما هر جا رفتم كسی سید اسدالله آیینه بندو نمی شناخت، كنار سنگتراشیها آیینهبندی بود كه اسمش سید اسدالله بود، یه مرد با عمامه و عبا اونجا نشسته بود. میدونستم سید هیچ وقت عمامه نداره. برگشتم و همینطور ول گشتم و وقت نماز كه شد رفتم حرم و صدقه جمع كردم و اومدم تو بازار. تا نزدیكیای غروب این در و اون در دنبال سید اسدالله گشتم، مثل اون وقتا كه بچه بود و گم میشد و دنبالش میگشتم. پیش خود گفتم بهتره باز برم دم در خونهش، اما ترس ورم داشته بود، از عزیزه میترسیدم، از بچه هاش می ترسیدم، از همه میترسیدم، زبانم لال، حتا از حرم خانوم معصومهم میترسیدم، یه دفعه همچو خیالات ورم داشت كه فكر كردم بهتره همون روز برگردم، رفتم پای ماشینها كه سید اسدالله را دیدم با دستهای پر از اونور پیادهرو رد می شد، صداش كردم ایستاد، دویدم و دستشو گرفتم و قربون صدقهاش رفتم و براش دعا كردم، جا خورده بود و نمیتونست حرف بزنه، زبونش بند اومده بود و هاج و واج نگام می كرد. گفتم: «ننه جون، نترس، نمیام خونهت، میدونم عزیز خانوم چشم دیدن منو نداره، من فقط دلم برات یه ذره شده بود، میخواستم ببینمت و برگردم.» سید گفت: «آخه مادر، تو دیگه یه ذره آبرو برا من نذاشتی، عصری دیدمت تو حرم گدایی میكردی فوری رد شدم و نتونستم باهات حرف بزنم، آخر عمری این چه كاریه میكنی؟» من هیچ چی نگفتم. سید پرسید: «واسه خودت جا خریدی؟» گفتم: «غصهی منو نخورین، تا حال هیچ لاشهای رو دست كسی نمونده، یه جوری خاكش میكنن.» بغضم تركید و گریه كردم، سید اسداللهم گریهش گرفت، اما به روی خودش نیاورد و از من پرسید: «واسه چی گریه میكنی؟» گفتم: «به غریبی امام هشتم گریه میكنم.» سید جیبهاشو گشت و یك تك تومنی پیدا كرد و داد به من و گفت: «مادر جون، اینجا موندن واسه تو فایده نداره، بهتره برگردی پیش سید عبدالله، آخه من كه نمیتونم زندگی تو رو روبرا كنم، گداییم كه نمیشه، بالاخره میبینن و میشناسنت و وقتی بفهمن كه عیال حاج سید رضی داره گدایی میكنه، استخونای پدرم تو قبر می لرزه و آبروی تمام فك و فامیل از بین میره، برگرد پیش عبدالله، اون زنش مثل عزیزه سلیطه نیس، رحم و انصاف سرش میشه.» پای ماشینها كه رسیدیم به یكی از شوفرا گفت: «پدر، این پیرزنو سوار كن و شوش پیادهش بكن، ثواب داره.» برگشت و رفت، خداحافظیم نكرد ، دیگه صداش نزدم، نمی خواست بفهمند كه من مادرشم. 2 تو خونهی سید عبدالله دلشون برام تنگ شده بود. سید با زنش رفته بود و بچه ها خونه رو رو سر گرفته بودند. خواهر گنده و باباغوری رخشنده هم همیشهی خدا وسط ایوان نشسته بود و بافتنی میبافت، صدای منو كه شنید و فهمید اومدم، گل از گلش واشد، بچههام خوشحال شدند، رخشنده و سید عبدالله قرار نبود به این زودیها برگردند، نون و غذا تا بخوای فراوان بود، بچه ها از سر و كول هم بالا میرفتند و تو حیاط دنبال هم میكردند، میریختند و میپاشیدند و سر به سر من میذاشتند و میخواستند بفهمند چی تو بقچهم هس. اونام مثل بزرگتراشون میخواستند از بقچهی من سر در بیارن، خواهر رخشنده تو ایوان مینشست و قاه قاه میخندید و موهای وزكردهشو پشت گوش میگذاشت با بچهها همصدا میشد و میگفت: «خانوم بزرگ، تو بقچه چی داری؟ اگه خوردنیه بده بخوریم.» و من میگفتم: «به خدا خوردنی نیس، خوردنی تو بقچهی من چه كار می كنه.» بیرون كه میرفتم بچههام میخواستن با من بیان، اما من هرجوری بود سرشونو شیره میمالیدم و میرفتم خیابون. چارراهی بود شبیه میدونچه، گود و تاریك كه همیشه اونجا مینشستم، كمتر كسی از اون طرفا در میشد و گداییش زیاد بركت نداشت و من واسه ثوابش این كارو می كردم. خونه كه بر میگشتم خواهر رخشنده میگفت: «خانوم بزرگ كجا رفته بودی؟ رفته بودی پیش شوهرت؟» بعد بچه ها دورهام می كردند و هر كدوم چیزی از من میپرسیدند و من خندهم میگرفت و نمیتونستم جواب بدم و میافتادم به خنده، یعنی همه میافتادند و اونوقت خونه رو با خنده می لرزوندیم. خواهر رخشنده منو دوست داشت، خیلیم دوست داشت، دلش میخواست یه جوری منو خوشحال بكنه، كاری واسه من بكنه، بهش گفتم یه توبره واسه من دوخت. توبره رو كه تموم كرد گفت: «توبره دوختن شگون داره. خبر خوش می رسه.» این جوریم شد ، فرداش آفتاب نزده سرو كلهی عبدالله و رخشنده پیدا شد كه از ده برگشته بودند، رخشنده تا منو دید جا خورد و اخم كرد، سید عبدالله چاق شده بود، سرخ و سفید شده بود، ریش در آورده بود، بیحوصله نگام كرد و محلم نذاشت. پیش خود گفتم حالا كه هیشكی محلم نمی ذاره، بزنم برم، موندن فایده نداره، هركی منو می بینه اوقاتش تلخ میشه، دیگه نمیشد با بچهها گفت و خندید، خواهر رخشنده هم ساكت شده بود. سید عبدالله رفت تو فكر و منو نگاه كرد و گفت: «چرا این پا اون پا میكنی مادر؟» گفتم: «میخوام بزنم برم.» خوشحال شد و گفت: «حالا كه میخوای بری همین الان بیا با این ماشین كه ما رو آورده برو ده.» بچه ها برام نون و پنیر آوردند، من بقچه و توبرهای كه خواهر رخشنده برام دوخته بود ورداشتم و چوبی رو كه سید عوض عصا بخشیده بود دست گرفتم و گفتم: «حرفی ندارم، میرم.» بچه ها رو بوسیدم و بچه ها منو بوسیدند و رفتم بیرون، ماشین دم در بود، سوار شدم. بچهها اومدند بیرون و ماشینو دوره كردند، رخشنده و خواهرش نیومدند، سید دو تومن پول فرستاده گفته بود كه یه وقت به سرم نزنه برگردم. صدای گریهی خواهر رخشنده رو از تو خونه شنیدم. دختر بزرگ رخشنده گفت: «اون میترسه، میترسه شب یه اتفاقی بیفته.» نزدیكیای ظهر رسیدم ده، پیاده كه شدم منو بردند تو یه دخمه كه در كوچك و چارگوشی داشت. پاهام، دستام همه درد می كرد، شب برام نون و آبگوشت آوردند، شام خوردم و بلند شدم كه نماز بخونم در دخمه رو باز كردم، پیش پایم درهی بزرگی بود و ماه روی آن آویزان بود و همه جا مثل شیر روشن بود و صدای گرگ میاومد، صدای گرگ، از خیلی دور میاومد، و یه صدا از پشت خونه میگفت: «الان میاد تو رو میخوره گرگا پیرزنا رو دوس دارن.» همچی به نظرم اومد كه دارم دندوناشو میبینم، یه چیز مثل مرغ پشت بام خونه قدقد كرد و نوك زد. پیش خود گفتم خدا كنه كه هوایی نشم، این جوری میشه كه یكی خیالاتی میشه. از بیرون ترسیدم و رفتم تو. از فردا دیگه حوصلهی دره و ماه و بیرونو نداشتم، همهش تو دخمه بودم، دلم گرفته بود، فكر میكردم كه چه جوری شد كه این جوری شد. گریه میكردم،گریه میكردم به غریبی امام غریب، به جوانی سقای كربلا. یاد صفیه افتاده بودم و دلم براش تنگ شده بود، اما از شوهرش میترسیدم، با این كه میدونستم نمیدونه من كجام، باز ازش میترسیدم، وهم و خیال برم می داشت. ده همه چیزش خوب بود، اما من نمیتونستم برم صدقه جمع كنم. عصرها میرفتم طرفای میدونچه و تاشب مینشستم اونجا. كاری به كار كسی نداشتم، هیشكیم كاری با من نداشت، كفشامو تو راه گم كرده بودم و فكر می كردم كاش یكی پیدا می شد و محض رضای خدا یه جف كفش بهم میبخشید، میترسیدم از یكی بخوام، میترسیدم به گوش سید برسه و اوقاتش تلخ بشه، حالم خوش نبود، شبها خودمو كثیف میكردم، بی خودی كثیف می شدم نمیدونستم چرا این جوری شدهم، هیشكیم نبود كه بهم برسه. یه روز درویش پیری اومد توی ده. شمایل بزرگی داشت كه فروخت به من، اون شب و شب بعد، همهش نشستم پای شمایل و روضه خوندم. خوشحال بودم و میدونستم كه گدایی با شمایل ثوابش خیلی بیشتره. یه شب كه دلم گرفته بود، نشسته بودم و خیالات میبافتم كه یه دفه دیدم صدام میزنن، صدا از خیلی دور بود، درو وا كردم و گوش دادم، از یه جای دور، انگار از پشت كوهها صدام میزدند. صدا آشنا بود، اما نفهمیدم صدای كی بود، همهی ترسم ریخت پا شدم شمایل و بند و بساطو ورداشتم و راه افتادم، جاده ها باریك و دراز بود، و بیابون روشن بود و راه كه میرفتم همه چیز نرم بود، جاده پایین میرفت و بالا میآمد، خستهام نمیكرد همه اینا از بركت دل روشنم بود، از بركت توجه آقاها بود، از آبادی بیرون اومدم و كنار زمین یكی نشستم خستگی در كنم كه یه مرد با سه شتر پیداش شد، همونجا شروع كردم به روضه خوندن، مرد اول ترس برش داشت و بعد دلش به حالم سوخت و منو سوار كرد و خودشم سوار یكی شد. شتر سوم پشت سرما دوتا، آرام آرام می اومد. دلم گرفته بود و یاد شام غریبان كربلا افتادم و آهسته گریه كردم.......
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در چهارشنبه 19 اسفند 1388 و ساعت 07:23 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
غلامحسین ساعدی و داستان گدا 2 | داستان ,
|
|
 ...جواد آقا گفت: «بقچهتو وا كن، میخوام بدونم اون تو چی هس.»امینه گفت: «سید خانوم بقچهتو وا كن و خیالشونو راحت كن.»جواد آقا گفت:... 3
به جواد آقا گفتم میرم كار میكنم و نون میخورم، سیر كردن یه شكم كه كاری نداره، كار میكنم و اگه حالا گدایی میكنم واسه پولش نیس، واسه ثوابشه، من از بوی نون گدایی خوشم میاد، از ثوابش خوشم میاد، به شما هم نباس بر بخوره، هر كس حساب خودشو خودش پس میده و جواد آقا گقت كه تو خونه رام نمیده، برم هر غلطی دلم می خواد بكنم، و درو بست. می دونستم كه صفیه اومده پشت در و فهمیده كه جواد آقا نذاشته من برم تو و رفته خودشو زده، غصه خورده، گریه كرده، و جواد آقا كه رفته توی اتاق، ننوی بچه را تكون داده و خودشو به نفهمی زده. میدونستم كه یه ساعت دیگه جواد آقا میره بازار. رفتم تو كوچهی روبرو و یه ساعت صبر كردم و دوباره برگشتم و در زدم كه یه دفعه جواد آقا درو باز كرد و گفت: «خب؟» و من گفتم: «هیچ.» و راهمو كشیدم رفتم. و جواد آقا اون قدر منو نگاه كرد كه از كوچه رفتم بیرون. و شمایلو از تو بقچه در آوردم و شروع كردم به مداحی مولای متقیان. زن لاغری پیدا شد كه اومد نگام كرد و صدقه داد و گفت: «پیرزن از كجا میای، به كجا میری؟» گفتم: «از بیابونا میام و دنبال كار می گردم.» گفت: «تو با این سن و سال مگه میتونی كاری بكنی؟» گفتم: «به قدرت خدا و كمك شاه مردان، كوه روی كوه میذارم.» گفت: «لباس میتونی بشوری؟» گفتم: «امام غریبان كمكم میكنه.» گفت: «حالا كه این طوره پشت سر من بیا.» پشت سرش راه افتادم، رفتیم و رفتیم تو كوچهی خلوتی به خونهی بزرگی رسیدیم كه هشتی درندشتی داشت. رفتیم تو، حیاط بزرگ بود و حوض بزرگیم داشت كه یه دریا آب میگرفت وسط حیاط بود و روی سكوی كنار حوض، چند زن بزك كرده نشسته بودند عین پنجهی ماه، دهنشون میجنبید و انگار چیزی میخوردند كه تمومی نداشت. منو كه دیدند خندهشون گرفت و خندیدند و هی با هم حرف میزدند و پچ پچ میكردند و بعد گفتند كه من نمیتونم لباس بشورم، بهتره بشینم پشت در. با شمایل و بقچه نشستم پشت در، و اون زن لاغر بهم گفت هر كی در زد ربابه رو خواست راش بدم و بذارم بیاد تو. تا چند ساعت هیشكی در نزد. من نشسته بودم و دعا میخوندم، با خدای خودم راز و نیاز می كردم، گوشهی دنجی بود، و از تاریكی اصلاً باكیم نبود. از حیاط سرو صدا بلند بود و نمی دونم كیا شلوغ می كردند، اون زن بهم گفته بود كه سرت تو لاك خودت باشه، و منم سرم تو لاك خودم بود كه در زدند، گفتم: «كیه؟» گفت: «ربابه رو می خوام.» درو وا كردم، مرد ریغونهای تلوتلوخوران آمد تو و یكراست رفت داخل حیاط. از توی حیاط صدای خنده بلند شد و بعد همه چیز مثل اول ساكت شد، آروم آروم خوابم گرفت، و تو خواب دیدم بازم رفتهم خونهی صفیه و در می زنم كه جواد آقا درو باز كرد و گفت خب؟ و من گفتم هیچ، و یك دفعه پرید بیرون و من فرار كردم و او با شلاق دنبالم كرد، تو این دلهره بودم كه در زدند از خواب پریدم، ترس برم داشت، غیر جواد آقا كی می تونست باشه؟ گفتم: «كیه؟» جواد آقا: «واكن.» گفتم: «كی رو میخوای؟» گفت: «ربابه رو.» گفتم: «نیستش.» گفت: «میگم واكن سلیطه.» و شروع كرد به در زدن و محكمتر زدن. همون زن لاغر اومد و گفت: «چه خبره؟» گفتم: «الهی من فدات شم، الهی من تصدقت، درو وا نكن.» گفت: «چرا؟» گفتم: «اگه واكنی منو بیچاره میكنه، فكر می كنه اومدم این جا گدایی.» گفت: «این كیه كه میخواد تو رو بیچاره كنه؟» گفتم: «جواد آقا، دامادم.» گفت: «پاشو تو تاریكی قایم شو.» پا شدم و رفتم تو تاریكی قایم شدم، زنیكه درو وا كرد، صدای قدمهاشو شنیدم اومد تو و غرولند كرد و رفت تو حیاط، از تو حیاط صدای غیه و خوشحالی بلند شد، بعد همه چی مثل اول آرام شد. من برگشتم و درو وا كردم، بیرون خوب و روشن و پر بود، بقچه و شمایلو برداشتم و گفتم: «یا قمر بنی هاشم، تو شاهد باش كه از دست اینا چی می كشم.» و از در زدم بیرون.
4 اون شب صدقه جمع نكردم، نون بخور نمیری داشتم، عصا بدست، شمایل و بقچه زیر چادر، منتظر شدم، ماشین سیاهی اومد و منو سوار كرد، از شهر رفتیم بیرون سركوچهی تنگ و تاریكی پیادهم كرد. آخر كوچه روشنایی كم سویی بود. از شر همه چی راحت بودم، وقتش بود كه دیگه به خودم برسم، به آخر كوچه كه رسیدم در باز بود و رفتم تو. باغ بزرگی بود و درختهای پیر و كهنه، شاخه به شاخهی هم داشتند و صدای آب از همه طرف شنیده میشد، قندیل كهنه و روشنی از شاخهی بیدی آویزون بود. زیر قندیل نشستم و منتظر شدم، قمر و فاطمه و ماهپاره اومدند، هر چار تا اول گریه كردیم و بعد نشستیم به درد دل، قمرخپله و چاق مانده بود، اما شكمش، طبلهی شكمش وا رفته بود، فاطمه آب شده بود و چیزی ازش نمونده بود، اما هنوزم میخندید و آخرش گریه میكرد. ماهپاره گشنهش بود، همانطور كه چینهای صورتش تكان تكان میخورد انگشتاشو میجوید، نمیدونست چشه، اما من میدونستم كه گشنشه، بقچهمو باز كردم و نونا رو ریختم جلوش، فاطمه هنوز بقچهشو داشت و هنوزم مواظبش بود. ماهپاره شروع كرد به خوردن نونا، همچی به نظرم اومد كه خوردن یادش رفته، یه جوری عجیبی میجوید و میبلعید، بعد نشستیم به صحبت، و هر سه نفرشون گله كردند كه چرا به دیدنشون نمیرم، من هی قسم و آیه كه نبودم، اما باورشون نمیشد، بعد، از گدایی حرف زدیم و من، فاطمه رو هر كارش كردم از بقچهش چیزی نگفت، بعد رفتیم لب حوض، من همه چی رو براشون گفتم، گفتم كه دنیا خیلی خوب شده، منم بد نیستم، صدقه جمع می كنم، شمایل می گردونم، فاطمه گفت: «حالا كه شمایل میگردونی یه روضه قاسم برامون بخون، دلمون گرفته.» هر چارتامون زیر درختا نشسته بودیم، من روضه خوندم، فاطمه اول خندهاش گرفت و بعد شروع به گریه كرد، و ما هر چار نفرمون گریه كردیم، از توی باغ هم های های گریه اومد. 5 دعای علقمه كه تموم شد، به فكر خونه و زندگیم افتادم، همه را جمع كرده گذاشته بودم منزل امینه آغا. عصر بود كه رفتم و در زدم، خودش اومد درو باز كرد. انگار كه من از قبرستون برگشتهم بهتش زد، من هیچی نگفتم، نوههاش اومدند، دخترش نبود، و من دیگه نپرسیدم كجاس، می دونستم كه مثل همیشه رفته حموم. امینه گفت: «كجا هستی سید خانوم ؟» گفتم: «زیر سایهتون.» امینه گفت :« چه عجب از این طرفا؟» گفتم: «اومدم ببینم زندگیم در چه حاله.» امینه زیرزمین را نشان داد و گفت: «چند دفه سید مرتضی و جواد آقا و حوریه اومدهن سراغ اینا، و من نذاشتم دست بزنن، به همهشون گفتم هنوز خودش حی و حاضره، هر وقت كه سرشو گذاشت زمین، من حرفی ندارم بیایین و ارث خودتونو ببرین.» از زیرزمین بوی ترشی و سدر و كپك می اومد، قالیها و جاجیمها را گوشهی مرطوب زیرزمین جمع كرده بودند، لولههای بخاری و سماورهای بزرگ و حلبی ها رو چیده بودند روهم، یه چیز زردی مثل گل كلم روی همهشون نشسته بود، بوی عجیبی همه جا بود و نفس كه میكشیدی دماغت آب می افتاد، سه تا كرسی كنار هم چیده بودند، وسطشون سه تا بزغالهی كوچك عین سه تا گربه، نشسته بودند و یونجه می خوردند. جونور عجیبیم اون وسط بود كه دم دراز و كلهی سه گوشی داشت و تندتند زمین را لیس میزد و خاك میخورد. امینه ازم پرسید: «پولا را چه كردی سید خانوم؟» من گفتم: «كدوم پولا؟» امینه گفت: «عزیزه نوشته كه رفته بودی قم واسه خودت مقبره بخری؟» گفتم: «تو هم باورت شد؟» امینه گفت: «من یكی كه باورم نشد، اما از دست این مردم، چه حرفا كه در نمیارن.» گفتم: «گوشت بدهكار نباشه.» امینه پرسید: «كجاها میری، چه كارا می كنی؟» گفتم: «همه جا میرم، تو قبرستونا شمایل میگردونم، روضه میخونم، مداح شدهام.» بچه های امینه نیششان باز شد، خوشم اومد، شمایلو نشانشون دادم، ترسیدند و در رفتند. امینه گفت: «حالا دلت قرص شد؟ دیدی كه تمام دار و ندارت سر جاشه و طوری نشده؟» گفتم: «خدا بچههاتو بهت ببخشه، یه دونه از این بقچههام بهم بده، می خوام واسه شمایلم پرده درست كنم.» امینه گفت: «نمیشه، بچههات راضی نیستن، میان و باهام دعوا می كنن.» گفتم: «باشه، حالا كه راضی نیستن، منم نمیخوام.» و اومدم بیرون. یادم اومد كه شمایل حضرت بهتره كه پرده نداشته باشه، تازه گرد و غبار قبرستونها كافیه كه چشم ناپاك به جمال مباركش نیفته، سر دوراهی رسیدم و نشستم و شروع كردم به روضه خوندن. مردها به تماشا ایستادند. من مصیبت میگفتم و گریه میكردم، و مردم بیخودی میخندیدند.
6 دیگه كاری نداشتم، همهش تو خیابونا و كوچهها ولو بودم و بچه ها دنبالم میكردند، من روضه میخوندم و تو یه طاس كوچك آب تربت میفروختم، صدام گرفته بود، پاهام زخمی شده بود و ناخن پاهام كنده شده بود و میسوخت، چیزی تو گلوم بود و نمیذاشت صدام دربیاید، تو قبرستون میخوابیدم، گرد و خاك همچو شمایلو پوشانده بود كه دیگه صورت حضرت پیدا نبود، دیگه گشنهم نمیشد، آب، فقط آب میخوردم، گاهی هم هوس میكردم كه خاك بخورم، مثل اون حیوون كوچولو كه وسط برهها نشسته بود و زمین را لیس میزد. زخم گندهای به اندازهی كف دست تو دهنم پیدا شده بود كه مرتب خون پس میداد، دیگه صدقه نمیگرفتم، توی جماعت گاه گداری بچههامو میدیدم كه هروقت چشمشون به چشم من میافتاد خودشونو قایم می كردند. شب جمعه تو قبرستون بودم، و پشت مرده شور خونه نماز میخوندم كه پسر بزرگ سید مرتضی و آقا مجتبی اومدند سراغ من كه بریم خونه. من نمیخواستم برم. اونا منو به زور بردند و سوار ماشین كردند و رفتیم و من یه دفعه خودمو تو باغ بزرگی دیدم. منو زیر درختی گذاشتند و خودشون رفتند تو یه اتاق بزرگی كه روشن بود و بعد با مرد چاقی اومدند بیرون و ایستادند به تماشای من. پسر سید مرتضی و آقا مجتبی رفتند پشت درختا و دیگه پیداشون نشد، دو نفر اومدند و منو بردند تو یه راهروی تاریك. و انداختنم تو یه اتاق تاریك و من گرفتم خوابیدم. فردا صبح اتاق پر گدا بود و وقتی منو دیدند، ازم نون خواستند و من روضهی ابوالفضل براشون خوندم. توی یه گاری برامون آبگوشت آوردند و ما همه رفتیم توی باغ كه آبگوشت بخوریم، اما زخم بزرگ شده دهنمو پر كرده بود و من نمیتونستم چیزی قورت بدم، بین اونهمه آدم هیشكی به شمایل من عقیده نداشت، یه شب خواب صفیه و حوریه رو دیدم، و یه شب دیگه بچههای سید عبدالله رو و شبای دیگه خواب حضرتو، مثل آدمای هوایی ناراحت بودم، از همه طرف بهم فحش میدادند، بد و بیراه میگفتند، می خواستم برم بیرون. اما پیرمرد كوتوله ای جلو در نشسته بود كه هر وقت نزدیكش می شدم چوبشو یلند می كرد و داد می زد: «كیش كیش.» یه روز كمال پسر بزرگ صفیه با یه پسر دیگه اومدند سراغ من. صفیه برام كته و نون و پیاز فرستاده بود. كمال بهم گفت همه می دونن كه من تو گداخونهام، چشماش پر شد و زد زیر گریه. بعد بهم گفت كه من می تونم از راه آب در برم، بعد خواست كفشاشو بهم ببخشه و ترسید باهاش دعوا بكنند، من از جواد آقا میترسیدم، از سید مرتضی میترسیدم، از بیرون میترسیدم، از اون تو میترسیدم. به كمال گفتم: «اگر خدا بخواد میام بیرون.» اونا رفتند و پیرمرد جلو در نصف كته و پیازمو ور داشت و بقیه شو بهم داد. شب شد و من وسط درختا قایم شدم و سفیدی كه زد، من راه آبو پیدا كردم و بقچه و شمایلو بغل كردم و مثل مار خزیدم توی راه آب، چار دست و پا از وسط لجنها رد شدم، بیرون كه رسیدم آفتاب زد و خونه ها به رنگ آتش در اومد. 7 از اونوقت به بعد، دیگه حال خوشی نداشتم، زخم داخل دهنم بزرگ شده تو شكمم آویزون بود، دست به دیوار میگرفتم و راه میرفتم، یه چیز عجیبی مثل قوطی حلبی، تو كله ام صدا می كرد، یه چیز مثل حلقهی چاه از تو زمین باهام حرف می زد، شمایل حضرت باهام حرف می زد، امام غریبان، خانم معصومه، ماهپاره، باهام حرف می زدند، یه روز بچه های سید عبدالله رو دیدم كه خبر دادند خالهشون مرده، من می دونستم، از همه چیز خبر داشتم. یه روز بیخبر رفتم خونه امینه، در باز بود و رفتم تو، همه اونجا، تو حیاط دور هم جمعبودند، سید اسدالله و عزیزه از قم اومده بودند و داشتند خونه زندگیمو تقسیم میكردند، هیشكی منو ندید، باهم كلنجار میرفتند، به همدیگه فحش میدادند، به سر و كلهی هم میپریدند، جواد آقا و سید عبدالله با هم سر قالیها دعوا داشتند، و امینه زار زار گریه میكرد كه همه زحمتا رو اون كشیده و چیزی بهش نرسیده، صدای فاطمه رو از زیرزمین شنیدم كه صدام می كرد، یه دفعه كمال منو دید و داد كشید، همه برگشتند و نگاه كردند، و بعد آرام آرام جمع شدند دور من، جواد آقا كه چشمانش دودو میزد داد كشید: «میبینی چه كارا میكنی؟» من دهنمو باز كردم ولی نتونستم چیزی بگم و شمایلو به دیوار تكیه دادم، اونا اول من و بعد شمایل حضرتو نگاه كردند. جواد آقا گفت: «بقچهتو وا كن، میخوام بدونم اون تو چی هس.» امینه گفت: «سید خانوم بقچهتو وا كن و خیالشونو راحت كن.» جواد آقا گفت: «یه عمره سر همهمون كلاه گذاشته، د یاالله زود باش.»
بقچه مو باز كردم و اول نون خشكه ها رو ریختم جلو شمایل، بعد خلعتمو در آوردم و نشانشون دادم، نگاه كردند و روشونو كردند طرف دیگه، كمال پسر صفیه با صدای بلند به گریه افتاد.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در چهارشنبه 19 اسفند 1388 و ساعت 07:22 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
داستان معصوم دوم «هوشنگ گلشیری» | داستان ,
|
|
 اینها را نمیخواستم بگویم. چرا، میگویم، همهاش را برایت میگویم. اگر برای تو نگویم، اگر تو ندانی، کی بداند؟... معصوم دوم
امامزاده حسین، تو را به خون گلوی جدت سیدالشهدا، به آن وقت و ساعتی که شمر گردنش را از قفا برید، من حاجتی ندارم، نه، هیچ چیز ازت نمیخواهم، فقط پیش جدت برای من روسیاه واسطه بشو تا از سر تقصیرم بگذرد. خودت خوب میدانی که من تقصیر نداشتم. برای پول نبود، نه، به سر خودت قسم نبود. یعنی، چطور بگویم، بود، برای پول بود. سه تا گوسفند میدادند با صد تومن پول. دستگردان کرده بودند. پنج تومن و سه ریالش مال من بود. یک مرغ فروختم تا بتوانم پنج تومن و سه ریال را درست کنم. بیشتر از همه دادم. کدخدا علی فقط سه تومن داد. میفهمی؟ من دو تومن بیشتر دادم. فدای سرت، پول که چیزی نیست. از اولش بگویم تا بدانی چه کشیدم، حتی حالا، حتی دیشب. دیروز خواستم بیایم تو، بیایم خدمتت، ملکیها را گذاشتم زیر بغلم، از دم در امامزاده گذاشتم زیر بغلم، آمدم تو. از پلهها آمدم بالا. ریش گذاشته بودم. کلاه نمدی سرم بود. حالا نیست. کلاه نمدی را کشیده بودم پایین. مشتقی نشسته بود روی سکوی دم در، داشت قرآن میخواند. بلند شد، انگشتش لای قرآن بود. اینها را که میگویم نمیخواهم سرت را درد بیاورم، میدانم حالا پهلوی جدت نشستهای، توی بهشت، زیر درختها، پهلوی آب روان. مثل اشک چشم. همه هستند، همهء آن هفتاد و دو تن که قربانشان بروم هستند. میدانم داری از من، از غریبی و مظلومیخودت حرف میزنی. چی میگفتم؟ دارم برایت میگویم که بدانی من چی میکشم. مشتقی تا سلام کردم اول نفهمید، اول نشناخت. گفت: «علیکالسلام.» صداش عوض شده، دو گره شده. ریشش را حنا گذاشته. گفت: «علیکالسلام، غریبهای؟» آخر غریبهها همه میآیند. از وقتی آن کور را شفا دادی، پسر غلامحسین افجهای را چاق کردی همه میآیند به پابوست. بعضیها میگویند: «خیر، معجزه نیست.» بیشتر ده بالاییها میگویند. اما من میدانم که هست، میدانم که تو میتوانی معجزه کنی. خیلی از ده بالاییها آمدند به پابوست. یک ماه پیش از آن بود که فهمیدم ده بالاییها هم کم کم قبول کردهاند که تو معجزه میکنی. وقتی سر شام نشسته بودم، فاطمه زنم هم بود، آن دو تا بچهء صغیر هم بودند. یکدفعه دیدم خانه سنگباران شد. یکی خورد توی جام پنجره که پخش اتاق شد. یکی کنار اصغرم افتاد، پهلوش افتاد. چیزی نمانده بود که بخورد تو سر بچهام. هوار کشیدم: «نامسلمانها، بیدینها، من که گناهی نکردهام. چرا این طور میکنید؟» بیشتر شد که کمتر نشد. یکی از سنگها درست خورد به پشت حسین. اسم ترا گذاشتهام رویش. نذر کردم اگر پسر شد اسم ترا بگذارم رویش. حالا ده سالش میشود. رفتم روی پشتبام. از بس عجله داشتم سرم خورد به بالای در. فدای سرت. خوشحال شدم. هرچه بکشم حقم است. چند سیاهی را دیدم که رفتند پایین. از پشتبام سیفالله رفتند پایین. بچه نبودند. از سیاهیشان فهمیدم. توی ولایت غربت. آخر من را چه به کار ده بالا. چشمم کور بشود. خودم کردم. دیدم اگر بروم دنبالشان، اگر داد و هوار راه بیندازم بدتر میشود. میدانی که وقتی دهاتیجماعت سر لج بیفتد آن هم با من غریب... تو میدانی. تو خوبتر میدانی. تو توی غربت گیر کردهای. میدانی که جماعت دهاتی چه بر سر یک آدم غریب میآورند. چیزی نگفتم. آمدم پایین. فردا شب خبری نبود. روز جمعه خیلی از ده بالاییها آمدند به پابوست. شب نصفشب توی حیاط خوابیده بودیم که یکدفعه دیدم از همه طرف سنگ میآید. سنگریزه نبود. حتی چند تا پارهآجر انداختند. فهمیدم که ده بالا هم جایم نیست. فردا صبح دست زن و بچهها را گرفتم و رفتم «خسروشیرین»، پیغام دادم به کدخدا علی که ملک و خانهام را توی ده بالا به نصف قیمت میفروشم، اگر خریداری یاالله. میدانی چی جوابم داد؟ توی قهوهخانهء خسروشیرین بودم. بچههام روی تخت قهوهخانه خوابشان برده بود. فاطمه نشسته بود و گریه میکرد. پسر کدخدا علی آمد. سلام نکرد. تو میدانی که دهاتیجماعت هر جا برود سلام میکند. اما او نکرد. ایستاده بود توی پاشنهء در. گفتم: «هان، بابات چی گفت؟» گفت: «بابام گفت مفت هم گران است. کسی توی زمین تو بند نمیشود.» حقم است. من حقم است، اما، ترا به جدت، آن بچههای معصوم چه تقصیری دارند؟ حسین و اصغرم چه گناهی دارند؟ اصغر تازه سهساله است. اقلا به آنها رحم کنند. میخواستم آنها را بیاورم به پابوست، اما ترسیدم بشناسندم. آخرش هم مشتقی شناخت. توی خسروشیرین هم جایم نبود، راهم ندادند. هر جا خواستم کار کنم، نشد. صبح قهوهچی گفت: «ببین شمر، مردم خوش ندارند تو اینجا بمانی. بهتر است جل و پلاست را جمع کنی و از اینجا بروی.» میبینی؟ گفت: شمر. حتی نگفت: مصطفی شمر. پول نگرفت. گفت: «شگون ندارد. باشد خرج زن و بچههات کن.» اینها را نمیخواستم بگویم. چرا، میگویم، همهاش را برایت میگویم. اگز برای تو نگویم، اگر تو ندانی، کی بداند؟ امروز هیچ، فردای قیامت چه کنم؟ من همان روزی که میخواستیم طاق روی امامزاده بزنیم، فهمیدم، شستم خبردار شد که کارم زار است. کپهکشی میکردم، برای تو. از ده پایین هم ده تا مرد آمده بودند. قرار بود روزی ده تا مرد بیایند. اما من خودم میرفتم. استاد فرج را از ده بالا خبرش کرده بودیم. آدم قابلی است. میگفتند، پدر پدرش گنبد باباقاسم را ساخته. کاشیکاریش کار استاد فرج است. وقتی معجزه کردی ما کشیدیم و رفتیم دهافجه. چهار سالی آنجا بودیم. بعد رفتیم ده بالا. گفتم برایت. اما نگفتم چطور شد کهاز ده پایین بیرونم کردند. داشتم گل میبردم برای استاد فرج. دو تا مرد هم داشتند گل پاچال میکردند. من نذر کرده بودم که هر روز بیایم. یک هفته بود برایت جان میکندم. از صبح تا ظهر گرما گل میکشیدم. دو تا حیوان هم داشتم. کدخدا علی آمد بالای سرم. از سایهاش فهمیدم که بالای سرم ایستاده. داشتم گل میریختم توی کپه که یک دفعه دستش را آورد و مچ دستم را گرفت. گفت: «تو نمیخواهد زحمت بکشی.» گفتم: «من نذر دارم.» از کجا میدانستم که مقصود حرفش چیست؟ گفت: «میدانم. تو اجر خودت را بردهای، بگذار بقیهء مردم هم به ثواب برسند.» گفتم: «به آنها چه؟» گفت: «راستش را بخواهی، مردم خوش ندارند دست تو به امامزاده برسد.» میبینی؟ آن هم کدخدا علی. این را کدخدا علی گفت. مردم خوش ندارند! دستهء بیل توی دستم بود. اما دیدم درست نیست. من اگر بتوانم جواب یکیش را بدهم، اگر خدا از سر این یکی تقصیرم بگذرد خیلی است. خالق و مشتقی و فرج پشت سر کدخدا علی ایستاده بودند. نمیشد کاری کرد. بیل را انداختم. نگاه کردم بهامامزاده و آه کشیدم. هنوز رگ اول طاق تمام نشده بود. سنگتراش هم آورده بودیم. خودم رفتم شهر آوردم. پای پیاده رفتم ده بالا. بعد رفتم خسروشیرین. خودت میدانی چقدر راه است. دو روز منتظر نشستم تا ماشین پیدا شد. سنگتراش نمیآمد. من راضیش کردم. گفتم که ثواب دارد. گفتم که تو سید صحیحالنسبی هستی. آن وقت راه افتاد. وقتی کدخدا این را گفت _ میفهمیکه؟ _ آمدم طرف ده. کدخدا داد زد: «این دو تا حیوان را هم ببر.» میفهمی؟ حیوان دیگر چه گناهی کرده؟ آمدم خانه. زنم داشت نان میپخت. چارقد سرخی کهاز شهر برایش خریده بودم سر کرده بود. از پول همان صد تومن بود. یک پیراهن چیت هم برایش خریده بودم. پریدم که چارقد را از سرش بردارم. گره زده بود، نشد. تا کشیدم، زنم افتاد. گفتم: «بده به من، زن.» داشت نگاهم میکرد. مثل تو، همانطور که تو نگاهم کردی نگاهم میکرد. من چارقد را چسبیده بودم و زن داشت خودش را عقب میکشید. چارقد را کشیدم بلکه پاره بشود. نو بود. چقدر توی شهر گشتم تا پیدا کردم. چشمهاش داشت سفید میشد که فهمیدم دارم چه غلطی میکنم. یاد خودت افتادم. یاد غریبیت افتادم. من همهاش به یاد توام، آن چشمهات. تو خواب. نه، من که نمیتوانم بگویم. خودت بهتر میدانی. خودتی که هر شب میآیی سراغم. نشستم گره چارقد را باز کردم و گفتم: «زن، کی گفت این را سرت کنی؟» تقصیری نداشت. نمیدانست پولش از کجا آمده. چارقد را انداختم توی تنور. بعد که نگاهش کردم دیدم رفته سهکنجی دیوار. پیراهن چیت گلدار تنش بود. دیگر نفهمیدم. زنم جیغ میزد و من پیراهنش را تکه تکه میکردم و میانداختم توی تنور. جیغ میزد، هی جیغ میزد. همسایهها از دیوار آمده بودند بالا. وقتی داد زدند: «اوهوی مصطفی شمر، چه خبر است، به زن چه کار داری؟» دیدم زنم لخت است. فقط شلیته تنش بود. آن هم جلو چشمهای آن همه نامحرم. رفتم جلو زنم ایستادم و داد زدم: «آخر، نامسلمانها، از جان من چی میخواهید؟» یک کنده هم برداشتم و رفتم طرفشان. آنها هم غیبشان زد. زنم گریه نمیکرد. فقط دستش را گذاشته بود به گلوش و نگاهم میکرد. گفتم: «بلند شو یک چیزی تنت کن.» گفت: «ترا به خدا رحم کن.» من که کاری نکردهام که... نه، کردم. کردم. حالا هم آمدم خدمتت. درست است که من تقصیرکارم، درست است که من پیش تو، پیش جدت سیدالشهدا روسیاهم، اما آنها هم هستند، آنها که پول روی هم گذاشتند، پول دستگردان کردند، گوسفند خریدند، صد تومن جمع کردند. من هم دادم، من هم پنج تومن و سه ریال دادم. اما آخر کف دستم را که بو نکرده بودم. آنها خودشان بودند، خودشان ایستاده بودند و میدیدند، میدیدند و گریه میکردند. من هم گریه میکردم. خودت که دیدی چطور گریه میکردم. حالا همه تقصیرها را گردن من بار کردهاند. جمع شدند که باید از اینجا بروی، خانه و آب و ملکت را میخریم، برو افجه. برو ده بالا. برو حسروشیرین. هر جا خواستی برو، اما اینجا جات نیست. آقا خوش ندارند تو اینجا باشی. کدخدا علی رفت ده افجه زمین برایم خرید. خانه خرید، از پول خودم. از پول ملک خودم خرید. آنها یک شاهی ندادند. هنوز گل طاقت خشک نشده بود که رفتیم افجه. حیاط را بعد انداختند. وقتی من ده بالا بودم شنیدم که دارند برایت حیاط میسازند. حوض هم ساختهاند. نشنیده بودم. حالا دیگر کسی به من نمیگوید. حتما وقتی آن چلاق را شفا دادی ساختهاند. ماهی دارد. چه ماهیهای درشتی! ماهیهای قناتاند. خودم گفتم، قبر آقا را باید کنار قنات بسازند. اما تو که نبودی. تو که نمیدانی. شاید هم حالا بدانی. حالا همهچیز را میدانی. میدانی که چطور مشتقی وقتی من را شناخت نگاهم کرد. بلند شد و گفت: «تویی، مصطفی شمر، مگر نگفتیم اینجا پیدات نشود؟» گفتم: «من آمدم شکایت شما را به آقام بکنم.» مچ دستم را گرفت. من زور آوردم بیایم تو. هلش دادم، با شانه هلش دادم. توی دستم چهار بسته شمع بود. نمیخواستم بندازمش. میدانم پیش تو عزیز است، اما من از قصد نکردم. همان طور که مچ دستم را گرفته بود افتاد روی زمین. مچ دستم را ول نکرد، نه، نکرد. آن وقت شروع کرد به داد زدن. داشت داد میزد، هی داد میزد: «اوهوی فرج، فرج برو صحرا کدخدا علی را خبر کن.» پتهء شلوارم را چسبیده بود. من گفتم الله و بالله باید بیایم خدمتت، هر طور شده باید بیایم. اگر میآمدم دیگر نمیتوانستند بیرونم کنند. آمدم طرف در. ضریحت را میدیدم. خوب میلههایی برایت گذاشتهاند. این شیشههای رنگی هم خوب است. دست مریزاد! آینهکاریهای ستونها هم خوب است. کار یک شهریست. حالا نمیتوانم ببینم. با یک شمع نمیشود دید. باشد یک شمع دیگر برایت روشن میکنم. بگذار روشن بشود، بگذار مشتقی بفهمد. چهل تا شمع است. نذرت کردم. چهارتا چهارتا هم میتوانم روشن کنم: برای چهار گوشهء قبرت.یعنی راستش را بخواهی تو دیگر حالا از غیب خبر داری، میتوانی قلب من روسیاه را بخوانی، میترسم. از تاریکی میترسم. اما تو که میدانی اگر مشتقی بفهمد، اگر ببیند که ضریح روشن شدهاست چه میکند. هنوز نرسیده بودم به ضریح، دستم داشت میرسید، مشتقی هم خودش را دنبالم میکشید روی زمین، میکشید و داد میزد که جماعت ریختند تو. نفهمیدم کیها بودند. با بیل آمده بودند تو. حتی گیوههاشان را نکنده بودند. میبینی که سرم را بستهام. ندیدم کی بود. از پشت سر زد. من داشتم میآمدم طرف ضریح. مشتقی دو تا پام را چسبیده بود. نمیشد زدش. خاطر تو را خواستم که نزدمش. فهمیدم که آمدند تو. داد زدند: «اوهوی شمر، کجا میروی؟ مگر نگفتیم...» هنوز نرسیده بودم، هنوز دستم نرسیده بود که یک چیزی خورد توی سرم. به همین جا که حالا بستهاست زد، با پشت بیل زده. هنوز هوشم سر جا بود. ضریح را میدیدم. این میلهها را دیدم. آینهکاریهای دور ضریح را دیدم. دستم را که دراز کردم فقط توانستم انگشتهام را بمالم روی آینهها. توی آینهها فقط خون میدیدم. دو تا پام هنوز دست مشتقی بود. هنوز میتوانستم خودم را روی زمین بکشم اما او نمیگذاشت. داشتم انگشتهام را میکشیدم روی آینههات که سرخ شده بود که یکی دیگر زد. زد توی کمرم. با دستهء بیل زد. بعد همهشان زدند. داد میزدند، فحش میدادند و میزدند، آن هم پهلوی ضریح آقا. من به تو پناه آورده بودم. اما دهاتیجماعت یادش نمیرود. بعد نفهمیدم. اما یادم مانده که دستم رسید به ضریح، حتی صورتم رسید. صورتم را مالیدم به آینهکاریهای دور ضریحت. دستم را دراز کردم تا به سنگ، به همین سنگ برسانم تا بلکه بتوانم یکی از میلهها را بگیرم. نشد. دستم نرسید. مشتقی نمیگذاشت. آنها هم میزدند. اگر رسیده بود اگر پنج انگشتهام را قطع میکردند ول نمیکردم. بعد دیگر نفهمیدم. دستم که به ضریح رسید نفهمیدم. بعدش را خودت بهتر میدانی. اصلا خودت همهاش را دیدی. بچههام را گذاشته بودم توی حبیبآباد. سی تومن دادم تا ما را بردند. گفتم که خسروشیرینیها هم چشم دیدنم را نداشتند. آنها هم میدانستند. حتما آنجا هم فهمیده بودند که تو معجزه کردهای. به حبیبآباد هنوز خبرش نرسیده. اما میدانم که میرسد. منی که زمین داشتم، خانه و زندگی داشتم، آبرو داشتم حالا رفتهام آنجا، با روزی سه تومن. میدانی با روزی سه تومن. تازه معلوم نیست چطور بشود. وای که اگر آنها هم بفهمند! اول میگویند: «مصطفی.» بعد، بعد پیلهورها یادشان میدهند که بگویند : «مصطفی شمر.» بعد دیگر یادشان میرود بگویند: «مصطفی.» میگویند: «شمر.» اگر هم نگویند، اگر پیلهورها هم نگویند، همه میدانند. روی پیشانی من نوشته. تو نوشتهای. خودت نوشتهای تا همه بدانند. به هوش که آمدم دیدم من را کنار قلعه خرابه انداختهاند. فقط یک سگ آنجا بود، شب بود. سگ داشت پارس میکرد که بیدار شدم. بوی خون شنیده بود. سرم را بسته بودند. یک چراغ بادی هم پهلوم بود با یک بقچهبسته نان و این شمعها. شمعها خونی بود. هنوز هم خونی است. سیاهیشان را آن طرف قلعه دیدم. نتوانستم بشمارم، سرم گیج میرفت. خودت میدانی چند تا بودند. بلند شدم. یکی داد زد: «اوهوی مصطفی، راهت را بگیر برو. تو نباید توی این ده پیدات بشود.» صدا صدای خالق بود. میشناسیش؟ همان که آمد تو را پیدا کرد؟ همان که خبر داد توی خانمیرزا یک سید هست، یک سید صحیحالنسب هست. تو را دیده بود. آمد به جماعت دهاتی گفت که فقط آنجا پیدا میشود، اما یک کم خرج دارد. پول دستگردان کردند. من نداشتم که بدهم. اصلا نمیدانستم برای چی میخواهند. اگر میدانستم کور میشدم میدادم. اما نه، نمیدادم، اگر میدانستم نمیدادم. شمعها را برداشتم، فقط شمعها را. نان میخواستم چه کنم؟ سگ داشت عو میکشید. بقچه را باز کردم و ریختم جلوش. از همانجا گنبدت پیدا بود. نمیخواستم بروم اما چارهای نداشتم. آنها آنجا ایستاده بودند. اگر میرفتم طرف ده خودت میدانی چی به سرم میآوردند. چراغ را برداشتم و راه افتادم. توی جاده فهمیدم که خون هنوز بند نیامده. حالا هم تمام تنم را خیس کرده. حتما از دیوار امامزاده که پریدم پایین زخم سرم باز شد. اما بگذار بیاید. مگر خون من از خون تو، از خون جدت، از خون آن هفتاد و دو تن رنگینتر است؟ سر تپه که رسیدم دیگر سیاهیشان را ندیدم، نتوانستم ببینم. پاهام جان نداشت. همان جا سر تپه نشستم. باز صدای خالق بلند شد، گفت: «مصطفی، اوهوی مصطفی!» سگها داشتند پارس میکردند. خیلی بودند، همهء سگهای ده بودند. به تپه نرسیده بودند. اما از صداشان فهمیدم که دارند میرسند. آن وقت من، یک تن آدم با یک چراغ! میدانستم که جو آب ندارد، اما تشنهام بود. هرچه گشتم آب پیدا نکردم. یک جایی لای علفها، زمین گل بود. اینها گفتن ندارد. هرچه کشیدم حقم بود. اما میگویم تا بدانی. میگویم تا بدانی من هم توی ولایت غربت چه کشیدم. میگویم تا پیش جدت شفیع بشوی. پتهء پیراهنم را توی گلها خیس میکردم میگذاشتم دهنم. دهنم هنوز خشک بود که سگها از بالای تپه صدا کردند. دو تا مرد هم بالای تپه بودند. با چراغ بادی آمده بودند. داشتند سگها را هی میکردند. من هم راه افتادم. از جو که رد شدم فهمیدم که دیگر نمیتوانم از تپهء آن طرف بروم بالا، زدم از کنار جو. از پشت درختها صدا زدند: «مصطفی، اوهوی مصطفی!» من هم چراغ را زدم به سنگ. میفهمیکه برای چی؟ بعد پیچیدم دور تپه. بعد زدم توی حاصل. صدای سگها را هنوز میشنیدم. همان جا رو به آسمان، طاقباز، خوابیدم و برای مظلومی خودم، بعد برای مظلومی تو، برای لب تشنهء جدت گریه کردم. مثل حالا هی گریه کردم. باز صدای خالق را شنیدم. صدای خودش بود. اما میدانستم که دیگر نمیتوانند پیدام کنند. فقط گریه کردم. برای غریبی بچههام توی حبیبآباد گریه کردم. برای فاطمه زنم گریه کردم. او هم خیلی کشید، او هم خیلی سرکوفت شنیده، توی ده بالا، توی افجه. توی خسروشیرین، توی حبیبآباد. توی ده پایین، حمام که رفته بود، زنها نگذاشته بودند بقچهاش را پهلوشان پهن کند. پشت کرده بودند به زن، آن هم یک زن پابهماه. دیگر کسی باش حرف نمیزد. وقتی حسینم به دنیا آمد کسی نیامد به دادش برسد. خودم بچه را گرفتم. خودم ناف حسین را چیدم. همان شب اسمش را گذاشتم. به یاد مظلومی تو اسمش را گذاشتم حسین. صدای خالق بند نمیآمد. یکریز داد میزد. چراغهاشان را دیدم. گفتم، اگر پاهام جان گرفت میروم. میروم دورتر، یک جایی کنار قنات ده بالا. بعد دیگر صداشان را نشنیدم. هوشم برده بود. صبح که بلند شدم آفتاب زده بود. همولایتیها آن طرف درختها، توی حاصلهاشان بودند. من رفتم لای گندمها. خوشههای گندم را دانه دانه کردم و خوردم. میدانستم حرام است. خودت گفتی، خودت توی دههء عاشورا گفتی حرام است. گفتی، مال دیگران را نباید خورد، به زن نامحرم نباید نگاه کرد، اگر غریبی دیدید به یاد غریبی امام رضا کمکش کنید. من نمیتوانستم نخورم. دو روز بود یک تکه نان نخورده بودم. پای پیادهاز بیراهه آمدم به پابوست، دو روز. حتی شبها نخوابیدم. خودت من را طلبیده بودی، اگر نه نمیتوانستم تاب بیاورم. تا شب همان جا، توی گندمها، دراز کشیدم. آفتاب داغ بود، مثل ظهر عاشورا، مثل همان روز. من چی بگویم؟ خودت بهتر میدانی. نذر کرده بودم. غصهء سر من را نخور. فدای سرت. فقط من را ببخش. میدانم میبخشی. من از دیوار تو آمدم بالا. اما میبخشی، تمام گناههام را میبخشی. مگر تو نگفتی حضرت رسول آن یهودی راکه هر روز روی سر پیغمبر خدا خاکستر میریخت بخشید، وقتی هم مریض شد رفت عیادتش؟ مگر خودت نگفتی تمام اهل مکه را بخشید. هند جگرخواره را که جگر حمزه را خورده بود بخشید؟ حضرت علی هم بخشید. آمدم طرف ده. کنار ده، توی حاصل کمین نشستم تا چراغهای ده خاموش شد. بعد از کنار قبرستان آمدم. سگها که پارس کردند بند دلم پاره شد. دوباره برگشتم توی حاصل، صداشان که بند آمد باز راه افتادم. دیگر جان نداشتم. دستم را گرفتم به دیوار خانهها و آمدم. یکدفعه بالای سرم، روی دیوار خانهء خالق، سگش را دیدم. پارس کرد و پرید پایین. بعد نکرد. سیاهیش را میدیدم. داشت دم تکان میداد. میبینی؟ سگ خالق یادش بود. اشک توی چشمهام جمع شده بود. دست کشیدم به سرش و برای تو گریه کردم، برای غریبی خودم. تکیه دادم به دیوار خالق. خودت بهتر میدانی که هرچه کرد او کرد. سگ صفت دارد اما آدم ندارد. حالا من از تو میپرسم: تو را به جدهات، فاطمهء زهرا، بگو کی گفت ده امامزاده میخواهد؟ مشخالق بود، نه؟ حالا چی شده بود؟ نمیخواستند از ده بالا کمتر باشند. نمیخواستند عاشورا بنهکن بروند آنجا. همهاش سر دعوای قنات شد. وقتی قنات ده پایین بیآب شد گفتند از قنات ده بالاست. دعوا که شد، آن دو تا جوان _ بچهء خالق و پسر یدالله _ تو دعوا مردند. کسی نفهمید کی آنها را کشت. اما وقتی کدخدا، مشتقی، خالق، پسر کدخدا باشند و ببینند، باشند و گریه کنند، خوب، میفهمند که کی دارد میکشد. دهاتی یادش نمیرود. گناهی نداشتند. میخواستند دهشان برکت داشته باشد. قناتشان پرآب بشود. میگفتند، زمین ده پایین غصبی است، خدا غضبش کرده. خالق آمد تو را پیدا کرد. آمد گفت: توی خانمیرزا یک سید پیر روضهخوان هست، نفسش حق است، سید جلیلالقدری است. دهاتیها دستگردان کردند پول گذاشتند روی هم. من نداشتم. خرج راهت را دادند. پول روضهخوانی دهه را هم از پیش دادند. گفتند: اگر یک ماه قبل از عاشورا این کار را نکنیم دهات دیگر میبرندش. دست پیش را گرفتند. یادت است با چه جلالی آوردندت توی ده، بردندت خانهء کدخدا؟ ما مردها آمدیم به دستبوست. یادت میآید که من چطور دستت را بوسیدم؟ سه دفعه بوسیدم. تو نشسته بودی آن بالا، داشتی قلیان میکشیدی. کدخدا این طرفت نشسته بود، خالق آن طرفت. جماعت میآمدند و میرفتند. یکی یک چای میخوردند و میرفتند. من هم آمدم. یادت میآید وقتی دستت را میبوسیدم، گفتی: «اسمت چی است، مشهدی؟» من گفتم: «غلامتان مصطفی.» گفتی: «این سبیلها چی است گذاشتی، مصطفی؟ شکل شمر ذیالجوشن شدهای»؟ یادتان آمد؟ بعد دختر فرج را برایت گرفتند. شب عروسیت من یادم است. دست میکشیدی به ریشت. ریشت را حنا گذاشته بودی. قشنگ شده بود. وقتی میخواستند رخت دامادی تنت کنند گفتی: «دیگر از ما گذشته، بابا.» کسی به خرجش نرفت. اما دیگر ساز و دهل نزدند. محض خاطر جدت نزدند. زنها کل میزدند. چوببازی هم شد. من فقط یک نوک پا آمدم و رفتم. نمیتوانستم ببینم. اگر چشمم توی چشمهات میافتاد... میفهمی که؟ خالق میگفت: «ثواب دارد. هرکس که حاجتش را بگیرد دعات میکند. هرکس را شفا بدهد تو هم به ثواب میرسی. تازه فکر دهمان باش.» زنم نمیدانست. خبر نداشت. صبح برایت سرشیر آورد. وقتی آمد گفت: «آقا همان سر شب...» بعد خندید. من هم خندیدم. قصد بدی نداشتیم. من میدانستم که تو میتوانی. دختر فرج بد نبود. آب و رنگی داشت. حتما میدانی که با چه عزتی کدخدا گرفتش برای پسرش. توی ده بالا که بودم شنیدم. همین فرج بود که رفت شهر کلاه و زره خرید و آورد. کلاه کوچک بود. اما زره به اندازه بود. چکمه هم خریده بود، با یک شلوار سرخ. چند تا پر مرغ هم کندیم و گذاشتیم نوک کلاه. همینهاست که آویزان کردهاند سر علم تعزیهشان. میبینی؟ آنجاست. تسمههای زره را کدخدا بست. من داشتم میلرزیدم. خالق گفت: «مصطفی، مصطفی!» چکمهها پام نمیرفت. حسین دلاک صورتم را تراشید. سرم را تراشید، از ته. وقتی موهای سرم را تراشید تازه کلاه قد سرم شد. اما هنوز یک کم پیشانیم را میزد. نوک سبیلم را چرب کرد، تابشان داد. وقتی به نوکهاش نگاه کردم خودم از خودم میترسیدم. من از کجا میدانستم؟ آن روز که دستت را بوسیدم، سه دفعه، وقتی خواستم از حیاط بروم بیرون، کدخدا آمد پشت سرم و گفت: «نکند سبیلت را بزنی. بگذار همینطور باشد. آقا خیلی پسندیدند. فردا هم کته میفرستم با بچههات بخور.» چکمهها تنگ بود، گفتم که. کدخدا و خالق چقدر زور زدند تا پام کردند. نوک پنجهها و پشت پاهام را میزد. کدخدا میگفت: «این که پا نیست، بیل است.» اما نخندید. هیچکس نخندید. من خوشحال بودم. حالا که میگویم خوشحال بودم خجالت میکشم. نمیدانم، شاید ثواب داشت. یک شمشیر هم دادند دستم. شمشیر که نبود. قبضه نداشت. فقط یک تیغه بود. تیزش کرده بودند. برق میزد. حسن دلاک تیزش کرده بود. وقتی آمدم خانهء کدخدا دیدم توی کاهدانی نشسته و دارد تیزش میکند. لرزیدم. حسن دلاک نگاهم کرد و گفت: «خدا قوت.» خواستم برگردم. اما خالق دم در جلو راهم سبز شد. گفت: «کجا، مصطفی؟ مگر صد تومن با سه تا گوسفند کم چیزیست؟ میتوانی یک تکه زمین بخری. اصلا از ملک خودم، هر جاش را بخواهی با حقآبه به تو میدهم تا از مرد این و آن شدن راحت بشوی. تازه فکر ثوابش را بکن.» آمدم توی اتاق. دیدی که ؟ خالق گفت: «اول برو دست آقا را ببوس.» من که نمیخواستم بیایم. پسر کدخدا آمد دنبالم. من توی جماعت بودم. داشتیم توی میدان ده سینه میزدیم، من محکمتر از همه میزدم. کسی تا آن وقت توی ده ما سینه نمیزد. میرفتیم ده بالا سینه میزدیم. من برای تو میزدم که یکدفعه شنیدم پسر کدخدا میگفت: «مصطفی، مصطفی!» جلو دکان فرج ایستاده بود و داد میزد. من را نمیدید، رفتم. گفت: «بابا میگوید سینهزنی بس است. ظهر است دیگر.» مردم نمیدانستند. از کجا بدانند؟ همه پس رفتند _ از وقتی کدخدا همهاش دنبال من میفرستاد یا توی روضه پهلو دست خودش مینشاند همه به من احترام میگذاشتند. جماعت پس رفت و من آمدم خانهء کدخدا. گفتم حسن دلاک را دیدم که داشت شمشیر زنگزده را تیز میکرد. بعد لباس را پوشیدم. بیشتر از آن شلوار سرخ ترسیدم. کلاه زره داشت، دو طرفش داشت. کلاهآهنی بود. سنگین بود. خودت بقیهاش را بهتر میدانی. چرا بگویم؟ وقتی آمدم تو، توی دهنهء در یادت است؟ تو آن بالا نشسته بودی. استکان چای دستت بود. چای نبات بود. قلیان هم جلوت بود. خالق پشت سرم بود. زد به پشتم، گفت: «سلام کن، مصطفی.» تو خندیدی. چای هنوز دستت بود. داشت دندانهام به هم میخورد. شمشیر را گرفته بودم پشت پردهء اتاق. من سلام نکردم. گفتم که. اما تو گفتی؟ «علیک السلام، مصطفی، خوب به تو میآید.» بعد نگاه کردی به کدخدا که آن طرف تو ایستاده بود. دست به سینه ایستاده بود، دولا شده بود و شانههاش تکان میخورد. من هم داشتم گریه میکردم. اما تو ندیدی. ندیدی که مثل حالا داشتم اشک میریختم. نگاه میکردم. به نوک سبیلم، به چکمههام و گریه میکردم. هرچه کهنه کشیدند پاک نشد، آخرش فرستادند دکان محمدعلی، ده بالا، واکس آوردند و زدند به چکمهها. وقتی به شلوار سرخم نگاه کردم باز دندانهام به هم خورد. خالق پاچهء شلوار را کرد توی چکمهها. اگر خالق نایستاده بود پشت سرم میرفتم بیرون. پسر کدخدا هم بود. صدای گریهاش را میشنیدم. کدخدا گفت: «مصطفی، چرا معطلی؟ اول برو دست آقا را ببوس.» خالق هلم داد. حتی دست چپم را گرفت و کشید طرف شما. پام پیش نمیآمد. آمدم جلو شما. گریه میکردم. میدانم که دیدید. دیدید که گریه میکردم. گفتید: «مصطفی، گریه ندارد، جانم. تو این کار را برای ثوابش میکنی.» یادتان آمد؟ یادتان آمد که گفتید: «من چهل سال است دارم مردم را به یاد غریبی جدم میاندازم اما هنوز نتوانستهام مثل تو ازشان اشک بگیرم. ببین مشتقی چطور دارد گریه میکند.» بعد گفتید: «حالا ببینم توی این ظهر عاشورا چه کار میکنی. میخواهم کاری کنی که عرش به لرزه دربیاید!» آن وقت من هم شمشیرم را محکم گرفتم دستم و گریهام را خوردم. گفتید: «حالا شدی شمر. محکم باش! تو هر چی خودت را بیرحمتر نشان بدهی مردم را بیشتر به یاد مظلومیجدم میاندازی. مگر نمیدانی هر کس بک قطره اشک از مردم بگیرد ثواب یک حج اکبر را میبرد؟» من دیگر نمیلرزیدم. اما دلم میخواست دست شما را ببوسم. پاهاتان را ببوسم. اما همانجا وسط اتاق، جلو شما، ایستاده بودم. مشتقی داشت گریه میکرد و میزد به پیشانیش. شما گفتید: «میبینی از همین حالا چطور داری از مردم گریه میگیری؟ از این به بعد مردم هر وقت ترا ببینند با این سبیل تابیدهات حتی اگر عاشورا نباشد به یاد جدم میافتند و گریه میکنند.» بعد نی قلیان را گذاشتید زیر لبتان و شروع کردید به پک زدن. خالق ایستاده بود پهلوی من. مشتقی که خواست برود بیرون، خالق دستش را گرفت. پسر کدخدا نبودش. نه، نبود. شما نگاه کردید به کدخدا، بعد به خالق، بعد به مشتقی. بعد گفتید: «خوب، بلند بشویم بلکه به یک ثوابی برسیم. تو هم محکم باش، مصطفی. مبادا یکدفعه بزنی زیر گریه که تمام اجرت میرود. محکم باش.» خالق آمد جلو. کدخدا هم آمد جلو. هردوتاشان زیر بازوهاتان را گرفتند. شما گفتید: «بابا، من که آن قدرها پیر نشدهام که نتوانم این دو قدم راه را بیایم.» آنها شما را بلند کرده بودند. من دیدم. پاهاتان روی زمین نبود. داشتند شما را میآوردند طرف من. گفتید: «خودم میتوانم. خودم میآیم. ترا به خدا زحمت نکشید.» من کنار رفتم. آنها شما را بردند. از در بردند بیرون. از ایوان بردند پایین. من هم راه افتادم. شما میگفتید: «ترا به خدا خجالتم ندهید.» وقتی من رسیدم، رسیدم به لب ایوان، شما را لب باغچه نشانده بودند. عمامهتان یکبر شده بود. پشتتان به من بود که رسیدم. پسر کدخدا هم آمد جلوتان خم شد و پاهاتان را گرفت. من ندیدم که گرفت. شما دیدید، حتما. من آمدم جلوتر. پسر کدخدااشاره کرد، از سر شانهء شما سرک کشید واشاره کرد. من هم عمامهتان را برداشتم. عبا از روی شانههاتان افتاده بود. خالق گفت: «چرا معطلی مصطفی؟ حالا دیگر عدل ظهرست.» شما که برگشتید، من چشمهاتان را دیدم. نگاه کردید. نگاه کردید به من، به کدخدا. کدخدا و خالق دستهاتان را چسبیده بودند. خالق لگد پراند و گفت: «چرا معطلی؟» صدای گریهء مشتقی را شنیدم. مثل زنها گریه میکرد. در حیاط بسته بود. من ریش شما را گرفتم و شمشیر را آوردم جلو. خالق لگد پراند و داد زد: «از قفا، احمق!» ریش شما توی دستم بود. من میدیدم. سرتان رو به بالا بود. چشمهاتان را میدیدم. ریش حنابستهتان توی دست چپ من مچاله شده بود. چشمهاتان گشاد شده بود، خیلی. داشتید نفس نفس میزدید. گردنتان را تکان دادید و چانهتان توی دست من تکان خورد. لبهاتان باز نشد. نمیتوانستید باز کنید. من شمشیر را گذاشتم پشت گردنتان. کدخدا گریه کرد. صدای گریهاش بلند بود. صدای گریهء مشتقی را نمیشنیدم. من شمشیر را کشیدم پشت گردنتان. خالق گفته بود: «با یک ضربت اگر بشود بهتر است.» اما نشد. میکشیدم. میکشیدم. بعد ریشتان را ول کردم که چشمهاتان را نبینم و باز کشیدم. من شنیدم، با گوش خودم شنیدم که گفتید: «عجب!» و من باز کشیدم . کشیدم. کشیدم. بعد که کدخدا و خالق نشستند، نشستند کنار باغچه، سر شما توی دست من بود. داشت ازش خون میچکید. میفهمیدم که مشتقی دارد با مشت میزند به پشتم. محکم میزد اما من فقط به شما نگاه میکردم. تا وقتی پسر کدخدا نگفت: «آب بیاورم، بابا؟» میزد. بعد نزد. کدخدا هنوز گریه میکرد. خالق هم گریه میکرد. خالق میان گریه گفت: «آن سر بریده را بگذار زمین، شمر ذیالجوشن. برو گم شو!» من دیدم که شما هنوز نشستهاید لب باغچه. پاهاتان تکان میخورد. دستهاتان هنوز توی دستهای کدخدا و خالق بود. آن وقت من باز سر را دیدم که توی دستم بود، توی دست چپم بود. شمشیر توی دست راستم بود. کدخدا گفت: «برو گم شو، برو آن لباسهای لعنتی را بکن تا بشوییم.» سر از دستم افتاد. عقب عقب رفتم. به شما نگاه میکردم، به آن تن بیسرتان. خون هنوز داشت از گلوی بریدهتان بیرون میزد. مشتقی غش کرده بود. روی زمین افتاده بود. من نشستم روی سکوی ایوان. شمشیر هنوز دستم بود. خونی بود. انداختمش. بعد کلاه را برداشتم و انداختم. چکمهها را نمیشد درآورد. هرچه کردم نشد. گریه میکردم و زور میزدم. بعد چشمم افتاد به شمشیر، آن را برداشتم و چکمهها را پاره کردم. بعد زره را درآوردم. تسمههاش را پاره کردم. شلوار را نمیشد در بیاورم. آن هم جلو شما که آنجا، لب باغچه خوابیده بودید. بدن لاغرتان هنوز یادم است. دندههاتان پیدا بود. سرتان را گذاشته بودند کنار گردن. پسر کدخدا آب میریخت و گریه میکرد. خالق هم آب میریخت. گریه نمیکرد، فقط آب میریخت. در که زدند پسر کدخدا رفت در را باز کرد. حسن دلاک بود. تابوت روی سرش بود. داد زد: «زود باشید، جماعت دارند میآیند این طرف. گفتم سید مرده.» پسر کدخدا گفت: «حالا بیا تو تا در را ببندم.» من هم آمدم پهلوی شما. خودم را کشاندم پهلوی شما و دستهاتان را بوسیدم. خالق گفت: «برو عقب تا کارمان را بکنیم.» من باز بوسیدم. میترسیدم به سرتان نگاه کنم، به گلوی بریدهتان. فقط دستهاتان را میبوسیدم. کدخدا گفت: «اوهوی مشتقی، بیا کمک کن ببینم.» مشتقی کفن را پیچید دور شما. کدخدا گفت: «خالق، غسلش درست نبود.» خالق گفت: «جدش را کی غسل داد؟» بعد شما را گذاشتند توی تابوت. من خواستم بزنم، دستم رفت بالا که با شمشیر بزنم به فرق سرم. پسر کدخدا گرفت. دستم را گرفت. مردها ریختند و شمشیر را گرفتند. بعد انداختندم زمین. پسر کدخدا نشسته بود روی سینهام. کاش کشته بودم. خالق گفت: «اینها را باید بشوییم بگذاریم برای تعزیه. ببینید چطور چکمهها را پاره کرده. من که گفتم این مصطفی یک کم بیعقل است، اما کی به خرجش رفت؟» دیگر نمیتوانم بگویم. دهنم، زبانم خشک شده. سرم... اما میدانم که شما همهاش را میدانید. میدانید که من چقدر برای شما گریه کردم، چقدر دنبال تابوتتان کاه به سرم ریختم، توی سرم زدم، چقدر سرم را زدم به دیوار. آن وقت آنها من را از ولایت بیرون کردند. از افجه بیرون کردند. از ده بالا، از خسروشیرین. حالا هم توی ولایت غربت. شما میدانید غربت یعنی چه. میدانستم که هر وقت شما معجزه کنید میآیند سر وقت من. اما دلم میخواست معجزه کنید. هر کس هم که گفت: «معجزه نکرده. اینها همهاش دروغ است.» جلوش ایستادم. توی ده بالا نمیشد. غریبه بودم. اما همین جا چند دفعه سر شما دعوا کردم. حالا هم زبان تشنه، جلوتان زانو زدهام. این شمعها را آوردم تا شش گوشهء قبرتان روشن کنم. همهاش را روشن کنم. بگذار مشتقی ببیند که قبر آقام حسین روشن شده، بگذار فردا بگوید که قبر آقام حسین نورباران شده، بگذار فردا مردم، همه، بفهمند که آقام حسین معجزه کرده. بگذار افجهایها، خانمیرزاییها، ده بالاییها، خسروشیرنیها، حتی حبیبآبادیها، همه، بگویند که مصطفی شمر، نه، شمر شب آمده به ضریح آقام حسین دخیل بسته، گردنش را بسته به میلههای ضریح. اما ترا به خون گلوی خودت قسمت میدهم، بهآن وقت و ساعتی که شمر گردنت را از قفا برید، پیش خدا، روز پنجاه هزار سال، شفیع من بشو! شفیع من روسیاه، من...
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در چهارشنبه 19 اسفند 1388 و ساعت 07:20 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
«یک قصه و یک شعر» خورخه لوییس بورخس | داستان ,
|
|
 منی كه بود و هست و خواهد بود دوباره به كلام مكتوب سر فرود آورده ام كه زمان در توالی است و چیزی بیش از یك نشانه نیست «یک قصه و یک شعر» خورخه لوییس بورخس ترجمه: احمد میرعلایی
آن روز امپراتور زرد قصر خویش را به شاعر نشان می داد. چون به پیش رفتند نخستین ردیف از ایوان های غربی را یكی یكی پشت سر گذاشتند. که مانند رف های آمفی تئاتری تقریبن بیکران، بر باغی اشراف داشت که آیینه های رویین و صفوف در هم پیچیده ی درختان عرعرش، اندیشه ی هزارتو را به ذهن می آورد. در آغاز خویش را به شادی در آن گم کردند. چنان که گویی تن به بازی داده اند. اما بعد این شادی به هولی آمیخته شد، زیرا خیابان مستقیم باغ انحنایی بسیار خفیف و مداوم داشت و در خفا مستدیر بود.نزدیک نیمه شب ملاحظه ی اختران و قربانی کردن به موقع یک قمری آنان را قادر ساخت تا خویش را از آن اقلیم جادویی رهایی بخشند. اما نتوانستند خود را از آن احساس گم شده گی که تا آخر با آنان بود برهانند. سپس از پستوها و حیاط ها و کتابخانه ها و تالاری هشت ضلعی با ساعتی آبی گذشتند . و یک روز صبح از برج، مردی سنگی را دیدند و بعدها هرگز ندیدند .بر قایق هایی از چوب صندل رودخانه های بسیاری را یا چندین بار رودخانه ای واحد را درنوردیدند موکب امپراتوری می گذشت و مردم خویش را به خاک می افکندند؛ اما روزی به جزیره ای رسیدند که مردی در آن چنین نکرد، زیرا هیچ گاه پسر آسمان را ندیده بود.و جلاد به اجبار سر از تن اش جدا کرد. نگاه آنان بی اعتنا از موی سیاه سرها و رقص های سیاه و نقاب های غریب طلایی می گذشت؛ هر آن چه واقعی با هر آن چه رویایی می آمیخت، یا به سخن دیگر، واقعیت یکی از اشکال رویا بود به نظر ناممکن می رسید که زمین چیزی جز باغ و جویبار و پدیده های معماری و شکوه و جلال باشد. هر صد قدم به صد قدم برجی سینه ی آسمان را می شکافت، رنگ برج ها به چشم یکسان می نمود، هر چند نخستین زعفرانی و آخرین ارغوانی بود. انتقال تدریجی رنگ، این چنین ظریف و تعداد .برج ها این چنین زیاد بود شاعر ( که از این همه شگفتی که دیگران را به اعجاب آورده بود برکنار می نمود) در پای برج ماقبل آخر، سروده ی کوتاه خود را که امروزه ما بی هیچ تردید با نام او پیوسته می داریم. و چنان که اصلح :مورخان تاکید می کنند، برای او مرگ و جاودانگی آورد، قرائت کرد. متن شعر مفقود شده است کسانی برآن اند که این شعر فقط از یک مصراع تشکیل می شده است؛ و آن دیگران که معتقدند فقط از یک کلمه – آن چه مسلم و در عین حال باورنکردنی است، این است که تمامی قصر عظیم، با دقیق ترین جزییات آن، با تمام چینی های منقش و هر نقش، بر روی هر چینی و سایه روشن هر فلق و شفق، و هر لحظه ی شاد یا غمبار در حیات سلسله های جلیل فانیان، خدایان و اژدهایانی که از گذشته ای نامعلوم در آن قصر سکنا گرفته بودند، در آن شعر مضمر بود. همه ساکت بودند، به جز امپراتورکه فریاد برداشت: تو قصر مرا از من دزدیدی! و تیغه ی شمشیر جلاد، شاعر را دو نیم کرد دیگران داستان های دیگری نقل می کنند. می گویند هیچ دو چیز مشابهی در جهان نمی گنجد، و می گویند که به محض آن که شاعر شعرش را قرائت کرد، قصر ناپدید شد، گویی ویران شد و با آخرین هجای شعر، آخرین نشانه های آن هم محو گردید. مسلمن چنین افسانه ای چیزی بیش از خیال پردازی های ادبی نیست. شاعر برده ی امپراتور بود و چون یک برده مرد؛ سروده ی او دستخوش نسیان شد ،زیرا مستحق نسیان بود و اخلاف او هنوز می جویند و نمی یابند کلمه ای را که عالم را وصف کند
تمثیل قصر یوحنا 14:1 این صفحه در معما .كم از اوراق كتاب مقدس من نخواهد بود یا آن اوراق دیگر كه دهان های نادان بازخواندند با این باور كه دست- نوشته ی انسانی است . نه آینه های تاریك روح القدس منی كه بود و هست و خواهد بود ،دوباره به كلام مكتوب سر فرود آورده ام كه زمان در توالی است و چیزی بیش از یك نشانه نیست آن كه با كودكی بازی می كند با چیزی بازی می كند ،نزدیك و مرموز یك بار خواستم با بچه هایم بازی كنم با ترس و مهربانی در میان شان ایستادم من از زهدانی زاده شدم .در اثر جادویی ، زیر فسونی زیستم در جسمی زندانی شدم .در تواضع یك روح ، خاطره را شناختم . سكه ای را كه هیچ گاه دوباره یكسان نیست ، امید و ترس را شناختم . صورت های توامان آینده ای نامعلوم را ، بیخوابی را شناختم خواب را ، رؤیا ها را ،جهل را ، جسم را ،هزارتوهای مدور عقل را ،دوستی انسان ها را عبودیت كورسگان را .مرا دوست داشتند ، شناختند ، ستودند . و از صلیب آویختند . من جام ام را تا به درد نوشیدم چشمان ام دیدند آن چه را كه هرگز ندیده بودند . شب و ستارگان بیشمارش را ، چیزها را شناختم صاف و ناصاف ،خشن و ناهموار ، طعم عسل را و سیب را ،آب رادر گلوی عطش ،سنگینی فلز را در دست ، آوای انسانی را ،صدای پاها را بر علف ،بوی باران را در جلیل .فریاد مرغان را برفراز .تلخی را هم شناختم .نوشتن این كلمات را به مردی عامی واگذاشته ام و هیچ گاه آن كلماتی نخواهند شد كه می خواهم بگویم .بلكه تنها سایه ای از آنها خواهند شد . این آیه ها از ابدیت من فرو چكیده اند .بگذار كس دیگری این شعر را بنویسد .نه آن كه اكنون كاتب آن است ، فردا درخت عظیمی خواهم بود در آسیا یا ببری در میان ببران .كه قانون خود را بر بیشه ها ی ببر ابلاغ می كند گاه غربت زده به گذشته می اندیشم .به بوی دكه ی آن نجار انجیل یوحنا ،باب اول ، آیه 14 : « و كلمه جسم گردید و میان ما ساكن شد پر از فیض و راستی و « جلال او را دیدیم جلالی شایسته پسر یگانه ی پدر
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در سه شنبه 18 اسفند 1388 و ساعت 07:19 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
داستان گربه سیاه ادگار آلن پو | داستان ,
|
|
 به زودی احساس نوعی نفرت از او در وجودم زبانه كشید و این دقیقاً خلاف امیدواریم بود.نمیدانم چگونه این حالت به وجود آمد و چرا ملایمت و بردباری او حالم را دگرگون میكرد.نرم نرمك احساس دلزدگی ... داستانی را كه میخواهم به روی كاغذ بیاورم هم بس حیرتانگیز است و هم بسیار متداول.انتظار باور آن را ندارم.انتظار باوری كه حتی حواس خود من نیز حاضر به گواهی آن نباشد، تنها یك دیوانگیست، و من دیوانه نیستم.بیگمان خواب هم نمیبینم.من فردا خواهم مرد و امروز میخواهم روح خود را آرامش بخشم.میخواهم وقایع را بدون تفسیر و چكیده بازگو كنم.وقایعی كه با گذشت هر لحظهاش به خود لرزیدم، عذاب دیدم و گامیبه سوی نابودی برداشتم.با این همه كوشش نخواهم كرد همه چیز را بیپرده بیان كنم.وقایعی كه جز نفرت و بیزاری برنمیانگیزد.البته ممكن است به نظر پارهای بیش از آنكه وحشتآور باشد، شگرف بنماید.شاید هم بعدها ذهنیتی پیدا شود و توهمات مرا پیش پا افتاده ارزیابی كند.ذهنیتی آرامتر، منطقیتر و بسیار ملایمتر از ذهنیت من.ذهنیتی كه چنین رویدادهایی را دهشتبار نیابد و آنرا تنها ثمره یك سلسله علیتهای معمولی و طبیعی ارزیابی كند. از همان دوران كودكی به خاطر شخصیت فرمانبردار و انسان دوستم از دیگران متمایز بودم.رقت قلب بیش از اندازه سبب شده بود تا رفقا تحقیرم كنند.شیفتگی ویژهام به حیوانات، پدر و مادرم را برآن داشت تا اجازه دهند انواع گوناگون آنها را داشته باشم و تقریباً تمام وقت خود را با آنها بگذرانم.خوشترین لحظاتم هنگامیبود كه به آنها غذا میدادم یا نوازششان میكردم.این ویژهگی در شخصیت با رشد سنی فزونی میگرفت و زمانی كه مرد شدم نیز تنها وسیله سرگرمیام شد. برای آنهایی كه به سگی مهربان و باهوش دل بستهاند، نیازی به توضیح درباره كیفیت و میزان لذت انسان از این كار نیست.فداكاری حیوان برای جلب رضایت بر قلب كسی مینشیند كه فرصت كافی جهت تعمق پیرامون دوستی ناپایدار و وفای بسیار اندك انسانهای معمولی را دارد. من زود ازدواج كردم و از داشتن همسری مهربان احساس خوشبختی میكردم.او با درك علاقهام به حیوانات خانگی برای گرد آوری بهترین آنها هیچ فرصتی را از دست نمیداد.ما تعدادی پرنده داشتیم.یك ماهی طلایی.سگی زیبا.چندتایی خرگوش.میمونی كوچك و یك گربه. این آخری حیوانی بسیار قوی و زیبا بود.یكدست سیاه و بسیار با هوش.اما وقتی گفتوگو به هوش وی كشیده میشد همسرم كه باطناً خرافاتی بود بیدرنگ به همان اعتقادات قدیمیعوام اشاره میكرد و میگفت: گربههای سیاه جادوگرانی هستند با ظاهر تغییر یافته.البته نه اینكه همواره این قضیه را جدی بگیرد.و اگر من اشارهای گذرا میكنم تنها بدین سبب است كه هم اكنون به خاطرم رسید.من پلوتن را –نام گربه پلوتن بود- به دیگر حیوانات ترجیح میدادم.او دوست من بود و تنها از دست من غذا میخورد.به هر كجای خانه میرفتم او نیز دنبالم بود و به سختی میتوانستم مانع وی شوم تا دیگر در خیابان به دنبالم راه نیفتد. دوستی ما سالها به همین گونه ادامه یافت.سالهایی كه با گذشتشان اندك اندك مجموعه شخصیت و خوی من –بهخاطر زیاده روی بیحد در پارهای كارهای شرم آور- تغییر كرد.هر روز بیش از پیش گوشهگیرتر، زود رنجتر و نسبت به احساسات دیگران بیتوجهتر میشدم.به خودم اجازه دادم تا با همسرم تندخویی كنم و خود خواهیهای مبالغه آمیزم را به وی تحمیل كنم.حیوانات بیچاره هم طبیعتاً چنین تغییر شخصیتی را احساس میكردند.من نه تنها به آنها اعتنایی نمیكردم بلكه با آنها به خشونت هم رفتار میكردم.با این وجود تعلق خاطر به پلوتن هنوز مانع میشد تا با او رفتار بدی داشته باشم.دیگر هیچ گونه احساس ترحمینسبت به خرگوشها، میمون، و حتی سگمان نداشتم و اگر از روی دوستی یا تصادفاً در مسیر حركتم قرار میگرفتند، وجودم انباشته از شرارت و بدجنسی میشد –و چه شرارتی میتواند با شرارت ناشی از نوشیدن الكل قابل قیاس باشد؟_ و سرانجام پلوتن، كه دیگر پیر و بنابر این كمیتندخو شده بود، به شخصیت بد نهاد من پی برد. یك شب هنگامیكه مستِ مست از پاتوق شبانهام به خانه بازگشتم، احساس كردم گربه از نزدیك شدن به من پرهیز میكند.او را كه گرفتم از ترس خشونتم، دستم را گاز گرفت و خراشی جزئی ایجاد كرد.به یكباره خشمیاهریمنی بر وجودم استیلا یافت و از خود بیخود شدم. گویی روح انسانی از كالبدم پر كشیده بود.به سبب زیاده روی در شرابخواری كینهای شیطانی تار و پود وجودم را انباشت.از جیب جلیقه چاقویی بیرون آورد، بازش كردم، گلوی حیوان درمانده را گرفتم و در یك آن، یكی از چشمهایش را از كاسه بیرون آوردم! من از نوشتن این بیرحمیابلیس گونهام سرخ میشوم، میسوزم و میلرزم! صبح، با از میان رفتن نشانههای الكل شب پیش، منطقم بازگشت.به سبب جنایتی كه مرتكب شده بودم احساس پشیمانی و نفرتی نیم بند وجودم را فرا گرفت.اما این احساس بسیار مبهم و ضعیف بود و به روحم لطمه چندانی وارد نیاورد.باز به زیاده روی در میگساری ادامه دادم و به زودی خاطره جنایتم در پس گیلاسهای شراب گم شد. گربه آرام آرام بهبود مییافت و گرچه قیافهای ترسناك پیدا كره بود اما به نظر میرسید زجر چندانی نمیكشد.به عادت گذشته در خانه میگشت اما همواره وحشت زده از نزدیك شدن به من پرهیز میكرد.ابتدا ته مانده احساس عاطفیام از گریز آشكار موجودی كه پیش از آن، آن همه مرا دوست میداشت، جریحه دار میشد؛ اما این احساس هم به زودی جای خود را به كینه داد و ذهنیت تبهكارم در سراشیبی غیر قابل بازگشت افتاد.در چنان ذهنیتی دیگر جایی برای فلسفه وجود ندارد.من ایمان دارم تبهكاری یكی از اولین تمایلات جبری بشری است.یكی از اولین كششها یا احساساتی كه به شخصیت آدمیجهت میدهد.چه كسی از ارتكاب صد باره كار احمقانه یا رذیلانة خود در شگفت نمانده؟ كاری كه میدانسته نباید مرتكب شود.آیا ما علیرغم قوه تمیز عالی خود، باز تمایل به تجاوز به آن چه قانون نامیده میشود و ما نیز آن را به عنوان قانون پذیرفتهایم، نداریم؟ من این ذهنیت تبهكار را سبب انحراف نهایی خود میدانم.انحرافی كه مرا به سوی آزار و سرانجام ارتكاب جنایت نسبت به آن حیوان بی آزار كشاند.عشق به شرارت، عطش بی پایان روح است برای خود آزاری. یك صبح، خونسرد گرهی بر گردنش زدم و از شاخه درختی آویزانش كردم.لحظهای بعد اشك جانكاه ندامت چشمانم را پوشانده بود.او را دار زدم چون میدانستم پیش از آن دوستم میداشته.چون میدانستم هیچ كاری كه سبب خشم من شود انجام نداده.دارش زدم چون میدانستم به این ترتیب مرتكب گناه میشوم.گناهی نابخشودنی كه روحم را برای همیشه به رسوایی میكشاند.گناهی آن چنان عظیم كه حتی رحمت بی پایان خداوندی هم –اگر چنین چیزی ممكن باشد- شامل حالش نمیشود. شب همان روز جنایت، به دنبال فریاد «آتش!» از خواب پریدم.پردههای تخت خوابم در میان زبانههای آتش میسوخت.تمام خانه میسوخت.بالاخره به هر ترتیب بود من، همسرم و پیشخدمتمان توانستیم جان سالم به در بریم.همهجا ویران شده بود.همه چیزم از كف رفته بود.از همان زمان، دیگر در نومیدی غلتیدم.گرچه آنقدر ضعیف نیستم تا در پی رابطهای میان سفاكی خود با آن فاجعه باشم اما وقایع زنجیروار بعدی را هم نمیتوان نادیده انگاشت. روز بعد از آتش سوزی، به ارزیابی ویرانی پرداختم.دیوارها به جز یكی، درهم فرو ریخته بودند.دیوار پا بر جا به خلاف آنهای دیگر تیغهای بیش نبود و حدوداً میان عمارت، درست مماس با تختخواب قرار داشت.قسمتی از این بخش عمارت در برابر آتش سوزی مقاومت كرده بود –سبب آن هم دوباره سازی اخیر بود- نزدیك دیوار عده زیادی گرد آمده بودند.چندین نفر هم به دقت و با توجهی خاص گوشه و كنار را بازرسی میكردند.عبارات، شگفتآور است! عجیب است! و نظایر آن كنجكاویم را برانگیخت.نزدیك دیوار رفتم.تصویری برجسته برسطح هنوز سفید دیوار حك شده بود.تصویر غول آسای یك گربه.دقت تصویر حیرت آور بود.حیوان با رسیمانی بلند به دار آویخته شده بود.از دیدن آن هیئت شبح گونه –بیگمان جز شبح چیز دیگری نبود- بر جای میخكوب شدم.برای چند لحظه وحشت سرتاپایم را فرا گرفت.اما بلافاصله به كمك منطق، قضیه را برای خود حل كردم: من گربه را در باغ دار زده بودم و به دنبال فریاد كمك، جمعیت زیادی وارد باغ شده بود.بنابراین بی شك كسی ریسمان حیوان را باز كرده و از پنجره اتاق به درون پرتاب كرده بود تا مرا از خواب بیدار كند و حیوان بیچاره در همان حال پرواز میان دیوار دیگر اتاق كه در حال فرو ریختن بود و دیوار سالم له شده بود.تركیب گچ تازه دیوار و آمونیاك جسد و گرمای آتش هم سبب ثبات تصویر شده بود. هر چند بدین ترتیب به سادگی، خودم –اگر نگویم وجدانم- را مجاب كردم، اما به هر رو موضوع تاثیر عمیقی بر ذهنیتم باقی گذاشت.مدت چند ماه شبح گربه رهایم نمیكرد.به نظر میآمد گونهای احساس عاطفی به روحم بازگشته باشد.هر چند بیتردید احساس ندامت نبود.گاه به خاطر از دست دادن حیوان حس دلسوزی نیمبندی بر وجودم چیره میشد و حتی تصمیم گرفتم به دنبال حیوانی با همان هیئت بگردم تا جانشین او كنم. یك شب كه سرگشته و ملول در یكی از فضاحت خانههای همیشگی خود نشسته بودم، ناگهان توجهم به سوی جسمیسیاه جلب شد.جسم روی چلیك بزرگ شراب قرار داشت.چند لحظه خیره نگاهش كردم و حیران ماندم، چون هنوز برایم قابل تشخیص نشده بود.نزدیك رفتم و با دست آن را لمس كردم، یك گربه سیاه بود –گربه ای فربه و سیاه- درست مانند پلوتن.تنها با یك تفاوت: پلوتن حتی یك موی سفید در تمام بدن نداشت.اما این یكی روی سینه خود سفیدی نامشخص و مبهمیداشت.هنوز به درستی او را نوازش نكرده بودم كه از جای برخاست و خرناسی كشید و خود را بدستم مالید.گویی مفتون توجهم شده بود.پس موجودی كه مدتها در جستجویش بودم یافته بودم.بلافاصله نزد صاحبش رفتم و پیشنهاد خریدش را دادم.پولی نگرفت، گفت پیش از آن هرگز گربه را ندیده است.یكبار دیگر نزدیك گربه رفتم و او را نوازش كردم.به هنگام بازگشت، او نیز به دنبالم آمد و من هم اجازه این كار را به او دادم.در راه، گهگاه خم میشدم و نوازشش میكردم.وقتی به خانه رسید، انگار به خانه خود آمده است و خیلی زود دوست وفادار همسرم شد. به زودی احساس نوعی نفرت از او در وجودم زبانه كشید و این دقیقاً خلاف امیدواریم بود.نمیدانم چگونه این حالت به وجود آمد و چرا ملایمت و بردباری او حالم را دگرگون میكرد.نرم نرمك احساس دلزدگی و ملال به نفرتی آشكار تبدیل شد.دیگر از او همانند یك طاعونی میگریختم و شاید احساس شرم گونه از خاطره سفاكیم مانع میشد تا با او هم بدرفتاری كنم.چند هفته از آزار و بد رفتاری با وی پرهیز كردم.اما به تدریج و آرام آرام به جایی رسیدم كه نفرتی بیان نكردنی نسبت به او وجودم را فرا گرفت و از او همچون دم طاعونی میگریختم. بیگمان یكی از دلایل نفرتم یك چشم بودن او بود.زیرا درست فردای آوردنش متوجه شدم او نیز مانند پلوتن از داشتن یك چشم محروم است و شاید همین مساله سبب شد تا او به همسرم نزدیكتر شود و الفتی ناگفتنی میان آنها برقرار شود.میان او همسرم با آن احساسات لطیفش كه پیش از آن سرچشمه سادهترین و نابترین لذات من بود.هرچه نفرت من از گربه بیشتر میشد، علاقه او به من بیشتر میشد و با لجاجتی عجیب كه درك آن برای خواننده مشكل است قدم به قدم همراهیام میكرد.هرگاه مینشستم یا زیر صندلیام چمباتمه میزد، یا روی زانوانم مینشست و نوازشم میكرد و اگر از جای بر میخواستم تا قدمیبزنم میان پاهایم میلولید و گاه تقریباً سبب میشد سكندری بخورم.و یا با فرو بردن پنجههای بلند و تیز خود در لباسهایم خود را به سینهام میرساند.در چنین لحظاتی آرزو میكردم میتوانستم با ضربه مشتی هلاكش كنم.اما هم یاد اولین جنایت و هم باید اعتراف كنم كه وحشت بیاندازه از حیوان مانع این كار میشد.این وحشت، وحشت جسمانی نبود بازگویی این هم فراوان رنجم میدهد و شاید این به دلیل شرم از اعتراف باشد.آری حتی در سلول مجرمین نیز اعتراف به سبب وحشت و نفرتی كه حیوان در من بر میانگیخت و نشان از خیالات واهی داشت شرمآور است. همسرم بارها توجه مرا به لكه سفید روی سینه حیوان جلب كرده بود.همان لكهای كه تنها تفاوت میان او بود با گربهای كه كشته بودم.بدون تردید خواننده به یاد دارد كه ابتدا گنگ و نامشخص بود اما آهسته آهسته و به مرور، علیرغم كوشش بسیار برای واهی دانستن آن، مشخص و مشخصتر میشد.اكنون دیگر آن را آشكارا میدیدم و از دیدن آن برخود میلرزیدم.انگیزه نفرت و وحشتم و این كه خود را از شر او هم خلاص كنم، درست همین بود.–البته اگر شهامتش را میداشتم- لكه تصویر كریه و شوم چوبة دار! آوخ چوبه وحشتناك دار! چوبة نفرت و جنایت! چوبة عذاب و مرگ! من دیگر بدبختترین موجود بشری بودم و سبب این بدبختی، حیوانی وحشتناك بود! كه من با نفرت تمام برادر او را كشته بودم.من، مرد تربیت شده و انسانی به تمام معنی، گرفتار بدبختی غیر قابل تحملی شده بودم! افسوس! دیگر خوشبختی برایم مفهومینداشت.نه شب و نه روز! در تمام طول روز، آن موجود وحشتناك كه یك لحظه تنهایم نمیگذاشت و در خلال شب هم هر لحظه كه كابوس هراسناك مرگ رهایم میكرد، نفس مرطوب و وزن سنگین وی را روی سینهام احساس میكردم! فشار روحی آن چنان در تنگنایم قرار داد كه خوی محزون و ته مانده انسانیت خود را نیز از دست دادم و خبث طینت و نفرت، تنها اندیشه درونیام شد.با این همه، همسرم هرگز لب به شكایت نمیگشود و ستمهای روز افزون مرا با شكیبایی دهشتباری تحمل میكرد.از شكیبایی تحمل ناپذیر وی روح سركشم گرفتار خشمیتوفانزا میشد. یك روز برای كاری روزمره راهی زیر زمین عمارت قدیمی، كه فقر وادارمان میكرد در آن زندگی كنیم، شدم.همسرم و گربه سیاه نیز همراهیام كردند.هنگامیكه از پلههای با شیب تند پایین میرفتیم، گربه به عادت همیشگی پیشاپیش و تقریباً در میان پاهای من حركت میكرد و در یك آن، چنان به پاهایم چسبید كه نزدیك بود با سر از پلهها سقوط كنم. خشمیجنون آسا وجودم را فرا گرفت.ترس كودكانه خود را فراموش كردم و با تبر به حیوان حمله بردم.اما پیش از آن كه ضربه را فرود آورم، همسرم مانع شد و همین دخالت، به جنون من نیرویی اهریمنی بخشید.بازوی خود را از دستش رها ساختم و با تبر بر مغز خودش كوفتم.بیكمترین نالهای بر زمین افتاد و در دم جان داد.بیدرنگ تصمیم گرفتم جسد را پنهان كنم.میدانستم سربه نیست كردن آن در خارج از خانه چه در روز و چه در خلال شب خالی از خطر نخواهد بود.زیرا هر آن ممكن بود همسایهها متوجه شوند.نقشههای زیادی از ذهنم گذشت.لحظهای به این فكر افتادم تا جسد را تكه تكه كرده در آتش بسوزانم.بعد خواستم گودالی كف زیر زمین حفر كنم.دقایقی كه گذشت تصمیم گرفتم آن را در چاه حیاط بیندازم.یك لحظه به فكر افتادم جسد را همانند كالایی در صندوق بسته بندی كرده و شخصی را مامور كنم تا آن را به خارج از منزل ببرد.سرانجام چارهای را مناسبتر از چارههای دیگر یافتم.تصمیم گرفتم او را مانند كشیشان دوران تفتیش عقاید قرون وسطی درون دیوار زیر زمین مدفون كنم. گویی زیر زمین را برای همین كار ساخته بودند.دیوارها كه بدون دقت ساخته شده بودند، به تازگی سفید كاری شده بودند و رطوبت مانع سخت شدن گچ آنها شده بود.افزون بر این در بخشی از دیوار برآمدگی مناسبی وجود داشت، شبیه بر آمدگی دودكش بخاری یا اجاق دیواری كه ظاهر دیوار آن هم شبیه سایر قسمتهای زیر زمین بود.بیگمان میتوانستم به سادگی آجرهای آن قسمت را بردارم؛ جسد را پشت آجرها قرار دهم و دوباره آنها را به گونه نخست روی هم بچینم، بیآن كه كوچكترین احتمالی برای كشف جسد وجود داشته باشد.آری در محاسبهام اشتباه نكرده بودم.به كمك میلهای آهنین آجرها را به راحتی یكی پس از دیگری بیرون كشیدم و پس از آن كه جسد را به دقت درون دیوار قرار دادم دوباره آنها را در جای اول خود چیدم.مدتی زحمت كشیدم تا توانستم گچی درست با همان رنگ سابق تهیه كنم و سطح كنده شده را بپوشانم.نتیجه كار بسیار رضایت بخش بود و اوضاع بر وفق مراد.جای كوچكترین دستخوردگی به چشم نمیخورد.با وسواس فراوان پای كار و گوشه و كنار زیر زمین را تمیز كردم و نگاهی پیروزمندانه گرداگرد خود انداختم.دست كم برای یك بار زحماتم به ثمر نشسته بود! بیدرنگ به جستجوی حیوانی كه سبب آن بدبختی بزرگ شده بود پرداختم.دیگر تصمیم گرفته بودم او را هم بكشم.اگر همان لحظه به چنگم میافتاد سرنوشتش روشن بود.اما گویی حیوان حیلهگر با احساس خطر از حمله اول، آب شده، به زمین فرو رفته بود و مراقب بود تا در چنان حالی پیش رویم آفتابی نشود.نبود آن موجود نفرتانگیز، آرامشی ژرف در من به وجود آوردم و آن شب اولین شبی بود كه آسوده خیال به صبح رساندم.آری من با وجود سنگینی بار جنایت در دوشم، آسوده خفتم.دومین و سومین روز هم سپری شد بیآن كه از جلاد خبری شود.دیگر مانند انسانی آزاد نفس میكشیدم و اهریمن وحشت آفرین برای همیشه خانه را ترك گفته بود! و من دیگر هرگز او را نمیدیدم.از احساس خوشبختی در پوست نمیگنجیدم و جنایت هولناك نرم نرمك به دست فراموشی سپرده میشد.مراستم تحقیقات اولیه به سادگی و به گونهای كاملاً رضایت بخش انجام گرفت و دستور كاوش خانه صادر شد.من با اطمینان از نتیجة روشن كاوش، به زندگی سعادت بار آیندهام میاندیشیدم. روز چهارم، گروهی مامور بی آنكه انتظارشان را داشته باشم به خانه آمدند و به دقت سرگرم تجسس شدند.اما من با اطمینان كامل به پنهانگاه جسد، خم به ابرو نیاوردم و از دلهره خبری نبود.به درخواست ماموران، در تمام مدت تجسس، آنها را همراهی كردم.هر جای مظنون را كاویدند و هیچ گوشهای را نادیده نگذاشتند.سرانجام برای سومین یا چهارمین بار وارد زیر زمین شدند.كوچكترین ترسی به خود راه ندادم.قلبم با آرامش طبیعی كار میكرد.در تمام مدت، دست به سینه، آسوده خاطر، درازا و پهنای زیر زمین را میپیمودم.ماموران خشنود از جستجوی دقیق بساط خود را برچیدند و آماده رفتن شدند.دیگر یارای سركوبی شادمانی خود را نداشتم.دست كم باید جملهای به نشانه پیروزی و اینكه آنها را از بیگناهی خود مطمئن سازم بر زبان میراندم.وقتی خواستند از پلهها بالا بروند تحمل از كف دادم و رو به آنها كردم: - آقایان! خوشحالم از این كه سوةظن شما برطرف شده.برای همه شما آرزوی سلامتی میكنم.امیدوارم از این پس رفتارتان كمیمودبانهتر باشد.آقایان! در ضمن لازم است یادآوری كنم كه این خانه بسیار خوب ساخته شده... دیوانهوار و گستاخانه صحبت میكردم.بیآن كه به درستی دریابم چه میكنم: - ...به جرات میتوانم بگویم قابل ستایش است.به ویژه دیوارها...دارید میروید، آقایان؟ این دیوارها عجیب محكم ساخته شدهاند. و در آن لحظه، با گستاخی خشم آلودهای انتهای عصای خود را درست به همان قسمتی كه جسد همسرم را قرار داده بودم، كوبیدم.آه خداوند مرا از چنگال اهریمن حفظ كند.هنوز بازتاب ضربه عصا به درستی سكوت را نشكسته بود كه صدایی از دل دیوار پاسخ داد! صدا نخست نالهای گنگ و بریده بریده بود؛ همانند هقهق كودكی، و آنگاه آرام آرام بلند و پرطنین و غیر انسانی شد – زوزهوار.فریادی نیم نفرت نیمیپیروزی- صدایی كه تنها از جهنم بر میخیزد.صدای موحشی كه هم، دوزخیان زیر شكنجه سر میدهند و هم اهریمنان شاد از عذاب جاویدان.بیان احساساتم در آن لحظات، نشان نادانیست.داشتم بیهوش میشدم.كوشیدم با تكیه بر دیوار روی پا بایستم.ماموران بهت زده و هراسان برای یك لحظه بیحركت ماندند؛ آن گاه دستان پولادینشان به دیوار حمله برد.تمام قسمت باز سازی شده، یكباره فرو ریخت و جسد بدهیبت آشكار شد.سر از میان چاك برداشته بود خون اطراف آن دلمه بسته بود و حیوان خبیث با تنها چشم شرربار خود روی جسد چمباتمه زده بود.حیوان حیلهگری كه مرا به جنایت واداشت و زوزه نابهنگامش به چنگال جلادم افكند.من آن هیولا را نیز درون دیوار مدفون كرده بودم.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در دوشنبه 17 اسفند 1388 و ساعت 07:13 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
داستان کوتاه آلمانی هانریش بل | داستان ,
|
|
 در همان لحظه میدانستم که این ناخوشایندترین سرآغازی است که میتوانستم انتخاب کنم، اما پیش از آن که بتوانم سخنم را ادامه دهم، با صدایی بینهایت آرام گفت: "من همهچیز را میدانم...
خبر هانریش بل؛ برگردان پریسا رضایی داستان کوتاه آلمانی
آیا شما آن دهکدههای مفلوکی را میشناسید که در آنها انسان بیهوده از خود میپرسد که چرا راهآهن در آنجا ایستگاه دارد؛ آنجا که به نظر میرسد ابدیت برگرد چند خانهی کثیف و کارخانهای متروک چنبره زده است؛ جایی که مزارع اطرافش به نفرین ابدی بیحاصلی دچار شدهاند؛ آنجا که انسان یکباره حس میکند ویرانهای بیش نیست؛ زیرا درخت یا حتی برج کلیسایی هم به چشم نمیآید؟ مردی که کلاه قرمز بر سر دارد، سرانجام پس از توقفی طولانی قطار را به حرکت درمیآورد و پشت تابلویی بزرگ با نامی درشت بر آن، ناپدید میشود. این طور به نظر آدم میرسد که مرد حاضر است تمام داراییاش را بدهد تا بتواند یک روز تمام فقط سیر بخوابد. افقی خاکستریرنگ بر فراز مزارع متروکه و ویرانه که هیچکس در آنها چیزی نمیکارد، آویخته شده است. با همه این احوال من تنها کسی نبودم که پیاده شدم. زنی سالخورده با پاکتی بزرگ و قهوهایرنگ از کوپه مجاور پیاده شد، اما هنگامی که آن ایستگاه کوچک و کثیف را ترک میکردم، گویی زمین دهان باز کرده و زن را بلعیده بود و من برای یک لحظه سر در گم ماندم؛ زیرا نمیدانستم باید از چه کسی آدرس بپرسم. چند خانهی آجری با پنجرههایی که هیچ نشان از زندگی در آن خانهها نداشت، با آن پردههای زرد و سبز چنان مینمودند که گویا سکونت در آنها ناممکن است. در آن سوی این خیابان، دیواری سیاه کشیده شده بود که به نظر میرسید در حال ریزش است. به سمت دیوار تیره رفتم، زیرا میترسیدم درِ یکی از این خانههای مردگان را به صدا درآورم. سپس از نبش خیابان پیچیدم و درست در کنار تابلوی کثیفی با عنوان غذاخوری که به سختی قابل خواندن بود، واژه خیابان اصلی را به وضوح با حروف سفید بر زمینه آبی خواندم. باز هم چند خانه که چشماندازی قناس را به تصویر میکشیدند، گچکاریهای تکهتکه شده و در طرف مقابل، دیوار طویل، بیپنجره و تیره و تار کارخانه، مانند حصاری که گرداگرد ویرانهها کشیده باشند، دیده میشد. به سادگی فقط به حکم احساس به سمت چپ پیچیدم، اما در آنجا ناگهان دهکده به پایان میرسید. حدود دهمتر دورتر بار دیگر دیوار ادامه داشت. پس از آن مزرعهای هموار و خاکستریرنگ با نور خفیفی به رنگ سبز که به سختی به چشم میآمد و در نقطهای با افق خاکستری دوردست پیوند مییافت، آغاز میشد. این احساس خوفناک به من دست داد که در انتهای دنیا و در جلوی مغاکی بیپایان ایستادهام. گویا نفرین شده بودم که درون این خیزاب بینهایت فریبنده و خاموش ناامیدی مطلق کشیده شوم. سمت چپ خانهای کوچک و کتابیشکل، مانند خانههایی که کارگران پس از خاتمه کار میسازند، قرار داشت. با تردید و تقریباً تلوتلوخوران به سوی آن حرکت کردم. پس از عبور از پرچینی محقر و رقتآور که شاخههای گل سرخ وحشی آن را پوشانده بود، شماره خانه را دیدم و متوجه شدم که درست آمدهام. کرکرههای تقریباً سبز رنگ خانه که دیگر حسابی از رنگ و رو رفته بود، محکم بسته شده و انگار به پنجرهها چسبیده بودند. سقف کوتاه خانه که دست من به پیشآمدگی آن میرسید، با صفحههای حلبی زنگزده وصله شده بود. سکوتی بیانناپذیر حاکم بود؛ ساعتی که در آن شامگاه پیش از آن که با رنگ خاکستری خود در حاشیه بینهایت جاری شود، اندکی مکث میکند. لحظهای طولانی پشت در خانه ایستادم و آرزو کردم که کاش آن روزها مرده بودم... به جای اینکه اینجا بایستم تا وارد این خانه شوم. هنگامی که دست دراز کردم تا در بزنم، از داخل خانه صدای پرطنین خندهی زنانهای را شنیدم؛ از همان خندههای مرموزی که درکناشدنی هستند و بنا به خلق و خویی که داریم یا ما را سرخوش میسازند یا قلبمان را درهم میفشارند. در هر صورت فقط زنی که تنها نباشد، میتوانست آن گونه بخندد، باز هم ایستادم. بار دیگر آن میل درنده و سوزان برای اینکه بگذارم درون آن بینهایت خاکستری شامگاهی که فرو مینشست، کشانده شوم، درونم به جوشش افتاد؛ شامگاهی که اکنون بر فراز آن مزرعه دوردست آویزان بود و مرا به سوی خود میکشید و میکشید... با واپسین توانم در را به شدت کوبیدم. نخست سکوت بود. آنگاه صدای نجوا و سر آخر صدای قدم، قدمهای آهستهی یک نفر با دمپایی، سپس در باز شد و من زنی با موهای بور سرخفامی را دیدم که تأثیر او بر من مانند یکی از آن نورهای توصیفناشدنیای بود که نقاشیهای تیره رامبراند را تا کوچکترین زاویه روشن میسازند. این زن با رنگ طلایی و سرخ موهایش همچون نوری درون این ابدیت خاکستری و سیاه میدرخشید. او با فریادی آهسته به عقب جست و با دستانی لرزان در را نگه داشت، اما هنگامی که کلاه سربازیم را برداشتم و با صدایی گرم عصر به خیر گفتم، تشنج هراس که این چهره بیاندازه بیحالت را دربرگرفته بود، برطرف شد و او با پریشانی لبخندی زد و گفت: "بله؟". برای لحظهای در پسزمینه، هیکل عضلانی مردی را دیدم که در تاریک و روشن راهروی کوچک از آنجا گذشت. آهسته گفتم: "میخواستم با خانم برینک صحبت کنم". بار دیگر با صدایی بیطنین گفت: "بله؟" و با عصبانیت در را گشود. هیکل مرد در تاریکی ناپدید شده بود. وارد اتاقی تنگ شدم که از اثاثیه محقری پر شده و بوی غذای نامرغوب و سیگار بسیار مرغوب در آن پیچیده بود. دست سفید زن به سوی کلید برق رفت و هنگامی که نور بر او افتاد، چهره رنگپریده و بیحالت او که بیشباهت به چهرهی مردگان نبود، هویدا شد. فقط موهای قرمز روشن او زنده و گرم به نظر میرسید. زن با این که دکمههای پیراهنش محکم بسته شده بود، با دستانی که هنوز میلرزید، با تشنج لباس قرمز تیرهاش را روی سینههای برآمده خود چنگ زد. انگار میترسید من روی او چاقو بکشم. نگاه چشمان آبی و پر اشک او هراسیده و رمیده بود، انگار بدون داشتن هیچ تردیدی درباره صدور حکمی خوفناک در پیشگاه دادگاه ایستاده است. حتی تابلوهای ارزانقیمت آویخته به دیوار و آن تصاویر شیرین نیز بیشباهت به متهمین به دار آویخته نبودند. به زحمت گفتم: "نترسید". در همان لحظه میدانستم که این ناخوشایندترین سرآغازی است که میتوانستم انتخاب کنم، اما پیش از آن که بتوانم سخنم را ادامه دهم، با صدایی بینهایت آرام گفت: "من همهچیز را میدانم، او مرده است... مرده." فقط توانستم سرم را به علامت تصدیق تکان دهم. سپس دست به درون جیبم بردم تا واپسین داراییهای او را به زن تحویل دهم، اما در همین لحظه صدایی خشمگین درون راهرو پیچید: "گیتا!" زن مأیوسانه مرا نگاه کرد، سپس در را گشود و فریادزنان گفت: "پنج دقیقه صبر کن لعنتی"، و بار دیگر در را با صدا به هم کوبید. میتوانستم تصور کنم که مرد چگونه بزدلانه پشت بخاری چپیده است. زن نگاه لجوجانه و تقریباً پیروزمندانهاش را به من دوخته بود. به آهستگی، حلقه، ساعت و کتابچه سربازی با عکسهای بستهبندی شدهاش را روی رومیزی مخمل سبز گذاشتم. در این لحظه زن ناگهان با حالتی عصیانزده و هراسان مانند حیوانی به هقهق افتاد. خطوط چهرهاش کاملاً محو و بسیار نرم و بیشکل شده و قطرات شفاف و کوچک اشک از میان انگشتان کوتاه و گوشتالودش بیرون میغلتید. زن خود را روی کاناپه انداخت و درحالی که با دست چپ با اشیأ محقر اتاق بازی میکرد، دست راستش را به میز تکیه داد. خاطرات به نظرش با ضربه هزاران شمشیر پارهپاره میشد. در این لحظه بود که دانستم جنگ هرگز به پایان نخواهد رسید؛ جنگ تا زمانی که اینجا و آنجا زخمی سر باز کند که آن رزمنده شهید مسبب آن بوده است، هرگز پایان نخواهد گرفت. تمامی نفرت، هراس و یأس خود را مانند باری محقر از دوش فروافکندم و دستم را روی آن شانه لرزان و گوشتالود گذاشتم. هنگامی که چهره متعجب خود را به سویم چرخاند، برای نخستین بار در خطوط چهرهاش شباهتی با آن دختر زیبا و دوستداشتنی یافتم که بیشک صدها بار ناگزیر به دیدن عکسش شده بودم، آن روزها.... - کجا اتفاق افتاد؟ بنشینید. در شرق بود؟ از چهرهاش مشخص بود که ممکن است هر لحظه بار دیگر به گریه افتد. - نه... در غرب، در اسارت... ما بیشتر از صد هزار نفر بودیم. - چه موقع؟ نگاهش هیجانآلود، هوشیار و بسیار زنده و چهرهاش سخت و جوان بود، انگار هستیاش به پاسخ من بستگی داشت. آهسته گفتم: "ژوئن "45. به نظر رسید که برای لحظهای به فکر فرو رفته است و سپس لبخندی بر لب آورد. لبخندی کاملاً معصومانه و بیگناه و من پیش خود اندیشیدم که برای چه لبخند میزند. اما حالی به من دست داد گویی هر لحظه ممکن است خانه بر سرم خراب شود. از جایم بلند شدم. او بدون اینکه کلامی بر لب آورد، در را برایم گشود و خواست آن را برایم نگه دارد، اما من سرسختانه آنقدر منتظر ماندم تا او از کنارم رد شد و از در بیرون رفت. هنگامی که با من دست میداد، با هقهقی فروخورده گفت: "میدانستم، از همان زمان- تقریباً سه سال پیش- وقتی او را تا راهآهن بدرقه کردم، میدانستم." سپس با صدایی کاملاً آهسته افزود: "من را تحقیر نکنید". از بیان این سخنان قلبم از هراس به لرزه افتاد. خدای بزرگ، مگر من به یک قاضی میماندم؟ پیش از آن که بتواند مانع شود، آن دست کوچک و نرم را بوسیده بودم و این نخستین بار در زندگیم بود که دست زنی را میبوسیدم. بیرون هوا تاریک شده بود. در حالی که ترس سراپایم را فراگرفته بود، باز هم لحظهای پشت در بسته منتظر ماندم. در این لحظه صدای هقهق بلند و وحشیانه زن را از داخل شنیدم. او به در خانه تکیه داده بود و تنها لایهای از چوب در، او را از من جدا میکرد. در این لحظه صمیمانه آرزو کردم که خانه روی سرش خراب شود و او را مدفون سازد. سپس آهسته، کورمال کورمال و با احتیاط فراوان به سمت راهآهن برگشتم، زیرا میترسیدم هر لحظه درون گودالی فرو بروم. نورهای ضعیف و کوچکی درون خانه مردگان میسوخت و کل خانههای کوچک مقابل آن نور، بسیار بسیار عظیم به چشم میآمدند. حتی پشت دیوار سیاه هم لامپهای کوچکی را دیدم که به نظر میرسید، حیاطهای بیاندازه بزرگی را روشن کردهاند. فضای شامگاه متراکم، سنگین، مهآلود، تیره و نفوذناپذیر شده بود. درون سالن انتظار پر کوران و کوچک به غیر از من چند زوج سالخورده، سرمازده در گوشهای چپیده بودند. من دستهایم را در جیب فرو برده و کلاهم را تا روی گوشهایم پایین کشیده بودم. مدتی طولانی به انتظار ایستادم، زیرا کوران سردی از سوی ریلها میوزید و شب هر لحظه بیشتر و بیشتر همچون باری سنگین فرود میآمد. مردی پشت سرم غرغرکنان گفت: "کاش فقط مقدار بیشتری نان و کمی توتون داشتیم." من مرتب به جلو خم میشدم تا خطوط موازی ریل را که در دوردستها در لابلای نورهای بیرنگ به یکدیگر نزدیک میشدند، نگاه کنم. اما پس از مدتی در ناگهان گشوده شد و مرد کلاهقرمز با چهرهای که از اشتیاق او به حرفهاش حکایت داشت، گویی در سالن انتظار ایستگاهی بزرگ است، فریاد کشید: "قطار مسافربری به مقصد کلن با نود و پنج دقیقه تأخیر." در این لحظه به نظرم رسید تا آخر عمرم به اسارت افتادهام.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در یکشنبه 16 اسفند 1388 و ساعت 07:11 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
داستان کوتاه قفس صادق چوبک | داستان ,
|
|
 همه جایشان تنگ بود. همه سردشان بود. همه گرسنه شان بود. همه با هم بیگانه بودند. همه جا گند بود. همه چشم به راه بودند. همه مانند هم بودند و هیچكس روزگارش از دیگری ... قفسی پر از مرغ و خروسهای خصی و لاری و رسمی و كلهماری و زیرهای و گلباقلایی و شیربرنجی و كاكلی و دمكل و پاكوتاه و جوجه های لندوك مافنگی، كنار پیاده رو، لب جوی یخ بسته ای گذاشته شده بود. توی جو، تفاله چای و خون دلمه شده و انار آبلمبو و پوست پرتقال و برگهای خشك و زرت و زنبیلهای دیگر قاتی یخ، بسته شده بود. لب جو، نزدیك قفس، گودالی بود پر از خون دلمه شده ی یخ بسته كه پرمرغ و شلغم گندیده و ته سیگار و كله و پاهای بریده مرغ و پهن اسب توش افتاده بود. كف قفس خیس بود. از فضله مرغ، فرش شده بود. خاك و كاه و پوست ارزن، قاتی فضله ها بود. پای مرغ و خروسها و پرهایشان خیس بود. از فضله خیس بود. جایشان تنگ بود. همه تو هم تپیده بودند. مانند دانه های بلال به هم چسبیده بودند. جا نبود كز كنند. جا نبود بایستند. جا نبود بخوابند. پشت سر هم، تو سر هم تك میزدند و كاكل هم را میكندند. جا نبود. همه توسری می خوردند. همه جایشان تنگ بود. همه سردشان بود. همه گرسنه شان بود. همه با هم بیگانه بودند. همه جا گند بود. همه چشم به راه بودند. همه مانند هم بودند و هیچكس روزگارش از دیگری بهتر نبود. آنهایی كه پس از تو سری خوردن سرشان را پایین میآوردند و زیر پر و بال و لای پای هم قایم میشدند، خواه ناخواه تكشان توی فضله های كف قفس میخورد. آنوقت از ناچاری، از آن تو پوست ارزن ورمیچیدند. آنهایی كه حتی جا نبود تكشان به فضله های ته قفس بخورد، به ناچار به سیم دیواره ی قفس تك میزدند و خیره به بیرون مینگریستند. اما سودی نداشت و راه فرار نبود. جای زیستن هم نبود. نه تك غضروفی و نه چنگال و نه قدقد خشم آلود و نه زور و فشار و نه تو سرهمزدن، راه فرار نمینمود؛ اما سرگرمشان میكرد. دنیای بیرون به آنها بیگانه و سنگدل بود. نه خیره و دردناك نگریستن و نه زیبایی پر و بالشان به آنها كمك نمیكرد. تو هم می لولیدند و تو فضله ی خودشان تك میزدند و از كاسه ی شكسته ی كنار قفس آب مینوشیدند و سرهایشان را به نشان سپاس بالا میكردند و به سقف دروغ و شوخگن و مسخره قفس مینگریستند و حنجرههای نرم و نازكشان را تكان میدادند. در آندم كه چرت میزدند، همه منتظر و چشم به راه بودند. سرگشته و بی تكلیف بودند. رهایی نبود. جای زیست و گریز نبود. فرار از آن منجلاب نبود. آنها با یك محكومیت دسته جمعی درسردی و بیگانگی و تنهایی و سرگشتگی و چشم به راهی برای خودشان می پلكیدند. به ناگاه در قفس باز شد و در آنجا جنبشی پدید آمد. دستی سیاه سوخته و رگ درآمده و چركین و شوم و پینه بسته تو قفس رانده شد و میان همقفسان به كند و كاو درآمد. دست با سنگدلی و خشم و بی اعتنایی در میان آن به درو افتاد و آشوبی پدیدار كرد. هم قفسان بوی مرگ آلود آشنایی شنیدند و پرپر زدند و زیر پروبال هم پنهان شدند. دست بالای سرشان می چرخید و مانند آهنربای نیرومندی آنها را چون براده آهن میلرزاند. دست همه جا گشت و از بیرون چشمی چون رادار آنرا راهنمایی میكرد تا سرانجام بیخ بال جوجه ی ریقونه ای چسبید و آن را از آن میان بلند كرد. اما هنوز دست و جوجه ای كه در آن تقلا و جیك جیك میكرد و پروبال میزد، بالای سر مرغ و خروسهای دیگر میچرخید و از قفس بیرون نرفته بود كه دوباره آنها سرگرم چریدن در آن منجلاب و تو سری خوردن شدند. سردی و گرسنگی و سرگشتگی و بیگانگی و چشم به راهی به جای خود بود. همه بیگانه و بیاعتنا و بی مهر، بربر نگاه میكردند و با چنگال، خودشان را می خاراندند. پای قفس، در بیرون كاردی تیز و كهنه بر گلوی جوجه مالیده شد و خونش را بیرون جهاند. مرغ و خروسها از توی قفس می دیدند. قدقد می كردند و دیوارهی قفس را تك میزدند. اما دیوار قفس سخت بود. بیرون را مینمود، اما راه نمیداد. آنها كنجكاو و ترسان و چشم به راه و ناتوان، به جهش خون هم قفسشان كه اكنون آزاد شده بود نگاه میكردند. اما چاره نبود. این بود كه بود. همه خاموش بودند و گرد مرگ در قفس پاشیده شده بود. هماندم خروس سرخ روی پر زرق و برقی، تك خود را توی فضله ها شیار كرد و سپس آن را بلند كرد و بر كاكل شق و رق مرغ زیرهای پاكوتاهی كوفت. در دم مرغك خوابید و خروس به چابكی سوارش شد. مرغ تو سری خورده و زبون تو فضله ها خوابید و پا شد. خودش را تكان داد و پر و بالش را پف و پر باد كرد و سپس برای خودش چرید. بعد تو لك رفت و كمی ایستاد و دوباره سرگرم چرا شد. قدقد و شیون مرغی بلند شد. مدتی دور خودش گشت. سپس شتابزده میان قفس چندك زد و بیم خورده، تخم دلمه با پوست خونینی توی منجلاب قفس ول داد. در دم دست سیاه سوخته ی رگ درآمده ی چركین شوم پینه بسته ای هوای درون قفس را درید و تخم را از توی آن گند زار ربود و همان دم در بیرون قفس دهانی باز چون گور باز شد و آنرا بلعید. هم قفسان چشم به راه، خیره جلو خود را مینگریستند.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در شنبه 15 اسفند 1388 و ساعت 07:10 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
| -=-=- برای حمایت از سافتستان روی بنر های زیر تنها یك كلیك بكنید -=-=- |
|
|
|
|
|