| لینک به ما / لوگوی دوستان |
|
|
لینک به ما
لوگوی دوستان
برای تبادل لوگو ابتدا لوگوی سافتستان را در سایت خود قرار داده سپس به مدیر سایت ایمیل بزنید و یا در قسمت نظرات اعلام كنید
|
| |
|
|
داستان کوتاه گل وبلبل شاهکار اسکار وایلد | داستان ,
|
|
 بلبل بانگ برداشت : " مرگ بهای گزافی یرای یك شاخه گل سرخ است و زندگی برای همه عزیز است . نشستن در جنگل سرسبز و خورشید را در ارابه... دانشجوی جوان فریاد زد : " او گفت اگر برایش گل سرخ ببرم – با من میرقصد – اما در سراسر باغ ام گل سرخی نیست ". بلبل از آشیانه اش در درخت شاه بلوط صدای او را شنید و از لابلای برگ ها فرو نگریست و در شگفت شد. دانشجو فریاد زد : " در سرتا سر باغ من گل سرخی نیست ! دریغ كه خوشبختی به چه چیزهای كوچكی بسته است ! آنچه خردمندان نوشته اند مو به مو خوانده ام و بر تمام رمزهای حكمت دست یافته ام – و با این همه تنها نیاز به یك گل سرخ زندگیم را به شوربختی میبرد ." و چشمان زیبایش پر از اشك شد . دانشجوی جوان زیر لب زمزمه كرد : " فردا شب شاهزاده مجلس رقصی دارد و یار من در میان آن جمع است. اگر برایش گل سرخ ببرم – تا سپیده دم با من میرقصد اگر برایش گل سرخ ببرم او را در آغوش خواهم گرفت و او سر بر شانه ام خواهد نهاد و دستش در دستانم گره خواهد خورد . اما دریغ كه در باغ من گل سرخ به هم نمیرسد ! پس ناگزیر تنها خواهم نشست و او از كنارم خواهد گذشت –به من اعتنا نخواهد كرد و قلبم خواهد شكست. بلبل گفت : "به راستی عاشقی پاكباز است . او گرفتار همان دردی است كه من به نغمه میخوانم – آنچه مایه شادمان من است – رنجورش میدارد ! راستی كه عشق چه شگفت انگیز است . مارمولك سبز كوچكی كه با دم علم كرده از كنارش میگذشت پرسید : "چرا گریه میكند ؟" پروانه ای كه سراسیمه در پی پرتو از آفتاب پر میزد گفت :"به راستی – چرا ؟" گل مرواریدی با صدای نرم و نازك در گوش همسایه اش نجوا كرد: "به راستی – چرا ؟" بلبل گفت:" به خاطر یك گل سرخ میگرید ". آنها فریاد زدند : "برای یك گل سرخ ؟ آه چه مسخره است ! " و مارمولك كه از شمار عیبجویان بود – غش غش خندید . اما بلبل راز پنهان غم دانشجو را دریافت و خاموش بر درخت شاه بلوط نشست و به رمز و راز عشق اندیشید. ناگاه بالهای قهوه ای رنگش را برای پرواز گشود و در دل آسمان اوج گرفت . چون سایه از میان بیشه گذشت و سایه وار پهنای باغ را پیمود. در میان چمنزار درخت گل سرخ زیبائی ایستاده بود و بلبل همین كه آن را دید – راست به سویش پر كشید و فریاد زد : "یك گل سرخ به من بده من نیز برایت آواز میخوانم ." اما درخت گل سرش را بالا برد و پاسخ داد : " گل های من سفید است – سفید تر از برف كوهسار – اما پیش برادرم برو كه در پای ساعت قدیمیروئیده است و شاید آنچه را كه میخواهی به تو بدهد ." از این رو بلبل به سوی درخت گلی كه در پای ساعت آفتابی قدیمیروئیده بود – پر كشید . فریاد زد :یك گل سرخ به من بده و من شیرین ترین آوازم را برایت میخوانم . اما درخت گل سرش را بالا برد و پاسخ داد : گل های من زرد است – به زردی گیسوان پری دریائی كه بر تخت عنبرین مینشیند . اما پیش برادرم برو كه زیر پنجره دانشجو روئیده است – او شاید آنچه را كه میخواهی به تو بدهد . از این رو بلبل به سوی درخت گلی كه زیر پنجره دانشجو روئیده بود – پر كشید . فریاد زد " گل سرخی به من بده و من شیرین ترین آوازم را برای تو میخوانم " . اما درخت گل سرش را بالا برد و پاسخ داد " گل های من سرخ است – به سرخی پای كبوتران و سرخ تر از خوشه های بزرگ مرجان كه در غارهای دریای پیوسته در پیچ و تاب است . اما زمستان رگهایم را از سرما فسرده – یخبندان جوانه هایم را خشكانده و طوفان شاخه هایم را شكسته است و امسال گل سرخی نخواهم داشت ". بلبل فریاد زد :"تنها یك گل سرخ میخواهم – تنها یك گل سرخ ! آیا راهی وجود ندارد كه بتوانم گل سرخی پیدا كنم؟".درخت پاسخ داد :" تنها یك راه وجود دارد – اما چنان وحشت آور است كه یارای گفتنش را ندارم ". بلبل گفت : " بگو – نمیترسم ".درخت گفت : اگر گل سرخ میخواهی – باید آن را در مهتاب از نغمه و نوا بسازی و با خون دل خویش بدان رنگ دهی . باید سینه ات را بر خار بفشاری و برایم بخوانی . سراسر شب باید برایم بخوانی و خار در قلبت بخلد و خونمایه زندگی ات در رگ هایم روان شود و خون من گردد ". بلبل بانگ برداشت : " مرگ بهای گزافی یرای یك شاخه گل سرخ است و زندگی برای همه عزیز است . نشستن در جنگل سرسبز و خورشید را در ارابه طلاییش و ماه را در ارابه مرواریدش نگریستن بسیار دلنواز است. اما باز عشق از زندگی برتر است – و قلب پرنده در برابر قلب انسان چه وزنی دارد ؟" پس بالهای قهوه ای رنگش را باز كرد و در دل آسمان اوج گرفت . شتابان از فراغ باغ گذشت و سایه وار در میان بیشه زار پر زد . دانشجو در همان جا كه بلبل او را دیده بود و از كنارش رفته بود – روی چمن زار دراز كشیده بود و اشگ چشمانش هنوز نخشكیده بود . بلبل بانگ زد :"شاد باش – شاد باش ! گل سرخ را خواهی یافت . آن را در روشنائی مهتاب از نغمه و نوا میسازم و با خون دل خود بدان رنگ میدهم – اما در برابر آن تنها خواهشی از تو دارم و آن این است كه عاشقی پاكباز باشی . دانشجو از روی چمن فرا نگریست و گوش داد – اما از گفته های بلبل هیچ درنیافت . اما درخت شاه بلوط فهمید و اندوهگین شد – زیرا به بلبل كوچك كه بر شاخه هایش آشیانه ساخته بود – مهر میورزید . درخت زمزمه كرد : واپسین سرودت را برای من بخوان . وقتی تو بروی من سخت تنها خواهم ماند!! بدینسان بلبل برای درخت شاه بلوط آواز خواند و صدایش بسان غلغل ریزش آب از تنگ نقره بود. هنگامیكه ماه در آسمان درخشیدن گرفت – بلبل به سوی درخت گل سرخ پر كشید و نشست و سینه اش را بر خار فشرد . سراسر شب خواند و خواند و سینه اش بر خار بود . و خار هر لحظه بیشتر در سینه اش خلید و خونمایه هستی اش از او بیرون تراوید . نخست از پیدایش عشق در دل یك پسر و دختر خواند تا بر بلندترین شاخه درخت – گل سرخی دلفریب شكفت – هر نغمه ای كه در پی نغمه ای بر میآمد – گلبرگی بر گلبرگ های دیگر میافزود . گلبرگ نخست بی رنگ بود همچون مه ای شناور بر فراز رودخانه – همچون پای بامدادان بی رنگ . اما درخت بر بلبل بانگ زد تا سینه اش را هر چه بیشتر بر خار بفشرد . درخت فریاد زد : "بلبل كوچك ! بیشتر بفشار و گرنه پیش از آنكه گل سرخ را تمام كنی – روز در میرسد ".از این رو بلبل خود را بیشتر بر خار فشرد و آوازش پیوسته بلندتر شد – زیرا از پیدایش اشتیاق در جان یك مرد و زن میخواند. بدین گونه بلبل خود را باز هم بیشتر بر خار فشرد و خار به قلب او رسید و دردی جانكاه بر جانش چنگ زد و در سراسر تنش دوید . درد هر دم جانكاه تر میشد و آوازش هر چه عنان گسیخته تر – زیرا از عشقی میسرود كه با مرگ كامل میشو د – عشقی كه در گور هم نمیمیرد ! صدای بلبل هر دم ناتوانتر گردید و بال های كوچكش لرزیدن گرفت . آوازش هر دم ضعیفتر شد و ناگهان حس كرد چیزی سخت راه گلویش را میبندد . آنگاه واپسین نوایش را از حنجره بر آورد . ماه سپید آن را شنید و دمیدن سپیده را از یاد برد و در آسمان درنگ ورزید . گل سرخ آن را شنید و سراپایش با شوق و شادی لرزید و گلبرگ هایش را از خواب ناز برانگیخت . درخت فریاد زد : نگاه كن ! نگاه كن ! گل سرخ كامل شده !! اما بلبل پاسخ نداد – چه مرده در میان سبزه های بلند افتاده بود و خاری در دل داشت. باری ظهر هنگام دانشجو پنجره اتاقش را گشود و به بیرون نگاه كرد و فریاد زد : آه خدایا ! چه بخت بلندی گل سرخی در اینجا شكفته است ! در تمام عمرم گل سرخی به این زیبائی ندیده ام . چه زیباست . انگاه كلاهش را بر سر نهاد و گل سرخ به دست به خانه استاد رفت . دختر استاد در آستانه در نشسته بود – دانشجو با صدای بلند گفت : گفتی اگر برایت گل سرخ بیاورم با من خواهی رقصید – اینهم سرخ ترین گل جهان ! امشب آنرا بر سینه ات – كنار قلب خو د بیاویز و هنگامی كه با هم میرقصیم به تو خواهم گفت كه چقدر دوستت دارم . اما دختر رو در هم كشید و پاسخ داد : گمان نمیكنم به لباسهایم بیاید و از این گذشته پسر برادر پیشكار برایم چند جواهر اصل فرستاده و پیداست كه ارزش جواهر بسیار بیش از گل است . دانشجو با خشم و برافروختگی گفت : باشد – اما به شرفم قسم كه تو بسیار ناسپاسی و گل سرخ را به خیابان افكند و گل یكراست در میان لای و لجن افتاد و درشكه ای از روی آن گذشت !!!.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در سه شنبه 11 اسفند 1388 و ساعت 11:29 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
داستان کوتاهی از جلال آل احمد | داستان ,
|
|
 من داشتم بیچاره میشدم. اگر بچهام یك خرده دیگر معطل كرده بود، اگر یك خرده گریه كرده بود، حتماً منصرف شده بود. ولی بچهام گریه نكرد. ... شوهرم
خوب من چه میتوانستم بكنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگهدارد. بچه كه مال خودش نبود. مال شوهر قبلیام بود، كه طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگیرد. اگر كس دیگری جای من بود چه میكرد؟ خوب منهم میبایست زندگی میكردم. اگر این شوهرم هم طلاقم میداد چه میكردم؟ ناچار بودم بچه را یك جوری سر به نیست كنم. یك زن چشم و گوش بسته، مثل من، غیر از این چیز دیگری بفكرش نمیرسید، نه جائی را بلد بودم، نه راه و چارهای میدانستم. نه اینكه جائی را بلد نبودم. میدانستم میشود بچه را بشیرخوارگاه گذاشت یا بخراب شده دیگری سپرد. ولی از كجا كه بچه مرا قبول میكردند؟ از كجا میتوانستم حتم داشته باشم كه معطلم نكنند و آبرویم را نبرند و هزار اسم روی خودم و بچهام نگذارند؟ از كجا؟ نمیخواستم باین صورتها تمام شود. همان روز عصر هم وقتی كار را تمام كردم و بخانه برگشتم و آنچه را كه كرده بودم برای مادرم و دیگر همسایهها تعریف كردم؛ نمیدانم كدام یكیشان گفتند «خوب، زن، میخواستی بچهات را ببری شیرخوارگاه بسپری. یا ببریش دارالایتام و…» نمیدانم دیگر كجاها را گفت. ولی همانوقت مادرم باو گفت كه «خیال میكنی راش میدادن؟ هه!» من با وجود اینكه خودم هم بفكر اینكار افتاده بودم، اما آنزن همسایهمان وقتی اینرا گفت، باز دلم هری ریخت تو و بخودم گفتم «خوب زن، تو هیچ رفتی كه رات ندن؟» و بعد بمادرم گفتم «كاشكی این كارو كرده بودم.» ولی من كه سررشته نداشتم. منكه اطمینان نداشتم راهم بدهند. آنوقت هم كه دیگر دیر شده بود. از حرف آنزن مثل اینكه یكدنیا غصه روی دلم ریخت. همه شیرین زبانیهای بچهام یادم آمد. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم. و جلوی همه در و همسایهها زار زار گریه كردم. اما چقدر بد بود! خودم شنیدم یكیشان زیر لب گفت «گریه هم میكنه! خجالت نمیكشه…» باز هم مادرم بدادم رسید. خیلی دلداریم داد. خوب راست هم میگفت، من كه اول جوانیم است چرا برای یك بچه اینقدر غصه بخورم؟ آنهم وقتی شوهرم مرا با بچه قبول نمیكند. حالا خیلی وقت دارم كه هی بنشینم و سه تا و چهار تا بزایم. درست است كه بچه اولم بود و نمیباید اینكار را میكردم؛ ولی خوب، حالا كه كار از كار گذشته است. حالا كه دیگر فكر كردن ندارد. من خودم كه آزار نداشتم بلند شوم بروم و این كار را بكنم. شوهرم بود كه اصرار میكرد. راست هم میگفت نمیخواست پس افتاده یك نرخر دیگر را سر سفرهاش ببیند. خود من هم وقتی كلاهم را قاضی میكردم باو حق میدادم. خود من آیا حاضر بودم بچههای شوهرم را مثل بچههای خودم دوست داشته باشم؟ و آنها را سر بار زندگی خودم ندانم؟ آنها را سر سفره شوهرم زیادی ندانم؟ خوب او هم همینطور. او هم حق داشت كه نتواند بچه مرا، بچه مرا كه نه، بچه یك نره خر دیگر را ـ بقول خودش ـ سر سفرهاش ببیند. در همان دو روزی كه بخانهاش رفته بودم همهاش صحبت از بچه بود. شب آخر خیلی صحبت كردیم. یعنی نه اینكه خیلی حرف زده باشیم. او باز هم راجع به بچه گفت و من گوش دادم. آخر سر گفتم «خوب، میگی چكنم؟» شوهرم چیزی نگفت. قدری فكر كرد و بعد گفت «من نمیدونم چه بكنی. هر جور خودت میدونی بكن. من نمیخام پس افتاده یه نرهخر دیگرو سرسفره خودم ببینم.» راه و چارهای هم جلوی پایم نگذاشت. آنشب پهلوی من هم نیامد. مثلاً با من قهر كرده بود. شب سوم زندگی ما با هم بود. ولی با من قهر كرده بود. خودم میدانستم كه میخواهد مرا غضب كن تا كار بچه را زودتر یكسره كنم. صبح هم كه از در خانه بیرون میرفت گفت «ظهر كه میام دیگه نبایس بچه رو ببینم، ها!» و من تكلیف خودم را از همان وقت میدانستم. حالا هر چه فكر میكنم نمیتوانم بفهمم چطور دلم راضی شد! ولی دیگر دست من نبود. چادر نمازم را بسرم انداختم دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بیرون رفتم. بچهام نزدیك سه سالش بود. خودش قشنگ راه میرفت. بدیش این بود كه سه سال عمر صرفش كرده بودم. این خیلی بد بود. همه دردسرهاش تمام شده بود. همه شب بیدار ماندنهاش گذشته بود. و تازه اول راحتیاش بود. ولی من ناچار بودم كارم را بكنم. تا دم ایستگاه ماشین پا بپایش رفتم. كفشش را هم پایش كرده بودم. لباس خوبهایش را هم تنش كرده بودم. یك كت و شلوار آبی كوچولو همان اواخر، شوهر قبلیام برایش خریده بود. وقتی لباسش را تنش میكردم این فكر هم بهم هی زد كه «زن، دیگه چرا رخت نوهاشو تنش میكنی؟» ولی دلم راضی نشد. میخواستمش چه بكنم؟ چشم شوهرم كور، اگر باز هم بچهدار شدم برود و برایش لباس بخرد. لباسش را تنش كردم. سرش را شانه زدم. خیلی خوشگل شده بود. دستش را گرفته بودم و با دست دیگرم چادر نمازم را دور كمرم نگهداشته بودم و آهسته آهسته قدم برمیداشتم. دیگر لازم نبود هی فحشش بدهم كه تندتر بیاید. آخرین دفعهای بود كه دستش را گرفته بودم و با خودم بكوچه میبردم. دو سه جا خواست برایش قاقا بخرم. گفتم «اول سوار ماشین بشیم بعد برات قاقا هم میخرم» یادم است آنروز هم مثل روزهای دیگر هی ازمن سؤال میكرد. یك اسب پایش توی چاله جوی آب رفته بود و مردم دورش جمع شده بودند. خیلی اصرار كرد كه بلندش كنم تا ببیند چه خبر است. بلندش كردم. و اسب را كه دستش خراش برداشته بود و خون آمده بود دید. وقتی زمینش گذاشتم گفت «مادل ـ دسس اوخ سده بودس» گفتم «آره جونم حرف مادرشو نشینده، اوخ شده» تا دم ایستگاه ماشین آهسته آهسته میرفتم. هنوز اول وقت بود. و ماشینها شلوغ بود. و من شاید نیمساعت توی ایستگاه ماندم تا ماشین گیرم آمد. بچهام هی ناراحتی میكرد. و من داشتم خسته میشدم. از بس سؤال میكرد حوصلهام را سر برده بود. دو سه بار گفت «پس مادل چطول سدس؟ ماسین كه نیومدس. پس بلیم قاقا بخلیم» و من باز هم برایش گفتم كه الان خواهد آمد. و گفتم وقتی ماشین سوار شدیم قاقا هم برایش خواهم خرید. بالاخره خط هفت را گرفتم و تا میدان شاه كه پیاده شدیم بچهام باز هم حرف میزد و هی میپرسید. یادم است یك بار پرسید «مادل تجامیلیم؟» من نمیدانم چرا یك مرتبه بیآنكه بفهمم، گفتم «میریم پیش بابا» بچهام كمی به صورت من نگاه كرد. بعد پرسید «مادل، تدوم بابا؟» من دیگرحوصله نداشتم. گفتم «جونم چقدر حرف میزنی اگه حرف بزنی برات قاقا نمیخرم. ها!» حالا چقدر دلم میسوزد. اینجور چیزها بیشتر دل آدم را میسوزاند. چرا دل بچهام را در آن دم آخر اینطور شكستم؟ از خانه كه بیرون آمدیم با خود عهد كرده بودم كه تا آخر كار عصبانی نشوم. بچهام را نزنم. فحشش ندهم. و باهاش خوشرفتاری كنم. ولی چقدر حالا دلم میسوزد! چرا اینطور ساكتش كردم؟ بچهكم دیگر ساكت شد. و باشاگرد شوفر كه برایش شكلك درمیآورد و حرف میزد، گرم اختلاط و خنده شده بود. اما من نه باو محل میگذاشتم نه ببچهام كه هی رویش را بمن میكرد. میدان شاه گفتم نگهداشت. و وقتی پیاده میشدیم بچهام هنوز میخندید. میدان شلوغ بود و اتوبوسها خیلی بودند. و من هنوز وحشت داشتم كه كارم را بكنم. مدتی قدم زدم. شاید نیمساعت شد. اتوبوسها كمتر شدند. آمدم كنار میدان. ده شاهی از جیبم درآوردم و ببچهام دادم. بچهام هاج وواج مانده بود و مرا نگاه میكرد. هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود. نمیدانستم چطورحالیش كنم. آنطرف میدان یك تخم كدوئی داد میزد. با انگشتم نشانش دادم و گفتم «بگیر. برو قاقا بخر. ببینم بلدی خودت بری بخری» بچهام نگاهی به پول كرد و بعد رو بمن گفت «مادل تو هم بیا بلیم.» من گفتم «نه من اینجا وایسادم تورو میپام. برو ببینم خودت بلدی بخری.» بچهام باز هم به پول نگاه كرد. مثل اینكه دودل بود. و نمیدانست چطور باید چیز خرید. تا بحال همچه كاری یادش نداده بودم. بربر نگاهم میكرد. عجب نگاهی بود! مثل اینكه فقط همان دقیقه دلم گرفت و حالم بد شد. حالم خیلی بد شد. نزدیك بود منصرف شوم. بعد كه بچهام رفت و من فرار كردم و تا حالا هم، حتی آن روز عصر كه جلوی در و همسایهها از زور غصه گریه كردم، هیچ اینطور دلم نگرفت و حالم بد نشد. نزدیك بود طاقتم تمام شود. عجب نگاهی بود! بچهام سرگردان مانده بود و مثل اینكه هنوز میخواست چیزی از من بپرسد. نفهمیدم چطور خود را نگهداشتم. یكبار دیگر تخمه كدوئی را نشانش دادم و گفتم «برو جونم. این پول را بهش بده، بگو تخمه بده، همین. برو باریكلا» بچهكم تخم كدوئی را نگاه كرد و بعد مثل وقتیكه میخواست بهانه بگیرد و گریه كند گفت «مادل، من تخمه نمیخام. تیسمیس میخام.» من داشتم بیچاره میشدم. اگر بچهام یك خرده دیگر معطل كرده بود، اگر یك خرده گریه كرده بود، حتماً منصرف شده بود. ولی بچهام گریه نكرد. عصبانی شده بودم. حوصلهام سررفته بود. سرش داد زدم «كیشمش هم داره. برو هر چی میخوای بخر. برو دیگه.» و از روی جوی كنار پیادهرو بلندش كردم و روی اسفالت وسط خیابان گذاشتم. دستم رابه پشتش گذاشتم و یواش به جلو هولش دادم و گفتم «ده برو دیگه دیر میشه.» خیابان خلوت بود. ازوسط خیابان تا آن تهها اتوبوسی و درشگهای پیدا نبود كه بچهام را زیر بگیرد. بچهام دو سه قدم كه رفت برگشت و گفت «مادل، تیسمیس هم داله؟» من گفتم «آره جونم. بگو ده شاهی كیشمیش بده.» واو رفت. بچهام وسط خیابان رسیده بود كه یكمرتبه یك ماشین بوق زد و من از ترس لرزیدم. و بیاینكه بفهمم چه میكنم، خودم را وسط خیابان پرتاب كردم و بچهام را بغل زدم و توی پیادهرو دویدم و لای مردم قایم شدم. عرق از سر و رویم راه افتاده بود. ونفس نفس میزدم بچهكم گفت «مادل، چطول سدس؟» گفتم «هیچی جونم. ازوسط خیابون تند رد میشن. تو یواش میرفتی نزدیك بود بری زیر هوتول.» اینرا كه میگفتم نزدیك بود گریهام بیفتد. بچهام همانطور كه توی بلغم بود گفت «خوب مادل منو بزال زیمین» ایندفه تند میلم.» شاید اگر بچهكم این حرف را نمیزد من یادم رفته بود كه برای چه كار آمدهام. ولی این حرفش مرا ازنو بصرافت انداخت. هنوز اشك چشمهایم را پاك نكرده بودم كه دوباره به یاد كاری كه آمده بودم بكنم، افتادم. بیاد شوهرم كه مرا غضب خواهد كرد، افتادم. بچهكم را ماچ كردم. آخرین ماچی بود كه از صورتش برمیداشتم. ماچش كردم و دوباره گذاشتمش زمین و باز هم در گوشش گفتم «تند برو جونم، ماشین میادش.» باز خیابان خلوت بود و این بار بچهام تندتر رفت. قدمهای كوچكش را بعجله برمیداشت و من دو سه بار ترسیدم كه مبادا پاهایش توی هم بپیچد و زمین بخورد. آنطرف خیابان كه رسید برگشت و نگاهی بمن انداخت. من دامنهای چادرم را زیر بغلم جمع كرده بودم و داشتم راه میافتادم. همچه كه بچهام چرخید و بطرف من نگاه كرد، من سر جایم خشكم زد. درست است كه نمیخواستم بفهمد من دارم در میروم ولی برای این نبود كه سر جایم خشكم زد. مثل یك دزد كه سربرنگاه مچش را گرفته باشند شده بودم. خشكم زده بود و دستهایم همانطور زیر بغلهایم ماند. درست مثل آن دفعه كه سر جیب شوهرم بودم ـ همان شوهر سابقم ـ و كندوكو میكردم و شوهرم از در رسید. درست همانطور خشكم زده بود. دوباره از عرق خیس شدم. سرم را پائین انداختم و وقتی به هزار زحمت سرم را بلند كردم، بچهام دوباره راه افتاده بود و چیزی نمانده بود كه به تخمه كدوئی برسد. كار من تمام شده بود. بچهام سالم به آنطرف خیابان رسیده بود. از همانوقت بود كه انگار اصلاً بچه نداشتهام. آخرین باری كه بچهامرا نگاه كردم، درست مثل این بود كه بچه مردم را نگاه میكردم. درست مثل یك بچه تازه پا وشیرین مردم باو نگاه میكردم. درست همانطور كه از نگاه كردن ببچه مردم میشود حظ كرد، ازدیدن او حظ كردم. و بعجله لای جمعیت پیادهرو پیچیدم. ولی یك دفعه بوحشت افتادم. نزدیك بود قدمم خشك بشود و سرجایم میخكوب بشوم. وحشتم گرفته بود كه مبادا كسی زاغ سیاه مرا چوب زده باشد. ازین خیال موهای تنم راست ایستاد و من تندتر كردم. دو تا كوچه پائینتر، خیال داشتم توی پسكوچهها بیندازم و فرار كنم. بزحمت خودم را بدم كوچه رسانده بودم كه یكهو، یك تاكسی پشت سرم توی خیابان ترمز كرد. مثال اینكه الان مچ مرا خواهند گرفت. تا استخوانهایم لرزی. خیال میكردم پاسبان سر چهارراه كه مرا میپائیده توی تاكسی پریده و حالا پشت سرم پیاده شده و الان است كه مچ دستم را بگیرد. نمیدانم چطور برگشتم و عقب سرم را نگاه كردم. و وارفتم. مسافرهای تاكسی پولشان را هم داده بودند و داشتند میرفتند. من نفس راحتی كشیدم و فكر دیگری بسرم زد. بیاینكه بفهمم و یا چشمم جائی را ببیند پریدم توی تاكسی و در را با سر و صدا بستم. شوفر قرقر كرد و راه افتاد. و چادر من لای درتاكسی مانده بود. وقتی تاكسی دور شد و من اطمینان پیدا كردم، در را آهسته باز كردم. چادرم را ازلای آن بیرون كشیدم و از نو در را بستم. به پشتی صندلی تكیه دادم و نفس راحتی كشیدم. و....
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در دوشنبه 10 اسفند 1388 و ساعت 11:28 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
ریچارد براتیگان به خدمت احضار شده | داستان ,
|
|
 پس دوست داری چه جور قصهای بشنوی؟""یکی که یک کشتار دستهجمعی تویش باشد، خیلی هم رک مثل کارهای همینگوی، من از حاشیه رفتن بیزارم."... ریچارد براتیگان
قصه گوی به خدمت احضار شده
پرسیدم: "تو دارکوبی؟"گفت: "نه، یک دختر کوچولو هستم، حواستان کجاست، آقا؟"در بخش ادبیات کتابخانه عمومی ایستاده بودم. کتابی میخواندم از واتسن تی اسمیت برانلی که در آن، خیلی منطقی، این ایده را مطرح کرده بود که همه نویسندگان و شاعران باید نوشتن را رها کنند و به جایش آجر بالا بیندازند. حسابی غرق کتاب شده بودم که کسی شروع کرد به ضربه زدن روی پایم. اولین بارم بود که داشتم توی کتابخانه کتاب میخواندم و کسی شروع کرده بود به ضربه زدن روی پایم. کنجکاو شده بودم. پایین را نگاه کردم و دیدم دخترکوچولویی موطلایی آنجاست، با پیراهن سبز، و چشم های آبی و دارد با انگشت اشارهاش به پایم ضربه میزند. پرسیدم: "مامانت کجاست، دختر کوچولو؟" گفت: "رفته خرید" کفتم: "تو اینجا چکار میکنی؟ میشود بس کنی این قدر نزنی روی پای من؟" "مادرم مرا گذاشته اینجا که برود خرید. من داشتم کتاب میخواندم." پیشنهاد کردم: "چرا برنمیگردی و کتابت را نمیخوانی؟" گفت: "آخر خسته کننده است." "حالا من باید چکارش کنم؟" گفت: "برایم قصه بگو." "چی!" گفت: "ساکت، وگرنه همه را بیدار میکنم." گفتم: "دلم نمیخواهد برای تو قصه بگویم. میخواهم کتابم را بخوانم." "تو برای من قصه میگویی." گفتم : "چرا من؟" "چون نگاه کردم ببینم کی اینجا دهانش از همه بزرگتر است و مال تو بزرگتر بود." پرسیدم: "اگر برایت قصه نگویم چکار میکنی؟" با شیرین زبانی گفت: "خب هیچی، فقط تا بتوانم بلند جیغ میزنم، وقتی همه جمع شدند به شان میگویم تو پدر منی. به من گفتهاند وقتی جیغ میزنم مثل این است که دنیا تمام شده. شاید هم یکی را گاز بگیرم، مثلا یک پیرزن مهربان بیگناه را. تا حالا شده ببندندت به کنده، آقا؟" میدانستم که چارهای ندارم، بنابراین با بیمیلی کتاب را سرجایش توی قفسه گذاشتم و با لحن آدمهای تسلیم شده گفتم: "برویم بیرون روی پلهها برایت قصه بگویم." گفت: "میدانستم منظورم را میفهمی." از کتابخانه قدم زنان خارج شدم در حالی که دست دختر کوچولویی توی دستم بود که میدانستم، بیتردید، میتواند نظریه نسبیت انیشتین را باطل کند. روی پلههای کتابخانه نشستم، او هم بدون ملاحظه نشست روی پایم. از روی سرش به ساختمان قدیمی و پوشیده از پیچک تئاتر شهر نگاه کردم که کبوتران رویش ایستاده بودند و بغبغو میکردند. پرسیدم: "دوست داری قصهای درباره یک کبوتر بشنوی؟" او سقف تئاتر شهر را با دست نشان داد و گفت: "یکی از آن کبوترها؟" گفتم: "آره." گفت: "نه." گفتم: "چرا نه؟" گفت: "به نظر من شبیه یک مشت احمقاند." "پس دوست داری چه جور قصهای بشنوی؟" "یکی که یک کشتار دستهجمعی تویش باشد، خیلی هم رک مثل کارهای همینگوی، من از حاشیه رفتن بیزارم." "چی؟" بیصبرانه گفت: "خب زود باش." "قصه دراکولا را شنیدی؟" گفت: "بعله ، آن قصه به اندازه کارپاتی ها عتیقه است." "با یک قصه علمی – تخیلی چطوری؟" فیلسوف مابانه گفت: "از آن پلیس فضاییها نباشد." این طور شروع کردم: "روزی روزگاری نسلی از تک شاخهای پنج سر بودند که روی سیاره نپتون زندگی میکردند." گفت: " چه مسخره. شروعش که خیلی در پیت بود، به علاوه، جو نپتون روی زمینش منجمد است. خب تک شاخهای پنج سر چطور میتوانند بدون هوا زندگی کنند؟" سکوتی طولانی به وجود آمد. پرسیدم: "مطمئنی میخواهی قصه گوش کنی؟ چرا برنمیگردی به کتابخانه نیچه ای یونگی چیزی بخوانی؟" "من میخواهم قصه گوش کنم." با لحنی مجاب کننده گفتم: "با...باشد." برایش قصهای گفتم درباره چند شیر دریایی با هوشهای برتر و این که چطور راهی کشف کردند که به بعد چهارم سفر کنند و این که اگر یک اشتباه نکرده بودند توانسته بودند دنیا را به دست بگیرند: این که آن قدر در عمق بعد چهارم پیش رفتند که از بعد پنجم سر درآوردند. این شد که دیگر نمیتوانستند به زمین صدمهای برسانند چون که زمین فقط بر اساس مدلی سه و چهار بعدی کار میکند. وقتی قصه را تمام کردم سرم درد گرفته بود. دختر کوچولو مدتی در حالی که قیافهای خیلی جدی به خود گرفته بود در سکوت فکر کرد. بعد از روی پایم بلند شد و آهسته گفت: "آقا چرا برنمیگردید داخل کتابتان را بخوانید؟" مثل یک هشتپای زخمی دویدم توی کتابخانه. خدا را شکر، دیگر هیچ وقت آن دختر کوچولو را ندیدم.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در یکشنبه 9 اسفند 1388 و ساعت 11:27 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
اندوه انتوان چخوف را روایت می کنیم | داستان ,
|
|
 ارباب!... من... پسرم این هفته مرد. ـ هوم... از چه دردی مرد؟ یوآن تمام قسمت بالای پیكرش را به جانب مسافر برمیگرداند و جواب میدهد: ... غروب است. ذرات درشت برف آبدار گرد فانوسهایی كه تازه روشن شده، آهسته میچرخد و مانند پوشش نرم و نازك روی شیروانیها و پشت اسبان و بر شانه و كلاه رهگذران مینشیند. یوآن پوتاپوف درشكهچی، سراپایش سفید شده، چون شبحی به نظر میآید. او تا حدی كه ممكن است انسانی تا شود، خم گشته و بیحركت بالای درشكه نشسته است. شاید اگر تل برفی هم رویش بریزند باز هم واجب نداند برای ریختن برفها خود را تكان دهد... اسب لاغرش هم سفید شده و بیحركت ایستاده است. آرامش استخوانهای درآمده و پاهای كشیده و نی مانندش او را به مادیانهای مردنی خاككش شبیه ساخته است؛ ظاهراً او هم مانند صاحبش به فكر فرو رفته است. اصلاً چطور ممكن است اسبی را از پشت گاوآهن بردارند، از مزرعه و آن مناظر تیرهای كه به آن عادت كرده است دور كنند و اینجا در این ازدحام و گردابی كه پر از آتشهای سحرانگیز و هیاهوی خاموشناشدنی است، یا میان این مردمی كه پیوسته شتابان به اطراف میروند رها كنند و باز به فكر نرود!... اكنون مدتی است كه یوآن و اسبش از جا حركت نكردهاند. پیش از ظهر از طویله درآمدند و هنوز مسافری پیدا نشده است. اما دیگر تاریكی شب شهر را فرا گرفته، رنگپریدگی روشنایی فانوسها به سرخی تندی مبدل شده است و رفتهرفته بر ازدحام مردم در خیابانها افزوده میشود. ناگاه صدایی به گوش یوآن میرسد: ـ درشكهچی! برو به ویبوسكا! درشكهچی!... یوآن تكان میخورد. از میان مژههایی كه ذرات برف آبدار به آن چسبیده است یك نظامی را در شنل میبیند. ـ درشكهچی! برو به ویبورسكا! مگر خوابی؟ گفتم برو به ویبورسكا! یوآن به علامت موافقت مهاری را میكشد. از پشت اسب و شانههای خود او تكههای برف فرو میریزد... نظامی در درشكه مینشیند، درشكهچی با لبش موچموچ میكند، گردن را مانند قو دراز میكند، كمی از جا برمیخیزد و شلاقش را بیشتر برحسب عادت تا برای ضرورت حركت میدهد. اسب هم گردن میكشد، پاهای نی مانندش را كج میكند و بیاراده از جا حركت میكند... هنوز درشكه چند قدمی نپیموده است كه از مردمی كه چون توده سیاه در خیابان بالا و پایین میروند فریادهایی به گوش یوآن میرسد: ـ كجا میروی؟ راست برو! نظامی خشمناك میگوید: ـ مگر درشكه راندن بلد نیستی؟ خوب، راست برو! سورچی گاری غرغر میكند و پیادهای كه از خیابان میگذرد شانهاش به پوزه اسب یوآن میخورد، خشمآلود به وی خیره میشود و برفها را از آستین میتكاند. یوآن مثل اینكه روی سوزنی نشسته باشد پیوسته سر جایش تكان میخورد، آرنجها را به پهلو میزند و مانند معتضری چشمها را به اطراف میچرخاند؛ انگار كه نمیداند كجاست و برای چه اینجاست. نظامی شوخی میكند: ـ عجب بدجنسهایی؛ مثل اینكه قرار گذاشتهاند یا با تو دعوا كنند و یا زیر اسبت بروند. یوآن برمیگردد، به مسافر نگاه میكند و لبش را حركت میدهد... گویا میخواهد سخنی بگوید اما فقط كلمات نامفهوم و گرفتهای از گلویش خارج میشود. نظامی میپرسد: ـ چه گفتی؟ یوآن تبسم میكند، آب دهان را فرو میبرد، سینهاش را صاف میكند و با صدای گرفتهای میگوید: ـ ارباب!... من... پسرم این هفته مرد. ـ هوم... از چه دردی مرد؟ یوآن تمام قسمت بالای پیكرش را به جانب مسافر برمیگرداند و جواب میدهد: ـ خدا عالم است! باید از تب مرده باشد. سه روز در بیمارستان خوابید و مرد. خواست خدا بود. از تاریكی صدایی بلند میشود: ـ شیطان! سرت را برگردان؟ پیرسگ! مگر میخواهی آدم زیر كنی؟ چشمت را باز كن! مسافر میگوید: ـ تندتر برو! تندتر! اگر اینطور آهسته بروی تا فردا هم به ویبورسكا نخواهیم رسید. یالله! اسبت را شلاق بزن! درشكهچی دوباره گردن میكشد. كمی از جا بلند میشود و با وقار و سنگینی شلاق را تكان میدهد. آن وقت چند بار به مسافر نگاه میكند اما مسافر چشمش را بسته است و ظاهراً حوصله شنیدن حرفهای یوآن را ندارد. به ویبورسكی میرسند، مسافر پیاده میشود. یوآن درشكه را مقابل میهمانخانهای نگه میدارد، پشتش را خم میكند و باز بیحركت مینشیند... دوباره برف آبدار شانههای او و پشت اسبش را سفید میكند. یكی دو ساعت بدین منوال میگذرد. سه نفر جوان درحالی كه گالشهای خود را بر سنگفرش میكوبند و به هم دشنام میدهند به درشكه نزدیك میشوند. دو نفر آنها قد بلند و لاغر انداماند اما سومی كوتاه و گوژپشت است. گوژپشت با صدایی شبیه به صدای شكستن، فریاد میزند: ـ درشكهچی! برو پل شهربانی... سه نفری نیم روبل... یوآن مهاری را میكشد و موچموچ میكند. نیم روبل خیلی كمتر از كرایه عادی است... اما امروز حال چانه زدن را ندارد. اصلاً دیگر یك روبل و پنج روبل برای او فرقی ندارد، همینقدر كافی است مسافری بیابد... جوانها صحبتكنان و دشنامگویان به طرف درشكه میآیند و هر سه با هم سوار میشوند. بر سر اینكه دو نفری كه باید بنشینند كدامند و نفر سومی كه باید بایستد كدام، مشاجره در میگیرد. پس از مدتی اوقات تلخی، دشنام و توهین و ملامت كردن به یكدیگر، بالاخره چنین تصمیم میگیرند كه چون گوژپشت از همه كوچكتر است باید بایستد. گوژپشت میایستد، پس گردن درشكهچی میدمد و با صدای مخصوصی فریاد میكشد: ـ خوب، هی كن داداش! عجب كلاهی داری! همه پطرزبورگ را بگردی نظیرش پیدا نمیشود. یوآن میخندد و میگوید: ـ هی... هی... چطور است؟... ـ خوب، چطور است! چطور است؟ هی كن! میخواهی تمام راه را اینطور آهسته درشكه ببری؟ ها؟ مگر پسگردنی میخواهی؟... یكی از درازها میگوید: ـ سرم دارد میتركد... دیشب من و واسكا در خانه دگماسوف چهار بطری كنیاك خوردیم. دراز دیگر عصبانی میشود: ـ نمیفهمم چرا دروغ میگویی. مثل سگ دروغ میگوید. ـ اگر دروغ بگویم خدا مرگم بدهد... ـ راست گفتن تو هم مثل راست گفتن آنهایی است كه میگویند موشها سرف میكنند. یوآن میخندد و میگوید: ـ هی... هی... هی... عجب اربابهای خو... او... شحالی. گوژپشت خشمگین میشود: ـ تف! شیطان جهنمی! طاعون كهنه! تندتر میروی یا نه؟ مگر اینطور هم درشكه میبرند؟ شلاق را تكان بده! خوب، شیطان یالله! تندتر! یوآن پشت سر خود حركت گوژپشت و دشنامهایی كه به او میدهد میشنود، به مردم نگاه میكند و كمكم حس تنهایی قلب او را ترك میگوید. گوژپشت تا موقعی كه نفس دارد و سرفه امانش میدهد ناسزا میگوید و غرغر میكند. درازها راجع به دختری به نام نادژنا پطرونا گفتوگو میكنند. یوآن به آنها نگاه میكند و همین كه سكوت كوتاهی پیش میآید زیر لب میگوید: ـ این هفته... آن...، پسر جوانم مرد. گوژپشت آه میكشد و پس از سرفهای لبش را پاك میكند و جواب میدهد: ـ همه ما میمیریم... خوب، هی كن! آقایان! راستی كه این درشكهچی حوصله مرا سر برد. چه وقت خواهیم رسید؟ ـ خوب، سرحالش بیار!... یك پس گردنی... ـ بلای ناگهانی؛ شنیدی؟ مگر پس گردنی میخواهی؟ اگر با امثال تو تعارف كنند اینقدر آهسته میروید كه انگار آدم پیاده میرود... شنیدی! طاعون كهنه! یا اینكه حرفهای ما را باد هوا حساب میكنی؟ از آن پس دیگر یوآن صداهایی را كه از پس گردنش میآید، فقط حس میكند و درست نمیشنود. ناگاه به خنده میافتد: ـ هی... هی... هی... اربابهای خوشحال... خدا شما را سلامت بدارد! یكی از درازها میپرسد: ـ درشكهچی! زن داری؟ ـ مرا میگویید؟ هی... هی... هی... اربابهای خوشحال حالا دیگر یك زن دارم و آن هم خاك سیاه است... ها... ها... یعنی قبر... پسر جوانم مرد و من هنوز زنده هستم. خیلی عجیب است! به جای اینكه عزرائیل به سراغ من بیاید پیش پسرم رفت... آن وقت یوآن سر را برمیگرداند تا حكایت كند كه چطور پسرش مرده، اما گوژپشت نفس راحتی میكشد و خبر میدهد كه شكر خدا بالاخره به مقصد رسیدند. یوآن نیم روبل از آنها میگیرد و مدتی در پی این ولگردان كه در دهلیز خانهای ناپدید میشوند نگاه میكند دوباره آن سكوت و خاموشی وحشتبار فرا میرسد. اندوهی كه اندكی پنهان گشته بود دوباره پدید میآید و سینهاش را با شدت میفشارد. چشمان یوآن با اضطراب چون چشم انسان زجر كشیده و شكنجه دیدهای در میان جمعیت كه در پیادهروهای خیابان ازدحام میكنند مینگرد. راستی بین این هزاران نفر كه بالا و پایین میروند حتی یك تن هم پیدا نمیشود كه به سخنان یوآن گوش بدهد؟ ولی جمعیت بیآنكه به او توجه داشته باشد و به اندوه درونیش اعتنایی كند در حركت است... اندوه وی بس گران است و آن را پایانی نیست. اگر ممكن بود سینه یوآن را بشكافند و آن اندوه طاقتفرسا را از درون قلبش بیرون كشند شاید سراسر جهان را فرا میگرفت، اما با وجود این نمایان نیست و خود را طوری در این حفره كوچك پنهان ساخته است كه حتی موقع روز با چراغ هم نمیتوان آن را پیدا كرد. یوآن دربانی را با كیسه كوچكی میبیند و مصمم میشود با او صحبت كند، از او میپرسد: ـ عزیزم! ساعت چند است؟ ـ ساعت ده! چرا... چرا اینجا ایستادهای؟ برو جلوتر! یوآن چند قدمی جلوتر میرود، اندوه بر او چیره شده و او را در زیر فشار خود خم كرده است. دیگر مراجعه به مردم و گفتوگوی با آنها را سودمند نمیداند اما پنج دقیقهای نمیگذرد كه پیكرش را راست نگاه میدارد، گویی درد شدیدی احساس كرده است، مهاری را میكشد. دیگر نمیتواند تاب بیاورد با خود میاندیشد: ـ باید به طویله رفت و درشكه را باز كرد. اسب او مثل اینكه به افكارش پی برده باشد به راه میافتد، یكساعت و نیم بعد یوآن كنار بخاری بزرگ و كثیفی نشسته است. چند مرد به روی زمین و بالای بخاری و روی نیمكت خوابیدهاند و صدای خرخر آنها بلند است. ستون دودی مثل مار در فضا میپیچد. هوا گرم و خفقانآور است، یوآن به خفتگان مینگرد و پشت گوش را میخارد و افسوس میخورد كه چرا اینقدر زود به خانه آمده است. با خود میگوید: �دنبال یونجه هم نرفتم. علت این غم و اندوه همین است كسی كه تكلیف خود را بداند خودش سیر و اسبش هم سیر است به علاوه همیشه راحت و آسوده است�. در گوشهای درشكهچی جوانی برمیخیزد، خوابآلود و نفسزنان دستش را به طرف سطل آب دراز میكند. یوآن میپرسد: ـ میخواهی آب بخوری. ـ آری! ـ خوب... به سلامتی بنوش! داداش! پسر من مرد. شنیدی؟ این هفته در بیمارستان... یوآن به جوانك نگاه میكند تا ببیند سخنش در وی چه تأثیری دارد. اما در قیافه او هیچ تغییری مشاهده نمیكند. جوانك پتو را روی سر میكشد و دوباره میخوابد. پیرمرد آهی میكشد و پشت گوش را میخارد. همانطوری كه جوانك میل به نوشیدن آب داشت او هم مایل است حرف بزند. اكنون درست یك هفته از مرگ پسرش میگذرد و هنوز راجع به آن با كسی سخن نگفته است. باید از روی فكر و با نظم و ترتیب صحبت كرد. بایستی حكایت كرد كه چطور پسرش ناخوش شد، چگونه از درد شكنجه میكشید، پیش از مردن چه گفت؛ بایستی مراسم تدفین، رفتن به بیمارستان در پی لباس پسر درگذشتهاش را توصیف كرد. در ده آنیا، نامزد پسرش تنها مانده است. بایستی درباره او هم صحبت كرد. مگر آنچه باید بگوید كم است! شنونده باید آه بكشد، تأسف بخورد، زاری و شیون كند. اما گفتوگو با زنها بهتر است. گرچه آنها ابله و ناداناند ولی با دو كلمه زوزه میكشند. یوآن با خود میگوید: ـ بروم به اسبم سر بزنم همیشه برای خواب وقت دارم. لباسش را میپوشد و به طویلهای كه اسبش در آنجاست میرود. در راه راجع به خرید یونجه و كاه و وضع هوا فكر میكند. وقتی تنهاست نمیتواند درباره پسرش بیندیشد. صحبت كردن درباره او با كسی ممكن است اما در تنهایی فكر كردن و قیافه او را به خاطر آوردن تحملناپذیر و طاقتفرساست. یوآن وقتی چشمان درخشان اسبش را میبیند از او میپرسد: ـ نشخوار میكنی؟ خوب نشخوار كن! حالا كه یونجه نداری كاه بخور! آری! من دیگر پیر و ناتوان شدهام و نمیتوانم دنبال یونجه تو بروم. افسوس! این كار پسرم بود. اگر زنده میماند یك درشكهچی میشد. یوآن اندكی خاموش میشود و سپس به سخنش ادامه میدهد: ـ داداش! مادیان عزیزم! اینطور است. پسرم گوزمایونیچ دیگر در این میان نیست... نخواست زیاد عمر كند... ناكام از دنیا رفت. فرض كنیم كه كرهای داشته باشیم و تو مادر این كره باشی و ناگهان آن كره بمیرد. راستی دلت نمیسوزد؟ اسب نشخوار میكند، گوش میدهد، نفسش به دستهای صاحبش میخورد. یوآن بیطاقت میشود، خود را فراموش میكند و همه چیز را برای اسبش حكایت میكند و عقده دل را میگشاید...
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در شنبه 8 اسفند 1388 و ساعت 11:24 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
محمود دولت آبادی در آیینه | داستان ,
|
|
 حالا یک واقعهی تاریخی دیگر پیش آمده بود که احتیاج به شناسنامه داشت و شناسنامه گم شده بود. اول فکر کرد شاید ...
آینه محمود دولت ابادی مردی که در کوچه می رفت هنوز به صرافت نیفتاده بود به یاد بیاورد که سیزده سالی می گذرد که او به چهرهی خودش درآینه نگاه نکرده است. همچنین دلیلی نمیدید به یاد بیاورد که زمانی در همین حدود میگذرد که او خندیدن خود را حس نکرده است. قطعا" به یاد گم شدن شناسنامهاش هم نمیافتاد اگر رادیو اعلام نکرده بود که افراد میباید شناسنامهی خود را نو، تجدید کنند. وقتی اعلام شد که شهروندان عزیز مواظفاند شناسنامهی قبلیشان را ازطریق پست به محل صدور ارسال دارند تا بعد از چهار هفته بتوانند شناسنامهی جدید خود را دریافت کنند، مرد به صرافت افتاد دست به کار جستن شناسنامهاش بشود، و خیلی زود ملتفت شد که شناسنامهاش را گم کرده است. اما این که چراتصور میشود سیزده سال از گم شدن شناسنامهی او میگذرد، علت این که مرد ناچار بود به یاد بیاورد چه زمانی با شناسنامه اش سر و کار داشته است، و آن برمی گشت به حدود سیزده سال پیش یا - شاید هم سی و سه سال پیش، چون او در زمانی بسیار پیش از این، در یک روز تاریخی شناسنامه را گذاشته بود جیب بغل بارانیاش تا برای تمام عمرش، یک بار برود پای صندوق رای و شناسنامه را نشان بدهد تا روی یکی از صفحات آن مهر زده بشود. بعد ازآن تاریخ دیگر باشناسنامهاش کاری نداشت تا لازم باشد بداند آن را در کجا گذاشته یا درکجا گماش کرده است. حالا یک واقعهی تاریخی دیگر پیش آمده بود که احتیاج به شناسنامه داشت و شناسنامه گم شده بود. اول فکر کرد شاید شناسنامه درجیب بارانی مانده باشد، امانبود. بعد به نظرش رسید ممکن است آن را در مجری گذاشته باشد، اما نه... انجا هم نبود. کوچه راطی کرد، سوار اتوبوس خط واحد شد و یکراست رفت به ادارهی سجل احوال. در ادارهی سجل احوال جواب صریح نگرفت و برگشت، اما به خانه اش که رسید، به یاد آورد که انگار به او گفته شده برود یک استشهاد محلی درست کند و بیاورد اداره. بله، همین طور بود. به او این جور گفته شده بود. اما... این استشهاد را چه جور باید نوشت؟ نشست روی صندلی و مداد و کاغذ را گذاشت دم دستش، روی میز. خوب ... باید نوشته شود ما امضاء کنندگان ذیل گواهی میکنیم که شناسنامهی آقای ... مفقودالاثر شده است. آنچه را که نوشته بود با قلم فرانسه پاکنویس کرد و از خانه بیرون آمد و یکراست رفت به دکان بقالی که هفتهای یک بار از آنجا خرید میکرد. اما دکاندار که از دردسر خوشش نمیآمد، گفت او را نمیشناسد. نه این که نشناسدش، بلکه اسم او را نمیداند، چون تا امروز به صرافت نیفتاده اسم ایشان را بخواهد بداند. به خصوص که خودتان هم جای اسم راخالی گذاشتهاید! بله، درست است. باید اول میرفته به لباسشویی، چون هرسال شب عید کت و شلوار و پیراهنش را یک بارمیداده لباسشویی و قبض میگرفته. اما لباسشویی، با وجودی که حافظهی خوبی داشت و مشتریهایش را - اگر نه به نام اما به چهره میشناخت، نتوانست او را به جا بیاورد؛ و گفت كه متاسف است، چون آقا را خیلی کم زیارت کرده است. لطفا" ممکن است اسم مبارکتان را بفرمایید؟ خواهش می شود؛ واقعا" که. دست کم قبض، یکی از قبضهای ما را که لابد خدمتتان است بیاورید، مشکل حل خواهد شد.بله، قبض. آنجا، روی ورقهی قبض اسم و تاریخ سپردن لباس و حتا اینکه چند تکه لباس تحویل شد را با قید رنگ آن، مینویسند. اما قبض لباس... قبض لباس را چرا باید مشتری نزد خود نگه دارد، وقتی می رود و لباس را تحویل می گیرد؟ نه، این عملی نیست. دیگر به کجا و چه کسی میتوان رجوع کرد؟ نانوایی؛ دکان نانوایی در همان راسته بود و او هرهفته، نان هفت روز خود را از آنجا میخرید. اما چه موقع از روز بود که شاگرد شاطر کنار دیوار دراز کشیده بود و گفت پخت نمیکنیم آقا، و مرد خود به خود برگشت و از کنار دیوار راه افتاد طرف خانه اش، با ورقهای که از یک دفترچهی چهل برگ کنده بود. پشت شیشهی پنجرهی اتاق که ایستاد، خِیلکی خیره ماند به جلبک های سطح آب حوض، اما چیزی به یادش نیامد. شاید دم غروب یا سر شب بود که به نظرش رسید با دست پر راه بیفتد برود اداره مرکزی ثبت احوال، مقداری پول رشوه بدهد به مامور بایگانی و از او بخواهد ساعتی وقت اضافی بگذارد و رد و اثری از شناسنامهی او پیدا کند. این که ممکن بود؛ ممکن نبود ؟ چرا... چرا... چرا ممکن نیست؟ با پیرمردی که سیگار ارزان میکشید و نی مشتک نسبتا" بلندی گوشهی لب داشت به توافق رسید که به اتفاق بروند زیرزمین اداره و بایگانی را جستجو کنند؛ و رفتند. شاید ساعتی بعد از چای پشت ناهار بود که آن دو مرد رفتند زیرزمین بایگانی و بنا کردند به جستجو. مردی که شناسنامهاش گم شده بود، هوشمندی به خرج داده و یک بسته سیگار با یک قوطی کبریت در راه خریده بود و باخود آورده بود. پس مشکلی نبود اگر تا ساعتی بعد از وقت اداری هم توی بایگانی معطل میشدند؛ و با آن جدیتی که پیرمرد بایگان آستین به آستین به دست کرده بود تا بالای آرنج و از پشت عینک ذره بینیاش به خطوط پروندهها دقیق می شد، این اطمینان حاصل بود که مرد ناامید ازبایگانی بیرون نخواهد آمد. به خصوص که خود او هم کم کم دست به کمک برده بود و به تدریج داشت آشنای کار میشد. حرف الف تمام شده بودکه پیرمرد گردن راست کرد، یک سیگار دیگر طلبید و رفت طرف قفسهی مقابل که با حرف ب شروع میشد، و پرسید فرمودید اسم فامیلتان چه بود؟که مرد جواب داد من چیزی عرض نکرده بودم. بایگان پرسید چرا؛ به نظرم اسم و اسم فامیلتان را فرمودید؛ درآبــدارخانه! و مـرد گفت خیر، خیر... من چیزی عرض نکردم. بایگان گفت چطور ممکن است نفرموده باشید؟ مردگفت خیر... خیر.بایگان عینک ازچشم برداشت و گفت خوب، هنوز هم دیر نشده. چون حروف زیادی باقی است. حالا بفرمایید؟مردگفت خیلی عجیب است؛ عجیب نیست؟! من وقــت شمارا بیهوده گرفتم. معذرت میخواهم. اصل مطلب را فراموش کردم به شما بگویم. من... من هرچه فکر میکنم اسم خود را به یاد نمیآورم؛ مدت مدیدی است که آن را نشنیدهام. فکر کردم ممکن است، فکر کردم شاید بشود شناسنامهای دست و پاکرد؟ بایگان عینکش را به چشم گذاشت و گفت البته... البته باید راهی باشد. اما چه اصراری دارید که حتما"... و مرد گفت هیچ... هیچ... همین جور بیخودی... اصلا" میشود صرف نظر کرد. راستی چه اهمیتی دارد؟ بایگان گفت هرجور میلتان است. اما من فراموشی و نسیان را میفهمم. گاهی دچارش شدهام. با وجود این، اگر اصرار دارید که شناسنامهای داشته باشید راههایی هست. بی درنگ، مرد پرسید چه راههایی؟ و بایگان گفت قدری خرج بر میدارد. اگر مشکلی نباشد راه حلی هست. یعنی کسی را میشناسم که دستش در این کار باز است. می توانم شما را ببرم پیش او. باز هم نظر شما شرط است. اما باید زودتر تصمیم بگیرید. چون تا هوا تاریک نشده باید برسیم . اداره هم داشت تعطیل میشد که آن دو از پیاده رو پیچیدند توی کوچهای که به خیابان اصلی میرسید و آنجا میشد سوار اتوبوس شد و رفت طرف محلی که بایگان پیچ واپیچهایش را میشناخت. آنجا یک دکان دراز بودکه اندکی خم درگرده داشت، چیزی مثل غلاف یک خنجر قدیمی. پیرمردی که توی عبایش دم در حجره نشسته بود، بایگان را میشناخت. پس جواب سلام او را داد و گذاشت با مشتری برود ته دکان. بایگان وارد دکان شد و از میان هزار هزار قلم جنس کهنه و قدیمی گذشت و مرد را یکراست برد طرف دربندی که جلوش یک پردهی چرکین آویزان بود. پرده را پس زد و در یک صندوق قدیمی را باز کرد و انبوه شناسنامهها را که دسته دسته آنجا قرار داده شده بود، نشان داد و گفت بستگی دارد، بستگی دارد که شما چه جور شناسنامهای بخواهید. این روزها خیلی اتفاق میافتد که آدمهایی اسم یا شناسنامه، یا هردو را گم میکنند. حالا دوست دارید چه کسی باشید؟ شاه یا گدا؟ اینجا همه جورش را داریم، فقط نرخهایش فرق میکند که از آن لحاظ هم مراعات حال شما را میکنیم. بعضیها چشمشان رامیبندند و شانسی انتخاب میکنند، مثل برداشتن یک بلیت لاتاری. تا شما چه جور سلیقهای داشته باشید؟ مایلید متولد کجا باشید؟ اهل کجا؟ و شغلتان چی باشد؟ چه جور چهرهای، سیمایی میخواهید داشته باشید؟ همه جورش میسر و ممکن است. خودتان انتخاب میکنید یا من برایتان یک فال بردارم؟ این جور شانسی ممکن است شناسنامهی یک امیر، یک تاجر آهن، صاحب یک نمایشگاه اتومبیل... یا یک... یک دارندهی مستغلات... یا یک بدست آورندهی موافقت اصولی به نام شما دربیاید. اصلا" نگران نباشید. این یک امر عادی است. مثلا" این دسته ازشناسنامهها که با علامت ضربدر مشخص شده، مخصوص خدمات ویژه است که... گمان نمیکنم مناسب سن و سال شما باشد؛ و این یکی دسته به امور تبلیغات مربوط می شود؛ مثلا" صاحب امتیاز یک هفته نامه یا به فرض مسؤول پخش یک برنامهی تلویزیونی. همه جورش هست. و اسم؟ اسمتان دوست دارید چه باشد؟ حسن، حسین، بوذرجمهر و ... یا از سنخ اسامی شاهنامهای؟ تا شما چه جورش را بپسندید؛ چه جور اسمی را میپسندید؟ مردی که شناسنامهاش راگم کرده بود، لحظاتی خاموش و اندیشناک ماند، وز آن پس گفت اسباب زحمت شدم؛ باوجود این، اگر زحمتی نیست بگرد و شناسنامهای برایم پیداکن که صاحبش مرده باشد. این ممکن است؟ بایگان گفت هیچ چیز غیرممکن نیست. نرخش هم ارزانتر است. ممنون؛ ممنون! بیرون که آمدند پیرمرد دکاندار سرفهاش گرفته بود و در همان حال برخاسته بود و انگار دنبال چنگک می گشت تا کرکره رابکشد پایین، و لابه لای سرفههایش به یکی دو مشتری که دم تخته کارش ایستاده بودند میگفت فردا بیایند چون ته دکان برق نیست و ... مردی که در کوچه میرفت به صرافت افتاد به یاد بیاورد که زمانی در حدود سیزده سال میگذرد که نخندیده است و حالا... چون دهان به خنده گشود با یک حس ناگهانی متوجه شد که دندانهایش یک به یک شروع کردند به ورآمدن، فرو ریختن و افتادن جلو پاها و روی پوزهی کفشهایش، همچنین حس کرد به تدریج تکهای از استخوان گونه، یکی از پلک ها، ناخنها و... دارند فرو میریزند؛ و به نظرش آمد، شاید زمانش فرا رسیده باشد که وقتی، اگر رسید به خانه و پا گذاشت به اتاقش، برود نزدیک پیش بخاری و یک نظر برای آخرین بار در آینه به خودش نگاه کند!
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در جمعه 7 اسفند 1388 و ساعت 11:22 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
داستانی جذاب از او - هنری | داستان ,
|
|
 درست حالا که اومی خواست به زندان بیفتد، آنها نمی خواستند او را به آنجا بفرستند. دیگر عقلش به جایی نمی رسید. به طرف ... ویلیام سیدنی پورتر مشهور به او- هنری یكی از معروفترین نویسنده داستانهای کوتاه آمریکاست. در سال 1862 میلادی در کارولینای شمالی به دنیا آمد . او در نوجوانی و جوانی خود به کارهای متعددی مشغول بود. وی زمانی که به آمریکای مرکزی رفت کار نویسندگی را شروع کرد و در همین زمان شهرت او همه گیر شد . او در سال 1898به مدت سه سال به زندان افتاد و این امر وقفه کوتاهی در زندگی ادبی او به وجود آورد و لی پس از آن به نویسندگی خود ادامه داد . در اواخر عمر هم مدتی در نیویورک به سر برد. او هنری بیش از ششصد داستان کوتاه از خود به جای نهاده است .
انتخاب سوپی
سوپی روی یک نیمکت درمیدان مَدیسون نیویورک نشست و به آسمان نگاه کرد. یک برگ خشک روی بازویش افتاد. زمستان از راه میرسید و او میدانست که باید هرچه زودتر نقشههایش را اجرا کند. با ناراحتی روی نیمکت جابهجا شد. احتیاج به سه ماه زندان گرم و نرم با غذا و دوستان خوب داشت. معمولا زمستانهایش را اینگونه سپری میکرد. وحالا وقتش بود، چون شبها روی نیمکت میدان با سه روزنامه هم نمیتوانست از سرما خلاصی یابد. بنابراین تصمیمش را برای زندان رفتن گرفت و فوراً شروع به بررسی اولین نقشه اش کرد. نقشه ساده ای بود. در یک رستوران سطح بالا شام میخورد، سپس به آنها میگفت که پول ندارد وآنها پلیس را خبر میکردند. ساده وراحت بدون هیچ دردسری. با این فکر نیمکتش را رها کرد و آهسته براه افتاد. چیزی نگذشت که به یک رستوران در برادِوی رسید. آه! خیلی عالی بود. فقط میبایست یک میزدر رستوران پیدا کند و بنشیند. آنوقت همه چیز روبراه بود. چون وقتی مینشست مردم تنها میتوانستند، کت و پیراهنش را ببینند که خیلی کهنه نبودند؛ هیچ کس شلوارش رانمیدید. راجع به سفارش غذا فکر کرد. خیلی گران نه؛ اما باید خوب باشد. اما وقتی که سوپی وارد رستوران شد، گارسن شلوار کثیف و کهنه و کفشهای افتضاح او را دید. دستهایی قوی یقه او را گرفت و به اوکمک کرد که دوباره خودش را در خیابان ببیند! حالامجبور بود که نقشه دیگری بکشد. ازبرادِوی گذشت و خودش را در خیابان ششم دید، جلوی ویترین مغازه ایستاد و نگاهی به داخل آن انداخت؛ همه چیز تمیز و براق بود. همه میتوانستنداورا ببینند. آرام و بادقت سنگی را برداشت و به طرف شیشه پرت کرد. شیشه با صدای بلندی شکست.مردم به آنطرف دویدند. سوپی خوشحال بود چون مقابلش یک پلیس ایستاده بود. سوپی حرکت نکرد. در حالی که دستهایش در جیبش بود، ایستاد ولبخند زد. با خود اندیشید:" بزودی در زندان خواهم بود ". پلیس به طرفش آمد وپرسید:" کی این کارو کرد؟ " سوپی گفت:" من بودم ". اما پلیس میدانست کسانی که چنین کاری میکنند، نمیایستند که با پلیس صحبت کنند، بلکه پا به فرارمیگذارند. درست درهمین موقع پلیس، مرد دیگری را دید که در حال دویدن بود تا به اتوبوس برسد. بنا براین پلیس به تعقیب او پرداخت. سوپی لحظه ای این صحنه را تماشا کرد. سپس راهش را کشید و رفت؛ باز هم بدشانسی. دیگر داشت عصبانی میشد. اما آنطرف خیابان رستوران کوچکی دید. با خودش فکر کرد: " عالیه! " ووارد شد. این بارهیچ کس متوجه شلوار و کفشهایش نشد. شام خوشمزه ای بود. بعد از شام به گارسن نگاهی کرد و با لبخند گفت:" میدانید، من هیچ پولی ندارم پلیس را خبر کنید. زود باشید چون خیلی خسته ام ". گارسن جواب داد:" پلیس بی پلیس. هی، جو!". پیشخدمت دیگری به کمک اوشتافت و با هم سوپی را به داخل خیابان سرد پرت کردند. سوپی نقش زمین شد با سختی از جا برخاست،عصبانی بود. با زندان گرم و نرمش هنوز خیلی فاصله داشت؛ واقعاً ناراحت بود. دوباره براه افتاد. یک زن زیبای جوان مقابل ویترین مغازه ای ایستاده بود. کمیآنطرف ترهم یک پلیس قرار داشت. سوپی به زن جوان نزدیک شد؛ دید که پلیس او را میپاید. با لبخند از زن دعوت کرد که او را همراهی کند. زن قدری فاصله گرفت و با دقت بیشتری شروع به تماشای ویترین مغازه کرد. سوپی نگاهی به پلیس انداخت. سپس دوباره شروع به صحبت با زن کرد. زن میتوانست درعرض یک دقیقه پلیس را خبر کند. سوپی درهای زندان را مجسم کرد،اما ناگهان زن بازوی او را گرفت و با خوشحالی گفت:" بسیارخوب به شرط یک گیلاس مشروب، تا پلیس متوجه نشده راه بیفت ". وسوپی بیچاره با زن جوان که هنوز بازویش را گرفته بود به راه افتاد. سر پیچ بعدی از دست زن پا به فرار گذاشت. به وحشت افتاده بود، با خود اندیشید:" با این وضع هرگز به زندان نخواهم افتاد ". آهسته براه افتاد وبه خیابانی رسید که تئاترهای زیادی در آن بود. آدمهای زیادی آنجا بودند، آدمهای پولدار با لباسهای گرانبها. سوپی میبایست کاری کند تا به زندان برود. نمیخواست حتی یک شب دیگر روی نیمکت میدان مَدیسون سر کند. کلافه شده بود. ناگهان چشمش به یک پلیس افتاد. شروع کرد به آواز خواندن، فریاد زدن و سروصدا کردن. این بار باید نقشه اش کارگر میافتاد؛ اما پلیس پشتش را به او کرد و به مردی که نزدیکش ایستاده بود گفت:" زیادی خورده، اما خطرناک نیست؛ بذار به حال خودش باشه ". اما درست درهمین وقت چشم سوپی داخل یک مغازه به مردی افتاد که چتر گرانبهایی داشت. مرد چتر را در کناردرگذاشت و سیگاری بیرون آورد. سوپی وارد مغازه شد، چتر را برداشت وآهسته بیرون آمد. مرد به سرعت دنبالش آمد وگفت:" چتر مال منه ". سوپی جواب داد:" راستی؟ پس چرا پلیس را خبر نمیکنی؟ زود باش پلیس آنجاست ". صاحب چتر با ناراحتی گفت:" اشتباه از من است. امروز صبح آنرا از یک رستوران برداشتم. خوب اگر مال شماست معذرت میخواهم "... سوپی گفت:" البته که مال منه ". پلیس متوجه آنها شد. صاحب چتر به سرعت دور شد و پلیس هم به کمک دختر جوانی رفت که میخواست از خیابان رد شود. حالا دیگر سوپی واقعاً عصبانی بود. چتر را دور انداخت و شروع کرد به بدوبیراه گفتن به پلیسها. درست حالا که اومیخواست به زندان بیفتد، آنها نمیخواستند او را به آنجا بفرستند. دیگر عقلش به جایی نمیرسید. به طرف میدان مَدیسون و خانه اش یعنی نیمکت براه افتاد. اما سر یک پیچ ناگهان ایستاد. اینجا در وسط شهر یک کلیسای قدیمیزیبا وجود داشت. از میان یک پنجره صورتی رنگ، نور ملایم و صدای موزیک دلنشینی بیرون میآمد. ماه در بالای آسمان بود. همه جا ساکت وآرام بود. برای چند لحظه کلیسای ده بنظرش آمد وسوپی را بیاد روزهای خوش گذشته انداخت. یاد روزهایی که مادر، دوستان وچیزهای قشنگی در زندگی داشت. بعد به یاد زندگی امروزش افتاد. روزهای پوچ، رویاهای بر باد رفته... و سپس ناگهان یک چیز شگفت انگیز اتفاق افتاد. سوپی تصمیم گرفت که زندگیش را تغییر دهد وآدم تازه ای باشد. با خود گفت:" فردا به شهرمیروم و کار پیدا میکنم. دوباره زندگی خوبی پیدا خواهم کرد. آدم مهمیمیشوم، همه چیز عوض خواهد شد. باید... ". دستی را روی بازویش احساس کرد. از جا پرید و بسرعت اطرافش را نگریست. پلیسی مقابلش ایستاده بود. پرسید:" تو اینجا چه میکنی؟ " سوپی پاسخ داد:" هیچی ". پلیس گفت:" پس با من بیا ". فردای آنروز سوپی فهمید که باید سه ماه زمستان را در زندان بگذراند.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در پنجشنبه 6 اسفند 1388 و ساعت 11:20 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
داستانی وهم آلود از "اسكار ـ سروتو " | داستان ,
|
|
 سروتو (كه با این اثر به شهرت رسید) جهان رازآلود و زندگی دلهره آور انسان را در جامعة ستمگر و خفقان آور بولیوی، توصیف میكند. انسانهایی تنها، در جهانی دشمن خو، خشن و آدمیخوار... اسكار ـ سروتو شاعر، داستان نویس، روزنامه نگار و سیاستمدار بولیویایی در سال 1912 در لاپاز (بولیوی) زاده شد. به گفتة پدرو شیموزه شاعر و منتقد معروف بولیویایی: مجموعه داستان «دایره سایه روشنها» نشاندهندة ظهور هنرمندی است كه با سادگی و در عین حال با قدرت و تخلیلی سرشار، هیجانها و سرگشتگیهای انسان را به تصویر میكشد. سروتو (كه با این اثر به شهرت رسید) جهان رازآلود و زندگی دلهره آور انسان را در جامعة ستمگر و خفقان آور بولیوی، توصیف میكند. انسانهایی تنها، در جهانی دشمن خو، خشن و آدمیخوار. جهانی كه با وجود همة این نابسامانیها، به نظر او به گونهای شگفت انگیز، زیباست. شخصیتها و اشباحی كه در این داستانها، در رفت و آمدند، موجودات تنهایی هستند كه مدام تهدیدی ناشناس و رعب آور چون سایه دنبالشان میكند. نوشته های معروف او: رمان «سیلاب آتش» (1935) و «دایرة سایه روشن» (1958) است. داستان كركسها، از این مجموعه انتخاب شده است. اسكار سروتو، در سال 1981 در شهر لاپاز ـ زادگاهش ـ درگذشت.
کرکسها
سوار تراموا كه شد، بلافاصله حضور او را، احساس نكرد. (مرد، یك تاكسی را بدون آن كه توقف كند، گذاشته بود كه رد شود) دلیلش را هم نمیدانست. بعد دو، امنیبوس پر رد شد. نه دلش میخواست با ناراحتی مسافرت كند، نه بین انبوه آدمها از میله های امنیبوس، آویزان بماند. كاری كه از آن متنفر بود. ولی بیزاریاش از تراموا، نیز كمتر از آن نبود. ترامواها را تنها وسیلة خوبی برای خانمها و افراد پا به سن گذاشتهمیدانست. با آن موتورهای پر هیاهوشان كه انگار دچار سرگیجه شدهاند. با این حال تصمیم گرفت، تراموایی راكه با تكانهای سخت نزدیك میشد، سوار شود. زن جوانی با بچه اش، نزدیك او ایستاده بود. با خود اندیشید: اگر آنها سوار شوند، من هم سوار میشوم. زن به راننده علامت داد. تراموا نفس زنان ایستاد. هر سه سوار شدند. هنگامیكه به راهروی بین صندلیها رسید، دچار احساسی شد (بی آنكه تصویر این احساس در ذهنش شكل بگیرد) كه چیزی غیر عادی، در درون تراموا، در بین مسافران، یا در فضای پیرامون، جریان دارد. (تراموا، با تكانی شدید، از جا كنده شد. اعصاب مرد، در حالی كه میكوشید خودش را با هوای آغشته به آهن و شیشه درون تراموا، سازگار كند، به سختی متشنج شد). یك جور احساس سیالی، به او دست داد. چشمهایش بدون اراده در جستوجوی آن احساس مبهم، خیره ماند. ننشست. در راهروی وسط تراموا نیز، پیش نرفت. به میلة تراموا تكیه داد و لحظهای نگاهش را گرداند. انگار چشم به راه آشنایی بود. با حركات منظم آدمك كوكی، روی اولین صندلی خالی نشست.میخواست روزنامه اش را باز كند كه ناگهان، دختر جوانی كه در جلو نشسته بود، سرش را به عقب برگرداند. نگاه دختر جوان او را سخت تكان داد. فهمید این همان چیزی بود كه به شكلی مبهم، آشفته خاطرش كرده بود. با دقتی موشكافانه، به دختر نگاه كرد. لحظه ای هم نگاهش را از او برنداشت. كوچكترین جزییات صورت دختر جوان، همچون عكس فوری، در خاطرش نقش بست. موهای به رنگ عسل، كمی تابدار و شفاف دختر را نگاه كرد. به نظرش می آمد كه قبلاً هم او را دیده است. صدایش را نشنیده بود، ولی با طنینش آشنا بود، طنین روشن، مشخص، بدون بازتابهای احساسی. همة این نشانه ها را میشناخت، اما نمیتواست توصیفشان كند. تراموا در تابش نور خورشید، از میان راهروهای سبز سپیدارهای نزدیك محلة «ایتالیا» میگذشت. مرد با نگاهی خیره به موهای دختر، كوشید همة آن نشانه ها را در ذهنش، تصویر كند. دختر را موجودی دید، لطیف با لبهای سرخ كم رنگ و جذابیتهای زنانه، پرتوی كه از گونههایشمیتابید، اجزای صورت او را، ضمن در هم میآمیختنشان، به گونهای مبهم، روشن میكرد. مأمور كنترل، با آشفتگی به او نزدیك شد. مرد پولش را به طرف او گرفت. (و بعد متوجه شد كه پول را مانند كودكی، محكم در دستش نگهداشته است.) در چهارمین یا پنجمین صندلی، پشت سر دختر نشسته بود. به خاطرش آمد، هنگامیكه دنبال جایی برای نشستن میگشت، دختر را از پشت سر دیده بود. (دوستی، همراه دختر بود. شاید هم خواهرش). بیاینكه نگاهش را، روی او متوقف كند، در میان دیگر مسافران، گمش كرده بود. گویی جذابیت زنانة او، تنها از راه چشمها با چهرهاش منتقل میشد. مسافران، پیاده و سوار میشدند، تراموا، با سرو صدای آهن پارههایی كه انگار به خوبی روغنكاری نشده باشد، با ناله و تكانهای شدید مفصلهای پیكر استخوانیاش، به راهش ادامه میداد. ساختمانهای بزرگ خیابان سانتافه در دو سمت جاده، كه با درخشش خیره كنندة نماهای آهكیشان، سر به آسمان كشیده بود. در نور خورشید، غوطهور بود. مأمور كنترل، روی سكوی تراموا، طناب زنگ را آن چنان با قدرت میكشید، كه گویی بهار در خون او جریان داشت. دختر جوان دیگر به مرد نگاه نمیكرد، با همراهش سخن میگفت. انگار وجود او را از یاد برده بود. ولی جریانی مبهم، بر اعصاب مرد، فرمان میراند و به او نهیب میزد كه هنوز دختر جوان، در نهان، به او میاندیشد. گروههایی از زنان جوان، با جامههای رنگارنگ و نازك، مثل رودخانهای، روان بودند. تراموا، نهنگآسا، در امواج خیابان شناور بود. خوشههای انسانی به شكلی نامطمئن، ازمیله های تراموا آویخته بودند. تراموا، به سختی از پیچ خیابانهای پاراگوئه و مای پو (با قرچ قرچی كه گویی خشكی دردناك آهن را از خود دور میكند)میگذشت. هنگامی كه كامیونی غولپیكر، چون هیولایی خشمگین نمایان شد و با غرش به سوی تراموا هجوم آورد، مسافران، همزمان، فریاد وحشت سر دادند. ولی حیوان نورانی (كه مویی بیشتر با فاجعه فاصله نداشت) از مهلكه گریخت. هیچ اتفاقی نیفتاده بود. تنها چند بسته بر زمین غلتیده بود. مرد با خود اندیشید: بهتر است این وسیلة نقلیه را رها كند و بقیة راه را پیاده یا با تاكسی ادامه دهد.این جانور عظیم الجثه، نگرانش میكرد. یكی از همین روزها مرا خواهد كشت. ولی بلافاصله این شگون بد را از خود راند. تراموا با تن آسایی به راهش ادامه داد. تكانهای ملایم تراموا، اعتمادش را به او بازگردانده بود. با خندة بیخیال یكی از مسافران، هراسش پایان گرفت. نزدیك خیابان كورینتس رسیده بودند. ساختمانها به نظرش آشنا میآمد. اینجا جزیرة كوچكی بود كه در آن زندگی كرده بود. باید پیاده میشد. ولی چیزی او را در جایشمیخكوب كرد و مانع شد كه تراموا را ترك كند. فهمید آن چیز، همان زن ناشناس است. وقتی به نقطهای كه باید پیاده میشد، رسید همچنان بیحركت در جایش باقی ماند. به شدت ناراحت بود. با خود اندیشید كار بیهودهای است. تا به حال چنین كاری نكرده بود. عادت نداشت دنبال زنهایی كه در خیابانمیدید� �اه بیفتد. در حقیقت مردی تنها بود و زندگی را دوست میداشت. حتی دوست داشت یكی از این موجودات ظریف شریك زندگی اش شود. شاید هم جستوجوی آن موجود ظریف ضروری بود. ولی یك جور شرم و حیای ذاتی او را از این كار باز میداشت، زیرا، در این صورت، خودش را مردی عیاش تصور میكرد. به نظرش میآمد، مأمور كنترل، مخفیانه او را زیر نظر دارد و طناب زنگ را با خشونت بیشتریمیكشد. ولی بلافاصله با دیدن صورت جوان و بیخیال او، به بدگمانی بیدلیلش پی برد. مأمور كنترل را در طول زندگی اش هرگز ندیده بود. خیابانهای Mai را پشت سر گذاشتند. به محله های جنوب شهر رسیدند. وارد بولواری شدند، محلهای متروك، با دیوارهای فروریخته. درانتهای بولوار، دود كارخانه ها، آسمان را سیاه و تیره كرده بود. اندیشید: نمیتوانند جای دوری بروند. بالاخره كه باید پیاده شوند. تراموا، كم كم خالی میشد. به تدریج كه وارد شهر میشدند، روز خیلی تند، رو به تاریكی میرفت. از ریاخوئلو رد شدند: به سنگینی رخوت شراب. دو دختر جوان، ساكت بودند. مرد در روشنایی رو به زوال غروب، متوجه شد، سایه ها از گردنهای كشیدهشان بالا میرفت. چنان كه گویی آن دو، سایه ها را میبلعند. تراموا كم كم خالی شد. جز آنها (او و آن دو)، كسی نماند. شب شد. پرتوهایی شوم، شهر ناشناخته را روشن كرده بود. چشمهایی جنایتبار از دورن تاریكی، به آنها خیره مینگریست. بادی مسموم كه در گوشه و كنار خیابانمیوزید، ویرانی و برگهای مرده با خود میآورد. اكنون كجاست؟ چرا در آنجاست؟ و به كجا خواهد رفت؟ نوری زرد رنگ، درون تراموا، جاری شد. گهگاه، بدون اینكه تراموا بایستد، مسافرانی موهوم سوارمیشدند، و سپس به شكلی اسرارآمیز ناپدید میگشتند. مرد دستخوش تكانهای زلزله وار دیاری ویران بود كه انبوه سایه ها از ژرفای زمین بیرون میخزیدند و به دنبال هم روان میشدند. زمان میگذشت، هوا سرد میشد، احساس كرد، تنش یخ زده است. رطوبتی هولناك، مانند تب تا مغز استخوانش نفوذ كرده بود. ناگهان رگبار گرفت. بارانی سیاه، روی تراموا، بارید. خروش تندر به شدت طنین افكند، چون صدای ریزش سنگ در پرتگاه. تراموا در دل تاریكی، پیچ و تاب میخورد. رعد و برق آن را دنبال میكرد. توفان تمام شب زوزه سرمیداد و تراموا به راهش میرفت، آشفته وار، شبزنده دار، تلوتلوخوران، كور، لجوج، بدون توقف، گویی غروب در خشمی بود كه تنها با آمدن روز به پایان میرسید. خورشید رنگباخته در شهری بیگانه به درخشش در آمد.این كدامین شهر بود كه هرگز آن را ندیده بود؟ برجها و ساختمانهای مكعبی شكل خاكستری یكی پس از دیگری، كنار هم ایستاده بودند و در ورای دیوارهای نامرییشان، ساكنانی موهوم و شبح وار. آیا این موجودات سخن میگفتند؟ به دنیای او تعلق داشتند؟ مرد آنها را بسیار نزدیك و در عین حال دور حس میكرد، موجوداتی غیر حقیقی و رعب آور، انگار میخواستند به سمت او برگردند و با چشمهای آتشین نگاهش كنند و سلاحهای یخزده شان را از غلاف بیرون كشند. خورشید دوباره ناپدید شد و تاریكی آمد. دسته هایی از موجودات ناشناخته، گاه در سكوت، گاه هیاهوكنان، چون مستان به سوی تراموا، هجوم میآوردند و دوباره ناپدید میشدند. سگها در دوردست زوزه میكشیدند. روز به پایان میآمد و شب فرا میرسید و تراموا، به حركت مداومش ادامه میداد. دخترهای جوان، حركتی نمیكردند. حرف هم نمیزدند. برای دیدن مرد نیز به عقب برنمیگشتند. زنگ با صدایی خفیف نواخته میشد. دست مأمور كنترل، خسته بود. مرد دید كه دست او طناب زنگ را چنگ زد و دید كه این دست، دست آدمی سالخورده است، دستی خشن و خشكیده.مرد، مسیر دست را تا شانة مأمور كنترل دنبال كرد و با وحشت متوجه شد كه مرد جوان پیر شده است. موهای پوشیده و سفیدش مانند شاخه های درخت گیلاس، روی شانه و گردنش آویزان بود. چین و چروكی عمیق، چهرهاش را از همه سو، شیار زده بود. اونیفورم پاره پارهاش رنگ و رویش را از دست داده بود. مرد از اینكه دستش را جلوی صورت بگیرد و به پوشت دستش نگاه كند هراسید. خون شقیقه هایش از تپش بازماند. تمامی حسهایش، واژگون بر پیكرش انباشته شد: بیوزن، غایب، در بیرون تراموا، ساعتها، مانند قطرههای زمان،میلغزید: تیره در خارستانهای ابری كوهساران. آن گاه تراموا، وارد بیابانی بیكران شد، به سستی و بیصدا در آن لغزید، در هوایی راكد و منجمد. حركتش، راحت اما كند و نگران كننده بود. همراه با محو شدن صدای تراموا، چیزی اساسی، حیاتی و تسكین دهنده ناپدید شده بود. چیزی مانند توان حس كردن و خود را جزیی از دنیا دانستن. ناگهان كر شده بود. قلبش از فشار ناشی از ارتفاع به تندی میتپید. هوای یخ زده و راكد درون تراموا سنگین بود. سنگین چون خواب ماسه ها در بیرون از تراموا و در پیرامون آن، نشانی از زندگی دیده نمیشد. نوری عجیب، غیر حقیقی و راكد، مانند هوا از جایی بر سرزمین بایر فرو افتاده بود. هوای سردابه به مشام میرسید. صدای قار قار خفیفی توجهش را جلب كرد. شاید من مرده ام و... نتوانست رشته افكارش را دنبال كند. بر خود لرزید، و ترسان رو به رو نگریست: یك كركس، بر سینة دختر جوان نشسته بود. پر سیاهش، رنگ باخته بود. كركس به شكل تلی از گل و لای كپك زده درآمده بود. ظاهر نفرت انگیزش، موش یا خفاش را تداعی میكرد. از خود پرسید:این كركس از كجا و چگونه وارد شده است. غرق در تفكری كه بیهوده مینمود، متوجه شد كه پرنده، بیكار ننشسته و منقار برگشتهاش، با ولع چشم دختر را از كاسه بیرون میآورد. دختر جوان و همراهش، خشكیده و لال، همانند مجسمهای بیحركت مانده بودند. با شتاب از جایش برخاست تا میهمان ناخوانده را بترساند و به انبوه كركسهایی كه در همان لحظه چون مهی غلیظ پیرامون تراموا بال گسترده بودند، و بدرقهاش میكردند نگاه بیندازد. گروهی از كركسها در جستوجوی منفذی بودند تا از پنجرههای كوچك و بسته به درون آیند. منقارهایشان را با ضرب آهنگی شوم و مبهم، بر شیشهها، میكوبیدند. مرد حتی دو گام هم نتوانست بردارد: توفان سیاه از در به درون تراموا هجوم آورد. پرندگان خشمگین و گوشتخوار، برای دریدن سینة مرد، از یكدیگر سبقت میگرفتند. مرد گاهی فرصت مییافت با مشتهای منقبض ضربهای بزند و از چشمهایش محافظت كند. انبوه بیپایان كركسها، هر دم حریصانهتر و درندهخوتر، در درون تراموا هجوم میآوردند. ناگهان احساس كرد، كركسی چون موج خروشان بر پیكر او فرود آمده است. مرد تلو تلو خوران روی تكههای شكستة صندلی غلتید. عرق لزجی مانند خون، پیشانیاش را نمناك كرد. از جا برخاست و به عقب رفت. هجومی سبعانه او را به انتهای تراموا راند. توفان لجام گسیخته خشم، همانند آواری از پریشانی بر سرش فرو ریخت: بازوی مرگ. مرد پیش از آنكه خود را در خلاء پرتاب كند، لحظاتی چند در آستان در تراموا كه پای بیحركت مأمور كنترل جلوی آن را سد كرده بود، دست و پا زد (زمین زیر پایش با جوش و خروشی سرگیجهآور، در چرخش بود). تراموا را دید كه بر سینة مهتاب، بر دشتی كه با نوری مبهم روشن بود. میگریخت و با شتاب در افق ناپدید میشد و ابری تیره و بالدار آن را دنبال میكرد.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در چهارشنبه 5 اسفند 1388 و ساعت 11:19 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
داستانی از برنده جایزه نوبل 2008 | داستان ,
|
|
 لوکلزیوی شصت و هشت ساله، ۱۳ آوریل سال ۱۹۴۰ در نیس فرانسه بدنیا آمده و تا به امروز بیش از چهل کتاب نوشته است. پدرش جراحی انگلیسی بود و مادرش از نسلی از انگلیسیها بود که در قرن هجدهم به «ایل موریس» مهاجرت کردند آی دزد، دزد! زندگیات کدام است؟
داستانی از ژان ماری گوستاو لوکلِزیو
- به من بگو، از کجا شروع شد؟ - نمیدونم، دیگه نمیدونم، خیلی وقت گذشته، حالا دیگه خاطرهای از اون زمونها ندارم. من تو پرتغال به دنیا اومدم، تو اریسیرا، اون وقتها یه روستای کوچیک ماهیگیرها بود، نزدیک لیسبون، سفیِد سفید، لب دریا. بعد پدرم به دلایل ---------- مجبور شد اونجا رو ترک کنه و با مادر و عمهام تو فرانسه ساکن شدیم. و من دیگه هیچوقت پدربزرگمو ندیدم. ولی اونو خوب به یاد میآرم، ماهیگیر بود. برام قصه میگفت، ولی حالا من تقریباً دیگه پرتغالی حرف نمیزنم. مثل یه شاگردبنا با پدرم کار میکردم. بعد اون مُرد و مادرم مجبور شد کار کنه؛ من وارد یه شرکت شدم، کار مرمت خونههای قدیمی، اوضاع خوب بود. اون وقتها، من مثل همه بودم، یه کار داشتم، ازدواج کرده بودم، چند تا دوست داشتم، تو فکر فردا نبودم، به مریضی فکر نمیکردم، همینطور به حوادث. زیاد کار میکردم و پول کم بود، فقط میدونستم که خوششانسم. بعد کارهای الکتریکی یاد گرفتم، مدارهای الکتریکی رو تعمیر میکردم، لوازمخونگی و روشنایی نصب میکردم، سیمکشی میکردم. از این کار خیلی خوشم میاومد، کار خوبی بود. اینهایی که میگم اونقدر دورن که گاهی وقتها از خودم میپرسم حقیقت داره؟ اون وقتها واقعاً اینطور بوده؟ اینها بیشتر یه رؤیا نیست که اون وقتها واسه خودم میساختم؟ وقتی همهچی اونقدر آروم و عادی بود، وقتی شب ساعت هفت به خونه برمیگشتم و درو که باز میکردم هوای گرم خونه میخورد تو صورتم، جیغ و داد بچهها رو میشنیدم و صدای زنمو که میاومد به طرفم و منو میبوسید. چون خسته بودم، قبل از شام رو تخت دراز میکشیدم و به سایههایی که لامپ رو سقف مینداخت، نگاه میکردم. به هیچی فکر نمیکردم، اون وقتها آینده وجود نداشت، همینطور گذشته، فقط میدونستم که خوششانسم. - و حالا؟ - آه، حالا همهچی عوض شده. اینجاش وحشتناکه. این تغییر یکهو اتفاق افتاد، وقتی کارمو از دست دادم، بهخاطر ورشکستگی شرکت؛ میگفتن رئیس تا خرخره تو قرضه. همهچی رهنی بود. خب یه روز رئیس بیخبر زد به چاک. سهماه دستمزد به ما بدهکار بود. روزنامهها در این مورد نوشتن، ولی دیگه کسی اونو ندید، نه اونو نه پولو. اینجوری همه به صفر رسیدیم، این مثل یه سوراخ بزرگ بود که همهمون افتادیم توش، اونهای که نمیدونم چی به سرشون اومد، فکر کنم جای دیگهای رفتن، کسایی رو میشناختن که میتونستن بهشون کمک کنن. اولش فکر میکردم همهچی مرتب میشه، دوباره راحت کار گیر میآرم، ولی هیچی به هیچی. صاحبهای شرکت، مجردها و خارجیها رو استخدام میکردن، چون خیلی راحت میتونستن از دستشون خلاص بشن. واسه کارهای الکتریکی هم جواز نداشتم، اینطوری کسی بهم کار نمیداد. چند ماه همینجوری گذشت و من دستخالی بودم. سیرکردن شکم و دادن خرج تحصیل پسرهام سخت بود، زنم نمیتونست کار کنه، حالش خوب نبود، ما حتی واسه خریدن دارو هم پول نداشتیم. بعد یکی از دوستهام که تازه ازدواج کرده بود، کارشو بهم قرض داد و من سه ماه رفتم بلژیک تو کورههای بلند کار کردم. سخت بود. مخصوصاً به این خاطر که مجبور بودم تنها تو هتل بمونم. ولی پول زیادی گیرم اومد. با اون پول تونستم یه ماشین بخرم، یه وانت پژو، هنوز هم دارمش. اون موقع پیش خودم فکر میکردم با یه وانت شاید بتونم مصالح ساختمونی حمل کنم یا سبزی بفروشم. ولی اوضاع خیلی سختتر شد، چون هیچی برام نمونده بود. حتی وامی که گرفته بودم از دست دادم. داشتیم از گرسنگی میمردیم. اینطور بود که تصمیم گرفتم. اولش با خودم میگفتم این وضع موقتیه، فقط تا وقتی که یه کم پول گیرم بیاد، تا وقتی یه کار پیدا کنم. حالا سهسال گذشته. میدونم که این وضع دیگه عوض نمیشه. اگه زنم و بچههام نبودن، شاید میتونستم بذارم برم، نمیدونم کجا، کانادا، استرالیا، جاش مهم نیست؛ فقط عوض کردن محل، عوض کردن زندگی... - میدونن؟ - بچههام؟ نه، نه، هیچی نمیدونن، نمیشه بهشون گفت، خیلی کوچیکن، نمیتونن درک کنن که پدرشون دزد شده. اولش نمیخواستم به زنم بگم. بهش گفتم که بالاخره یه کار گیر آوردم. نگهبون شب تو یه انبار مصالح ساختمونی. ولی همهی چیزهایی رو که میآوردم میدید، تلویزیونها، گوشیهای تلفن، لوازمخونگی، چیزهای زینتی، ظروف نقره، چون همهشونو تو گاراژ انبار میکردم؛ خب دستآخر یه بوهایی برد. هیچی نگفت، ولی میدیدم که به بعضی چیزها شک میکرد. چی میتونست بگه؟ ما به جایی رسیده بودیم که دیگه چیزی واسه از دستدادن نداشتیم. یا این بود یا گدایی تو خیابون... نه، هیچی نگفت. ولی یه روز وقتی داشتم ماشینو خالی میکردم و منتظر مالخر بودم، اومد تو گاراژ. خیلی زود یه مالخر گیر آورده بودم. فکرشو بکن، بیاینکه خودشو تو خطر بندازه، پول زیادی به جیب میزد. یه مغازه لوازمبرقی و خونگی تو شهر داشت و یه مغازه عتیقهفروشی یه جای دیگه، فکر کنم تو حومهی پاریس. همهچیزو به یه دهم قیمت میخرید، واسه عتیقهها پول بیشتری میداد، ولی هر چیزی رو برنمیداشت، میگفت باید به خطرش بیارزه. یه روز، یه ساعت پاندولی رو نخرید، یه ساعت پاندولی قدیمی؛ گفت فقط سهچهار تا ساعت مثل این تو دنیا هست و اینجوری ممکنه گیر بیفته. ساعتو دادم به زنم ولی از اون خوشش نیومد. حتم دارم چند روز بعد انداختش تو سطل اشغال، شاید از ترسش. آره داشتم میگفتم، اون روز وقتی داشتم وانتو خالی میکردم، سر رسید، نگاهی بهم انداخت، سعی کرد لبخند بزنه ولی خوب حس میکردم که ته دلش غمگینه، فقط گفت، قشنگ یادمه، گفت خطری نیست؟ شرمم گرفت، بهش گفتم نه و ازش خواستم بره چون مالخر به زودی میرسید و من نمیخواستم زنمو ببینه. نه، نمیخوام بچههام این چیزها رو بدونن، خیلی کوچیکن؛ فکر میکنن من مثل سابق کار میکنم. بهشون گفتم شبها کار میکنم و واسه همین باید شبها بیرون برم و یه قسمت از روز بخوابم. - این زندگی رو دوست داری؟ - نه، اولش اصلاً دوست نداشتم، ولی حالا چی کار میتونم بکنم؟ - همهی شبها میری بیرون؟ - بستگی داره. بستگی به محلها داره. کوچههایی هستن که طول تابستون کسی اونجا نیست. بعضی جاها زمستون اینجوریه. بعضی وقتها مدت زیادی پامو بیرون نمیذارم. باید منتظر بمونم، چون میدونم خطر گیر افتادنم هست. ولی گاهی وقتها تو خونه، واسه تهیهی لباس و دارو پول لازم داریم، از طرف دیگه اجارهخونه هست، پول برق. باید با زرنگی به کارها سر و سامون بدم. دنبال مردهها میگردم. - مردهها؟ - بله، فکرشو بکن، روزنامهها رو میخونی و وقتی دیدی یکی مرده، یه آدم پولدار، میفهمی که روز خاکسپاریش میتونی بری یه سر به خونهش بزنی. - معمولاً اینطوری کار میکنی؟ - بستگی داره. هیچ قاعده و قانونی وجود نداره. کارهایی هست که فقط شبها انجام میدم، تو کوچههای پرت، چون میدونم اینجوری راحتترم. گاهی وقتها میتونم این کارو روز انجام بدم، طرفهای یکِ بعدازظهر. اغلب دوست ندارم روزها کار کنم. منتظر شب میمونم، حتی سحر، میدونی، بین ساعت سه و چهار بهترین موقعست چون دیگه کسی تو خیابون نیست، حتی پلیسها هم تو این ساعت خوابن. ولی اگه کسی تو خونه باشه هیچوقت تو نمیرم. - چطور میفهمی کسی اونجا نیست؟ - وقتی عادت داری، این موضوع خیلی زود معلوم میشه. گرد و خاک جلوی در، برگهای خشک و یا روزنامههای تلنبار شده تو جعبهی نامهها. - از در وارد میشی؟ - وقتی راحت باشه، آره، قفلو میشکنم و یا از یه شاهکلید استفاده میکنم، اگه نشد سعی میکنم از پنجره رد شم. همیشه دستکش میپوشم که هم اثر انگشتم جا نمونه هم اینکه زخمی نشم. - آژیرهای خطر چی؟ - اگه پیچیده باشن بیخیال میشم، ولی اغلب سادهن. تو اولین نگاه میبینیشون، فقط باید سیمها رو قطع کنی. - ترجیح میدی چی برداری؟ - میدونی وقتی اینجوری وارد یه خونهی ناشناس میشی، درست نمیدونی چی گیرت میآد. باید سریع عمل کنی همین. چون امکان داره یه نفر رَدتو گرفته باشه، خب هر چی خوب و راحت فروخته بشه برمیداری، تلویزیون، ضبط صوت، لوازم و ظروف نقره، چیزهای زینتی، تابلوها، گلدونها و مجسمهها به شرط اینکه زیاد دست و پا گیر نباشن. - جواهرات؟ - نه، معمولاً نه. بهعلاوه مردم وقتی بیرون میرن، جواهراتشونو جا نمیذارن. جالبه، بطریهای نوشیدنی هم خوب فروش میره. مردم به زیرزمینهاشون هم زیاد توجه نمیکنن، قفل ایمنی نصب نمیکنن و زیاد متوجه اتفاقی که میافته نیستن. بعد باید خیلی سریع همهچی رو بار کرد و زد به چاک، خوشبختانه ماشین دارم. بدون اون نمیتونستم دست به این کار بزنم. باید میرفتم تو یه باند و یه گانگستر حسابی میشدم. از این خوشم نمیآد، چون فکر میکنم اونها این کارو بیشتر برای تفریح میکنن تا احتیاج، میخوان ثروتمند بشن، دنبال دزدیهای بزرگ هستن، در حالی که من این کارو واسه زنده موندن میکنم، واسه اینکه زنم و بچههام چیزی برا خوردن داشته باشن، لباس داشته باشن، واسه اینکه بچههام بتونن درس بخونن و یه کار درست و حسابی گیرشون بیاد. اگه همین فردا یه کار پیدا کنم، فوراً دزدی رو میذارم کنار. دوباره میتونم شب راحت برگردم خونه و قبل از شام رو تخت دراز بکشم و سایههای رو سقفو نگاه کنم، بیاینکه به چیزی فکر کنم، بیاینکه به آینده فکر کنم، بیاینکه از چیزی بترسم... حس میکنم زندگیم خیلی خالیه و پشت همهی اینها هیچی وجود نداره، مثل یه دکور، خونهها، مردم، ماشینها، حس میکنم همهشون ساختگیان، حس میکنم یه روز بهم میگن همهی اینها بازیه و مال هیشکی نیست... واسه فکر نکردن به این چیزها، بعدازظهر میرم تو خیابون و همینجوری شروع میکنم به راه رفتن، راه میرم، راه میرم، تو آفتاب، زیر بارون؛ خودمو یه غریبه حس میکنم، انگار همین الان با قطار رسیدم و هیشکی رو تو شهر نمیشناسم، هیشکی. - دوستهات چی؟ - اوه، دوستها؛ میدونی وقتی مشکل داری، وقتی دوستهات میدونن کارتو از دست دادی و دیگه پولی واست نمونده، اولش خیلی مهربونن، ولی بعد میترسن بری ازشون پول بخوای، و اونوقت... خب تو زیاد اهمیت نمیدی و یه روز میبینی که دیگه کسی دور و برت نیست، دیگه کسی رو نمیشناسی... انگار واقعاً یه غریبهای و تازه از قطار پیاده شدی. - فکر میکنی دوباره وضع مثل سابق بشه؟ - نمیدونم... گاهی وقتها فکر میکنم که این یه دورهی بده که میگذره و من دوباره کارمو تو بنایی از سر میگیرم یا تو کارهای الکتریکی، همهی اون کارهایی که اون وقتها میکردم... ولی گاهی وقتها هم به خودم میگم این وضع هیچوقت عوض نمیشه، هیچوقت. چون پولدارها به آدمهای بدبخت اعتنا نمیکنن، اونها رو مسخره میکنن، ثروتشونو واسه خودشون نگه میدارن و تو خونههای بزرگشون توی گنجهها حبس میکنن، و تو واسه اینکه چیزی داشته باشی، واسه داشتن یه خرده نون، باید وارد خونههاشون بشی و خودت اونو ور داری. - وقتی فکر میکنی دزد شدی، چه حالی بهت دست میده؟ - میترسم، دچار اضطراب میشم، این فکر منو از پا میندازه. گاهی وقتها شب موقع شام برمیگردم خونه و این دیگه مثل اون وقتها نیست. شام فقط چند تا ساندویچ سرده که در حال تماشای تلویزیون میخورم، بچهها صداشون در نمیآد، زنم نگاهم میکنه ولی او هم چیزی نمیگه. خیلی خسته به نظر میآد، با چشمهای خاکستری و غمگین. یاد چیزی میافتم که بار اول بهم گفت، وقتی پرسید خطری نیست؟ بهش گفتم نه، ولی این راست نبود، چون خوب میدونم که یه روز، یه روز نحس، یه مشکل پیش میآد. قبلاً سه چهار بار کم مونده بود گیر بیفتم، کسایی بودن که به طرفم شلیک کردن. سر تا پا سیاه پوشیده بودم با دستکشهای سیاه و نقاب سیاه، خوشبختانه نتونستن منو بزنن، چون تو تاریکی منو نمیدیدن. ولی دستآخر این اتفاق میافته، مطمئنم. شاید امشب، شاید فردا شب، کسی چه میدونه؟ شاید پلیسها دستگیرم کنن و سالها تو زندون بمونم، شاید هم وقتی به طرفم شلیک میکنن نتونم سریع فرار کنم و کشته بشم. مرگ. به اون فکر میکنم، به زنم، تو فکر خودم نیستم، من هیچی نمیخوام، مهم نیستم. به اون فکر میکنم و همینطور به بچههام، چی به سرشون میآد؟ تو این دنیا کی به اونا فکر میکنه؟ وقتی هنوز تو اریسیرا زندگی میکردم، پدربزرگم خیلی مراقبم بود. شعری که اغلب برام میخوند هنوز یادمه، از خودم میپرسم چرا اینیکی بیشتر از اونهای دیگه یادم مونده، شاید تقدیر اینطور بوده. یهکم پرتغالی بلدی؟ اینجوری بود، گوش کن: Ladrao! Ladrao! Que vida e beber Passer pela raa Era meia noite Quando O ladrao veio Bateu tres pancadas Aporta do meia آی دزد! دزد! زندگیات کدام است؟ خوردن و نوشیدن پرسه زدن در خیابان نصف شب بود که دزد آمد سه ضربه زد به در وسطی. -- * Jean-Marie Gustave Le Clézio مترجم: این داستان از کتاب زیر برای ترجمه انتخاب شده است: La Ronde et autre faits divers, Gallimard, 1982.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در سه شنبه 4 اسفند 1388 و ساعت 11:17 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
بخشهایی از رمان تازه داریوش مهرجویی | داستان ,
|
|
 سلما را یك روز توی كتابخانه دانشگاه دیدم، از دور. تازه اول سال بود و چهرهها همه ناآشنا، و این یكی، از دور، بدجور یعنی خوبجور تو چشم میزد... عجیب است...
شاید خواندن بخشهایی از رمان تازه داریوش مهرجویی که پیش از این در نشریه شهروند امروز به چاپ رسیده؛ خالی از لطف نباشد...
1 نمیدانم چرا این روزها بیش از هر وقت دیگر به همه چیز و همه كس حسادت میكنم. احساس حسد را به درستی توی تمام تار و پود وجودم میچشم و میبینم كه چگونه تلخ و كدر و بیرمق و زشت و نكبتبار میشوم. البته گاهی اوقات به خودم تلقین میكنم كه شاید این چیزی موروثی است كه از عهد بوق تاریخ من به من رسیده است، تاریخ سراسر سركوب و بیعدالتی، كه شاید این همان ناآگاه جمعی قوم من است كه مرا اینطور پست و سیاه میكند كه مدام به من نهیب میزند كه «تو هیچگاه پیش نرفتی»، تو هر دم فرو رفتی و عقب ماندی.
نمیخواهم خودم را نمادی یا نمایندهای یا نمایانگری از قوم و قبیله خود بدانم، از این مملكت، یعنی از این جامعهای كه من مدام میخواهم از آن فرار كنم و از اینكه بگویم ایرانیام، به خصوص میان خارجكیهای جهان اولی، .... البته این همان سرپوش گذاشتن روی هویت خود است، چیزی كه به هر حال آنجاست و نمیتوان آن را كتمان كرد و با این حال ما همیشه مایلیم هویت ایرانی خود را پنهان كنیم، چون خودمانیم، مایه غروری نبوده و نیست.
حالا در این میان، هی میخواهم زور بزنم به فردیت راستین خود، آنطور كه علما میفرمایند برسم. فردیت من چی است؟ كجاست؟ چگونه میتوان صاحب فردیت شد، خصوصیاتش چیست، به خصوص و به خصوص، به خصوص در جامعهای كه مدام زیر ظواهر و تعارفات و رودربایستیها و لفت و لعاب پوك زندگی دست و پا زده، كه مدام نوعی جهالت موروثی بر آن حاكم بوده كه میزان تساهل و رواداریاش نسبت به هر حركت پیشرفته و مترقی تقریبا صفر است. در این جامعه فردیت چه معنایی پیدا میكند؟ شاید به خاطر همین عقبافتادگی دوری از «ساحت آزادی» است كه اینطور حسود شدهام و این احساس حسادت نسبت به دیگری، یعنی نسبت به هر كه پیشرو و رو به جلو است، حتی نسبت به آن ناكس برنده جایزه نوبل، دارد پدر صاحببچه را درمیآورد... بدیاش این تلخی بدمزه و سنگین و لزجی است كه روی روح و روان آدم مینشیند و انسان را به معنای واقعی آلوده میكند. مثلا پریشب نتوانستم تا صبح بخوابم. چون سر شب خبر رسید كه حمید میرمیرانی دوباره برای فیلم كوتاه جدیدش یك جایزه بز نقرهای گرفته از فستیوال نمیدانم چی چیه كرهجنوبی و همین آتش انداخت به جانم. تا صبح به خودم میپیچیدم و از این دنده به آن دنده غلت میزدم. چند بار پا شدم بیهدف در تك اتاق سر پشت بامم راه رفتم و به افكار و اندیشههای واهی و احمقانهام بال و پر دادم. انگار میبایست این جایزه را به من میدادند. با وجود آنكه من اصلا هیچ فیلمی در آنجا نداشتم. چطور میتوانستم، چون دوسالوخوردهای بود كه ممنوعالكار شده بودم و هیچ فیلمی از من بیرون نیامده بود و حالا از اینكه حمید، همكلاسی و دوست قدیمی، دوباره جایزه گرفته به جای اینكه مثل دیگران «خوشحال» باشم و تبریك بگویم، بدتر به خودم میپیچیدم و خودخوری میكردم. بدیاش این است كه این حس را نمیشود برای كسی تعریف كرد. حتی برای بروبچهها و خودیها و خویشان و دوستان صمیمی و نزدیك. برای هیچكس. چرا كه این یعنی كثافت زدن به هیكل خودت، یعنی عیان كردن اینكه تا چه حد ذلیل، بدبخت و شكستخوردهای، كه از موفقیت دیگری به جای كیف و لذت رنج میبری و ناراحتی، یعنی تو اصلا بیماری، یا دیوانهای (ای بابا مگر میشود؟!) پس مدام مجبوری این حس موذیانه و شرور را پیش خود نگه داری، توی وجود منحوست قرقرهاش كنی و بگذاری سم نكبتبارش به تمام مویرگها و سلولهای ریز بدنت رسوخ كند... به یاد سالی یری و موتسارت جوان میافتم در فیلم آمادئوس میلوش فورمن، چه حرصی میخورد سالی یری، از اینكه میدید چطور این نابغه جوان به راحتی موسیقی خلق میكند و میجوشد و تر و تازه است. در حالی كه او عقبافتاده و از كارافتاده بود و دیگر رمقی نداشت. لابد حس حسادت من هم نسبت به میرمیرانی و شمندری و مختارآبادی ووو... و هركس و ناكس دیگهای كه پیش رفته و موفق است و جایزه میگیرد از همین نوع است. 2 من و حمید میرمیرانی همكلاس سازمان آموزشی و هنری تبلیغات اسلامی بودیم و هر دو مشتاق و عاشق فیلم. آن موقع تازه سال دوم راهنمایی را طی میكردیم و خورده بود به پایان هشت سال دفاع مقدس و یك نوع ملنگی و رهایی و بیداری از یك خواب بلند همه را فراگرفته بود... در كلاسهای سازمان، شمسایی مونتاژ درس میداد و حضوری فن فیلمنامهنویسی. ولی از همان ابتدا هر یك از ما چندین طرح و فیلمنامه بلند و كوتاه ردیف كرده بودیم و توی كتابخانه هرچه كه دم دستمان آمده بود بلعیده بودیم. از تاریخ سینمای جهان و ایران، و تالیفات جمال امید و كی و كی، و مجله ستاره سینما و نوشتههای هژیر داریوش، بهرام ریپور، پرویز دوائی و پرویز نوری، همه را، پیش و پس از انقلاب همه را خوانده و فوت آب بودیم. یك عشق فیلم واقعی.
ما هر دو بار هم پس از فارغالتحصیلی در كنكور، نامنویسی و شركت كردیم و از آنجا كه زیادی به خود میبالیدیم و درس نخوانده بودیم، هر دو با هم رد شدیم و از این بابت خوشحال هم بودیم، چون فرصت داشتیم كه سراپا به فیلم بپردازیم. كلاسهای ویدئو، كامپیوتر، تصویرسازی و اینها را پشت سر گذاشتیم. سال بعد هر دو در كنكور با رتبههای خوب قبول شدیم. هر دو فیلم ساختیم، البته كوتاه، او بیشتر مستند شهری، و من داستانی، مستند روستایی. اول فیلمهای من گل كرد. دو تا كوتاه نقلی و چند جایزه ناقابل از داخل و خارج و بعد خوردم به یك ركود زیباشناختی و شك كردم به اصل سینما و ماهیت هنر و خلاصه هی ساز تئوری و اندیشه در باب مسائل حیاتی و اساسی زیباشناسی شرقی – غربی كوك كردم و خودم هم در آن زمینه چیزهایی نواختم... و در این میان، میرمیرانی ناكس هی ساخت و ساخت، كوتاه، یه خورده بلندتر، نیمچه بلند، و خلاصه حسابی مطرح شد و حالا هم كه بز نقره گرفته برای آخرین فیلم كوتاهش و من همینطور نشستهام متحیر و متالم در باب مسائل ذهنی و تئوریك، كه یعنی مسائل واهی... چون من هنوز به درستی نفهمیدهام كه این مسائل را در عمل باید نشان داد. یعنی همان كاری كه نسل هشتم فیلمسازان این مملكت هماكنون دارند میكنند. نه، مساله سر این چیزها نیست. مساله سر این است كه احساس میكنم خسته شدهام و از این ماراتن فیلمسازی رنج میبرم. زیادی بر اعصابم فشار میآورد؛ هر كار كوچك، از همان ابتدای گرفتن اجازه و جور كردن بودجه و پیدا كردن تهیهكننده به صورت یك كار عظیم كمرشكن جلوه میكند و برای ما كوتاه كارها كه خب معلومه، همهاش سروكله زدن با دولت و مراكز دولتی و رسانههای دولتی و نیمچه دولتی است و همهاش جنگ و جدل و كمند انداختن و از دیوارهای بلند بوروكراسی اداری و قرطاسبازیهای ریز و درشت بالا رفتن و فراگذاشتن و هی از وفور جهل و جهالت در فرهنگ روابط انسانیمان حیرت كردن و حرص خوردن.... مثلا، مثلا، مثلا، شما به ترافیك عصبشكنمان نگاه كنید. چه میبینید؟ همهاش میخواهند سر شما را شیره بمالند یا شما را بترسانند یا تهدید میكنند یا توی شكمتان شاخ میزنند و همه اینها را از آن جهت میكنند كه در فرهنگ ادب ترافیك و به طور كلی ادب ما مهم آن است كه تا چه حد میتوانی زرنگ و خلافكار و پررو و وقیح باشی تا بتوانی راه خود را بگیری و همه را پشت سر بگذاری، از همه جلو بزنی. راه بگیری نه اینكه راه بدهی. راه دادن. تعارف كردن، بفرمایید خواهش میكنم، اختیار دارید قربونتون میرم. مخلصم، چاكرم، كوچكم، نوكرم همه اینها یعنی كشك، یعنی پشم. ادب بیادب. یعنی یك دروغ و توهم بزرگ. در روابط كاریمان هم، واقعا همینطوریم. هیچوقت راه نمیدهیم. اصلا نباید راه داد. باید راه را گرفت.پس راه شما را میگیریم كیف میكنیم از اینكه جلوی این ارباب رجوع بدبخت یك سد عظیم علم كنیم.چون به این ترتیب میتوانیم به هویت از دست رفته و عقبافتاده خود، توسط این ابزار قدرت ناچیز شكلی ببخشیم.
حس میكنم كه جیوه خشمم دارد هی بالا میرود. دوباره جوش آوردهام. داغ شدهام. از این كمبودها، اجحافها، تناقضات روحی قوم و قبیلهای خود كلافه شدهام. من پر از غیظم، بیزارم از این... و این «اتوبانهای دراز بسته در خود پر از دود خوردوهای درجا نشسته.» و آن كامیون یا مینیبوس یا اتوبوس فرتوت و اسقاط زشت و سنگینی كه از كنارم میگذرد و گاز متعفن خود را به حلقوم من و شما میفرستد و خود راننده آن بالا پشت پنجره بسته عین امپراتورها محكم نشسته و عین خیالش نیست كه دارد چه میكند كه دارد بیمهابا به پیش میراند و شهر و دیار خود را به گند میكشد.
در اینگونه مواقع گویند كه به جای حرص خوردن بهترین كار این است كه ذهن را، یعنی كله را از این افكار موهوم خالی كنیم. مثل بچه آدم یك گوشهای بتمرگیم و سعی كنیم با نفسهای آرام یوگایی به آرامش برسیم. آرامش؟! من كه فعلا در این احوالات فرسنگها از آرامش دورم و جز با چند اگزای 10 میلی مردافكن، آرامشی در كار نخواهد بود ولی فعلا حوصله مواد شیمیایی را ندارم؛ این دراگها را. و یوگا هم بییوگا. و همراه آن كوشش جهت خالی كردن ذهن از هرگونه تفكر و اندیشه هم كه در این وضع و حال كار حضرت فیل است. الان اندیشهها، تصاویر، مفاهیم، صورتها، اندامها، اشیا همه و همه توی كله من میچرخند و ناله میكنند و در هم فرو میروند، انگار توی آبمیوهگیری است. این كله را چگونه میتوان سامان داد؟
3 من خودم هم درست نفهمیدم كه چطور شد اینطور عشق فیلم از كار درآمدم. چون آن موقع كه شخصیت من داشت شكل میگرفت، اصلا نمیدانستم كه سینما خصلت هنری و هنرسازی هم دارد. سینما همان فیلمهای كارتونی احمقانه و اكشنهای علمی – تخیلی توخالی و هفتتیركشیها و آرتیستبازیهای جاهلانه بود كه سراسر رسانههای تصویری ما را احاطه كرده بود، از تلویزیون و سینما و ویدئوها بگیر تا شوهای ابلهانه ماهوارهای... تا اینكه یك روز در سینما تِك دانشجویان، پشت مرحوم سینمای شهر قصه، كه تازه دو سه سال بعد از جنگ و در دوره بازسازی رفسنجانی راه افتاده بود و مشتی جوون همسن و سال خودمون آن را میگرداندند و فیلم تعصب اثر گریفیث را دیدم و بعدش چند تا نئورئالیسم دست اول و بعد آثار تاركوفسكی و برسون و همه اینها آمپرآمپر از ما برق پراند، یعنی از من و میرمیرانی و چند بچه جوان ابله شیفته دیگر، و دیگه ما رو پاك دیوانه و عاشق این هنر، یا فن یا صنعت یا بازیچه یا هر چه كه بود كرد.
یادم میآید كه سر سومین نمایش فیلم كشیش رنجور و مسلول دهكده برسون بود كه دیدم در همان صحنه اول با آن موزیك و آن اندوه بزرگ، اشكم رها شده و در غم انسانی میگریم كه یك تصویر، یا یك توهم بیش نیست. و جز نور تابنده از پرژكتور پشت سر خود چیز دیگری نیست. با این وجود زنده و پرتپش است و مرا به جایی میبرد كه انگار نزدیكترین قوم و خویش خود را از دست دادهام. جادوی فیلم و سینما مرا سخت گرفته بود. به پهلودستی خود نگاه كردم، به میرمیرانی، دیدم او هم دارد اشك میریزد و میكوشد نشان ندهد. این چه اشكی بود؟
4 اولین باری كه مزه تلخ حسادت را چشیدم در مدرسه ابتدایی بود. كلاس چهارم كه یهو متوجه شدم من دیگه شاگرد اول نیستم و این پسره دراز موفرفری تو امتحان ثلث اول، اول شده. بیاختیار با شنیدن این خبر و با دیدن قیافه ورقلمبیده از فخر و ظفر او جیوه حسادتم بالا رفت و زیرلب چند فحش كه تازه از سر كلاس سوم و از واژگان دایی اكبرم یاد گرفته بودم نثارش كردم. آن موقع چندان آگاه نبودم كه چرا این چنین دلخور و دمغ و كدر شدهام. بعدا فهمیدم كه چی به چی بود.
البته نه به آن شفاهی. توی كتابی خواندم كه این یك حس غریزی غریب رسوب كردهای است كه هرازگاه سردرمیآورد و باعث رنجش و آزار شخص میشود. بیشتر به آن وجه تو خالی، یا فقدان، یا حفره وجودی انسان برمیگشت، و در موقعیت رقابت و از رقیب كم نیاوردن تشدید میشد. همیشه به یك سوژه كه همان رقیب است احتیاج داشت، رقیبی كه او را در عشق شكست داده و در كسب مال و شهرت از او جلو زده بود. هرچند در مورد من فقط یك رقیب به تنهایی نبود، بلكه همه بودند، همه اینها كه مرا احاطه كرده بودند و نمیگذاشتند كه از این عقبافتادگی بیپیر و ماندگار به درآیم.
5 باعث و بانی اولین فیلم كوتاهم، یعنی اصلا بانی ورود من به عرصه عملی سینما سلما بود كه بعد شد اولین عشق بزرگ من و سه سال تمام مرا زجر داد و به درون و برون و باطن و ظاهر عشق آشنا ساخت. سلما را یك روز توی كتابخانه دانشگاه دیدم، از دور. تازه اول سال بود و چهرهها همه ناآشنا، و این یكی، از دور، بدجور یعنی خوبجور تو چشم میزد... عجیب است كه از همان نگاه اول با گستاخی و پررویی تمام به خودم گفتم كه این مال توست ... از پررویی خودم حیرت كردم. من معمولا از غریبهها میپرهیزم، چون خجالت میكشم. به خصوص زنها. خواهرهایم معمولا به این ضعف من كه چهره مرا مثل لبو سرخ كردهاند حسابی خندیدهاند. آن روز نرفتم، چون قدری هول كرده بودم و در ضمن قرار بود بروم سفری سه، چهار هفتهای، برای دستیار فیلمبرداری. اما ته دل میخواستم كه از او دور باشم و او را فراموش كنم چون میترسیدم. ولی در عین حال خیلی دلم میخواست كه او آنجا باشد: همانطور تك و تنها به هر حال حس شهودیام این بود كه وقتی برگردم، او همچنان آنجا نشسته و منتظر من است و همینطور هم شد...، باور میكنید؟! دقیقا همان شد كه حدس زده بودم... سفر را البته میتوانستم نروم: دستیار فیلم امجدی به خوزستان. ولی انگار میخواستم مثل بازی رولت بختم را بیازمایم. یار را تنها رها كرده و سر به بیابانها زده بودم...
وقتی برگشتم به كتابخانه دانشكده دیدم همانجا نشسته و مشغول مطالعه است. این بار بیمهابا و با درنگهای جابهجا و بدون هیچ فكر و نقشهای رفتم طرفش و از پشتسر آهستهآهسته نزدیك شدم دیدم دارد رمان سیذارتا اثر هرمان هسه را میخواند. خوشحال شدم چون آن را خوانده بودم و همین را به فال نیك گرفتم و نشستم و همینطور كشكی و الكی سر صحبت را باز كردم. البته اول خودم را زدم به خنگی كه كتاب درباره فیزیك است یا نه. درباره شیمی یا معماری یا گیاهشناسی، یا تاریخ، یا قصه است؟ خلاصه قدری از این سؤالهای احمقانه و ننر بازیهای تینایجری درآوردیم و طرف را به خنده انداختیم و خلاصه رفتیم توی كوك هرمان هسه و كتاب دیگرش گرگ بیابان و نارسیس و گولموند و بدینترتیب قدری معلومات به رخ كشاندیم و یكی دو حكم ول دادیم در جهت كمبود عمق فلسفی در كارهای او و میستیسیزم آبكیاش كه این روزها توی دنیای مغرب زمین خیلی خریدار دارد و غیره...
خلاصه رفتهرفته به هم جفت شدیم، البته جفت ذهنی. هر دو ولع خواندن و شنیدن و دیدن داشتیم و كتابها و قطعات موسیقی و فیلمها و تئاترهای محبوبمان با هم جور بود. در همه چیز همسلیقه بودیم و خوشبختانه برخلاف ترافیك بیرحم و بیادبمان، به همدیگر راه میدادیم و اغلب خوبی و راحتی را برای طرف میخواستیم. سلما ذهن تیز و ظریف و شاعرانهای داشت. به امور و واقعیتهای دوروبرش خوب خیره میشد و تحلیل ها و تعبیرهای زیركانه بامزهای میكرد. [...]
6 من كه واقعا فكر میكنم بیماری اصلی قوم ما یا هر قوم بدبخت فلكزده عقب افتاده، به خصوص آنها كه مدام زیردست و بال غربیها استثمار و له و لورده شدهاند، مثل ما و مدام ناظر برفقر خود، ثروت و شوكت آنها بودهاند، همین است، همین حس حسادت است. شما ببینید توی هر صنف و دسته، از «سرشیر فكری» جامعه یعنی طبقه روشنفكرش، نویسندگان و شعرا بگیرید، تا نقاش، فیلمساز و عكاسش، و چه و چه و طلاكار و كندهكار و كفاش و عطارش، هیچ یك چشم دیدن رقیب و همكار و همفكر و همرشته خود را ندارد. بازیگران، بهخصوص، نسبت به همدیگر خیلی حسودند، چون آنها فطرتاً خودشیفتهاند. میگویند همین حس حسادت بود كه نخستین ضربه قوی را به دودمان صفوی و بدان طریق به شوكت و عظمت تمدن اسلامی ایران وارد آورد و باعث انقراض آن سلسله و از آن پس سقوط آزاد تمدن پرشكوه ایرانزمین شد. یعنی باعث شد كه سلطان حسین صفوی از لشكر افغانها شكست بخورد. چون سردار لشكر عقب، نسبت به سردار لشكر جلو حسادت میكرد. میگفت چرا من باید پشت جبهه بمانم و این آقا جلوی جبهه او حمله كند و جنگ را ببرد و پیروزی نصیب او شود. من چی؟ پس پشت جبهه را خالی گذاشت و خود را به جلو جبهه رساند و همین شد كه دشمن به راحتی ما را گازانبری دربرگرفت و زد و برد و كشت و غارت كرد و همه آن عملیات انسانی حیوانوار را برای بار نودم بر سر ما ملت بدبخت رنجكشیده وارد آورد. واقعا من نمیفهمم كه چرا ما، مایی كه به قول آقای هگل اولین امپراتوری واقعی و تمدن و كشورداری درست را در پهنه عالم بنیاد گذاشتیم و با امپراتوری هخامنشی برای نخستینبار سازنده تاریخ بودیم، چگونه است كه ما میباید از یك زمان به بعد مدام هی ضربه بخوریم و هی غارت شویم و هی بسوزیم و نابود شویم و هی هویت خود را از دست رفته و له و لورده ببینیم؟ این چه سرنوشتی است؟ و چرا این تصلب عقلانیت، كه از قرن پنجم هجری شروع شد آنطور كه دانشمندان میگویند؛ یا این انحطاط و پسرفت عقل و عقلانیت، برسر ما ملت وارد میآید و آن هم درست در دورانی كه اوج تعقل علمی و غور و كنكاش در پهنه ناشناختهها همه دنیا را دربرگرفته بود؟ حالا بعضیها معتقدند كه ضربه اصلی را مغولها و حمله چنگیز زد و آن پیروزی بسیار وحشیانه قوم تاتار در تارومار كردن شهرهای زیبای نیشابور، قندهار و بلخ و به خاطر چه و چه و آتش زدن كتابخانهها و مراكز فرهنگی دلیل اصلی است.
انگار عقل و عقلانیت ما را همان كتابخانهها پاسدار بودند و با سوختن آنها عقل هم از ساحت تفكر انسان ایرانی پر كشید و ناپدید شد. همه اینها به هر حال موضوعاتی است كه وقتی خوب فكر میكنم، میبینم كه بسیار زیاد به وضع و حال اسفانگیز كنونی من مربوط است. اگر بخواهم خیلی با خودم روراست باشم باید اعتراف كنم كه من از همان اوایل كلاس سوم راهنمایی كه با میرمیرانی آشنا شدم، از همان ابتدا نسبت به او احساس حسادت میكردم. پسر باریك خوشصورت رنگپریدهای بود با موهای روشن فرفری، كه با یك كیف بزرگ تنیس و راكت تنیس به كلاس آمد. از باشگاه میآمد از شهید شیرودی؛ با پدرش تنیس میزدند و حالا بند و بساط را آورده بود سركلاس دل ما را آب كند. معلوم شد از یك خانواده خوب حسابی نیمچه پولدارند، پدرش مهندس آمریكا درس خوانده است و خلاصه موندشان بالاست... اول از این طرز ورود و معرفی خوشم نیامد. از آن كیف تنیس خوش دك و پز و آن راكت تنیس نفیس و به خصوص آن كفشهای سفید براقش. گفتم لابد یكی از همان قمپز دركنهای توخالی است. ولی بعد كه كلاس راه افتاد، دیدم نه، كلهاش هم خوب كار میكند، و اتفاقا در خیلی مواقع بهتر از من و همه. ادبیات قدیم و معاصر را خوب میشناخت، هدایت، جمالزاده، بزرگ علوی، چوبك اینها را بیش و كم خوانده بود. حالا بچه چهارده ساله؟ بماند.
بهخصوص در زمانهای كه این همه فیلمهای مبتذل سینمایی و تلویزیونی همه را احاطه كرده است. آیا واقعا خوانده بود؟ قدری هم چاخان میكرد. البته. بعد فهمیدم كه علامات را از مادرش میگرفت كه استاد ادبیات دانشگاه بود و كاملا آشنا به ادبیات معاصر ایران و جهان... و در واقع هم او بود،كه یواشیواش تخم سینما و سینمای هنری و ویسكونتی و برگمان و پازولینی را در دل ما كاشت و ما را گرفتار جادوی تصویر كرد. مادر حمید میرمیرانی اولین بار كه او را دیدم واقعا حیرت كردم چون تاكنون جز تو فیلمها و گاه تو برنامههای تلویزیون، جای دیگری چنین زنی ندیده بودم. ... بعد از نظر معلومات و اخلاق و رفتار هم كه درجه یك. پدر میرمیرانی واقعا شانس آورده بود. چون زنش هم در ادبیات كلاسیك یونان، از هومر و آشیل و اوروپید گرفته تا ادبیات معاصر و شاعران معروف یونانی، كه برای من ناآشنا بودند و بعد در زمینه ادبیات روس و آمریكای لاتینی هم كه كاملا وارد و كاملا سررشته داشت. خودش هم دستی به قلم داشت، و تا حال یكی، دو مجموعه داستان كوتاه و چند تحقیق ادبی تولید كرده بود. خلاصه فهمیدم كه حمید این كیفیات جذاب شخصیتیاش را از كی گرفته است.
بعدها... سال اول دانشكده بود كه دوباره با میرمیرانی همكلاس و همدم شدم. چون او هم ادبیات برداشته بود، و ما ماهی یكبار خانهشان جلسه داشتیم كه مادرش آن را میگرداند. چند تا بچه ممتاز كلاس، چهار، پنج نفر را افتخار داده بود در آن جلسات باشند كه یكیش هم من بودم. در آنجا ما متون تراژدهای بزرگ یونانی را با صدای بلند برای همدیگر میخواندیم و با ادبیات روس، داستایوفسكی، تورگنیف و تولستوی نرد عشق میریختیم. كلاسهای پرشور و شعفی بود، و ما جوانها هم كه همه عاشق اینكه پز معلوماتمان را بدهیم، مدام در حال بلعیدن آثار مختلف بودیم و همانها را با ژست و قیافه عالم و دانشمندی كه همه چیز را میداند به رخ همدیگر میكشیدیم.
كلاسها همیشه پر از بحث و فحص و جدلهای زیباشناختی، ادبی و هنری بود. كامبیز مثلا با آن قد دراز و عینك كلفت و قیافه روشن و صدای عمیق و باسش، یا محمود با آن موهای فرفری و صدای ریزش؛ خلاصه هر كدام را مجبور كرده بود، در هر جلسه درباره یك كتاب یا نویسنده محبوب صحبت كنیم. من كه رفتم سراغ كامو و بیگانه و سنگ سیزیف، و قدری در باب تئوری پوچی و اگزیستانسیالیسم سارتر و كامو وراجی كردم كه خیلی هم گرفت و باعث بحث و جدل خوبی شد. حمید مثلا یادم میآید به تولستوی چسبید و روی تم آپولونی و خصلت آپولونی آثار او سخن گفت و آن را با روحیه دیونیزوسی داستایوفسكی مقایسه كرد، دو ایدهای كه مادرش وقتی درباره یونانیها صحبت میكرد، مفصل به آنها پرداخته بود.
7 من نسبت به میرمیرانی همیشه احساس خلأ و كمبود میكردم، یعنی حس میكردم او بهتر از من و بیشتر از من میداند و در حالی كه سعی میكردم از او یاد بگیرم و گاه حتی كارها و لحن او و اصطلاحاتش را عینا تقلید كنم، هی او را پس میزدم و زور میزدم در رفتار و كردار و گفتارش عیب و ایراد پیدا كنم و او را به اصطلاح فیلمچیها بكوبانم. به خصوص از آن وقتی كه عاشق سلما شدم و پای او به میان كشیده شد. نمیدانم این غیظ درونی از كجا میآمد. غیظ داشتم نسبت به او، نسبت به خودم، نسبت به دیگران... و همه چیز به نظر بدرنگ و كدر و بیخاصیت و ماسیده میرسید. عین یك غروب سنگین مهآلود.
البته وقتی تو راهنمایی بودیم زیاد باهاش حشر و نشری نداشتم. چون او رفته بود البرز و و من تو همان راهنمایی حوالی اندیشه عباسآباد مانده بودم. دیدار او بیشتر عصرها رخ میداد كه از مدرسه به خانه میآمد. خانهاش بیستمتر پایینتر از خانه ما بود. ما بچههای كوچه بودیم و عصرها كه از مدرسه برمیگشتیم، بیدرنگ گلها را در كوچه خلوت بغلی میكاشتیم و دبزن به فوتبال... و او گاه به گاه دوررادور با ساك تنیس زیبایش كه به دوش میكشید از میان جمع ما میگذشت و سلام علیكی سرد و بیحال میانداخت و میرفت... و وارد حیاط پردارودرخت و شیك و پیكشان میشد. بچهها همیشه به او نوعی شرم و حیا نشان میدادند. نمیدانم از چه بود. از پولدار بودنشان؟ از كاریزمای بهخصوصش، از زیبایی و مهربانی مادرش یا از چهره نسبتا رئوف و جذابش.... جذاب كه چه عرض كنم از نظر من اصلا جذاب نبوده و نیست... میبینم كه حس حسادت دارد یورش میآورد... نمیدانم با این تعصب احمقانه خود چه كنم. تعصب كه میگویند لابد همین است. من نسبت به این آدم حسات میكنم، از او منتفر میشوم و نسبت به موجودیتش تعصب نشان میدهم. نباشد بهتر است. یعنی اصلا كل موجودیت او را منكر میشوم. ایبابا. یعنی بخواهی نخواهی در درونم دارم او را اعدام میكنم؛ یعنی میبینم كه چه راحت میشود از بغض و حسادت و كینه به انزجار و صدور حكم اعدام رسید.
حالا من حوصله روانكاوی و انسانشناسی ندارم. بیشتر دلم میخواهد این شرورها را آنطور كه ناهشیارم دیكته میكند سرهم قطار كنم، به این امید كه شاید همین نوشتهها بتواند شفابخش درونم باشد. چون واقعا این روزها در حالتی به سر میبرم كه كمتر از حالت یك محكوم به اعدام نیست. و این درد و رنج را من مدیون همین حس غنی و غلیظ حسادت و اقمارش، بغض و كینه و تعصب میدانم كه در واقع باعث و بانی همه بدبختیهای من بوده و هست و كاری هم ندارم كه این خود یك بیماری است یا خیر...
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در دوشنبه 3 اسفند 1388 و ساعت 11:14 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
"چاقو" در دست محمد بهارلو | داستان ,
|
|
 حاتم تو مثل همیشه عجولی، میخواهی از همه چیز سردربیاوری، اما نمیخواهی، حاضر نیستی، كمی دندان روی جگر بگذاری...
محمد بهارلو :محمد بهارلو از داستاننویسان و منتقدان شناختهشده ایران است. او فعالیتش را به عنوان داستاننویس در سالهای قبل از انقلاب آغاز كرد و در كنار داستاننویسی به روزنامهنگاری و جریانشناسی ادبیات ایران نیز پرداخت. بهارلو به سال 1334 در «آبادان» به دنیا آمد و نخستین كتاب داستانیاش را با نام «سالهای عقرب» در پایان دهه شصت منتشر كرد.
از بهارلو تا به امروز كتابهای: «بختك بومی» - 1369، «باد در بادبان» - 1370، «عشق كشی» - 1378، «حكایت آنكه با آب چون رفت» - 1379، «بانوی لیل» - 1380، «شهرزاد قصهبگو» - 1384، «نامههای صادق هدایت» - 1374 و... منتشر شده است. چاقوی این داستان به «گاچو»های داستانهای بورخس تعلق دارد، گیرم قهرمان داستان ادعا میكند كه آن را در كوچهای بنبست، در زیر برگهای مرده و نیمهجان پاییزی، پیدا كرده است. - خوب، این هم چای معطر كلكته برای جنابعالی. من آمادهام، سراپاگوشم. داشتی میگفتی. - آره داشتم میگفتم كه ظهر بود، یعنی كمی از ظهر گذشته بود و مثل همه روزهای پاییز از همان سر ظهر هوا مثل هوای غروب بود. نه اینكه ابر باشد، اما خورشید رمقی نداشت. ساعت دیواری، كه قاب قهوهای رنگش از چوب ساج بود، چهار ضربه زد. ضربه چهارم بلند و كشدار و پرطنین بود. - یونس جان، معذرت میخواهم. اما اگر به همین ترتیب بخواهی لفت و لعابش بدهی یك ساعت طول میكشد. من باید بروم دنبال مینا. یونس پاكت سیگارش را از جیب پیرهن درآورد و سیگاری به لبش گذاشت و با فندكی كه روی میز بود سیگارش را روشن كرد و تكیهاش را داد به پشتی صندلی. - من اصراری ندارم كه تعریف كنم. - نمیخواهد تو لب بروی. اما ازت خواهش میكنم زود بروی سر اصل مطلب. یك نخ هم به من بده. خوب، حالا خواهش میكنم شروع كن. - حاتم تو مثل همیشه عجولی، میخواهی از همه چیز سردربیاوری، اما نمیخواهی، حاضر نیستی، كمی دندان روی جگر بگذاری. حاتم سیگاری به لب گذاشت و با فندك یونس، كه كنار زیرسیگاری صدفی بود، سیگار را روشن كرد. قُلاجی زد و گفت: - به جای این حرفها و كَلكَل كردن با من بگو این چاقوی لعنتی را از كجا آوردهای! یونس سیگار را از گوشه لب برداشت و از لای پلكهایش، كه از هجوم دود نیم بسته بود، به حاتم نگاه كرد. هر دو روی صندلی، روبهروی هم، پشت میز مدوری كه روكش مخمل سفید داشت، نشسته بودند. پشت یونس به قاب پنجره ارسی بزرگی بود كه شیشههای رنگی كوچكی داشت و با پرده تور حجاب شده بود و شاخههای خشكیده چناری از پشت شیشههای آن دیده میشد. حاتم پشت به ستون باریك گچبری شدهای نشسته بود كه ساعت شماطهدار روی آن، چسبیده به سقف، از دو قلاب برنجی آویزان بود. دستش را به طرف میز دراز كرد. - قبل از آن كه تعریف كنی اجازه بده نگاهی به چاقو بیندازم. یونس روی میز خم شد و دست حاتم در هوا ماند. - نه. - چرا؟ - بعد میتوانی هرچه دلت خواست نگاهش كنی. لحظهای در سكوت به هم نگاه كردند. چاقو وسط میز بود و فقط قسمتی از قبضه صدفی و كهربایی رنگ آن، كه لای روزنامه پیچیده شده بود، دیده میشد. حاتم به سیگارش پك زد و حلقهای دود از دهنش بیرون داد. - خوب، چرا معطلی! من سراپا گوشم. یونس به صندلی تكیه داد و از فنجان جرعهای چای نوشید، گفت: - وقتی آدم یك خواب را سه بار تو یك شب، آن هم پشت سر هم،ببیند به خودش و به آنچه تو خواب دیده شك میكند. اما آنچه میخواهم برایت تعریف كنم كابوس یا بختك نیست. تو باید چهار فصل كوچه ما را خوب به خاطر داشته باشی. حاتم هیچ نگفت. چند تار سبیلش را به دندان گرفته بود. - فصل پاییز، از اول آذر، كف كوچه پر از برگهای زرد و ارغوانی میشود. همانطور كه گفتم كمی از ظهر گذشته بود. داشتم به طرف خانه میرفتم و برگها زیر پاهام صدا میكردند. هیچكس تو كوچه نبود. نمیدانم از كجا میآمدم. اما همینقدر میدانم كه خرد و خسته بودم و لخلخ قدم برمیداشتم. تو هیچوقت به ته كوچه بنبست روبهروی دیوار حیاط خانه ما نگاه كردهای؟ حاتم كه دست راستش را زیر چانه گذاشته بود و سیگار لای انگشتهایش دود میكرد پلكهایش را تنگ كرد و به چشمهای یونس خیره شد؛ انگار به ته كوچه بنبست نگاه میكرد تا چیزی را به یاد بیاورد. یونس ادامه داد: - ته آن كوچه باریك یك در دولتهای چوبی هست كه روش گل میخ و كندهكاری است و تو فصل بهار زیر نیلوفر و پیچك گم میشود. كوچه تو خواب باریكتر و بلندتر بود و یك سر از برگ پوشیده بود. نرسیده به كوچه صدایی شنیدم؛ از آن صداهای گنگی كه آدم فقط تو خواب میشنود و دلش از شنیدن آن میتپد. بعد فهمیدم كه صدای پا و نفس زدن چند تا آدم است. انگار كسی نفسهای آخرش را بكشد، یا نگذارند نفس بكشد. نفسی كه به خرخر بیفتد. یونس فنجانش را سر كشید و خاكستر سیگارش را تو زیرسیگاری صدفی تكاند. به چشمهای حاتم خیره نگاه میكرد. - صدا از كوچه بنبست بود، از سه تا آدم كه با هم گلاویز شده بودند و دستها و پاهاشان تو هم گره خورده بود. معلوم نبود كدام دست مالِ كیست. دوتاشان پیرهن سیاه گشاد پوشیده بودند و پیرهن آن یكی، كه میانه باریك و كوتاه بود، سفید و چسب تنش بود. سیاهپوشها چارشانه و بلند بودند و چكمههای چرم سیاه پاشان بود و شلوارشان نمیدانم چه رنگی بود؛ اما میدانم كه سیاه یا سفید نبود. خاكی یا شاید خردلی بود؛ یا چیزی میان اینها. اما یادم هست هردوشان یك رنگ پوشیده بودند و برگهای كف كوچه را لگد میكردند. آن كه پیرهن سفید تنش بود و آستینهای پیرهنش لك شده بود سكندری خورد و روی پای چپش پیچید و از آن دو تای دیگر جدا شد و وقتی سرش را به طرف دهنه كوچه چرخاند چشمش به من افتاد. زود برگشت، یعنی آنها كه سیاه پوشیده بودند هر كدام یكی از دستهاش را گرفتند و كشیدند.
قیافه مرد سفیدپوش به نظرم آشنا آمد. خیال میكنم او را تو خوابهای دیگرم دیده بودم. خم شد و باز هم سرش را چرخاند، اما نتوانست، نگذاشتند، نگاه كند. آنجا بود كه دیدم یك پاكت انار دستم است، چون پاكت از دستم افتاد و یكی از انارها كه درشت بود لكههای سیاه داشت تركید و چند انار دیگر روی شیب نرم كوچه قل خوردند و قل خوردند تا رسیدند به میانه كوچه، همانجا كه آن سه مرد با هم گلاویز بودند و نفس زدنشان شنیده میشد و صدای برگهایی كه زیر پاهاشان لگدكوب میشد. یك لحظه، یك لحظه كوتاه، ایستادند و روشان را برگرداندند و دیدم كه چشمهای آن دو نفری كه سیاه به تن داشتند مثل دو قدح خون است و لبهاشان از كف سفید میزند. آنكه پیرهن سفید داشت گونهاش كبود شده بود و از گوشه دهنش خون میجوشید.
همان دم از فرصت استفاده كرد و خودش را از چنگ آنها درآورد و دوید به طرف ته كوچه و سكندری خورد، اما دستش را به دیوار گرفت و خیز برداشت به طرف در دولتهای چوبی، و وقتی چشمش به قفل بزرگ زنگزده روی در افتاد پا سست كرد و برگشت و با آستین گوشه لبهای خونآلودش را پاك كرد. یونس آخرین پك را به سیگارش زد و سیگار را در گودی صیقلی صدف خاموش كرد. حاتم به جلو خم شده بود و آرنجش را روی میز گذاشته بود و با دهن نیمهباز به یونس نگاه میكرد. - نگاه مرد بیچاره روی دیوارهای بلند كوچه چرخید و مشتهاش به حالت دفاع گره شد. سیاهپوشها كه دیدند حریفشان راه فرار ندارد با قدمهای آرام به طرفش رفتند.
پشتشان به من بود، اما حس میكردم دارند میخندند. هر دو با هم، بیآنكه به هم نگاه كنند، دستشان را تو جیب عقب شلوارشان كردند. آنكه طرف راست كوچه بود یك زنجیر دانهدرشت بلند و آن یكی، كه شانه پهن و گردن كوتاهی داشت، یك چاقوی دسته چوبی تیغه بلند از جیبشان بیرون آوردند. وقتی به ته كوچه نزدیك شدند مرد سفیدپوش به طرفشان خیز برداشت. با آن دهن باز پیدا بود نعره میزند، اما من صدایی نشنیدم. یونس سیگار دیگری به لب گذاشت. بیآنكه به میز نگاه كند دست دراز كرد و فندك را از جلو حاتم برداشت. وقتی سیگارش را روشن كرد، گفت: - اگر تو جای من بودی چه میكردی؟ حاتم به صندلی تكیه داد و گفت: - تو خواب آدم اختیارش با خودش نیست. همیشه از دیدن یك دعوای كثیف حالم به هم میخورد. - شاید برای همین بود كه دویدم وسط معركه. نمیخواستم آن دعوا از آنچه بود بدتر بشود. اما همانطور كه گفتی تو خواب آدم اختیارش با خودش نیست. قبل از آنكه دستشان به هم برسد از وسط كوچه گذشته بودم و به موقع خودم را رساندم، درست پشت سر مردی كه چاقو دستش بود و داشت تیغهاش را حواله آبگاه مرد سفیدپوش میكرد.
خوب، فكر میكنی چه اتفاقی افتاده؟ حاتم هیچ نگفت. پیشانی مرطوب از عرقش را با كف دست پاك كرد. طوری به یونس نگاه میكرد كه انگار سوال او را نشنیده است، یا كسی روبهروی او نیست و دارد به خلاء نگاه میكند. یونس به سیگارش پك زد. - همانطور كه پشت سرش ایستاده بودم مچش را، قبل از آنكه چاقو را حواله كند، تو هوا گرفتم و بیاختیار نعره زدم و از خواب پریدم. اما بیدار نشدم، چون داشتم تو خواب، خواب میدیدم. نفس راحتی كشیدم وقتی فهمیدم خواب میدیدهام. حاتم سیگاری به لب گذاشت و با فندك سیگار را روشن كرد و چند پك پیدرپی زد و از دهن و سوراخهای بینی ابری از دود روی میز درست كرد. چشمهایش را مالید و سرفه كرد. - بعدش باز هم همان خواب را دیدم. تو كوچه به طرف خانه میرفتم كه باز آن صداها را شنیدم و بعد سر كوچه بنبست ایستادم و باقی ماجرا، درست مثل دفعه اول، همه چیز عین هم. باز هم از خواب پریدم، همان لحظهای كه مرد سیاهپوش میخواست تیغه چاقو را حواله آبگاه آن مرد بیچاره كند و بند دستش تو مشت من بود. دلم میخواست میتوانستم بیدار بمانم. میترسیدم باز همان خواب را ببینم و دیگر نتوانم خودم را به موقع برسانم و تیغه چاقو از پا درش بیاورد. همین كه چشمم گرم شد، یعنی حس كردم تو خلاء خواب رها شدهام، بار سوم، همانطور كه انتظار میكشیدم، همه چیز از نو، این بار كندتر از دفعات پیش، تكرار شد.
از آنچه میخواست اتفاق بیفتد هول برم داشته بود و نمیدانم از سرما یا از ترس میلرزیدم. باز همان ظهر پاییز و كوچه خلوت پوشیده از برگ و صدای نفس زدنهای بریدهبریده كه این بار انگار گریهای – گریه مرد یا زن، یا بچه، نمیدانم – قاطیاش بود و من خستهتر از دفعات پیش قدم برمیداشتم. از آنچه گذشته بود، از آنچه تو خوابهای قبلی دیده بودم، دیگر رمقی برایم نمانده بود. وقتی روبهروی كوچه بنبست رسیدم از آنچه دیدم یكه خوردم: پیرهنسیاهها مردك بیچاره را، كه روی زمین میغلتید، زیر مشت و لگد گرفته بودند و او صداش درنمیآمد و وقتی چاردست و پا بلند شد پیرهن سفیدش سرخ سرخ شده بود و من چشمم پی تیغه خونآلود چاقو بود كه تو دست هیچكدام از پیرهنسیاهها نبود. وقتی مردك از دستشان گریخت و رفت همانجایی كه باید میرفت – پشت در چوبی دولتهای – فهمیدم كه سرخی نوچ پیرهن سفیدش از آبانارهای لگدكوبشدهای است كه از خواب اول تو كف كوچه قل خورده بودند.
مدرك به سرخی پیرهنش نگاه كرد و دهنش واماند. پیدا بود ترسیده، به شكم و سینه و پهلوهاش دست كشید، و نگاهش روی دیوارهای بلند چرخید و مشتها را به حالت دفاع گره كرد. پیرهن سیاهها با قدمهای آرام به طرفش رفتند و هر دو دست به جیب عقب شلوارشان بردند و من بند دلم لرزید وقتی چشمم به تیغه صیقلی چاقو افتاد. دیدم لبها و شانههای مردك هم میلرزند و انگار از تكرار این بازی خسته شده باشد چشمهاش را بست و دستهاش را به حالت تسلیم پایین آورد. پیرهنش را كه از آب نوچ انار به تنش چسبیده بود، بی آنكه دكمههاش را باز كند، از بالا تا پایین باز كرد و با چشمهای دریده سینهاش را مقابل تیغه چاقوی حریف گرفت. من سر جام، سر كوچه بنبست، خشكم زد وقتی دیدم او واداده. یونس ته سیگارش را توی كاسه صدف انداخت و آرنج دو دستش را روی دسته صندلی گذاشت، انگار میخواست بلند شود. - خوب، بعدش؟ بعدش چی شد؟ - من نتوانستم قدم از قدم بردارم، انگار استخوانهام را از سرب پر كرده باشند. وقتی پیرهن سیاهها خودشان را به او رساندند پریدم از خواب. مثل این بود كه داشتند به خودم حمله میكردند. حاتم نفس بلندی كشید. - اگر آخرش همین باشد كه گفتی،پس قهرمان سفیدپوش خوابت جان به در برده. - نه نبرده. - منظورت چیست؟ - من نتوانستم، تحمل نیاوردم، آخرش را ببینم. همانطور كه گفتم پریدم از خواب. - خواب تو همین است كه گفتی. سیاهپوشها قبل از آنكه دستشان به آن مردك برسد خواب تو به آخر رسیده. پریدن تو از خواب دست خودت نبوده. - اما واقعیت چیز دیگری است! - فرض بگیریم اینطور باشد و آن مرد به دست آن دو سیاهپوش كشته شده باشد. حالا بگو این چاقو كه لای روزنامه پیچیدهای چه دخلی دارد به این خواب؟ یونس شقیقهاش را با دو انگشت دست راستش مالید و سرش را پایین انداخت. - دیشب كه از خواب پریدم دیگر پلكهام رو هم نرفت. وقتی سپیده زد از خانه آمدم بیرون و صاف رفتم تو كوچه بنبست. حاتم خنده كوتاهی كرد. - لابد میخواهی بگویی این چاقو مال همان دو سیاهپوش است و آن را در محل وقوع جنایت پیدا كردهای! یونس بیآنكه سر بلند كند گفت: - میتوانی خودت ببینی. حاتم لحظهای خاموش ماند و خم شد روی میز و تای روزنامه را باز كرد و یك هو دستش را پس كشید. - اینكه خونی است. - آن را وسط كوچه لای برگها پیدا كردم. همان چاقویی است كه مرد قلتشن سیاهپوش دستش بود. - این خون... - شك ندارم كه خون او است. وقتی با دل انگشت روی تیغهاش كشیدم هنوز گرم بود. ساعت پنج ضربه زد و حاتم از روی صندلی پا شد. نگاهش را از چاقو گرفت و عصایش را از كنار دیوار برداشت. دستش میلرزید. - من دیگر باید بروم. مینا منتظر است. یونس هنوز سرش پایین بود و به تیغه بلند خونآلود چاقو نگاه میكرد. وقتی صدای بسته شدن در را شنید پلكهایش را روی هم گذاشت. آبان 1372
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در یکشنبه 2 اسفند 1388 و ساعت 11:13 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
با صمد بهرنگی به دنبال فلک برویم!! | داستان ,
|
|
 روزی بود روزگاری. مردی هم بود از آن بدبختها و فلك زده های روزگار. به هر دری زده بود فایده ای نكرده بود. روزی با خودش گفت: اینجوری كه نمی شود دست روی دست بگذارم و بنشینم. ... به دنبال فلك
روزی بود روزگاری. مردی هم بود از آن بدبختها و فلك زده های روزگار. به هر دری زده بود فایده ای نكرده بود. روزی با خودش گفت: اینجوری كه نمیشود دست روی دست بگذارم و بنشینم. باید بروم فلك را پیدا كنم و از او بپرسم سرنوشت من چیست، برای خودم چاره ای بیندیشم. پا شد و راه افتاد. رفت و رفت تا رسید به یك گرگ. گرگ جلوش را گرفت و گفت: آدمیزاد، كجا میروی؟ مرد گفت: میروم فلك را پیدا كنم. گرگ گفت: ترا خدا، اگر پیدایش كردی به او بگو «گرگ سلام رساند و گفت همیشه سرم درد میكند. دوایش چیست؟» مرد گفت: باشد. و راه افتاد. باز رفت و رفت تا رسید به شهری كه پادشاه آنجا در جنگ شكست خورده بود و داشت فرار میكرد. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد گفت: آهای مرد، كجا میروی؟ مرد گفت: قربان، میروم فلك را پیدا كنم و سرنوشتم را عوض كنم. پادشاه گفت: حالا كه تو این راه را میروی از قول من هم بگو برای چه من در تمام جنگها شكست میخورم، تا حال یك دفعه هم دشمنم را شكست نداده ام؟ مرد راه افتاد و رفت. كمیكه رفت رسید به كنار دریا. دید كه نه كشتی ای هست و نه راهی. حیران و سرگردان مانده بود كه چكار بكند و چكار نكند كه ناگهان ماهی گنده ای سرش را از آب درآورد و گفت: كجا میروی، آدمیزاد؟ مرد گفت: كارم زار شده، میروم فلك را پیدا كنم. اما مثل این كه دیگر نمیتوانم جلوتر بروم، قایق ندارم. ماهی گنده گفت: من ترا میبرم به آن طرف به شرط آنكه وقتی فلك را پیدا كردی از او بپرسی كه چرا همیشه دماغ من میخارد؟ مرد قبول كرد. ماهی گنده او را كول كرد و برد به آن طرف دریا. مرد به راه افتاد. آخر سر رسید به جایی، دید مردی پاچه های شلوارش را بالا زده و بیلی روی كولش گذاشته و دارد باغش را آب میدهد. توی باغ هزارها كرت بود، بزرگ و كوچك. خاك خیلی از كرتها از بی آبی ترك برداشته بود. اما یك چند تایی هم بود كه آب توی آنها لب پر میزد و باغبان باز آب را توی آنها ول میكرد. باغبان تا چشمش به مرد افتاد پرسید: كجا میروی؟ مرد گفت: میروم فلك را پیدا كنم. باغبان گفت: چه میخواهی به او بگویی؟ مرد گفت: اگر پیدایش كردم میدانم به او چه بگویم. هزار تا فحش میدهم. باغبان گفت: حرفت را بزن. فلك منم. مرد گفت: اول بگو ببینم این كرتها چیست؟ باغبان گفت: اینها مال آدمهای روی زمین است. مرد پرسید: مال من كو؟ باغبان كرت كوچك و تشنه ای را نشان داد كه از شدت عطش ترك برداشته بود. مرد با خشم زیاد بیل را از دوش فلك قاپید و سر آب را برگرداند به كرت خودش. حسابی كه سیراب شد گفت: خوب، اینش درست شد. حالا بگو ببینم چرا دماغ آن ماهی گنده همیشه میخارد؟ فلك گفت: توی دماغ او یك تكه لعل گیر كرده مانده. اگر با مشت روی سرش بزنید، لعل میافتد و حال ماهی جا میآید. مرد گفت: پادشاه فلان شهر چرا همیشه شكست میخورد و تا حال اصلاً دشمن را شكست نداده؟ فلك جواب داد: آن پادشاه زن است، خود را به شكل مردها درآورده. اگر نمیخواهد شكست بخورد باید شوهر كند. مرد گفت: خیلی خوب. آن گرگی كه همیشه سرش درد میكند دوایش چیست؟ فلك جواب داد: اگر مغز سر آدم احمقی را بخورد، سرش دیگر درد نمیگیرد. مرد شاد و خندان از فلك جدا شد و برگشت كنار دریا. ماهی گنده منتظرش بود. تا مرد را دید پرسید: پیدایش كردی؟ مرد گفت: آره. اول مرا ببر آن طرف دریا بعد من بگویم. ماهی گنده مرد را برد آن طرف دریا. مرد گفت: توی دماغت یك لعل گیر كرده و مانده. باید یكی با مشت توی سرت بزند تا لعل بیفتد و خلاص بشوی. ماهی گنده گفت: بیا تو خودت بزن، لعل را هم بردار. مرد گفت: من دیگر به این چیزها احتیاج ندارم. كرت خودم را پر آب كرده ام. هر چه ماهی گنده ی بیچاره التماس كرد به خرج مرد نرفت. پادشاه چشم به راهش بود. مرد كه پیشش رسید و قضیه را تعریف كرد، به او گفت: حالا كه تو راز مرا دانستی، بیا و بدون این كه كسی بفهمد مرا بگیر و بنشین به جای من پادشاهی كن. مرد قبول نكرد. گفت: نه. من پادشاهی را میخواهم چكار؟ كرت خودم را پر آب كرده ام. هر قدر دختر خواهش و التماس كرد مرد قبول نكرد. آمد و آمد تا رسید پیش گرگ. گرگ گفت: آدمیزاد انگار سرحالی! پیدایش كردی؟ مرد گفت: آره. دوای سردرد تو مغز سر یك آدم احمق است. گرگ گفت: خوب. سر راه چه اتفاقی برایت افتاد؟ مرد از سیر تا پیاز سرگذشتش را برای گرگ تعریف كرد كه چطور لعل ماهی گنده و پادشاهی را قبول نكرده است، چون كرت خودش را پر آب كرده و دیگر احتیاجی به آن چیزها ندارد. گرگ ناگهان پرید و گردن مرد را به دندان گرفت و مغز سرش را در آورد و گفت: از تو احمقتر كجا میتوانم گیر بیاورم؟
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در شنبه 1 اسفند 1388 و ساعت 11:12 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره میچسبانید | داستان ,
|
|
 خدا گفت كه از این تنهایی به این بچه خیری میرسانیم. یعنی مقرر شد که تنهایی برای پدرم پر از خوبی شود. این طور بود که تنهایی پدرم با خودش بزرگ میشد. گاهی حتی...
وقتی بابا به دنیا آمد، زمستان سختی بود. بابایم را پیچیدند لای پتو و مادربزرگم را سوار قاطر کردند و راه افتادند به سمت خانه. اما مادربزرگم توی راه دوام نیاورد و همان جا روی قاطر مرد. چون راه طولانی بود، نشد که تا قبرستان محله برسانندش و همان جا گودالی کندند و خاکش کردند. بابایم تنها شد. چون قبل از اینکه به دنیا آمده باشد، پدرش هم از دنیا رفته بود. پدرش سر زمین کشاورزیاش مرده بود. یکی از آشناهای خان اشتباهی تیر در کرده بود و صاف خورده بود توی پیشانی پدربزرگم. بابایم تنها بود و این را یک فرشته مهربان به خدا خبر داد! * * * خدا گفت كه از این تنهایی به این بچه خیری میرسانیم. یعنی مقرر شد که تنهایی برای پدرم پر از خوبی شود. این طور بود که تنهایی پدرم با خودش بزرگ میشد. گاهی حتی بزرگتر از خودش. مثلاً وقتی شش ساله بود، تنهاییاش حداقل ده ساله بود؛ شاید هم بیشتر. برای همین هیچ وقت نشد که با بچههای كوچهشان فوتبال بازی کند یا روپایی بزند. پدرم همیشه سر دیوار مینشست و به بچهها یا کلاغها نگاه میکرد. گاهی هم با گچ همان بالای دیوار چیز مینوشت. وقتی چیزی مینوشت تنهاتر میشد. پدرم وقتی هفت سالش شد، مثل بقیه بچهها رفت مکتب. یک فرشته مهربان به خدا گفت: «خدایا آیا دیگر وقت آن نرسیده است که خیر تنهاییهای این پسر را نشان دیگران بدهیم؟» و خدا گفت: «وقت آن رسیده است!»
و این طور شد که یک روز مکتبدار یک برگ از کاغذهای بابایم را دید که روی آن چیزهای عجیبی نوشته شده بود. مکتبدار اسمش «غلامعلی میرزای دشتی» بود. غلامعلی میرزای دشتی به بابایم گفت: «این را که نوشتهای بلند بخوان». بابایم گفت: «این را برای دل خودم نوشتهام.» غلامعلی میرزای دشتی گفت:«حالا برای دل ما هم بخوان.» و بابایم برای اولین بار شعرش را برای دیگران خواند. در روستای ما رودی هست که به دریا نمیرسد اما هر روز فرشتهای میآید سر رود آب میبرد و راه رفتنش مرا به یاد مادرم میاندازد که هیچ وقت او را ندیدهام! * * * آن فرشته که هر روز میآمد سر رود و آب بر میداشت و بابایم را یاد مادرش میانداخت حالا مادر من است و این طور بود که مادر من شد! * * * فرشته مهربان رفت پیش خدا و گفت: «خدایا این پسر را شاعر کردی. قرار بود از این تنهایی خیری به او برسد. اما او تنهاتر شد و خیری ندید. حالا همه بچههای روستا انگشتشان را به طرف او نشانه میروند و میگویند دیوانه است. با ابرها حرف میزند و ساعتها به آسمان خیره میماند!» خداوند گفت: « و در این تنهایی خیر دیگری است که تو نمیدانی؛ برو در این روستا بگرد و دختری را پیدا کن که زیباترین شعرهای دنیا را بلد است!» فرشته آمد توی روستا. پنج دختر پای دارقالی نشسته بودند و آواز میخواندند.
«قالی میبافیم همچین و همچون... عالی میبافیم همچین و همچون.. نخ ور میچینیم همچین و همچون... همین جا میشینیم همچین و همچون...» دخترها یک صدا میخواندند و آرام. دستهایشان تندتند پی کارشان بود . گره میزدند و چشم دوخته بودند به نقش. معلوم نبود کسی که بیش ازهمه شعر بلد است کیست. تا اینکه نوزادی، که گوشه اتاق خوابش برده بود، بیدار شد و شروع کرد به گریه کردن. دختر اولی از جا بلند شد و نوزاد را بغل کرد. تکانش داد؛ اما گریه قطع نمیشد. دختر اولی کلافه شد؛ بچه را زمین گذاشت و رفت پای دار قالی. دختر دومی آمد بچه را برداشت. تکانش داد، آرام نشد. بچه را خواباند روی پایش و تکانش داد. بچه همینطور گریه میکرد. بچه را پایین گذاشت و کلافه برگشت پای دار قالی. دختر سومی آمد. بچه را تکان داد. گریه بند نیامد. خواباند روی پایش، گریه بند نیامد. بچه را چسباند به سینهاش و نوازشش کرد. اما بچه همینطور یکریز گریه میکرد. بچه را گذاشت زمین و غصهدار رفت پای دار قالی. دختر چهارمی بلند شد و بچه را تکان داد و روی پا گذاشت و نوازش کرد و جوشانده خوراند به بچه. اما هر کاری کرد، انگار نه انگار. بچه را داد بغل دختر پنجمی. و دختر پنجم تا نوزاد را گرفت، دهانش را چسباند در گوش نوزاد و شروع کرد به چیز خواندن. «لالایی کن... خدا تو را آفریده تا لبخند بزنی... و هر اشکی که بریزی قلب یک فرشته میشکند... و فرشتههای دلشکسته نمیتوانند پرواز کنند... و آسمان پر از فرشتههایی میشود که مجبورند یک گوشه بنشینند و جمنخورند... اما اگر بخندی، زخم دلهایشان خوب میشود... و بالهایشان جان میگیرند... و از آسمان به سوی زمین پرواز میکنند... و میآیند روی شانه راست ما مینشینند... و کارهای خوب ما را یادداشت میکنند... آنها را به خدا نشان میدهند... و خدا لبخند میزند... پس اگر تو بخندی خدا هم میخندد... لالا کن...عزیزم... لبخند بزن و لا لا کن... پیش پیش پیش پیش...» و نوزاد آرام چشمهایش را بست و با لبخندی خوابش برد. دخترها پرسیدند: «توی گوشش چه گفتی که خوابید؟» دختر پنجمی گفت: «برایش شعری درباره خداوند خواندم». * * * فرشته به آسمان برگشت و گفت كه دختری پیدا کرده که زیباترین شعرهای دنیا را بلد است. خداوند لبخند زد و گفت: «حالا مقدر میکنیم که او سهم تنهاییهای پسرکی باشد که تو نگرانش بودی، تا با هم شعرهایی برای ما بگویند!» و بلند خندید و از خنده خدا باران بارید.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در جمعه 30 بهمن 1388 و ساعت 11:10 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
| -=-=- برای حمایت از سافتستان روی بنر های زیر تنها یك كلیك بكنید -=-=- |
|
|
|
|
|