خلاصه فیلم : عطیه نویسنده و مجری یک برنامه خانوادگی رادیوست.او هر روز به سوالات شنوندگان این برنامه پاسخ می دهد و به آنها توصیه می کتد با همسرشان چگونه باشند تا زندگی زناشویی بهتری بهتری داشته باشند.عطیه به شهر مقدس مشهد آمده است.ام او درگیر مناسبات خود و همسرش است و مشکلی داد که حل شدنی است و . . .
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در دوشنبه 1 شهریور 1389 و ساعت 01:50 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
| نظرات
جملات عاشقانه | اس ام اس و عاشقانه ,
الهی تو اگاهی به این دو راهی که در سایه های تاریک زندگی گرفتار شده ام می دانم که تو خوب می دانی کدامین راه مرا به آزادی می کشاند...
آزاد...منتظرم...منتظر...
شاید یکی آمد...یک آشنای دلربا... وشاید یک خبر...خبری خوش از جانب معشوق...
ندایی درونی به من آرامش می دهد...گویی غریبه ای از دور می آید...
آشنا به نظر می رسد...شاید او...
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در یکشنبه 31 مرداد 1389 و ساعت 09:31 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
| نظرات
فیلم بسیار زیبای حیران | فیلم ,
خلاصه داستان : دختر نوجوانی به نام ماهی که عزیز دردانه پدرش است در مسیر مدرسه با حیران که اهل افغانستان است و در ایران دانشجوست برخورد می کند و این برخورد باعث که میشه مسیر زندگی ماهی به کلی تغییر می کند . . .
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در یکشنبه 31 مرداد 1389 و ساعت 01:48 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
| نظرات
جملات عاشقانه | اس ام اس و عاشقانه ,
عشق آن چیزی نیست که ما فکر می کنیم . عشق واقعی به گونه ایست که انسان را در عالم عرفان غرق می کند و نمونه ی کوچکی از عشق به خداست ...
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در شنبه 30 مرداد 1389 و ساعت 09:30 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
| نظرات
نسل جادویی | فیلم ,
کارگردان: ایرج کریمی
موضوع: تخیلی
بازیگران: هدیه تهرانی رامبد جوان باران کوثری و ...
خلاصه داستان: نسل جادویی از جوانان امروز می گوید از استعداد ، خلاقیت ها ، زمینه های زندگی ، عشق ، جسارت و شادابی ، نسل جادویی حدیث جوانی است که آینده را می سازد ..
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در شنبه 30 مرداد 1389 و ساعت 01:46 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
| نظرات
جملات عاشقانه | اس ام اس و عاشقانه ,
دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب ترا لمس کند
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در جمعه 29 مرداد 1389 و ساعت 09:30 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
| نظرات
از «نگاره خالوا» خواننده تاجیک | داستان ,
وای از دنیا که یار از یار می ترسد غنچه های تشنه از گلزار می ترسد عاشق از آوازه دلدار می ترسد پنجه ی خنیاگران از تار می ترسد شه سوار از جاده هموار می ترسد این طبیب از دیدن بیمار می ترسد
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در جمعه 29 مرداد 1389 و ساعت 07:25 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
| نظرات
كرگدن و پرنده | داستان ,
یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست. کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند. دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟ کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند. کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم. دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد. کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت. دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست. کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ. دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند. کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم! دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری. کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم. دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی. کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟ دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود. کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار... کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند. داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید. کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟ دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است. کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت. یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟ دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست. کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم. دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد.. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد. کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟ دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری. کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟ دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند. کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد. کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد!
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در جمعه 29 مرداد 1389 و ساعت 07:20 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
| نظرات
فیلم بسیار زیبای آدم | فیلم ,
خلاصه داستان : در روستایی به نام عیش آباد 20 سال است که کسی نمرده است. شغل تمامی اهالی به دلیل فقدان آب ، نوازندگی است. شخصی به نام آدم در روستای عیش آباد حضور دارد که تفکرات شاد زیستن مردمان روستا ، برگرفته از روحیه اوست. اما زنی مرموز وارد روستا میشود و به آدم ...
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در جمعه 29 مرداد 1389 و ساعت 01:45 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
| نظرات
جملات عاشقانه | اس ام اس و عاشقانه ,
دوستی با تو برایم بوی ریحان می دهد بی تو اما باغ ریحان بوی زندان می دهد
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در پنجشنبه 28 مرداد 1389 و ساعت 09:29 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
| نظرات
فیلم بسیار زیبای پنجمین سوار سرنوشت | فیلم ,
خلاصه داستان : محسن جوانی ورزشکار از خانواده ای فقیر است که در گروهی مذهبی به فعالیت های سیاسی مشغول است. سازمان امنیت ملی در نقشه ای وی را دستگیر می کند اما ...
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در پنجشنبه 28 مرداد 1389 و ساعت 01:44 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
| نظرات
جملات عاشقانه | اس ام اس و عاشقانه ,
نمیدانم این داستان تلخ زندگی به چه کسی ختم می شود... بی گمان غریبه ای منتظر توست و تو ... وای که این واژه ی انتظار چه قدر بر خاطرم سنگینی می کند... گویی این انتظار پایانی ندارد... ولی... این عشق بدون انتظار طمعی ندارد و شیرینیش از بین می رود... پس باخودم عهد می بندم که منتظر آن غریبه می مانم...
پس سلام ای انتظار...
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در چهارشنبه 27 مرداد 1389 و ساعت 09:26 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
| نظرات
-=-=- برای حمایت از سافتستان روی بنر های زیر تنها یك كلیك بكنید -=-=-