| لینک به ما / لوگوی دوستان |
|
|
لینک به ما
لوگوی دوستان
برای تبادل لوگو ابتدا لوگوی سافتستان را در سایت خود قرار داده سپس به مدیر سایت ایمیل بزنید و یا در قسمت نظرات اعلام كنید
|
| |
|
|
«انتقام زن» از آنتوان چخوف | داستان ,
|
|
 اما دكتر ناچار شد خطابه ای را كه آغاز كرده بود قطع كند: نادژدا پترونا تلوتلو خورد و به بازوان دكتر كه به طرف او دراز شده بود، در آویخت و از هوش رفت... زنگ در را به صدا در آوردند. نادژدا پترونا، مالك آپارتمانی كه محل وقوع داستان ماست، شتابان از روی كاناپه بلند شد و دوان دوان به طرف در رفت. با خود میگفت: «لابد شوهرم است …» اما وقتی در را باز كرد، با مردی ناآشنا روبرو شد. مردی بلند قامت و خوش قیافه، با پالتو پوست نفیس و عینك دسته طلایی در برابرش ایستاده بود؛ گره بر ابرو و چین بر پیشانی داشت؛ چشمهای خواب آلودش با نوعی بیحالی و بی اعتنایی، به دنیای خاكی ما مینگریستند. نادژدا پرسید: ــ فرمایش دارید ؟ ــ من پزشك هستم خانم محترم. از طرف خانواده ای به اسم … به اسم چلوبیتیف به اینجا دعوت شده ام … شما خانم چلوبیتیف نیستید؟ ــ چرا … خودم هستم … اما شما را به خدا آقای دكتر … معذرت میخواهم. شوهرم گذشته از آنكه تب داشت، دندانش هم آپسه كرده بود. خود او خدمتتان نامه نوشته و خواهش كرده بود تشریف بیاورید اینجا ولی شما، از بس دیر كردید كه او نتوانست درد دندان را تحمل كند و رفت پیش دندانساز. ــ هوم … حق این بود كه نزد دندانپزشكش میرفت و مزاحم من نمیشد…
این را گفت و اخم كرد. حدود یك دقیقه در سكوت گذشت. ــ آقای دكتر از زحمتی كه به شما دادیم و شما را تا اینجا كشاندیم عذر میخواهم … باور كنید اگر شوهرم میدانست كه تشریف میآورید، ممكن نبود پیش دندانساز برود … ببخشید…
دقیقه ای دیگر در سكوت گذشت. نادژدا پترونا پشت گردن خود را خاراند. دكتر زیر لب لندلندكنان گفت: ــ خانم محترم، لطفاً مرخصم كنید! جایز نیست بیش از این معطل شوم. وقت ماها آنقدر ارزش دارد كه… ــ یعنی … من كه … من كه معطلتان نكردهام … ــ ولی خانم محترم، بنده كه نمیتوانم بدون دریافت حقالقدم از خدمتتان مرخص شوم! نادژدا پترونا تا بناگوش سرخ شد و تته پته كنان گفت: ــ حق القدم ؟ آه، بله، حق با شماست … باید حق القدم داد، درست میفرمایید … شما زحمت كشیده اید، تشریف آورده اید اینجا … ولی آقای دكتر … باور بفرمایید شرمنده ام … موقعی كه شوهرم از منزل بیرون میرفت، كیف پولمان را هم با خودش برد … متأسفانه یك پاپاسی در خانه ندارم … ــ هوم! … عجیب است! … پس میفرمایید تكلیف بنده چیست؟ من كه نمیتوانم همین جا بنشینم و منتظر شوهرتان باشم. اتاقهایتان را بگردید شاید پولی پیدا كنید … حق القدم من، در واقع مبلغ قابلی نیست … ــ آقای دكتر باور بفرمایید شوهرم تمام پولمان را با خودش برده … من واقعاً شرمنده ام … اگر پولی همراهم بود ممكن نبود بخاطر یك روبل ناقابل، این وضع … وضع احمقانه را تحمل كنم … ــ مردم تلقی عجیبی از حقالقدم پزشك ها دارند … به خدا قسم كه تلقی شان مایهی حیرت است! طوری رفتار میكنند كه انگار ما آدم نیستیم. كار و زحمت ما را، كار به حساب نمیآورند … فكر كنید اینهمه راه را آمده ام و زحمت كشیده ام … وقتم را تلف كرده ام … ــ مشكل شما را میفهمم آقای دكتر، ولی قبول بفرمایید گاهی اوقات ممكن است در خانهی آدم حتی یك صناری پیدا نشود! ــ آه … من چه كار به این «گاهی اوقاتها» دارم؟ خانم محترم شما واقعاً كه … ساده و غیر منطقی تشریف دارید … خودداری از پرداخت حقالقدم یك پزشك … عملی است ــ حتی نمیتوانم بگویم ــ خلاف وجدان … از اینكه نمیتوانم از دست شما به پاسبان سر كوچه شكایت كنم، آشكارا سوءاستفاده میكنید … واقعاً كه عجیب است!
آنگاه اندكی این پا و آن پا كرد … بجای تمام بشریت، احساس شرمندگی میكرد … صورت نادژدا پترونا به قدری سرخ شد كه گفتی لپهایش مشتعل شده بودند؛ عضلات چهره اش از شدت نفرت و انزجار، تاب برداشته بودند؛ بعد از سكوتی كوتاه، با لحن تندی گفت: ــ بسیار خوب! یك دقیقه به من مهلت بدهید! … الان كسی را به دكان سر كوچه مان میفرستم، شاید بتوانم از او قرض بگیرم … حق القدمتان را میپردازم، نگران نباشید.
سپس به اتاق مجاور رفت و یادداشتی برای كاسب سر گذر نوشت. دكتر پالتو پوست خود را در آورد، به اتاق پذیرایی رفت و روی مبلی یله داد. هر دو خاموش و منتظر بودند. حدود پنج دقیقه بعد، جواب آمد. نادژدا پترونا سر پاكت را باز كرد، از لای یادداشت جوابیه ی كاسب، یك اسكناس یك روبلی در آورد و آن را به طرف دكتر دراز كرد. چشمهای پزشك از شدت خشم درخشیدند. اسكناس را روی میز گذاشت و گفت: ــ خانم محترم از قرار معلوم، بنده را دست انداخته اید … شاید نوكرم یك روبل بگیرد ولی … بنده هرگز! ببخشید… ــ پس چقدر میخواهید؟! ــ معمولاً ده روبل میگیرم … البته اگر مایل باشید میتوانم از شما پنج روبل قبول كنم. ــ پنج روبلم كجا بود ؟ … من همان اول كار به شما گفتم: پول ندارم! ــ یادداشت دیگری برای كاسب سر گذر بفرستید. آدمی كه بتواند به شما یك روبل قرض بدهد، چرا پنج روبل ندهد؟ مگر برایش فرق میكند؟ خانم محترم، لطفاً بیش از این معطلم نكنید. من آدم بیكاری نیستم، وقت ندارم … ــ گوش كنید آقای دكتر، اگر اسمتان را «گستاخ» ندانم، دستكم باید بگویم كه.. كم لطف و نامهربان تشریف دارید! نه! خشن و بیرحم! حالیتان شد؟ شما … نفرت انگیز هستید!
نادژدا پترونا به طرف پنجره چرخید و لب به دندان گرفت؛ قطره های درشت اشك از چشمهایش فرو غلتیدند. با خود فكر كرد: «مردكه ی پست فطرت! بی شرف! حیوان صفت! به خودش اجازه میدهد … جرأت میكند … آخر چرا نباید وضع وحشتناك و اسفناك مرا درك كند؟ … لعنتی! صبر كن تا حالیت كنم! »
در این لحظه به سمت دكتر چرخید؛ آثار رنج و التماس بر چهره اش نقش خورده بود. با صدایی آرام و لحنی ملتمسانه گفت: ــ آقای دكتر! آقای دكتر كاش قلبی در سینهتان میتپید، كاش میخواستید درك كنید … هرگز راضی نمیشدید بخاطر پول … اینقدر رنج و عذابم بدهید … خیال میكنید درد و غصه ی خودم كم است؟ … در این لحظه دست برد و شقیقه های خود را فشرد؛ خرمن گیسوانش در یك چشم به هم زدن ــ گفتی فنری را فشرده بود، نه شقیقه هایش را ــ بر شانه هایش فرو ریخت … ــ از دست شوهر نادانم عذاب میكشم … این بیغوله ی گند و نفرت انگیز را تحمل میكنم … و حالا یك مرد تحصیل كرده به خودش اجازه میدهد ملامتم كند، سركوفتم بزند. خدای من! تا كی باید عذاب بكشم؟ ــ ولی خانم محترم، قبول كنید كه موقعیت خاص صنف ما …
اما دكتر ناچار شد خطابه ای را كه آغاز كرده بود قطع كند: نادژدا پترونا تلوتلو خورد و به بازوان دكتر كه به طرف او دراز شده بود، در آویخت و از هوش رفت … سر او به سمت شانهی دكتر خم شد و روی آن آرمید. دقیقه ای بعد، زمزمه كنان گفت: ــ بیایید از این طرف … جلو شومینه دكتر … جلوتر … همه چیز را برایتان تعریف میكنم … همه چیز …
ساعتی بعد دكتر، آپارتمان نادژدا پترونا را ترك گفت؛ هم دلخور بود؛ هم شرمنده؛ هم سرخوش … در حالی كه سوار سورتمهی خود میشد، زیر لب گفت: «انسان وقتی صبح ها از خانه اش بیرون میرود، نباید پول زیاد با خودش بردارد! یك وقت ناچار میشود پولش را بسلفد! »
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در پنجشنبه 1 بهمن 1388 و ساعت 10:47 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
کلاس درس؛ داستانی از غلامحسین ساعدی | داستان ,
|
|
 دو پیرمرد مرد جوانی را روی تابوت آوردند تو. هنوز نمرده بود. ناله میكرد. گاه گداری دست و پایش را تكان میداد. او را روی میز خواباندند. پیرمردها بیرون رفتند و... همه ما را تنگ هم چپانده بودند داخل كامیون زوار در رفتهای كه هر وقت از دست اندازی رد میشد، چهارستون انداماش وا میرفت و ساعتی بعد تخته بندها جمع و جور می شدن دور ما یله میشدیم و همدیگر را میچسبیدیم كه پرت نشویم. انگار داخل دهان جانوری بودیم كه فكهایش مدام باز و بسته میشد ولی حوصله جویدن و بلعیدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود میچرخید. نفس میكشید و نفس پس میداد و آتش میریخت و مدام میزد تو سرِ ما. همه له له میزدیم. دهانها نیمه باز بود و همدیگر را نگاه میكردیم. كسی كسی را نمی شناخت. هم سن و سال هم نبودیم. روبروی من پسر چهارده سالهای نشسته بود. بغل دست من پیرمردی كه از شدت خستگی دندانهای عاریهاش را درآورده بود و گرفته بود كف دستش و مرد چهل سالهای سرش را گذاشته بود روی زانوانش و حسابی خودش را گره زده بود. همه گره خورده بودند. همه زخم و زیلی بودند. بیشتر از شصت نفر بودیم. همه ژنده پوش و خاك آلود و تنها چند نفری از ما كفش به پا داشتند. همه ساكت بودیم. تشنه بودیم و گرسنه بودیم. كامیون از پیچ هر جادهای كه رد میشد گرد و خاك فراوانی به راه میانداخت و هر كس سرفهای میكرد تكه كلوخی به بیرون پرتاب میكرد.
چند ساعتی رفتیم و بعد كامیون ایستاد. ما را پیاده كردند. در سایه سار دیوار خرابهای لمیدیم. از گوشه ناپیدایی چند پیرمرد پیدا شدند كه هر كدام سطلی به دست داشتند. به تك تك ما كاسه آبی دادند و بعد برای ما غذا آوردند. شوربای تلخی با یك تكه نان كه همه را با ولع بلعیدم. دوباره آب آوردند. آب دومی بسیار چسبید. تكیه داده بودیم به دیوار. خواب و خمیازه پنجول به صورت ما میكشید كه ناظم پیدایش شد. مردی بود قد بلند، تكیده و استخوانی. فك پایینش زیاده از حد درشت بود و لب پاییناش لب بالایش را پوشانده بود. چند بار بالا و پایین رفت. نه كه پلكهایش آویزان بود معلوم نبود كه متوجه چه كسی است. بعد با صدای بلند دستور داد كه همه بلند بشویم و ما همه بلند شدیم و صف بستیم. راه افتادیم و از درگاه درهم ریختهای وارد خرابهای شدیم. محوطه بزرگی بود. همه جا را كنده بودند. حفره بغل حفره. گودال بغل گودال. در حاشیه گودالها نشستیم. روبروی ما دیوار كاهگلی درهم ریختهای بود و روی دیوار تخته سیاهی كوبیده بودند. پای تخته سیاه میز درازی بود از سنگ سیاه و دور سنگ سیاه چندین سطل آب گذاشته بودند. چند گونی انباشته از چلوار و طناب و پنبههای آغشته به خاك. آفتاب یله شده بود و دیگر هُرمِ گرمایش نمیزد تو ملاج ما. میتوانستیم راحتتر نفس بكشیم. نیم ساعتی منتظر نشستیم تا معلم وارد شد. چاق و قد كوتاه بود. سنگین راه میرفت. مچهای باریك و دستهای پهن و انگشتان درازی داشت. صورتش پهن بود و چشمهایش مدام در چشم خانهها میچرخید. انگار میخواست همه كس و همه چیز را دائم زیر نظر داشته باشد. لبخند میزد و دندان روی دندان میسایید. جلو آمد و با كف دست میز سنگی را پاك كرد و تكهای گچ برداشت و رفت پای تخته سیاه و گفت: درس ما خیلی آسان است. اگر دقت كنید خیلی زود یاد میگیرید. وسایل كار ما همینهاست كه میبینید با دست سطلهای پر آب و گونیها را نشان داد و بعد گفت: كار ما خیلی آسان است. میآوریم تو و درازش میكنیم و روی تخته سیاه شكل آدمی را كشید كه خوابیده بود و ادامه داد: اولین كار ما این است كه بشوریمش. یك یا دو سطل آب میپاشیم رویش. و بعد چند تكه پنبه میگذاریم روی چشمهایش و محكم میبندیم كه دیگر نتواند ببیند. با یك خط چشمهای مرد را بست و بعد رو به ما كرد و گفت: فكش را هم باید ببندیم. پارچه ای را از زیر فك رد میكنیم و بالای كلهاش گره میزنیم. چشمها كه بسته شد دهان هم باید بسته شود كه دیگر حرف نزند. فك پایین را به كله دوخت و گفت: شست پاها را به هم میبندیم كه راه رفتن تمام شد. و خودش به تنهایی خندید و گفت: “دستها را كنار بدن صاف میكنیم و میبندیم.» و نگفت چرا. و دستها را بست. و بعد گفت: «حال باید در پارچهای پیچید و دیگر كارش تمام است.» و بعد به بیرون خرابه اشاره كرد. دو پیرمرد مرد جوانی را روی تابوت آوردند تو. هنوز نمرده بود. ناله میكرد. گاه گداری دست و پایش را تكان میداد. او را روی میز خواباندند. پیرمردها بیرون رفتند و معلم جلو آمد و پیرهن ژنده ای را كه بر تن مرد جوان بود پاره كرد و دور انداخت.
معلم پنجههایش را دور گردن مرد خفت كرد و فشار داد و گردنش را پیچید و دستها و پاها تكانی خوردند و صدایش برید و بدن آرام شد. سطل آبی را برداشت. روی جنازه پاشید و بعد پنبه روی چشمها گذاشت و با تكه پارچه ای چشم را بست. فك مرده پایین بود كه با یك مشت دو فك را به هم دوخت و بعد پارچه دیگری را از گونی بیرون كشید و دهانش را بست و تكه دیگری را از زیر چانه رد كرد و روی ملاج گره زد. بعد دستها را كنار بدن صاف كرد. تعدادی پنبه از كیسه بیرون كشید و لای پاها گذاشت و شست پاها را با طنابی به هم بست و بعد بی آنكه كمكی داشته باشد جنازه را در پارچه پیچید و بالا و پایین پارچه را گره زد و با لبخند گفت: «كارش تمام شد.»
اشاره كرد و دو پیرمرد وارد خرابه شدند و جسد را برداشتند و داخل یكی از گودالها انداختند و گودال را از خاك انباشتند و بیرون رفتند. معلم دهن دره ای كرد و پرسید: «كسی یاد گرفت؟»
عده ای دست بلند كردیم. بقیه ترسیده بودند و معلم گفت: «آنها كه یاد گرفتهاند بیایند جلو.»
بلند شدیم و رفتیم جلو. معلم میخواست به بیرون خرابه اشاره كند كه دست و پایش را گرفتیم و روی تخته سنگ خواباندیم. تا خواست فریاد بزند گلویش را گرفتیم و پیچاندیم. روی سینهاش نشستیم و با مشت محكمی فك پایینش را به فك بالا دوختیم. روی چشمهایش پنبه گذاشتیم و بستیم. دهانش را به ملاجش دوختیم و لختش كردیم و پنبه لای پاهایش گذاشتیم. شست پاهایش را با طناب به هم گره زدیم و كفن پیچش كردیم و بعد بلندش كردیم و پرتش كردیم توی گودال بزرگی و خاك رویش ریختیم و همه زدیم بیرون. ناظم و پیرمردها نتوانستند جلو ما را بگیرند.
راننده كامیون پشت فرمان نشست و همه سوار شدیم. وقتی از بیراههای به بیراههی دیگر میپیچیدیم آفتاب خاموش شده بود. گل میخ چند ستاره بالا سر ما پیدا بود و ماه از گوشه ای ابرو نشان میداد.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در چهارشنبه 30 دی 1388 و ساعت 10:46 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
در شهرکی غریب (شروود آندرسن) | داستان ,
|
|
 هنگام قدم زدن، وقتی از در خانهشان رد میشدم چیزی غریب در دلم میجوشید. همین قدر توانستم دربارهشان بدانم که درآن خانه... صبح روزی در شهرکی غریب، در محلهای غریبه. همه جا آرام و ساکت است. نه، انگار صداهایی میآید. صداهایی که قاطعانه بیان میشوند. پسرکی سوت میزند. در ایستگاه راه آهن، ازاین جا که ایستادهام صدایش را میشنوم. من در محلهای غریبام.
اینجا ساکت و آرام است، اما سکوت نیست. یک وقتی در دهکدهای نزد دوستی بودم، میگفت «میبینی؟ اینجا هیچ سرو صدایی نیست، سکوت مطلقست.» می بینید؟ دوست من دیگر این صداها را نمیشنید: صدای وزوز حشرات، صدای جاری آبشار و از جایی دور، صدای تلق تلوق ماشین شخم زنی و آواز مردی که گندم درو میکند. دوستم به این صداها عادت کرده بود، صداها را نمیشنید. از اینجایی که الان ایستادهام، صدای بکوب بکوب میآد. یکی قالیچهای روی طناب آویزان کرده، میکوبد به قالیچه. از آن دورها پسری دیگر فریاد میزند یوهو...
خوب است آدم مکرر برود و بیاید. خوب است آدم در محلهای غریب باشد. در ایستگاه راهآهن، از قطار پیاده میشوی با بار و بنهات. باربرها سر بار و بنهی تو دعوا راه میاندازند. همانطور که در شهر خودت دیدهای که باربرها سر بار و بنهی غریبهها کشمش میکنند. همانطور که تو ایستگاه منتظری، دور و برت دیدنی است. از در مغازههای روبهرو، مردم هی میآیند، هی میروند. پیرمردی میایستد و زل میزند به قطار. دارد با خودش حرف میزند. هی فکر و خیال – فکر و خیال. خیال میخواهد بال و پر بگیرد، مگر میگذاریم؟ خفه اش میکنیم. عقل اما، همیشه یک چیزهایی به آدم گوشزد میکند: هی نگاه کن مواظب باش. بیشتر ما، همهی عمر مثل وزغ زندگی میکنیم. آرام و با مهارت مینشینیم زیر درخت بارهنگ، تا پشهای، سنجاقکی برِ ما بال بزند. صاف بیاید بنشیند روی زبان ما، تا تو هوا آن را بقاپیم بعد هم ببلعیماش، تمام. به همین سادگی . اما چقدر چون و چرا دارد که همیشه هم بیچون و چرا میگذرد. آخر این سنجاقک از کجا آمده بود؟ کجا داشت میرفت؟ شاید داشت میرفت با دلدارش بال بزند.
این قطاری که با آن سفر میکنم لِک و لِک میکند، حالا هم یک جایی توقف کرده. خب باشد من هم دارم میروم مسافرخانهی اِمپایر. این شهرکی که آمدهام به دهکده میماند. به هر حال توی این مسافرخانهها راحت نیستم. مثل جاهای قبلی با تختهای قراضهاش. رختخواباش هم حتما جک و جانور دارد. از اتاق بغلی صدا میآد. مردی بلند بلند حرف میزند. تاجراست. «کار و کاسبی تعریفی نداره» حتما دارد با یک دلال دیگر حرف میزند.«آره رو به خرابیه». بعد هم راجع به خانم بلند کردن حرف میزنند. بعضی حرفهاشان خوب شنیده نمیشود. این دیگر حرص آدم را درمیآورد. چرا من در این شهر از قطار پیاده شدم؟ چرا آمدهام اینجا؟ حالا کمکم یادم میآد. انگار گفته بودند این نزدیکیها یک دریاچه است. فکر کنم بروم ماهیگیری. شاید هم بروم شنا کنم. هی فکر و خیال. حالا یادم میآد همهی زندگیام از وقتی که آن اتفاق افتاد، گاه و بیگاه زدهام در و بیرون. آدمیزاد دلش میخواهد یک وقتهایی تنها باشد. تنها بودن معنیاش این نیست که هیچکس دور و بر آدم نباشد. تنها بودن یعنی اینکه مردم همه غریبه باشند و تو غریب.
آنطرف زنی دارد گریه میکند، زن رو به پیری است. خب باشد من هم دیگر جوان نیستم. ببینید چقدر زار و نزار است. یک زن جوان همراهاش است. وقتش که بشود، زن جوان، درست شکل مادرش خواهد شد. دختر هم نگاه صبور و مظلوم مادر را خواهد داشت. پوست صاف و کشیدهاش آویزان و چروک خواهد شد. زن دماغ گندهای دارد. دختر هم دماغ گنده است. یک مرد همراهشان است. چاق است و رگ های قرمز صورتش زده بیرون. نمیدانم چرا فکر میکنم مرد باید قصاب باشد. دستها و چشمهای قصابها را دارد. مطمئنا مرد، برادرِ زن است. زن، شوهرش مرده است. آنها داشتند یک تابوت میگذاشتند تو قطار. آنها حتما در حومهی شهر زندگی میکنند، در خانهای دورافتاده. اصلا شک دارم که این طرفها زندگی کنند. کسی همراهشان نیست تا در این ساعات ناگوار کنارشان باشد. مردم بیاعتنا از کنارشان میگذرند. ببینید حتی برادر هم با آنها همراه نمیشود فقط بدرقهشان میکند. زن میرود جنازهی شوهرش را در شهر زادگاهش به خاک بسپارد. مردی که به قصابها میماند، دست زن را در دستهایش میگیرد. رفتاری محبتآمیز و عاطفی. اینجور مردها فقط وقتی یکی تو فامیل میمیرد اینگونه رفتار میکنند.
آفتاب شده است. مامور قطار در ایستگاه قدم میزند، بالا پایین میرود و با رییساش خوش و بش میکند. جوک میگوید. هرهر میخندند. مامور قطار از آن شوخ و شنگهاست. در تمام طول راه، به کارمند تلگراف، به باربرها چشمک میزند، هرهر میخندد. همه جور مامور قطار پیدا میشود، همانطور که جورواجور مسافر هست.
میبینید؟ آنها از کنار زن شوهر مرده که میرود با دخترش جنازهی عزیزشان را به خاک بسپارند، میگذرند. همانطور جوک میگویند و با صدای بلند میخندند. اما بعد خواه ناخواه، ساکت میشوند. هالهای از سکوت، دور زن سیاهپوش، دور دخترش و برادر هیکل گنده را فراگرفته است. هالهی سکوت، همانوقت که آنها در خانهشان بودند، دورشان چنبره زد و با آنها به خیابان و از خیابان به ایستگاه راهآهن و به شهری که میروند، فراگیر شده است. آنها آدمهایی معمولیاند، نه از آنها که به چشم بیایند. ناگهان مهم شدهاند. آنها یادآور مرگاند. مرگ مهم است مگرنه؟ عظمت دارد. در شهری غریب، در میان مردمی غریبه. چه آسان میشود همهی زندگی را درک کرد.
همه چیز درست مثل همان است که در شهرهای دیگر بودهای و دیدهای. سرتا سر زندگی، از تسلسل مجموعهی پیشآمدها و رویدادها، رقم خورده است. و این تسلسل دوار به تکرار میچرخد و میچرخد. البته، گوناگونی رویدادها بیکران است. سال گذشته که پاریس بودم رفتم موزهی لوور. نقاشهایی را دیدم که با جدیت وسخت کوشی از روی شاهکارهای قدیمی، کپی میکردند. آن ها کپیکارهای حرفهای بودند. اما هنوز که هنوز است، هیچ احدی نتوانسته کپی را درست از کار درآورد. عینا- همان، اصلا وجود ندارد. حتی کوچکترین رویداد دو زندگی، مثل هم نیست.
چنانچه میبینید آمدهام اینجا، یکی از مسافرخانههای خارج از شهر، در جایی غریب. مگس وول میزند. یک مگس صاف فرود آمد روی همین کاغذی که دارم افکارم را مینویسم. از نوشتن دست میکشم، به مگسه نگاه میکنم. میلیون ها مگس تو دنیا هست اما مگر میتوان گفت دو تا مگس عین هماند؟ چگونگی رویدادهای زندگیشان مثل هم نبوده است.
فکر میکنم باید به دلیل خاصی باشد که مکرر از شهر و محلهی خودم میزنم بیرون. در شهرخودم، در خانهای مشخص و همیشگی، زندگی کردهام. با اعضای خانوادهی خودم، همان خدمتکار، همان آشناها. من استاد فلسفهام. در دانشگاه همان شهر، همان شغل همیشگی، همان زندگی ... شبها اغلب مردم میآیند خانهی ما، گفتگو درمیگیرد، کمی هم موسیقی گوش میکنند و بعد میروند. روزها میروم دانشگاه، بعد میروم اتاق کارم، بعد میروم سرکلاس درس میدهم. به دانشجوها بربر نگاه میکنم. یک چیزهایی در بارهشان میدانم، ذهن و افکارم متاثر میشود از آنها، بعد دلم میگیرد. من خیلی چیزها در بارهی آدمها میدانم، البته نه به قدر کفایت. مشکل اساسی همین جاست.
در همسایگی ما خانهای است که همیشه کنجکاوی مرا برمیانگیخت. آدمهایی که در آن خانه زندگی میکنند، کاملا منزوی هستند. حتی به ندرت در حیاط خانهشان دیده میشوند. خب که چی؟ هیچی. فقط کنجاوی من هی بالا میگرفت. هنگام قدم زدن، وقتی از در خانهشان رد میشدم چیزی غریب در دلم میجوشید. همین قدر توانستم دربارهشان بدانم که درآن خانه، پیرمردی با ریش بلند و یک زن صورت مهتابی، زندگی میکنند. یک روز از میان پرچین حیاط نگاه می کردم، پیرمرد با عصبانیت زیردرخت بالا و پایین میرفت، دستهایش را به هم چنگ و واچنگ میکرد و با خود غرولند میگفت. در و پنجرهها همیشه بسته و پردهها کیپ بود. زن صورت مهتابی، لای در را کمی باز کرد و به پیرمرد نگاه کرد بعد در را بست. هیچی هم نگفت. آیا ترس تو نگاهش بود یا عشق؟ از کجا میشود دانست.
یک بار از همان خانه، صدای زن جوانی را شنیدم، گرچه زن جوان در حول وحوش آن خانه ندیده بودم. زن داشت میخواند. شب بود. طنین صدا، شب را میشکافت. شیرین و دلکش. بفرمایید، همهاش همیناست: این، همهی آن چیزی است که قرار است در زندگی نصیب ما شود. پراکنده، تکه تکه این جا- آن جا با هم تلاقی می کنند، در هم میروند، یکی میشوند. حجم زندگی، بیش از آن است که مردم خیال میکنند.
در حول وحوش آن خانه که هوشیار و کنجکاو قدم میزدم، چیزی غریب در درونم میجوشید. قلبم با شعف میلرزید. من طنین صدا را میشناسم. آنقدر کنجکاو بودم که دربارهشان از این و آن بپرسم. مردم میگفتند «آنها آدمهایی عجیب و غریباند» خب باشد کی عجیب و غریب نیست؟
من الان کجا هستم؟ اصلا من کیام؟ دیگر چه کسی از خودش اینجور سوال و جواب میکند؟ آن جا زنی را دیدم که شوهر مردهاش را گذاشت ته قطار، تو قسمت بار. من آن زن را دقایقی بیشتر ندیدم بعد هم آمدم تو این مسافرخانه و حالا نشستهام اینجا دارم به آن زن فکر میکنم. به زندگیای که پشت سرگذاشته و چه زندگیای را از این پس خواهد گذراند. سراسر زندگیاش را بازسازی میکنم. اغلب این کار را میکنم. میزنم از شهر خودم بیرون. زنم میپرسد «کجا داری میری؟» با خودم میگویم: میروم چشمه، میروم شستشو کنم. میروم تا خود را در زندگیهای دیگر شستشو دهم، در زندگی آدمهایی که نمیشناسم.
زنام فکرمیکند من هم کمی عجیب و غریبام اما دیگر عادت کرده. شکرخدا، زن صبور و خوش طینتی است. آنقدر اینجا مینشینم تا خسته شوم. بعد میروم در محلههای غریبه قدم میزنم. خانههای غریب، چهرههای غریبه. لابد مردم با خودشان میگویند: این کیه؟ یک غریبه. شر و شور خاصی دارد، گاه و گداری یک غریبه، در محلهای غریب. بیهدف، سیال. فقط پرسه زدن است و فکروخیال کردن. و بعد شستشو و سبک شدن. سرخوشی خارقالعادهای دارد.
یک وقتی، وقت جوانی، به سرم میزد دختر تور کنم. غریب در محلهای غریبه، کی به کیه. اما حالا از این فکرها به سرم نمیزند. نه برای اینکه زن دارم و به زنام وفادارم یا اینکه زنهای غریبه برایم خوشایند نیستند. نه. وقتی آدم از بار زندگی سنگین شود، ِجرم میگیرد همینطورها میشود. بعد میآیم در شهرکی غریب، تا خودم را در زندگی غریبهها، شستشو دهم و سبک شوم.
غریب در محلهای غریبه، قدم میزنم. فکر میکنم. دستخوش رویا میشوم. همین طور درخیابانها پرسه زدهام یک عصا هم دستم است.از این کوچه به آن کوچه. تو مغازهها سرک میکشم. کنار پنجرهها میایستم توی خانهها را نگاه میکنم، خودم را به خیال و خیال بازی میسپارم. رویاهایم را با زندگی غریبهها تقسیم میکنم، تا بعد باز تکه تکه، مجموع کنم. میبینید؟ هر آن چه در خودم میگذرد، در دیگران میبینم.
لذت شگفتی دارد. امشب حتما در خانههای این محلهی غریب، یک چیزهایی میگویند: «یک غریبه تو محله بود» «چه شکلی بود؟» «یکجوری بود. عجیب غریب» در من هم کششی است ژرف، تا مردم مرا توصیف کنند و در ذهن غریبهها نقش بندم.
نشستهام اینجا، تو این مسافرخانه، در شهرکی غریب. قبلا هم اینجا آمده بودم. عجیب احساس تازهگی میکنم. دیشب خوابی شیرین کردم. حالا صبح شده. همه جا آرام است. شاید سوار قطار شوم بروم خانه. حالا یک چیزهایی یادم میآد. دیروز رفتم سلمانی موهایم را کوتاه کردم. از سلمانی رفتن بیزارم به خودم گفتم در شهری غریب کاری ندارم بکنم، خب میروم سلمانی. مردی که موهای مرا کوتاه کرد گفت «هفتهی پیش بارندهگی بود» گفتم «آره» . این همهی گفتگویی بود که بین ما رد و بدل شد.
از سلمانی آمدم بیرون، هی فکرو خیال. همینطورها میگذرد دیگر. گفتم که، عادتم شده بعد از آن اتفاق (وقت و بیوقت، پیش خودم میگویم بعد از آن اتقاق – بعد ازآن اتفاق هرچند گاه، از شهر و دیار خودم میزنم بیرون، میآیم در محلهای غریب. آن اتفاق، کدام اتفاق؟ نه اتفاقی آنچنانی. هیچی، یک دختر کشته شد. همین. در تصادف ماشین. یکی از دانشجوهایم بود. نقش خاصی در زندگی من نداشت. وقتی او کشته شد، مدتها بود من ازدواج کرده بودم.
اغلب میآمد تو دفتر من مینشست، گپ میزدیم. معمولا دربارهی موضوعهایی که سرکلاس درس داده بودم، حرف میزدیم. میگفت «واقعا به آن که گفتی معتقدی؟» میگفتم «نه. نه کاملا، تقریبا» حتما شما میدانید که ما استادهای فلسفه، چطور حرف میزنیم. گاهی خودم فکر میکنم آنچه که میگوییم بی معنی است. معمولا من شروع میکردم به حرف زدن. چشمهاش زلال بود و خاکستری. نگاه نافذ و شفافی داشت که همهی صورتش را میگرفت. شاید شما هم بدانید، بعضی وقتها، همانطور که مثلا داشتم میگفتم من فکر میکنم... و میدانستم دارم دری وری میگویم، چشمهاش گشاد میشد و زل میزد. وقتی زل میزد، میدانستم گوش نمیدهد. خب مهم نبود. گوش ندهد. اما من باید یک چیزهایی میگفتم. گاهی وقتها همانطور که تو اتاق کارم دوتایی نشسته بودیم، سکوت سنگینی دورمان چنبره میزد. بعد صداهایی میآمد. یکی داشت تو راهرو رد میشد. یک بار صدای قدمهاش را شمردم. بیست و شش، بیست و هفت، بیست و هشت. من نگاه میکردم به او - او نگاه نگاه من میکرد. میبینید؟ دیگر سن و سالی از من گذشته، من متأهلام. این همه جوان ریخته بود تو دانشگاه. همچین مرد جذابی هم نیستم. اما آن دختر- آن دختر، زلال بود و دوستداشتنی.
میآمد مینشست، نگاه میکرد، میرفت. بعد من همانطور ساعتها تک و تنها مینشستم. همینطور که الان در این اتاق، در شهرکی غریب نشستهام. یادم میآد ساعتها مینشستم اما عجیب بود که فکر و خیال نمیکردم. بیشتر کودکیهایم یادم میآمد، عشق و عاشقیهایم و ازدواج کردنم. بعد هم به کل منگ میشدم. گرچه گیج و ویج میشدم اما در آن دقایق، آگاهتر و هوشیارتر از همهی زندگیام، زیسته بودم. بعد لابد مثل خلوضعها میرفتم خانه یک گوشه، ساکت مینشستم. همان وقتها بود که زنام میگفت، من کمی عجیب و غریبام. میپرسید «چرا حرف نمیزنی؟ این چه ریخت و قیافهایه؟» میگفتم دارم فکر میکنم.
آن دختر در تصادف کشته شد. میگفتند وقتی از وسط خیابان رد میشده، حواساش پرتِپرت بوده. یک راست رفته وسط ماشینها. تو دفتر کارم نشسته بودم. یکی از استادها خبرآورد. گفت وقتی بلندش کردند، دیگر تمام بود. گفتم: آهان.
حتما پیش خودش فکر کرده، من چقدر خونسرد و بیاحساسم. لابد فکر میکند استاد فلسفه، قلب و احساس ندارد. گفت: راننده مقصر نبوده. گفتم: آهان. یادم میآد یک خودکار دستم بود، تق تق میزدم روی میز. همانطور ساعتها نشستم زل زدم به دیوار بعد آمدم بیرون قدم زدم. همانطور که قدم میزدم، چشمم افتاد به یک قطار. سوار شدم یک جایی رفتم، نمیدانم کجا. بعد به زنام تلفن کردم. درست یادم نیست چی گفتم، یک بهانهای آوردم. گفتم که، زن صبور و خوش طینتی است. ما چهارتا بچه داریم. میبینید که بچهها رساش را کشیدهاند.
آمده بودم در شهری غریب، تو خیابانها پرسه میزدم. خودم را مجبور میکردم تا همهی جزییات زندگی را مشاهده کنم. نمیدانم مثل اینکه سه چهار روز ماندم و برگشتم خانه. از آن وقت تا حالا، مکرر میآیم و میروم. در شهر و خانهی خودم دیگر جزییات را نمیبینم، ملال وجودم را میگیرد، کودن میشوم. گاه گداری، درشهری غریب، در محلهای غریبه. تازه میشوم، زندگی را احساس میکنم. مثل الان که میبینید در شهرکی غریبم. جایی که هیچکس را نمیشناسم و کسی مرا نمیشناسد. در شهرکی غریب، در محلهای غریبه. صداهایی میآید. آن طرف خیابان، پسرکی سوت میزند. پسری دیگر از دور فریاد میزند یوهو... خورشید میدرخشد. جایی کنار نهری کسی میکوبد به قالی. صدای قطار میآید. ممکن است یک روز دیگراینجا بمانم یا شاید بروم به شهری دیگر. هیچکس نمیداند من کجا هستم، چه میکنم. من شستشو میکنم. خودم را در زندگی غریبهها شستشو میدهم، وقتی خوب سبک شدم، تازه تازه، برمیگردم به شهر و دیار خودم.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در سه شنبه 29 دی 1388 و ساعت 10:46 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
داستان کوتاه «دیوار» | داستان ,
|
|
 البته بنده به اتفاق خانوم تصمیم گرفتیم برای استفاده از آب و هوای تمیز، اینجا رو پیش خرید کنیم. عجله ای هم برای تحویل گرفتن نداریم. ولی دلمون می خواد تا بهار نقل مکان کنیم تا... آجراوّل؛ -خدمتتون عرض کنم این برجی که من میسازم ،زلزله که سهله،بمب اتم هم نمیتونه تکونش بده.
"مرد نیشخند تلخی میزنه" چند وقتیه سقف اتاق نشت کرده. شبایی که بارون مییاد از صدای چک چک آب خوابمون نمیبره
آجر دوّم؛ -البته بنده به اتفاق خانوم تصمیم گرفتیم برای استفاده از آب و هوای تمیز، اینجا رو پیش خرید کنیم.عجله ای هم برای تحویل گرفتن نداریم.ولی دلمون میخواد تا بهار نقل مکان کنیم تا از محیط سرسبزاینجا استفاده ببریم.
"خنده تلخ مرد روی صورتش محو میشه" مهلتی که صاحبخونه برای تخلیه داده تموم شده،باید بگردم دنبال خونه وگرنه....
آجر سوّم؛ -شما اینجا در طبقات از هر نوع امکانات رفاهی از قبیل استخر،سونا و جکوزی که البته به نظر شخص بنده از ملزومات هر خونه ایه برخوردارید.
"مرد با یه دست به آجرا فشار مییاره که به سیمان بچسبه و با دست دیگه سرشو میخارونه" چند روزیه که صاحبخونه آب گرمو بسته.دیروز مادر زهرا یه تشت آب گرم کرد و زهرا رو توی حیاط شست.بچه حسابی سرما خورد.
آجر....م -ما حتی به فکر این کوچولوی ناز هم هستیم.یه پارک قشنگ با انواع وسایل بازی تو فضای بیرونی این برج ساخته میشه تا این خانوم کوچولو حوصلش سر نره.
"نگاه مرد به عروسک توی بغل دختر خشک میشه" هفته پیش بچهً همسایه سرعروسکی که مادر زهرا با کهنه پارچهها دوخته بود رو کند.زهرا شبا، تو خواب، بهونشو میگیره و گریه میکنه. بهش قول دادم حقوقمو گرفتم براش یه عروسک بخرم.
آجر آخر؛ - شما شایستهً بهترینها هستید، بهتون قول میدم از انتخابتون پشیمون نمیشید. این خونه در خور شما و خانواده ی محترم شماست.
"مرد نگاهی به دیوار کوچکی که ساخته میندازه" ******* "آسمون یک دم میباره، وارد کوچه میشه، زهرا به سمتش میاد، سرخی چشماش حکایت از گریه داره، ولی قطرات اشکش توی قطرات بارون گمشده. بابا آقای مرادی وسایلمونو ریخت بیرون، گفت شما لیاقت ندارید که خونه داشته باشید، باید مثل کولیها زندگی کنید. "مرد نگاهی به دستای طاول زده ش میکنه توی ذهنش دستای مرد خریدار نمایان میشه" سمانه کریمی
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در دوشنبه 28 دی 1388 و ساعت 10:45 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
داستان «کابوس» | داستان ,
|
|
 چه خط آبی غلیظی پشت چشم داشت. موهای زردش از شال کوتاهش بیرون زده بود. پاهای باریک و سفیدش را روی هم انداخت... بعداز سالها میرفتم که ببینمش. هفده سال گمش کرده بودم و حالا به هیچ قیمتی حاضر نبودم که از دست بدهمش. دیوان حافظ توی کیفم بود. با دست لمسش کردم. یاد آنروزی افتادم که وقتی گوشی را برداشتم صدایش گفت: اگر آن طایر قدسی زدرم باز آید عمر بگذشته به پیرانه سرم باز آید
قدمهایم راتند کردم. چقدر حرف برای گفتن داشتیم. سوئیچ را که به ماشین انداختم نفس حبس شدهام را آزاد کردم. یاد حرف آن روزش افتادم که: «هروقت میگم بیمحبتی توی صورت من نگاه میکنی که یعنی نه، اما نفست که تو سینه حبس میشه میفهمم که حق با منه»
ماشین را روشن کردم. چه روزهای خوبی میتوانستیم توی این چند سال داشته باشیم و نداشتیم. تقصیر من بود. خوب برای هر کسی ممکن بود پیش بیاد، باید از اول فکر میکردم که اهل این حرفها نیست. توی این مدت خوب فکر کرده بودم، یعنی کمی بعد از این که خانه پدری را فروختیم و من هیچ نشانی از خودم به او ندادم. به اصطلاح خودم میخواستم همه خاطراتش را از ذهنم پاک کنم، اما بعد فهمیدم اگر آرش به جای این که به من دل بسته شود گرفتار و اسیرش شده بود تقصیر او نبود.
چقدر با خودم کلنجار رفتم، اما دیگر دیر شده بود و او هم بعداز فروش خانه هیچ نشانی به جا نگذاشته بود. همیشه خودم را سرزنش میکردم، اما بالاخره این کابوسها تمام میشد. میخواستم انگشتان نازک و بلندش را ببوسم و بگویم: دروغ بود. من همین جا بودم. زیر سقف این شهر، با تو نفس میکشیدم و همیشه کابوس از دست دادن عزیزی را میدیدم که هیچ چیز را اندازه چشمان صادقش دوست نداشتم. حالا حتما او هم دنیایی حرف برای گفتن داشت، هفده سال بود که به خاطر یک تصور باطل، یک اشتباه بچه گانه بهترین دوستم را از دست داده بودم، چرا فکر کرده بودم این دختر ساکت و آرام، که ذرهیی بدذاتی نداشت، میتوانست این قدر تغییر کرده باشد.
به پارک مریم نزدیک میشدم. ماشین را گوشه ای پارک کردم. دیوان حافظ را به سینه فشردم لازم نبود شب که به خانه میبردمش او را به بچهها معرفی کنم، دیوان حافظ را که کنارمان میدیدند، میشناختندش. چشمان صادقش هیچ وقت دروغ نمیگفت. آینه مهربانی بود. آن را از بر بودم. از پلهها که پایین میرفتم سکندری خوردم. دیوان حافظ از دستم پرت شد. دختر جوانی زیر لب غرغر کرد. عذرخواهی آرامی کردم، دیوان حافظ را از زمین برداشتم و دوباره راه افتادم.
مهم نبود که کتاب به این ارزشمندی، تنها یادگاری که از او برایم مانده بود، پاره شده بود حالا دیگر خودش در کنارم بود. اصلا دیگر کتاب را نمیخواستم، همه اشعار حافظ را از بر بود. نفسم را در سینه حبس کردم. کف دستانم عرق سردی کرده بود. میخواستم فریاد بزنم اما کلام روی زبانم خشک شد. نه حتما نیامده بود، این او نبود. اما این زن روی همان نیمکتی نشسته بود که من قرارش را با مادر بهنوش، خجالتیترین شاگرد کلاس، گذاشته بودم.
چه خط آبی غلیظی پشت چشم داشت. موهای زردش از شال کوتاهش بیرون زده بود. پاهای باریک و سفیدش را روی هم انداخت. عینک دودی ای را از کیفش درآورد و روی مجله لاتین روی نیمکت گذاشت. نگاهی به ساعت صفحه بزرگش کرد و بعد سیگاری روشن کرد. کسی به من تنه زد، با عصبانیت برگشتم اما رفته بود. آب دهانم را قورت دادم، دیوان حافظ را پشتم قایم کردم. سرفه امانم را برد. نگاهم کرد. با اشاره پرسیدم که ساعت چند است. با خونسردی نگاهی کرد و گفت: یک ربع به چهار.
قدمهایم راتند کردم. این بار مراقب بودم تا به کسی تنه نزنم. سویئچ را به ماشین انداختم. کتاب را روی صندلی عقب پرت کردم و پایم را روی گاز فشردم. باید قبل از آمدن بچهها به خانه میرسیدم. نویسنده: مهدیه کوهیکار
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در یکشنبه 27 دی 1388 و ساعت 10:44 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
داستان کوتاه «پروانهها» | داستان ,
|
|
 صبحِ یك روز شنبه، پس از صرف صبحانه، در حین برگشتن به خوابگاه، ناگهان، مشاهده كردم، سرپرست یتیم خانه، سر به دنبال پروانهیی كه گِردِ بوتههای آزالیای اطراف یتیم خانه، چرخ میخوردند، گذاشته است... دورانی در زندگی من وجود داشت كه تا حدودی، در آن زیبایی، برایم از مفهومیخاص برخوردار بود. حدسم اگر درست باشد، آن زمان، حدوداً هفت یا هشت ساله بودم. یكی دو هفته، یا شاید یك ماه، قبل از اینكه یتیم خانه، به یك پیرمرد تحویلم دهد. در یتیم خانه طبق معمول، صبحها بلند میشدم، تختم را، مثل یك سرباز كوچك، مرتب میكردم و مستقیما،ً با بیست سی تن از بچههای هم خوابگاهی، برای خوردن صبحانه، راهی میشدیم.
صبحِ یك روز شنبه، پس از صرف صبحانه،در حین برگشتن به خوابگاه، ناگهان، مشاهده كردم، سرپرست یتیم خانه، سر به دنبال پروانه یی كه گِردِ بوتههای آزالیای اطراف یتیم خانه، چرخ میخوردند، گذاشته است. با دقت به كارش خیره شده بودم. او این مخلوقات زیبا را، یكی پس از دیگری، با تور میگرفت و سپس سنجاقی را، از میان سر و بالشان عبور میداد و آنها را روی یك صفحه مقوایی بزرگ، سنجاق میكرد. چقدر كشتن این موجودات زیبا، بی رحمانه به نظر میرسید. من چندین بار، بین بوتهها قدم زده بودم و پروانه بر سر و صورتم و دستانم نشسته بودند و من توانسته بودم از نزدیك به آنها خیره شوم.
تلفن به صدا درآمد. سرپرست خوابگاه، كاغذ مقوایی بزرگ را، پای پلههای سیمانی گذاشت و برای پاسخ دادن، وارد یتیم خانه شد. به سمت صفحه مقوایی رفتم و به یكی از پروانههایی كه روی آن سطح كاغذی بزرگ، سنجاق شده بود، خیره شدم. هنوز داشت حركت میكرد. نشستم. بالش را گرفتم و آن را از سنجاق جدا كردم. شروع به پرپر زدن كرد و سعی كرد فرار كند، اما هنوز بال دیگرش به سنجاق گیر داشت. سرانجام بال كنده شد و پروانه روی زمین افتاد و شروع به لرزیدن كرد. بال كنده شده را برداشتم و با آب دهان، سعی كردم آن را روی پروانه بچسبانم، تا، قبل از اینكه سرپرست برگردد، موفق شوم، پروانه را به پرواز در آورم. اما هر چه كردم، بال پروانه، جفت و جور نشد. طولی نكشید كه سرپرست، از پشت در اتاق زباله دانی، سر رسید و بر سرم، شروع به داد كشیدن كرد. هر چه گفتم من كاری نكرده ام، حرفم را باور نكرد. مقوای بزرگ را برداشت و محكم، به فرق سرم كوبید. قطعات پروانه ها به اطراف پراكنده شد. مقوا را روی زمین انداخت و حكم كرد، آن را بردارم و داخل زباله دانی پشت خوابگاه بیاندازم و سپس آنجا را ترك كرد. همانجا، كنار آن درخت پیر بزرگ، روی زمین نشستم و تا مدتی سعی كردم قطعات بدن پروانهها را، با هم مرتب كنم، تا بدنشان را به صورت كامل، بتوانم دفن كنم، اما انجام آن، قدری برایم مشكل بود. بنابراین برایشان دعا كردم و سپس در یك جعبه كفش كهنه پاره پاره، ریختمشان و با نی خیزرانی بزرگی، گودالی، نزدیك بوتههای توت جنگلی كنده و دفنشان كردم. هر سال، وقتی پروانهها، به یتیمخانه بر میگردند و در آن اطراف به تكاپو بر میخیزند، سعی میكنم فراریشان دهم، زیرا آنها نمیدانند كه یتیم خانه، جای بدی برای زندگی و جای خیلی بدتری برای مردن بود. راجر دین كایزر
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در شنبه 26 دی 1388 و ساعت 10:45 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
یک گور خالی؛ برنده جایزهی هوشنگ گلشیری | داستان ,
|
|
 روی یک سنگ که معلوم بود تازه هم بود نوشته بودند علت مرگ "خدا میداند". روی سنگ دیگری نوشته بودند علت مرگ "خود سوزی"، جالبیش این جا بود که داخل یکی از گورها... داستانی از سعید عباس پور جایزه داستان های برگزیدهی داوران دوره ی دوم برنده جایزهی هوشنگ گلشیری وجدی و زنش داشتند سفره را جمع میکردند و زن من هم داشت ماست های باقی مانده را برمیگرداند توی سطل که سعی کردم جا باز کنم و دراز بکشم. زنم زیر چشمینگاهم کرد. نگفت: «کوه که نکنده ای، دوتا فلاسک چایی خالی کرده ای.» زن وجدی که اصلأ به ما نگاه نمیکرد، انگار که دستگیرش شده باشد گفت: «دکتر واقعأ خسته است. همه خوابمان برد به جز ایشون.» وجدی دستمال سفره را کنار پتو تکان داد و گفت: «نگو همه، من که مثل شیر کنارش بیدار بودم.»
اگر زن ها نبودند میگفتم مثل سگ، سگ ها کنار صاحب شان بیدار میمانند. فقط گفتم: «عرب میفرماید کلب» و خنده ی توأم با خمیازه ای تحویلش دادم. به روی خودش نیاورد، یا نشنید. حالا دیگر میشد دراز کشید. طوری خودم را روی پتو جا به جا کردم که تا سینه توی آفتاب باشم. به زنم که روی کتلت ها نان میگذاشت گفتم: «چیزی آوردی؟» ـ « آره، تو ماشینه.» کورمال کورمال سوئیچ را که زیر کمرم بود پیدا کردم و گرفتم بالا. ـ «زیر چیزهاست. حالا یک کاریش بکن.» وجدی کلاهی را که ندیده بودم سر بگذارد به طرفم پرتاب کرد و گفت: «امیر تا پای گور دست از عادت هاش برنمیداره.»
از زیر کلاه آسمان سوراخ سوراخ دیده میشد. کمتر چیزی مثل هوای غیر منتظره مرا سردماغ میآورد. هوای آن آذر ماه هم، بهاری بود. صدای شقایق را شنیدم که میگفت: «مادر بیا یک چیز جالب، بیا.» بیای آخر را انگار وجدی گفت. بعد به نظرم آمد تمام جمله را وجدی گفته. صدای بال زدن پرنده ای از خواب پراندم. کمیسردم شده بود. از زیر کلاه دیدم از آفتاب خبری نیست. کش و قوسی به بدنم دادم. پایم به چیزی خورد. افتاد وغلتید. سرم را چرخاندم. کلاه از روی صورتم افتاد. خط باریکی از فلاسک چای راه افتاده بود. گفتم: «خوابی؟» ـ «بودم.» ـ «تو ماشین کم خوابیدی؟» ـ « جان تو خواب نبودم.» ـ « پس تمرین مراقبه میکردی.» حالا هردو نشسته بودیم. وجدی معلوم بود سردش شده. گف: «کو زن ها؟ راه بیفتیم.» دور و بر را نگاه کردم. ـ «لابد بچه ها را برده اند....» ـ «ده تا دکترا هم که بگیری، حرف زدن یاد نمیگیری. آخرش این زن را دق مرگ میکنی.» گفت و دور و بر را نگاه کرد. ـ «هر وقت زن تو بهداشت یادت داد، مال من هم حرف زدن یادم میده.» ـ « آی گفتی، سروشو هم داره مثل خودش میکنه.» ـ «من هم، بزرگه، مثل مامانش شده، ولی شقایقم نه.» ـ « نه! بگذار کمیبزرگتر بشه، بهت میگم.»
مچ دست وجدی را گرفتم. صفحهی طلایی رنگ ساعت روی مچ پر پشم و پلیش میدرخشید. هر دو به ساعت نگاه کردیم. ـ «یعنی یک ساعت خوابیدیم؟» وجدی موهای یکدست سفیدش را صاف کرد و پرسید: «روشن کنم؟» ـ «نه. اول چایی میخورم.» لیوان ها تر و تمیز توی سطلی کنار پتو بود. ـ «هنوز داغه؟» ـ «ای.» باد کبریت را خاموش کرد. ـ «راستی فندک این بار همراهت نیست.»
پکی به سیگار زد و گفت: «آره، قایمش کرده. میگه بیشتر که سیگار میکشی، مال عشقت به این فندکه.» ـ «ما جراشو گفتی براش؟»
بی صدا خندیدم. تکانی خورد و گفت: «نه بابا، یک وقت از زبونت در نره، طلوع بی ساز میرقصه.» ته لیوانم را به طرف بوته ی خار چاق و چله ای خالی کردم. باد چند قطره ای از آن را به صورتمان برگرداند. همان طور که داشتم لیوانم را پر میکردم دوباره پرسیدم: «کجا رفتند یعنی؟» ـ « همین دور و برها.» در پارک پرنده پر نمیزد. بلند شدم. وجدی هم ایستاد. باد بال های پتو را جمع کرد. ـ « دلواپسی؟»
جوابش ندادم. ته سیگارش را پرت کرد. سیگار برگشت افتاد روی پتو. وجدی با پای بی جوراب سیگار را روی پتو خاموش کرد. پایش را که بی شتاب برداشت دیدم پتو سوراخ شده. دو سیگار روشن کرد، یکی را به من داد و گفت: «نگفتی، دلواپسی؟» ـ « دلواپس که نه.» ـ « لابد بچه ها را بردند جایی، ما راحت بخوابیم.» ـ «یا خوش بینی یا خود فریب.»
کفش های وجدی بود ولی یک لنگهی دمپایی من نبود. وجدی دوباره دراز کشید. بعد که دید من دارم دنبال دمپاییم میگردم، بلند شد. سیگار و کبریت را تپاند توی جیب پیراهنش. دست برد زیر پتو دمپاییم را بیرون آورد و انداخت پشت بوتهی چاق و چله ی خار. لنگان لنگان رفتم و پوشیدمش. وجدی دزدکی به ساعتش نگاه کرد. پرسیدم: «چنده» ـ « چی؟» ـ « چهار شده؟» ـ « آره، یعنی نه. سه و چهل دقیقه ست.» ـ «هستی من برگردم؟» ـ « کجا آخه؟» ـ « همین دور و برها.»
باید به طرف خورشید کمرنگ میرفتم تا برسم به دستشویی ها. تک تک دستشویی ها را سرک کشیدم. هیچ کس نبود. به دستشویی های زنانه هم سر زدم. روی تابلوی زنگ زدهاش نوشته شده بود «مخصوص خواهران و بانوان گرامی.» پشت دستشوییها با فاصله ای چند وسیلهی بازی میان شن ها کار گذاشته شده بود. آن جا هم کسی نبود. به جز پیرمردی که داشت یک تاب خالی را هل میداد که اصلاً متوجه حضور من نشد یا به روی خودش نیاورد. به طرف پتو که برگشتم، دیدم برگشته اند. زن وجدی داشت روی دست پسرش آب میریخت. زن من هم نشسته بود و چای میخورد. دختر بزرگم کنار مادرش نشسته بود، دفترچه اش را روی زانو گذاشته بود و داشت تند تند چیز مینوشت. شقایق به طرف من آمد، دست هایش را دور پایم حلقه کرد و گفت: «پدر، چی میشه بچه ها میمیرند؟» ـ «نگران شدید؟» وجدی گفت: «من که نه.»
زنش این بار برگشت مرا نگاه کرد و سؤال زنم را تکرار کرد: «نه، راستی، دلواپس شدید؟» ـ «نباید میشدیم؟» ـ «نه، دیدی آخرش پولکی یادمون رفت. چایی رو باید با پولکی خورد.» شادی انگشتش را بین دفترچهی یادداشت گذاشت، آن را بست و پرسید: «پدر، نزاع خانوادگی یعنی چه؟» دفترچه را باز کرد و خواند «نو عروس ناکامی که بر اثر یک نزاع خانوادگی جان خود را به جان آفرین تسلیم کرد.» زن وجدی داشت دست های پسرش را با حوله خشک میکرد. ـ «نگفتید ما دلمون هزار جا میره؟» ـ «وا! دل رفتن نداره، گفتیم راحت بخوابید. های چه هوای خنکی!»
زن وجدی که از خشک کردن دست و صورت پسرش فارغ شده بود گفت: «راستش بچه ها باعثش شدند.» ـ «نمیشد به ما هم بگید کجا میرید حداقل؟» ـ «حالا شما ناراحت نشید آقای دکتر.» زنم پای دیگرش را هم دراز کرد و گفت: «شادی!» شادی بلند خواند «بزرگ خاندان، پدر فامیل، چشم و چراغ آبادی، جناب آقای حاج سید...» زنم گفت: «کی میره از توی ماشین کیف منو بیاره؟» کسی چیزی نگفت. ـ «توش آدامس هم هست.» ـ «من.» ـ «آقا من.» ـ «من که دارم مینویسم مادر. شقایق یا سروش.» ـ «پدر، حضرت قاسم یعنی کی؟» ـ «یکی شون که زن بوده آتیش بازی کرده سوخته.» ـ «آتیش بازی نه بچه جون. آتیش سوزی.» ـ «خودت هم که از من بچه تری. تازه خودت گفتی آتیش، دروغگو. خودت و شادی گفتید تو آتیش مرده.»
پسر وجدی که داشت به طرف ماشین میدوید گفت: «هر کی با من بود با خودشه.» و با دهانش بوق زد. زن وجدی چپ چپ پسرش را نگاه کرد که داشت با در ماشین زور ورزی میکرد. وجدی گفت: «قفله. کم کم میریم.» پسر وجدی همان جا ماند و شروع کرد لگد زدن به چرخ های ماشین. رفتم ایستادم بالای سر شادی. ـ «چی مینویسی؟» ـ «رفتیم تحقیق علمیپدرم.» ـ «دروغ میگه بابایی. رفتیم تو مرده ها. سروش گریه کرد.» ـ «دروغم خودت میگی لوس.» ـ «جوابت نمیدم تا برگرده به خودت. لوسم خودتی.» ـ «بی پولکی حال نمیده چایی.» ـ «خوش به حال خودم که اصلأ نمیخورم. به سروش هم نمیدم اصلأ. دکترا میگن سرطان میاره. درسته آقای دکتر؟»
باید جوابی میدادم تا زنجیرهی سؤالات زن وجدی دامنگیرم نمیشد. هیچ وقت وجدی را به پزشکی قبول نداشت. گفتم: «باید تشریف بیارید مطب تا عرض کنم.» وجدی دست هایش را به هم کوبید و بلند شد و گفت: «جمع کنیم که داره شب میشه.» سوار که شدیم دیدم وجدی سیگار دیگری روشن کرده. زنش گفت: «آقای دکتر، وجدی اصلأ اراده نداره.» زن من گفت: «حالا که تا یزد اومدیم کاش میرفتیم آتشکده رو هم میدیدیم امیر.» جوابش ندادم. شقایق توی آینه شکلک درآورد و پرسید: «بابایی چی میشه که آدما مرده میشن؟» به زنم که داشت روسریش را مرتب میکرد گفتم: «ذوق به خرج دادی!» ـ «من نبردم امیر، بدعنقی راه نینداز. تصادفی چشممان خورد به تابلوی گورستان، بچه ها پاپی شدند، ما هم باهاشون رفتیم. چه عیبی داره؟»
پسر وجدی که روی پای پدرش نشسته بود دست هایش را ازهم باز کرد و گفت: «یه شیر اونجا بود، درست کرده بودند خیلی قشنگ.» ـ «هیچم قشنگ نبود.» ـ «بود. به تو چه؟» یکی گفت: «هیس.» شادی گفت: «هیس کن سروش.» ـ «خودت هیس کن بچه جون.»
وجدی ته سیگار را از پنجره بیرون انداخت و گفت: «خانم به نظر من آدم فقط یک بار باید بره گورستون. اون هم وقتی که میبرنش.» و به من چشمک زد.» زنش گفت: «وجدی مثل مرگ از گورستون وحشت داره.» به شانه ی وجدی زد و گفت: « نداری؟» زنم گفت: «ببینید آقای وجدی، هر جایی یه زبونی داره واسه خودش. زبون گورستانو هم باید کشف کرد.» به ماشین دنده دادم و گفتم: «شما که کشف کردید، مرده ها عربی حرف میزنند یا انگلیسی؟» اصلأ به روی خودش نیاورد. ادامه داد: «حتی میشه از سطل آشغال پیام نظافت گرفت.» ـ « خاله! شادی و سروش پوست تخمه میریزند بیرون.» زن وجدی زیر لبی به شادی و سروش چیزی گفت. شادی به نجوا گفت: « بیچاره بچه ها براشون سنگ نمیگذارند.»
هنوز حرفش تمام نشده بود که سروش فریاد زد: «بوق بزن بوق.» و با دست به راننده ی پشت سرمان دو سه بار بوق زد. بچه ها برگشته بودند و برای او دست تکان میدادند. از ماشین پشت سری که فاصله گرفتیم شادی گفت: «بابا میخوام درستش کنم برا تحقیق مدرسه.» ـ «بابا چی میشه بچه ها میمیرن؟» زنم گفت: «گاوها رو ببین.» ـ «بابایی چرا رو مرده ها آب میریزن؟» ـ «لوس.» ـ «ساکت.» ـ « باباییم آدما اول کچل میشن بعد میمیرن.» ـ « اینو باش، بچه جونم.» ـ « شقایقم اون ماشینو ببین که چرخاشو گرفته بالا.» ـ « باباییم پس تو هم که داری کچل میشی، وای نکنه...» ـ « شقایق صد بار بهت گفتم وقتی کسی پشت فرمونه نباید بهش دست زد.»
دست های شقایق چسبناک بود. سرم را کمیعقب بردم تا بتواند چانه ام را بگیرد. گفتم: «ولش کن سیمین.» سیمین گفت: «آخه یاد میگیره با من هم میکنه.» هوس سیگار کردم. به وجدی نگاه کردم، چشم هایش بسته بود. سیمین آرام پرسید: «سیگار؟»
با سر جوابش دادم. دست کردم توی جیب پیراهن وجدی سیگار و کبریت را بیرون آورد. وجدی یک دفعه به خود آمد و گفت: «بچه ها پیله کردند. من که اصلأ خوشم نمییاد برم قبرستون. آخه بگو پشت پارک گورستون میسازند؟» بچه ها دم گرفته بودند: «بوق بزن! بزن بزن بازم بزن!» سیمین گفت: «بچه ها یواش، آقای وجدی خوابند.» ـ «نه بابا تیر کنند وجدی از خواب نمیپره.» ـ «مادر ببینید خوب نوشتم: «قبرهای بزرگ ها کوچک تر از خودشان بود. در ضمن واضح است که قبرهای بچه ها هم سنگ نداشت. حتمأ چون بچه بوده اند مهم حسابشان نکرده اند...» شقایق بغض آلود فریاد زد: «من جیش دارم.» ـ «ببینید پرید تو حرف من.»
زنم چیزی توی گوش شقایق گفت که نشنیدم. شادی ادامه داد: «آن طور که مادرم میگویند ـ و البته مادرم در دانشگاه تاریخ درس میدهند ـ جالبی این گورستان این است که علت مرگ هر کس بر سنگ مزارش نوشته شده است. روی یک سنگ که معلوم بود تازه هم بود نوشته بودند علت مرگ "خدا میداند". روی سنگ دیگری نوشته بودند علت مرگ "خود سوزی"، جالبیش این جا بود که داخل یکی از گورها خالی بود. از این ها گذشته بچه ها هم ممکن است با بیماری سرطان ـ که یک بیماری خیلی خطرناک و بد است ـ بمیرند.»
شادی دفترچه اش را برگ زد، خواست ادامه بدهد که زن وجدی گفت: «آقای دکتر شما را به خدا این قدر به این ماشین گنده ها نچسبید. تو هم شادی جان میشود دم غروبی این قدر حرف مرگ و میر نزنی خاله. قربونت برم.» وجدی بی آن که چشم باز کند تکانی خورد و گفت: «پمپ بنزین نگه دار.» شقایق گفت: «مردهی اون قبره که خالی بود کجا رفته بوده؟» ـ «بعد میگم. حالا بس کنید. خاله سرشون درد میکنه.» ـ «مادر چرا گفتید جالبه که آدم روی قبرش بنویسند که چرا مرده؟» ـ «بعد برات میگم.» ـ «خاله سیمین، کیا بودند که گفتید مرده ها را میسوزونند؟» شادی گفت: «هندی ها.» سیمین گفت: «نه هندی، هندوها.» ـ «فرق دارند با هم؟» ـ «گفتم فعلأ این حرفا رو نزنید.» ـ «خاله که چشماشون بسته ست پس خوابند.» ـ «مامانم تو ماشین خوابشون نمیبره. خودشون میگن.»
هجده چرخی پشت سرم بوق وحشتناکی زد. پایم را فشار دادم روی گاز. شقایق با لحنی که میدانستم چند ثانیه بعد به خواب خواهد رفت پرسید: «چرا اون قبره خالی بود؟ مرده اش کجا رفته بود؟» یادم نمیآید دیگر چیزی شنیده باشم. تا توی پمپ بنزین که دیدم همه پشت سر وجدی توی صف دستشویی ایستاده اند. به سر در دستشویی نگاه کردم، تابلو نداشت.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در جمعه 25 دی 1388 و ساعت 10:34 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
ببین به كى شلیك مىكنى!! | داستان ,
|
|
 او ساده و سرراست مىنویسد و مىكوشد از دل واقعیتهاى به ظاهر بىاهمیت، طنزى تلخ و نیشدار بیرون كشد. از این نویسنده اتریشى... «هانس دومهنهگو» در سال 1926 در وین زاده شد. او از نویسندگان به نام در عرصه ادبیات نوجوانان در ادبیات معاصر آلمانى زبان است. طنز نهفته و آشكار در آثار این نویسنده اتریشى، یادآور نوشتههاى دلنشین «اریش كستر» است. او ساده و سرراست مىنویسد و مىكوشد از دل واقعیتهاى به ظاهر بىاهمیت، طنزى تلخ و نیشدار بیرون كشد. از این نویسنده اتریشى، «داستانهاى كودكانه اتریشى» و «ما آشتى مىكنیم» منتشر شده است. داستان «ببین به كى شلیك مىكنى» نخستین اثر دومهنهگو به ترجمه فارسى است.
ببین به كى شلیك مىكنى! «هانس دومهنهگو» مترجم: على عبداللهى مردم شهر غربى (وستشتات) همگى در این مسأله اتفاق نظر داشتند كه او اصلاً به آنها نمىخورد. پابرهنه به آنجا آمده بود با كولهاى روى پشتش و یك گیتار. همینطورى آمده بود به خانه كنسول كه حالا خالى بود و او كلید آن را هم داشت. «از كجا آورده بود؟» «كلید خانه كنسول؟» «ولى، او نخواهد...»
همهاش گیتار مىنواخت و به بچههایى كه دورش را گرفته بودند، لبخند مىزد. اما بچهها جواب لبخندش را نمىدادند، جوان بود و ریش سیاهى هم داشت. مادران بچههاى خود را از دور و برش صدا مىزدند. بچهها هم مجبور مىشدند از او دور شوند. «آدم ندیدین؟» «اصلاً تو رو به اون چه كار؟» «ما كه باهاش آشنا نیستیم!» «كه تو باهاش حرف زدى!ها!»
یكبار، یك بچه خردسال حدوداً سه ساله كه مادرش او را صدا نزده بود، نزدیك مرد ماند و جرأت كرد دو قدمى جلوتر برود؛ مردد انگشتش را به سوى گیتار مرد دراز كند و سیم آن را بنوازد. مرد گفت: «محكمتر!»
كودك سیم را رها كرد. صدایى بلند و درست و حسابى از آن درآمد. هنوز صداى سیمهاى گیتار آرام نگرفته بود كه مادر او همصدایش كرد، دوید او را از زمین كَند و هر دو در خانهاى در همان نزدیكى ناپدید شدند.
مرد، صبح روز بعد از خانه بیرون آمد، در را قفل كرد، آمد روى چمنها. دانیل، پسرى هفت ساله، با تفنگش آنجا بود. در تفنگش گلولههایى بود كه به محض اینكه ماشه آن را مىكشیدى، منفجر مىشد و صدا مىكرد. دانیل با خودش فكر كرد: «اوناهاش مَرد داره مىآد. اجازه ندارم باهاش حرف بزنم. آدم بدجنسى است. حتماً بدجنسه، یك مرد بد.» تفنگش را برداشت، گرفت رو به مرد و ماشه آن را چكاند.
ترق! گلوله داخل آن منفجر شد.
مرد لبخندى زد. لحظهاى بعد، سینهاش را گرفت. دو سه قدم تلوتلوخوران عقب رفت و نقش زمین شد، روى زمین غلتى زد و به پشت خوابید. سكوت. دانیل به مرد نگاهى كرد، كمى هم مكث كرد. مرد جُنب نخورد.
دانیل این پا و آن پا كرد، بعد بنا كرد به جیغ زدن و در رفت، دوید داخل خانهاش. دو زن آنجا بودند، یكىشان مادر دانیل بود. - «چى شده؟» به مرد نگاه كردند. «چه كارت كرده؟» - «همین حالا به شوهرم گفتم كه...» - «حرف بزن! چه كارت كرده...؟» - «اوم مُ مرده. من - بهِاش تیر انداختم. من - به - اِش - و او هم مُ مُرد...»
مردم از خانههاى خودشان بیرون آمدند. مردى تفنگ دانیل را از دستش گرفت و مثل متخصصها نگاهى دقیق به آن انداخت، بعد آن را به پسرك پس داد. گفت: «مزخرفه! فقط یه اسباببازیه! همین! حتى اگر ماشهاش رو فشار بدى، چیزى ازش در نمىآد!»
مرد جمعیت را به كنارى زد و خود را به مردِ افتاده روى چمنها رساند. بلند و با لحنى جدى پرسید: «چِتونه، آقا؟ حالتون بده؟» جوابى نیامد. دانیل هقهقكنان گفت: «اون - مُ مرده - اوون مُمرد... ه...» مادرش هیس كرد: «ساكت!» یكى از «وستشتاتیها» گفت: «یه چیزى بگید؟» و كنار مرد چمباتمه زد. دوباره گفت: «نفسش مىآد!» و بلند شد. بعد از دانیل پرسید: «حالا بیا تعریف كن چى كارش كردى؟ از اول تا آخر!» مادر دانیل گفت: «راحتش بذارید! مثل همیشه داشته بازى مىكرده. این یه تفنگ خیلى ساده و بىخطره.»
مرد روى زمین افتاده بود و جُنب نمىخورد. دانیل دوباره بنا كرد به سر و صدا «ای اینجا بود - داشت مىرفت. این آدم بَده كه -» مادرش پرسید: «خب، چه كارَت كرد؟» - «بگو دیگه!» - «هیچكار! داشت راه مىرفت. منم شلیك كردم.» «به اون؟» دانیل داد زد: «بله!» مرد وستشتاتى گفت: «آدم ضعیفالبُنیهاى است. شاید ترسیده یا اینكه قلبش ضعیفه. قضیه فقط همینه!»
مادر دانیل با صداى بلند گفت: «مىخواین بگین كه دانیل من...!» - «خب، این خیلى مهم نیست. این دور و برها حتماً پزشكى پیدا مىشه.» خانم دكتر ساكن مجتمع مسكونى آن طرفتر، همان موقع مىرفت ماشینش را از گاراژ دربیاورد. مردم صدایش زدند. به آنها نگاه كرد. اندكى جا خورد. چون نزدیكبین بود، متوجه ماجرا نشد. اندكى جلوتر آمد. «چیزى شده؟ این كیه؟» «تازه وارد خانه كنسول!» «همون مرد تازهوارد! چش شده؟» «دانیل بهش شلیك كرده!» مادر دانیل با عصبانیت غرید: «شلیك! او داشته بازى مىكرده، هیچ كارى هم به كار این مردیكه نداشته.»
خانم دكتر پیراهن مرد را كمى بالا كشید، روى قفسه سینهاش خم شد. گوشش را چسباند به سینه مرد. دانیل هقهقكنان گفت: «اون - مُ مُردهس!» همه داد زدند: «ساكت!» خانم دكتر گوش خواباند. بعد بلند شد و گفت: «طبیعى است! قلبش طبیعى كار مىكند! آسیب مهمى ندیده.»
مرد دراز كشیده یكهو بلند شد و به حرف آمد: «هیچىم نیست!» نشست. چهارزانو زد و نگاه دوستانهاى به جمعیت دور و بر خود كرد. «سالمم. سالمِ سالم!» مادر دانیل شگفتزده گفت: «عجب مردیكه پررویى!» مرد «وستشتاتى» فریاد زد: «چى خیال كردید آقاى محترم! مىخواید ما را سر كار بذارید؟ كه چى؟»
خانم دكتر بلند شد و با عصبانیت به مرد نگاه كرد و پرسید: «این بازیها دیگه چیه؟» مرد گفت: «متأسفم، مردم خیلى عجله به خرج دادن و زود شما رو خبر كردن!» مادر دانیل داد زد: «چه افتضاحى! شاید بچهم شوكه مىشد. شما حیوونید! شما رذلید! باشه نشونتون مىدم!»
مرد كه هنوز روى زمین بود، گفت: «نمىفهمم چى مىگین! بچه شما قصد داشت با من بازى كنه.»
مادر دانیل داد زد: «نه خیر! به شما شلیك كرد!» «ولى من امیدوارم بازى باشه. یا؟ وقتى تفنگى را دست بچهاى مىدهند، انتظار دارید با آن چه كار كند؟ طبیعیه بلافاصله به روى یكى شلیك مىكند. كسى هم كه دوست دارد همبازى بچه شود، خود را مثل مردهها به زمین مىاندازد. منم گفتم خب حالا وقتشه. بذار به دل بچه عمل كنم.»
خانم دكتر بدون اینكه حرفى بزند از آنجا رفت. چند نفر از مردم هم دنبالش. بیشترشان سر تكان مىدادند و با هم حرف مىزدند. حسابى عصبانى بودند، این را به خوبى مىشد از قیافههایشان فهمید. مردِ بر زمین افتاده گفت: «من كه از كار شماها سر درنمىآرم!»
او هم سرش را تكان مىداد. مردِ وستشتاتى گفت: «متأسفم! ابتكار شما اصلاً خوب نبود! خیلى هم نابجا بود. با این كار، اصلاً در اینجا دوستى پیدا نمىكنید! چرا باید بچهاى را اینطور بترسانید؟» مرد گفت: «قصدم این نبود. اما شاید بشه طور دیگرى همبازى بچهها شد. شاید در بازیهایى بدون تفنگ!»
مرد به مادر دانیل نگاه كرد. مادر دانیل، اندكى گستاخانه گفت: «این فضولیها به شما نیومده آقا! بچهم هر بازىاى كه بخواد مىكنه! بیا، دانیل! تفنگ رو بردار و...» دانیل داد كشید: «نه!» و تفنگ را برداشت و دور انداخت. مادر دانیل گفت: «دانیل! زود تفنگ رو بردار و بیا خونه!» دانیل داد زد: «نه!» زن همسایه گفت: «مؤدب باش! تو كه اینقدر پُررو نبودى!» دانیل زبانش را براى زن درآورد.
بعد مادر دانیل مچ دستش را سفت گرفت، تفنگ را برداشت و به طرف خانه به راه افتاد. «خُب، دیدى! دیگه با اینجور آدما حرف نمىزنىها!» «من باهاش حرف نزدم، فقط بهش شلیك كردم.» «دیگه به این آدما شلیك هم نباید بكنى! به دوستانت شلیك كن!»
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در پنجشنبه 24 دی 1388 و ساعت 10:32 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
داستان نبش قبر؛ از محمد بهارلو | داستان ,
|
|
 آنقدر خاك و كلوخههایِ نرم را كنار زد تا پنجه سیاه شده یك پا پیدا شد. چشمهایم را بستم و خواستم رویم را برگردانم كه گردنم نچرخید... محمد بهارلو من از هیچ چیز خبر نداشتم. آخرِ شب بود و داشتم از آنها جدا میشدم كه غفور دست انداخت زیر بازویم و آرام گفت: ـ تو هم همراهِ ما بیا. دكتر باران به غفور و بعد به من نگاه كرد. از جوانی در خاطرم مانده بود كه نباید در این جور مواقع چیزی بپرسم. دكتر باران گفت: شاید موسی پیداش شود. غفور گفت: پیداش نمیشود. دكتر باران گفت: اما... غفور گفت: من ازش خواستم كه نیاید. درست نیست او را بیش از این در خطر بیندازیم.
سعدون از پلهها آمد پایین. پوتینِ ساقِ بلندی به پا كرده بود و شالِ پشمیِ قرمزی دورِ گردنش انداخته بود. بیآنكه به ما نگاه كند در را باز كرد رفت تویِ حیاط. از لایِ در دیدم كه برف هنوز میبارد. دكتر باران رو كرد به غفور: ـ مگر قرار است همراهِ ما بیاید؟
غفور سرش را آرام تكان داد و سیگاری از جیب درآورد و گوشه لبش گذاشت و تویِ جیبهایش دنبالِ كبریت گشت. ـ بهتر از این است كه اینجا تنها باشد. ـ اما تو به ایران و سارا قول دادی. ـ این روزها من ناچارم به خیلیها قول بدهم. ـ اگر اتفاقی بیفتد چی؟ ـ گفتهام حق ندارد از جیپ بیاید بیرون.
دكتر باران كراواتِ سیاهش را درآورد و آویزانش كرد به جارختی. رفتیم تویِ حیاط. رویِ زمین و بر شاخ و برگِ درختهایِ تویِ باغچه برف نشسته بود. آسمان قرمز میزد. غفور نشست پشتِ فرمان و با كبریتی، كه رویِ داشبورد بود، سیگارش را روشن كرد. به اصرارِ دكتر باران كنارِ غفور نشستم. او و سعدون رویِ صندلیِ عقب نشستند. كوچهها و خیابانها خلوت بودند. در سكوت از شهر زدیم بیرون. در شیبِ تُندِ جادة كمربندی جیپ منحرف شد و دورِ خودش چرخید و رویِخاكریزِ جاده ایستاد. پیشانیِ دكتر باران به شیشة پنجره خورد. موتور خاموش شده بود. دلم میتپید. دكتر باران با كفِ دست پیشانیش را میمالید. غفور موتور را روشن كرد و فرمان را چرخاند. از مسیرِ باریكِ ریگریزی شدهای، كه سمتِ چپِ جاده بود، پایین رفتیم. برف زمین را، یكدست، سفید كرده بود. راه ناهموار بود. غفور آرام میراند و فرمان را سفت گرفته بود. كفِدستهایم را رویِ داشبورد گذاشته بودم و مسیرِ سفید شده از برف را، كه نور بر آن میپاشید، نگاه میكردم. دكتر باران گفت: چه بویی میآید! غفور گفت: تمام خاكروبههایِ شهر را میآورند اینجا، پشتِ آن تپه.
با سر به طرفِ راستِ راه اشاره كرد. اما تپه دیده نمیشد. كمی كه جلوتر رفتیم تویِ بینیام احساسِ سوزش كردم. بعد چشمم به شعلهای رویِ تلِ خاكروبهها افتاد. از یك سربالایی رفتیم بالا و زوزة موتور بلند شد. دكتر باران به سرفه افتاد. غفور گفت: دارند خاكروبهها را میسوزانند. دكتر باران كه دستمالی جلوِ دهنش گرفته بود گفت: ـ روزی میرسد كه این شهر را هم باید بسوزانند. گَند و كثافت دارد از همه جاش بالا میرود.
از كنارِ تپه گذشتیم. جیپ یك بار دیگر لغزید. پشتم را صاف به صندلی چسبانده بودم. سمتِ چپمان یك دیوارِ كوتاهِ كاهگِلی پیدا شد. غفور باكفِ دست بخارِ رویِ شیشة جلو را پاك كرد. به یك دروازة بزرگِآهنی رسیدیم كه یك لنگهاش از لولا جدا شده و میلههایش درهم پیچیده بود. غفور گفت: قرارمان همینجا دَمِ در بود. دكتر باران گفت: اینجا كه كسی نیست. آن بابایی را كه من دیروز دیدمعقلش سرِ جاش نبود. غفور فرمان را آرام چرخاند و كنارِ دیوارِ كاهگِلی، در سراشیبی، ایستاد و موتور را خاموش كرد. از تویِ داشبورد یك چراغِ دستی درآورد. ـ من میروم تو. دكتر باران گفت: تنها؟ صبر كن شاید پیداش شود. غفور رو كرد به من و گفت: ـ ادریس همراهم میآید. دكتر باران گفت: بهتر است من بیایم. ـ نه. شما باید همینجا بمانید و چشمتان به راه باشد. سعدون گفت: بگذارید من بیایم. غفور رویش را برگرداند و تویِ صورتِ سعدون گفت: ـ تو همینجا میمانی و از سرِ جات تكان هم نمیخوری. سعدون سرش را انداخت پایین. غفور گفت: دكتر چراغت را از تو داشبورد در بیار. اگر كسی پیداش شد... دكتر باران گفت: علامت میدهم. غفور رو كرد به من: ـ آمادهای؟
در را باز كردم و از سوزی كه به صورتم خورد به خودم لرزیدم. دانههایِ برف در هوا معلق بودند. برگة یقة بارانیم را بالا زدم. غفور درِعقبِ جیپ را باز كرد و از تویِ یك گونیِ الیافی یك بیل و یك كُلنگ درآورد. كُلنگ را، كه نو بود، از دستش گرفتم. از لایِ دروازه رفتیم تو. ازكنارِ اتاقكِ خرابهای گذشتیم. برف زیرِ پایمان نرم بود. به دور و برم چشم میگرداندم. غفور گفت: زمین لغزنده است، بپا نیفتی! اگر دكتر با چراغ علامت داد، بیمعطلی، همان كاری را بكن كه من میكنم. یك دیوار آن جلو هست باید از روش بپریم. آن طرفِ دیوار قبرستانِ مسیحیهاست. خوب، این هم ناصر گوژپشت.
مردِ ریزنقشی كه شانة راستش به جلو خمیده بود از پشتِ یك كومةخاكیِ برفپوش درآمد. دامنِ كُتش تا رویِ زانوانش میرسید. سگِپشمآلوی گُندهای پشتِ سرش بود. غفور گفت: پدر آمرزیده تو كه قرار بود دَمِ در وایستی! مردِ گوژپشت كه به من نگاه میكرد با صدایِ گرفتهای گفت: ـ برفِ رویِ گورها را كنار میزدم. ـ كسی كه این دور و اطراف نیست؟ ـ نه. همان طور كه گفتید بیشتر از دو ساعت است كه اینجا هستم. پرنده پَر نزده. ـ باركالله به تو.
پشتِ سرِ گوژپشت راه افتادیم. كمی جلوتر زمینِ صافِ یخزدهای را نشانمان داد. ـ همینجاست. ـ مطمئنی كه همینجاست؟ ـ آره آقا. گفتم كه نیمهشبِ چهارشنبه بود. وقتی آمدند از تو كلبةخودم دیدمشان. بارِ اولشان كه نیست. منم بارِ اولم نیست. خندید و دیدم كه دهنش چاله سیاهی است. غفور گفت: كُلنگ را از دستِ آقا بگیر.
كُلنگ را به گوژپشت دادم و عقب واایستادم. به كُلنگ و بعد به غفورنگاه كرد. چند بار پشتِ سرِ هم مژههایش را به هم زد. ـ معطلِ چی هستی؟
هیچ نگفت. به كفِ دستهایش تُف كرد و شروع كرد به كندنِ زمین. زمین سفت بود. با هر ضربهای كه میزد تراشههایِ خاكِ یخزده به اطراف میپاشید. برگشتم نگاهی به دروازه انداختم. سگ پاچة شلوارم را بومیكرد. غفور آرام، طوری كه فقط من بشنوم، گفت: ـ جرمِ ما مطابقِ قانون چیزی در حدّ طنابِ دار است. دستهایم را چپاندم تویِ جیبهایِ بارانیم. گفتم: این جا به همهجا شباهت دارد جز قبرستان.
گوژپشت به نفسنفس افتاده بود و آرام ضربه میزد. گفتم: از كجا معلوم كه حماد این زیر باشد؟ غفور گفت: من به سارا و ایران قول دادهام، همینطور به مادرشان. دعا كن حماد این زیر باشد، والا مجبورم هرچه زمین این دور و اطراف هست بكنم. ـ از كجا معلوم كه این دور و اطراف باشد؟ ـ مردههایِ بیكفن و دفن را میآورند اینجا. بعد گفت: به هر قبرستان و امامزاده و زیارتگاهی كه در آنجا مُرده دفن میكنند سر زدهام. یك لحظه دیدم كه چراغی، دَمِ دروازه، روشن و خاموش شد. ـ انگار آنجا یك خبرهایی است. غفور، به طرفِ دروازه، سر بر گرداند و گفت: ـ دست نگهدار!
گوژپشت از كندنِ زمین دست برداشت. یك بارِ دیگر چراغ روشن و خاموش شد. پشتِ یك كومة خاك پنهان شدیم. مردی سوار بر شتر از جلوِ دروازه گذشت و به طرفِ تلِّ خاكروبهها رفت. آوازی زیرِ لب زمزمه میكرد. گوژپشت گفت: صفدر است. غفور گفت: میشناسیش؟ ـ كلبهاش آن بالاست. غفور چراغِ دستی را به من داد و كُلنگ را از گوژپشت گرفت و شروع به كندنِ زمین كرد. وقتی به نفسنفس افتاد كُلنگ را به گوژپشت داد. گفتم: من هم میتوانم بِكَنم. غفور گفت: من هم نباید بكنم. به اندازة كندنِ سی قبر بهش پول دادهام. گفتم: از كجا پیداش كردی؟ ـ این آخرین امیدِ ماست. دَمِ چندین مردهشوی و گوركن و مردهخور و دلال را دیدهام تا به این بابا رسیدهام.
چشمم به گوشهای از یك پلاستیكِ ضخیم افتاد كه نوكِ كُلنگ در آن گیر كرده بود. غفور با دست اشاره كرد كه گوژپشت كنار بایستد و خم شد خاكِ نرم رویِ پلاستیك را كنار زد. آبِ دهنم را قورت دادم. غفور گفت: چراغ را روشن كن. چراغِ دستی را روشن كردم و دایره كوچكِ نور را انداختم رویِ پلاستیك. غفور با تیغه كاسه بیل خاكها را كنار میزد. بعد پلاستیك را گرفت و كشید. زانوانش را رویِ زمین گذاشته بود و هنهنكنان خاك را باكاسه بیل و هر دو دستش كنار میزد. سگ پوزهاش را در خاك فرو برده بود. غفور با آرنجش به گُردة سگ زد و حیوان نالید و عقب رفت. آنقدر خاك و كلوخههایِ نرم را كنار زد تا پنجه سیاه شده یك پا پیدا شد. چشمهایم را بستم و خواستم رویم را برگردانم كه گردنم نچرخید. ماهیچه گردنم سفت شده بود. وقتی چشمهایم را باز كردم دو پا، تا بالایِمچ، از زیرِ خاك پیدا بود. پایِ چپ را جورابی تا رویِ قوزك پوشانده بود. غفور گفت: نیست. گفتم: چی؟ ـ باید پلاك یا شمارهای به مچِ پاش باشد. ـ كی گفته؟ ـ متصدیِ متوفیاتِ پزشكیِ قانونی گفت.
پشتِ سرم صدایی شنیدم. گوژپشت رویِ زمینِ برفپوش، دراز بهدراز، افتاده بود و دست و پایش میلرزید. نور را به صوتش انداختم. كفبه دهن آورده بود و از تهِ حلقش خرخر میكرد. غفور پا شد و با نوكِ كُلنگ دورش، رویِ زمین، خط كشید. گفتم: چه كار میكنی؟ گفت: همان كاری كه با آدمهایِ غشی میكنند. عجب چاخانی است این بابا! میگفت با دستِ خودش جسدهایِ زیادی را از زمینهایِ ایندور و اطراف درآورده. ـ نكند تلف شود رویِ دستمان بماند. كاش دكتر باران را خبر میكردیم. ـ نه. الان حالش جا میآید.
غفور بالایِ سرش چمپاتمه زده بود و شانههایش را میمالید. سگ دستش را بو میكشید. وقتی چشم باز كرد رنگش مثلِ گچ سفید شده بود. غفور گفت: پاشو. برو دَمِ در. نمیخواهد اینجا بمانی. كمكش كردم تا سر پایش واایستاد. تلوتلوخوران به طرفِ دروازه راه افتاد. سگ همراهش رفت. غفور گفت: تو هم برو ادریس. ـ چرا؟ ـ تا همین جاش هم كافی است تا شبهات از كابوس پُر شود. ـ اگر نمانم دچارِ عذابِ وجدان میشوم. ـ بمان، اما نگاه نكن. ـ چرا او را كفن نكردهاند؟ ـ برایِ آدمهایی مثلِ او آدابِ كفن و دفن را رعایت نمیكنند. ـ از كجا معلوم كه خودِ حماد باشد؟ ـ باید صورتش را ببینم.
با بیل شروع به كنار زدنِ خاكها كرد. یك شلوارِ گرمكُنِ سیاه پایِجسد بود. پلاستیك را از رویش كنار زد. ـ چراغ را بده به من. نور را رویِ سینه جسد انداختم. غفور آهِ بلندی كشید. ـ خدایِ من! ـ چی شده؟ خاكِ رویِ پیشسینهاش را كنار زد. ـ میبینی! ـ چی را؟ ـ پیرهنش صحیح و سالم است. ـ خوب كه چی؟ با كفِ دستهایش خاكِ رویِ چهره جسد را كنار زد. خم شده بود رویِ او. ـ پناه بر خدا!
داشت حالم به هم میخورد. جمجمه شكسته و اسبابِ صورتش درهم ریخته بود. رویم را برگرداندم. غفور چراغ را از دستم گرفت. ـ اثری از تیرِ خلاص هم نیست. گلویم خشك شده بود و زبانم تویِ دهنم نمیگشت. دلم میخواست مینشستم رویِ زمین. ـ انگار با ضربهای سنگین، با پتك یا سنگ، به سرش كوبیدهاند. گفتم: شاید جسدِ حماد نباشد. زیرِ لب گفت: ـ خودش است. ـ بگذار سعدون بیاید یك نظر او را ببیند. ـ خودِ حماد است. این پیرهنی كه تنِ اوست خودم از بندر براش آوردم. سرجیبها و دكمههایِ صدفش را ببین! لنگهاش را خودم هم دارم. عیدِ سالِ پیش، در آخرین باری كه ایران به دیدنش رفته بود، راضیشان كرده بود تا پیرهن را به او بدهند.
شبپرهای از بالایِ سرمان گذشت. غفور دست كرد تویِ جیبشچاقویِ كوچكی درآورد. سرم گیج میرفت. دیدم كه با تیغه چاقو داردآستینِ پیرهنِ جسد را تا بالایِ مچ میبُرَد. ـ چه كار میكنی؟ ـ باید یك نشانی براشان ببرم تا باور كنند. ـ مراقب باش زخمیاش نكنی!
برگشت نگاهم كرد. گونههایش خیس بود. ـ چرا خودِ پیرهن را براشان نمیبری؟ ـ بگذار خیال كنند كه او را با گلوله زدهاند. این طور كمتر درد میكشند. اگر پیرهن را براشان ببرم انگارِ یك بارِ دیگر حماد را كشتهایم.
آستینِ دستِ راستِ او بود. آن را تكاند و تا زد و تویِ جیبِ شلوارش گذاشت. بعد رویِ جسد را با پلاستیك پوشاند و با بیل خاكها را رویش ریخت. دانههایِ برف درشتتر میبارید. شقیقههایم تیر میكشید. غفور مقداری برف رویِ خاكِ گور پاشید و با پشتِ كاسه بیل برفها را صاف كرد. گفت: یادت باشد این راز باید پیشِ من و تو بماند. گفتم: چه رازی؟ گفت: نبودنِ جایِ گلوله رویِ پیرهنِ حماد. به طرفِ دروازه راه افتاد. دلم میخواست فریاد بكشم. دكمه زیرِ یقهام را باز كردم و ریههایم را از هوایِ سرد انباشتم.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در چهارشنبه 23 دی 1388 و ساعت 10:31 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
داستان قشنگ شیطان و نمازگزار | داستان ,
|
|
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم. داستان: کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد. این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در سه شنبه 22 دی 1388 و ساعت 10:30 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
زی زی گو لو آسی پاسی درا کوتا تـــا بـــه تـــا | فیلم ,
|
|
زی زی گو لو آسی پاسی درا کوتا تـــا بـــه تـــا


کارگردان : مرضیه برومند بازیگران : لیلی رشیدی - امیر حسین صدیق - مریم سعادت - رضا فیاضی - مانی نوری
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در دوشنبه 21 دی 1388 و ساعت 11:14 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
از یاد رفته - حزین لاهیجی | گفته بزرگان ,
|
|
ای وای بر اسیری كز یاد رفته باشد در دام مانده باشد، صیّاد رفته باشد
آه از دمی كه تنها با داغ او چو لاله در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
خونش به تیغ حسرت یارب حلال بادا صیدی كه از كمندت آزاد رفته باشد
از آه دردناكی سازم خبر دلت را روزی كه كوه صبرم بر باد رفته باشد
پر شور از حزین است امروز كوه و صحرا مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در دوشنبه 21 دی 1388 و ساعت 10:17 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
| -=-=- برای حمایت از سافتستان روی بنر های زیر تنها یك كلیك بكنید -=-=- |
|
|
|
|
|